هدی صابر و گفتارهای نو در رهایی‌بخشی امر انقلابی

محمد کریمی

منبع: یادنامۀ پانزدهم (پروندۀ ویژۀ «مقاومت و خشونت»)

همزمان با افول چپ، سلطه سرمایه و هژمونی لیبرالیسم بر جهان، پروپاگاندای رسانه‌ای راست با نامطلوب جلوه دادن تغییرات اجتماعی رادیکال، انقلاب‌های رهایی‌بخش در جهان سوم را رخدادی نامعقول و خسارت بار بازنمایی می‌کرد که با توجه به نتایج آن، این انقلاب‌ها به عنوان بزرگترین مانع دستیابی به سعادت بشر در جوامعی معرفی شد که در آن یک انقلاب رهایی بخش برای آزادی از سلطه استبداد و امپریالیسم رخ داد.

پروپاگاندای راست با توجه به هزینه‌های سترگ انقلاب‌های رهایی‌بخش که در بسیاری از موارد با طی شدن فرآیند انقلاب و تثبیت دولت، حفاظت از سرمایه و سرکوب را بازتولید می‌کرد، با انگاره «آیا ارزشش را داشت؟» ذهن‌ها را به پرسش گرفت تا گزاره «هیچ جایگزینی وجود ندارد» را در اذهان تئوریزه کند. در چنین وضعیتی حفظ نظم موجود و رفرم‌های سطحی درون این نظم، یگانه راه‌حل کانالیزه کردن مطالبات اجتماعی مبتنی بر تغییر عنوان می‌گردد و هر کنش رادیکالی برای مقاومت در برابر نظم موجود و کوشش برای دگردیسی بنیادین آن، حتی در صورت امکان‌پذیر بودن هراس‌‌آور بازنمایی می‌شود.

 راست‌های داخلی نیز از اواسط دهه ۸۰ با بهره‌گیری از انواع رانت در نشریات متعدد ضمن محکوم دانستن انقلاب ۵۷، توسعه‌نیافتگی ایران را به نتایج یک رخداد انقلابی و ماحصل تفکرات چپگرایانه انقلابیون سال ۵۷ نسبت می‌دادند. پروژه‌های امنیتی برای اعتبارزدایی از شریعتی، مصدق و… همراه با تیترهای مشمئز کننده همچون «فداییان جهل» و «اگر سعید محسن کارل پوپر می‌خواند» که در نهایت با ابتذال تیتر «چپ هرگز نفهمید»، عمق خصومت راست‌های چپ ستیز ایران با تاریخ و با جریان چپ را آشکار می‌کرد. تا تحقق رویای چپ‌کشی، ناامکانی و نامطلوب بودن هر تغییر بنیادین در ایران را در اذهان عمومی جامعه نهادینه کند. اعتبارزدایی از انقلاب ۵۷ در نهایت به جاده صاف کن جریان سلطنت طلب منجر شد جایی که راست مهاجم خارجی با رسانه‎‌های امپریالیستی بر موج اعتبارزدایی از انقلاب ۵۷ مسلط شد و با پنهان‌سازی فقر و فلاکت و کمبود امکانات بهداشتی و آموزشی در دوران پهلوی با برخی تصاویر رنگی از زندگی طبقات مرفه اجتماعی در آن دوره، عقب مانده‌ترین کشور در حوزه بهداشت و آموزش در خاورمیانه آن روز را کشوری رو به توسعه و پیشرفت نشان می‌داد که تمام فلاکتش از انقلاب ۵۷ آغاز شد.

در چنین وضعیتی هدی صابر پس از زندان سال ۸۲ و در میانه دهه ۸۰، با سلسله درسگفتارهای هشت فراز هزار نیاز با ارایه تصویری دقیق از نوع حکمرانی دیکتاتورهای وابسته به بلوک امپریالیسم و وضعیت فلاکت بار جغرافیای غارت شده تحت سلطه استعمار، پیش از رخدادهای انقلابی در قرن بیستم با بیان اینکه مقاومت در برابر ستم با هر ابزاری حق و انتخاب طبیعی هر انسانی است از انقلاب‌های رهایی‌بخش اعاده حیثیت کرد. در گفتار هدی صابر در زمینه انقلاب، انقلاب تنها در لحظه پیروزی و یا صرفا در نتایج آن مورد بررسی قرار نمی‌گیرد (هر چند نتایج انقلاب‌ها عموما منجر به وضعیت به مراتب بهتری به خصوص در زمینه آموزش و بهداشت شده است)، بلکه سیر مطول انقلاب و فرایندهای اجتماعی آن که موجبات آزادسازی نیروهای اجتماعی را فراهم می‌کند، واکاوی می‌شود به گونه‌ای که به رغم شرایط فلاکت‌بار اقتصادی، فقر، تبعیض و سرکوب دمادم سوژه انسانی در دوره پیشاانقلاب، وضعیت انقلابی، آگاهی عظیم اجتماعی را رقم می‌زند و کارگران و دهقانان تحت ستم و سایر مستضعفان را به فرایند انقلاب ملحق می‌کند و رهایی نه در نتیجه انقلاب که در مقاومت و مبارزه انقلابی در سیر انقلاب معنادار می‌شود. هدی صابر با استفاده از ادبیات مارکس و بیان اینکه «بار مطالبات انقلاب مغلوب تماما برعهده ضدانقلاب غالب است» نشان می‌دهد که آزادسازی نیروها و آگاهی اجتماعی ناشی از سیر انقلاب حتی اگر برای رسیدن به لحظه انقلاب به شکست بیانجامد بازتولید نظم سلطه‌گرایانه پیش از وضعیت انقلابی را نیز ناممکن می‌کند

نفی دوگانه خشونت – خشونت‌پرهیزی و صورت‌بندی رادیکالیسم مثبت – رادیکالیسم منفی

این همان سازی خشونت سیاسی با انقلاب یکی از مهمترین پارامترهای نفی انقلاب در دیسکورس راست است، تقبیح استفاده از خشونت در میان نیروهای سیاسی و اتهام یک‌جانبه تروریسم به تمامی سازمان‌های مسلح، بی‌اعتنا به شرایط زمانی و مکانی بروز و ظهور چنین سازمان‌هایی و نادیده گرفتن تئوری و اهداف سازمان‌های انقلابی، از جمله عواملی است که در آن انقلاب ناموجه جلوه داده می‌شود. این در حالی است، گفتارهای که از آن حفظ نظم موجود با انگاره‌هایی همچون غلبه نظم بر تغییر و تقدس قانون برساخت می‌گردد، با مشروع دانستن حق استفاده انحصاری از خشونت توسط قدرت مستقر به بهانه حفظ قانون، توجیه کننده خشونت ساختاری دولت‌ها در جغرافیای سیاسی مشخص می‌شود. در چنین شرایطی با برساخت دوگانه خشونت-خشونت پرهیزی و تقدس بخشی به خشونت پرهیزی، هر کنش خارج از چارچوب و قواعد خشونت‌پرهیزی بی توجه به شرایط حاکم بر عرصه سیاسی و اجتماعی طرد می‌گردد. اما هدی صابر با نفی دوگانه خشونت – خشونت پرهیزی، اتخاذ مشی مبارزاتی را ماحصل شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر دوره‌های زمانی مختلف و جغرافیای مکانی متفاوت قلمداد می‌کرد که یک نیروی سیاسی، متناسب با وضعیتی که در آن قرار دارد مشی مبارزاتی را انتخاب می‌کند و انتخاب این مشی (چه قهرآمیز و چه مسالمت آمیز) می‌تواند با توجه به تحولات سیاسی و اجتماعی و… تغییر کند. اتخاذ استراتژی مبارزاتی متفاوت از سوی گروه «توپامارو» در اروگوئه در بازه‌های زمانی متفاوت را می‌تواند یکی از نمونه‌های انتخاب مشی متناسب با شرایط دوران دانست. گروه «توپامارو» که در سال ۱۹۶۳ به عنوان یک سازمان انقلابی مسلح با مشی چریکی تاسیس شد پس از دو دهه مبارزه مخفی و مسلحانه سرانجام در سال ۱۹۸۵ و همزمان با فشار جنبش‌های اجتماعی در اروگوئه به ساختار قدرت سیاسی که موجبات انتقال قدرت از نظامیان به نیروهای سیاسی معتدل را فراهم کرد. استراتژی مبارزاتی خود را تغییر داد و به رویکردهای مسالمت‌آمیز در مبارزه سیاسی روی آورد. در این میان گروه «زاپاتاتیست‌ها» نیز الگویی درخشان از اتخاذ مشی ترکیبی (مبارزه مسلحانه-مقاومت مدنی) در مبارزه انقلابی را نشان می‌دهد. این گروه در سال ۱۹۸۳ در جنگل‌های چیاپاس مکزیک به سازماندهی خود پرداخت و پس از یک دهه کسب آمادگی در اول ژانویه ۱۹۹۴ و در روز انعقاد قرارداد تجارت آزاد بین مکزیک، امریکا و کانادا موسوم به نفتا، به مراکز دولتی در چیاپاس حمله کرد، چریک‎‌های زاپاتیست دلایل قیام مسلحانه خود را چنین شرح می‌دهند؛ «صدها سال است که تقاضا می‌کنیم و قول و قرارهایی که هرگز اجرا نمی‌شود را باور می‌کنیم. همیشه به ما گفته می‌شود، صبر داشته باشیم و صبر کردن برای روزهای بهتر را یاد بگیریم، به ما پیشنهاد می‌کنند معقول باشیم، به ما قول‌هایی می‌دادند که آینده فرق خواهد داشت. دیدیم که اینطور نیست. همه چیز مثل سابق است و یا حتی بدتر از وضع پدربزرگان و پدرانمان. خلق ما همچنان از گرسنگی و بیماری‌های علاج‌پذیر جان می‌دهد، و غرق است در بیسوادی. یادگرفته‌ایم که اگر مبارزه نکنیم فرزندانمان وضع مشابهی خواهند داشت و این ناعادلانه است». اما لحظه‌ای که می‌توانست ارتش زاپاتیستی را به عنوان یکی از دیگر از گروه‌های چریکی کلاسیک، در میان گروه‌های متعدد چپ رزمنده در جهان سوم که تا دهه یک دهه قبل از بروز و ظهور زاپاتیست‌ها جهان را متاثر از اقدامات خود کرده بودند ثبت نمایند با رخدادهای اجتماعی در مکزیک حول یورش مسلحانه در اول ژانویه، زاپاتیست‌ها را به یک سازمان انقلابی طراز نوین تبدیل کرد. جامعه مدنی در مکزیک ضمن پذیرش تمامی مطالبات زاپاتیست‌ها درخواست کرد تا سلاح‌ها در میانه این نزاع سکوت کنند. گلوریا رامیرز نویسنده کتاب «آتش و کلام، تایخچه ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی» تصویری دقیق از لحظه تغییر استراتژی و مشی زاپاتیست‌ها بعد از اولین یورش مسلحانه ارائه می‌دهد، رامیرز می‌گوید؛ «زمانی که در اول ژانویه، زاپاتیست‌ها با یورش خود جنگ را آغاز کردند، همانطور که بعدها برخی از رهبرانشان شرح دادند، با جهانی از نوع دیگر روبرو شدند با سناریویی که درنظر نداشتند و صحنه‌ای که تصورش را هم نمی‌کردند. جهانی که آرمان‌های آن‌ها را درک کرد، بسیج شد و دست به راهپیمایی زد تا سلاح هر دو طرف سکوت کند. این لحظه‌ای تعیین کننده در تاریخ ارتش زاپاتیستی بود. دو راه پیش رو بود؛ گوش سپردن به جامعه مدنی، متوقف کردن مبارزه نظامی و رودرو شدن با دنیای ناشناخته که به روشنی برای آن آمادگی نداشت، یا ادامه مبارزه مسلحانه که طی ده سال خود را برای آن آماده کرده بود. ارتش زاپاتیستی راه اول را برگزید و از این لحظه آماده شد تا از کلام به عنوان سلاح عمده استفاده کند، تا گوش بسپارد، تا سوال مطرح کند و بکوشد نیازهای این جامعه مدنی را که از او پشتیبانی می‌کند ولی تفنگ بر دوش در پی او راه نمی‌افتد را درک نماید». شش ماه بعد از قیام مسلحانه، زاپاتیست‌‌ها جنبشی را نه تنها حول مطالبات بومیان بلکه علیه اقتدارگرایی دولتی و سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی شکل دادند و همزمان با حفظ آتس‌بس و گشودن باب گفتگو با جامعه مدنی به پیشنهادات دولت جواب منفی دادند. استراتژی آغاز گفتکو و سازماندهی همایش با جامعه مدنی به عنوان همایش‌های بدیل، گوش سپردن و پرسش از جامعه مدنی، مستقل از مذاکره با دولت فدرال به مشخصه حرکت سیاسی زاپاتیست‌ها بدل گشت و چگونه سخن گفتن، گوش سپردن و پرسشگرانه گام برداشتن، اسم رمز جنبش زاپاتیست‌ها شد. زاپاتیست‌ها در دومین بیانیه خود جامعه را فرا خواندند تا از طریق سازماندهی یک مجمع دمکراتیک ملی، گذاری مسالمت‌آمیز را به دمکراسی تامین کنند. آنها هدف را اینگونه توضیح دادند؛ «سازماندهی اظهارنظر در عرصه مدنی و دفاع از بیان توده‌ای و مطالبه انتخابات آزاد و دمکراتیک و مبارزه‌ای خستگی ناپذیر برای احترام به خواست توده‌ها» زاپاتیست‌ها بعد از برگزاری مجمع دمکراتیک ملی اعلام کردند که با انتخابات ایالتی و فدرال در مکزیک مخالفتی نخواهند کرد اما تقلب گسترده در انتخابات منجر به درگیری‌های پسا انتخاباتی و مقاومت مدنی شد و ارتش زاپاتیستی برداشت خود از پروسه انتخابات را اینگونه توضیح داد؛ «امکان خلاص شدن از سیستم حزب دولتی با استفاده از سلاح خود آن‌ها (یعنی انتخابات) وجود ندارد، زیرا این همان سلاحی است که دولت برای تحمیل و توجیه خود در برابر افکار عمومی از آن استفاده می‌کنند. تا زمانی که سازماندهی انتخابات در دست حزب دولتی است، هر کوششی در چنین مبارزه‌ای به ناامیدی، بی‌تحرکی سیاسی و تسلیم بی‌شرمانه منتهی می‌شود. برای دمکراسی یک دولت گذار، یک دولت تغییر لازم و ضروری است. بدین منظور، فراخوان‌های مختلف جهت تشکیل یک جبهه بزرگ اپوزیسیون که میلیون‌ها مکزیکی مخالف سیستم دولتی را دربرگیرد، امیدبخش است» سرانجام زاپاتیست‌ها در اول ژانویه ۱۹۹۶ دو سال بعد از قیام مسلحانه، در چهارمین بیانیه از جنگل لاکندونا، راهکار و تعهد خود را نسبت به یک راه‌حل مسالمت‌آمیز برای تغییر مورد تاکید قرار دادند و در عین حال سلاح‌های خود را صرفا برای دفاع در برابر حملات نیروهای دولتی، شبه نظامیان وابسته به دولت و کارتل‌های مواد مخدر حفظ کردند. زاپاتیست‌ها در این بیانیه پیشنهاد تشکیل جبهه زاپاتیستی آزادیبخش ملی (FLNZ) را مطرح نمودند. این جبهه یک نیروی سیاسی طراز نوین بود. بدون موضع‌گیری به نفع احزاب سیاسی و بدون آنکه برای به دست گرفتن قدرت مبارزه کند. مستقل، خودمختار، جریانی مدنی و مسالمت‌آمیز که برپایه ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی (ELNZ) بنا شده و زاپاتیست‌ها پس از پایان مذاکرات به آن خواهند پیوست. در این بیانیه آمده است« ما جامعه مدنی ملی، منفردین، جنبش اجتماعی و شهروندی و همه مکزیکی‌ها را به تشکیل یک نیروی سیاسی نوین دعوت می‌کنیم. یک نیروی سیاسی جدید که اعضای آن نه منتخب در انتخابات باشند نه آرزوی آن را داشته باشند و نه دارای هیچگونه پست و مقام دولتی در هر سطحی باشند. یک نیروی سیاسی که خواهان به دست گرفتن قدرت نیست. یک نیروی سیاسی که حزب سیاسی نباشد. یک نیروی سیاسی که توان سازماندهی مطالبات و پیشنهادات شهروندان را داشته باشد یک نیروی سیاسی که حتی بدون دخالت احزاب سیاسی و دولت بتواند حل مشکلات جمعی را سازمان دهد. برای آزاد بودن به اجازه کسی نیاز نداریم. کارکرد دولت، امتیاز جامعه است و جامعه حق دارد خودش آن را به دست بگیرد» نمونه تغییر در مشی مبارزه توسط گروه توپامارو در اروگوئه و الگوی اتخاذ مشی ترکیبی توسط زاپاتیست‌ها بیش از هر چیز بیانگر آن است که مشی مبارزه را دوران مبارزه و نوع حکمرانی در جغرافیایی سیاسی دربرگیرنده نیروهای مبارز تعیین می‌کند و الزاما مبارزات رادیکال اجتماعی تنها با یک مشی مشخص و از پیش تعیین شده معنا نمی‌شود. هربرت مارکوزه در اواخر دهه ۶۰ میلادی با روی آوردن به نظریه گروه‌های حاشیه‌ای خواستار یکپارچگی جنبش دانشجویی، زنان، سیاهان و نیروهای رهایی‌بخش در جهان سوم در قالب جنبشی رادیکال علیه سرمایه‌داری شد. او جنبش‌هایی را برای یکپارچگی فراخواند که هر کدام در مشی متفاوت اما در رویکرد رادیکال علیه سرمایه‌داری و امپریالیسم مشابهت‌های انکارناپذیری داشتند که یکپارچگی مبارزاتشان را آشکار می‌کرد.

هدی صابر در مقدمه کتاب سه هم‌پیمان عشق با بیان آنکه عشق منش و روش ثابت‌اند و مشی شناور است و متناسب با روزگاران، بدون تقدسی بخشی به مشی مبارزاتی، اهمیت مبارزات رادیکال را نه در مشی که در روش، بینش و عشق به انسان تعبیر می‌کرد. و از این زوایه می‌توانست از مبارزات رادیکال انقلابی در دهه ۴۰ و ۵۰ اعاده حیثیت کند. هدی با نفی دوگانه خشونت-خشونت‌پرهیزی، اصالت را نه در مشی که در روش و بینش مبارزه جستجو می‌کرد و با برساخت رادیکالیسم مثبت-رادیکالیسم منفی، همانگونه که مبارزات مسلحانه در دهه ۴۰ و ۵۰ را در کادر رادیکالیسم مثبت تحلیل می‌کرد و آن را گامی رو به جلو در جامعه می‌دانست، رخدادهای مسلحانه در ابتدای انقلاب در کردستان و خرداد ۶۰ را رادیکالیسم منفی می‌دانست که در آن شرایط توجیهی برای چنین اقداماتی وجود نداشت. اتفاقاتی که در آن تمامی طرف‌های درگیر منازعه به پارامترهای همچون وطن، رهایی انسان و.. بی توجه بودند.

معنای رهایی در سیر مقاومت و مبارزه، نه در لحظه پیروزی

هگل در کتاب «پدیدارشناسی روح» روند زایش یک انقلاب را اینگونه به تصویر می‌کشد «روح زمان که آرام و ساکت رشد می‌کند تا شکل جدید کمال‌یافته‌ای به خود بگیرد، ساختمان جهان پیشین را ذره ذره متلاشی می‌کند. این‌که این جهان درحال فروپاشی است این‌جا و آن‌جا صرفاً با نشانه‌هایی مشهود است. پوچی و بیزاری که در تاروپود نظم مستقر درحال گسترش است، همچون پیش‌بینی تعریف نشده‌ی امری نامعلوم، کلیه‌ی این علایم دال بر فرارسیدن چیزی دیگر است. زوالی تدریجی که صورت ظاهر کلیت را دگرگون نساخته بود، اکنون با طلوع آفتاب گسسته شده و به‌طور ناگهانی و با یک ضربت، شکل و ساختمان جهان نوین را پدیدار می‎‌سازد» هگل معتقد است یک روح جدید، ماحصل انقلابی گسترده در اشکال متنوع روح فرهنکی است اما تحقق آن زمانی رخ خواهد داد که خودآگاهی سوژهایی که با میانجی انقلاب از ذهنیت آزاد برخوردار شده‌اند تداوم یابد. آلن تورن نیز با پیوند زدن میان مفهوم انقلاب با سوژه انسانی، انقلاب را تغییر منطق سازمان‌دهنده جامعه تعبیر می‌کند. از نظر تورن انقلاب هنگامی روی ‌می‌دهد که سوژه انسانی بر هویت خود و حق گنشگری‌اش تاکید کرده و یک جنبش فراگیر اجتماعی موفق شود سوژگی انسان را به اصل عمومی جامعه تبدیل کند. بنابراین آنچه که در یک رخداد انقلابی حائز اهمیت می‌شود نه لحظه پیروزی که بالندگی و خودآگاهی سوژه‌های معترضی است که در سیر انقلاب به آن دست می‌یابند. و حتی اگر روند انقلاب با شکست مواجه شود و لحظه پیروزی فرا نرسد خودآگاهی سوژه‌های معترض، بازتولید مناسبات سلطه در وضعیت پیشا انقلاب را ناممکن می‌سازد.

تصویر زن زرمنده در جنبش فلسطین در مناسبات مردسالارانه و سنتی خاورمیانه و همچنین فرماندهی زنان در سازمان‌های انقلابی ویتنام در حالی که پیش از وضعیت انقلابی در این کشور، بر طبق رسوم سنتی، پدران خانواده برای امرار معاش می‌توانستند دخترانشان را به مردان اجاره دهند، جلوه‌ای از رهایی زن با میانجی انقلاب، در جوامعی است که تجربه مقاومت انقلابی در برابرسلطه را داشتند.

هدی صابر نیز از همین منظر به بررسی انقلاب در ایران پرداخت او انقلاب را نه در سال‌های منتهی به بهمن ۵۷ که در رخدادهای اجتماعی دهه ۴۰ و ۵۰ و مقاومت‌های صورت گرفته در سطوح فرهنگی، اجتماعی و سیاسی مورد واکاوی قرار داد. او موج نوی سینمای ایران در اواسط دهه ۴۰ با فیلم‌های کیمیایی، بیضایی و تقوایی را جلوه‌ای از مقاومت فرهنگی منجر به رهایی از ابتذال فرهنگی، رخدادهای دانشجویی در آن سال‌ها را نمادی از مقاومت اجتماعی و کریستال‌بندی با حوصله سازمان‌های رادیکال انقلابی را آشکارگی مقاومت سیاسی در برابر سلطه همه جانبه صورت‌بندی می‌کرد. هدی صابر در توضیح مواجه بنیانگذاران سازمان مجاهدین با رهبران نهضت آزادی که پس از خرداد ۴۲ به جمع‌بندی متفاوتی از روش مبارزاتی نهضت رسیده بودند از اصطلاح «ما هم آدمیم» استفاده می‌کند. «ما هم آدمیم» بالندگی سوژه مبارزی است که برای تغییر به طرح شیوه‌های نوینی از مبارزه می‌اندیشد و می‌خواهد مستقل از روش‌های احزاب کلاسیک، کنشگری کند. محمد حنیف‌نژاد یکی از دلایل تغییر در استراتژی مبارزاتی را رخداد ۱۵ خرداد ۴۲ اعلام می‌کند. حنیف‌نژاد معتقد است زمانی که روشنفکران و دانشگاهیان علیه شاه دست به اعتراض میزنند سرکوب، عموما محدود به زندان و…می‌شود اما زمانی که طبقات مستضعف اجتماعی علیه شاه اعتراض می‌کنند، رژیم دست به سرکوب خونین این اعتراضات می‌زند. حنیف‌نژاد در جمع‌بندی مبارزاتی خود با پیوند زدن «ما هم آدمیم» برای به رسمیت شناخته شدن در عرصه سیاسی با «آنها نیز آدمند» برای دفاع از مستضعفان سرکوب شده در یک اعتراض اجتماعی می‌کوشد تا از سوژگی انسان مستضعف ایرانی اعاده حیثیت کند و مقاومت انقلابی در برابر سلطه را به رهایی انسان‌های خودآگاهی متصل می‌کند که سوژه‌های معترضی هستند که تور امنیتی و نظامی حاکم، اجازه کنشگری را به آنها نمی‌دهد و عمل انقلابی در شکستن تور امنیتی و نظامی برای ایجاد فضایی در جهت کنشگری سوژه‌های معترض اجتماعی معنا می‌شد.

نه رفرمیسم انتخاباتی نه رادیکالیسم منفی؛ تلقی اجتماعی از مبارزه

رادیکالیسم هدی پس از شهادتش ناتمام باقی ماند. هدی صابر می‌کوشید تا با تجهیز گفتمانی مخاطبانش در حسینه ارشاد، آنها را به سمت ایجاد یک جریان حداقلی با هویت آرمانی چپ مذهبی رهنمون سازد. اما مخاطبان او نه تنها در میان طیف‌های گوناگون فکری در دانشگاه‌ها از ایجاد یک جریان حداقلی دانشجویی با هویت آرمانی ناکام ماندند بلکه در بزنگاه‎‌های مختلف در مسیر ضدیت با آموزه‌های آرمانی هدی صابر قرار گرفتند. اگر هدی در نامه‌ای به یکی از موثرترین نیروهای جنبش دانشجویی در دهه‌ی ۷۰ و اوایل دهه‌ی ۸۰ چند صباحی فعالیت دانشجویی در ایران و سپس رفتن به آن سوی مرزها برای بهتر زندگی کردن را مورد نقد و نکوهش قرار می‌داد، درس‌آموزان کلاس‌های حسینیه‌ی ارشاد هدی نیز اگر امکانی برای مهاجرت یافتند توان «نه» گفتن به آن را نداشتند و زندگی بهتر در آن سوی مرزها را به مقاومت در درون مرزها ترجیح دادند. آنانی که در ایران ماندند نیز پس از شهادت هدی صابر با دور شدن از رادیکالیسم مدّ نظر او بعضاً در ائتلاف با احزاب اصلاح‌طلب به صندوق رای روی آوردند و به فعالان ستادی احزاب اصلاح‌طلب تبدیل شدند و این در حالی بود که هدی نسبت به فرایندهای انتخاباتی درون جمهوری اسلامی همیشه بی‌اعتنا بود و رفرمیسم موجود در میان اصلاح‌طلبان را همواره مورد نقد قرار می‌داد. به نظر می‌رسد، هدی صابر پیش از شهادت در زندان آخر با پروژه‌هایی همچون پروژه توانمند سازی در سیستان و ارائه الگوهایی همچون الگوی «خانه مادر و کودک» به دنبال حل مسائل اجتماعی رفت.

هدی با تلقی اجتماعی از مبارزه نه در دام رادیکالیسم منفی سیاسی که همیشه مورد نقدش بود قرار گرفت و نه تن به رفرمیسم انتخاباتی اصلاح‌طلبان داد. او هر چند رادیکالیسم مثبت درون جنبش سبز و مقاومت میرحسین را می‌ستود و در تجمعات اعتراضی مشارکت داشت اما شاید ارتقای جنبش سبز برای هرز نرفتن پتانسیل آن جنبش در رفرمیسم انتخاباتی و هدر رفتش در ستادهای انتخاباتی سال‌های ۹۲ تا ۹۶، به ابتکاراتی از جنس ابتکار عمل زاپاتیست‌ها نیاز داشت. جایی برای شکل‌گیری یک نیروی سیاسی که حزب سیاسی نباشد. یک نیروی سیاسی که توان سازماندهی مطالبات و پیشنهادات شهروندان را داشته باشد یک نیروی سیاسی که حتی بدون دخالت احزاب سیاسی و دولت، بتواند حل مشکلات جمعی را سازمان دهد مشابه همان‌کاری که هدی با تلقی اجتماعی از مبارزه در سیستان انجام داد مشابه همان الگویی که هدی صابر از خانه مادر و کودک در حسینه ارشاد ارائه داد. تلفیقی از رویکرد اجتماعی هدی صابر و رادیکالیسم سیاسی مدنظر او که می‌توانست در پیوند میان یک جنبش در صحنه با طرح‌واره‌های حل مشکلات اجتماعی از طریق نهادهای مدنی بروز و ظهور کند.

اسکرول به بالا