چگونه از آرمانگرایی تهی شدیم؟
با عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ۲۱ رمضان روز شهادت آگاهی، آزادی، عدالت و برابری که در این روز تجسم این مفاهیم در وجود بشر، این جهان را بهسوی پروردگار بلندمرتبهاشترک گفت. و نیز با عرض تسلیت به مناسبت سالروز پرواز هدی صابر انسانی که با آرمان زندگی کرد و با آرمان جهان فانی را ترک کرد. با توجه به مناسبتهای این روز عنوان بحث من نیز درباره آرمان و آرمانگرایی است. پیش از شروع بحث ضروری است تا در مقدمه به نکتهای اشاره کنم که با آیهای که در ابتدای بحث قرائت کردم مرتبط است. وقتی صحبت از آرمان و آرمانخواهی میشود باید دقت کرد که این موضوع ما را درگیر با قهرمانپروری و قهرمان پرستی نکند.




راهپیمایی روز قدس سال ۱۳۸۸ بود. هدی را در میدان هفت تیر دیدم. درست در محاصره نیروهای ضد شورش و لباس شخصیهایی که داشتند مردم را میزدند. هاج و واج ایستاده بود. پیش از آن حدود ده صبح با ماشین به میدان هفت تیر رسیده بودم و همان جایی که بعدا ایستگاه مترو شد پارک کردم. یکربع بعد، آن جمعیت انبوده را دیدم که از پل کریمخان به سمت میدان میآمدند. به قاعده ده الی پانزده نفر در هر ردیف و آن گاه ردیف ردیف پشت سر هم تا چشم کار میکرد. کناری ایستادم و نگاه کردم. شعارهایی تند که قبلا هرگز نشنیده بودم سر میدادند. چهرهها مصمم بود و استوار فریاد میزدند.
روئین عطوفت ـ هدی نگاهی به جایگاه تماشاگران انداخت و گفت:هم به تفاوت و نقش بی همتای تک تک مردم و جایگاههای اجتماعیشان، هم به جمعیتهای متشکل از مردم و هم به اهداف مشترک آنها در اجتماع پرداخت و نهایتا جمع بندی نمود و گفت:ما فعالان و کنشگران عرصهی اجتماع برای ایجاد یک جنبش اجتماعی مطالبه محور بایستی چنان نقش خویش را درست ایفا نماییم که تودههای مردم از جایگاههای تماشاگری و نظاره گری صرف خودشان به صحنهی میدان بازی، نه لزوما تظاهرات در خیابانها بلکه به میدانهای گوناگون زندگی اهسته آهسته نزدیک و نزدیک تر شوند و آستینها را بالا زده و پاشنههای کفششان را بالا کشیده و از حاشیه وارد گود و میدان و متن زندگی اجتماعی شده و میدانداری کنند …

سعید مدنی ـ خاطره یادی است از حوادث گذشته که در ذهن فرد نقش میبندد و «من» او را که ماهیتی تاریخی، پیوسته و مداوم دارد تشکیل میدهد. انسانها در برابر زمان و خاطره منفعل نیستند، بلکه زمان در تناسب با پدیدارهای انسانی خاطرهها را نقش و نگار میدهد. خاطره فرایندی پویا است و اگرچه دربارهی گذشته است، اما با زمان حال مرتبط بوده و زمان حال نیز همواره در معرض تغییرات و تحولات فراوان است. خاطره در حالی که با گذشته مرتبط است، اما در زمان حال صورت میگیرد و با ضرورتها و نیازهای امروز و تغییر یا پیوستگی در هویت مطابقت دارد. در خاطره به واسطه فرایند بازسازی، گذشته با واقعیتهای اجتماعی زمان حال هماهنگ میشود.
محسن امین زاده ـ هدی صابر را پیش از این همیشه از راه دور میشناختم. نویسنده و پژوهشگر برجسته ملی مذهبی. روزنامه نگار فعال در مجلات فاخری همچون ایران فردا. دوست و یار نزدیک عزتالله سحابی، اندیشمند مباحث توسعه و برنامهریزی در ایران. برای اولین بار او را در همایش «نفت، توسعه و دموکراسی» دیدم. سال ۱۳۸۷ سال مهمی در تاریخ نفت ایران بود. صدمین سال فوران اولین چاه نفتی در ایران، صدمین سال تاریخ صنعت نفت در ایران بود. صاحب نظران زیادی علاقمند شده بودند که به این مناسبت کاری انجام دهند. با دکتر نجفی و جمعی از متخصصان تصمیم گرفتیم که در موسسه باران همایشی به این مناسبت برگزار شود.
اکبر امینی ـ خیلی دیر با هدی آشنا شدم و چقدر زود رفت… انگار سالها بود که میشناختمش. هر روز که میگذشت بیشتر با روش و منشاش آشنا میشدم و هر زمانی که در بند میدیدمش و همکلام میشدیم بیشتر با او خو میگرفتم. واقعیت این است که او دوستداشتنی و دوست خوبی بود. رفتار و منش شخصیاش به گونهای بود که احساس میکردی سالهاست او را میشناسی. همین امر سبب میشد که بتوانی رابطه نزدیکتر و صمیمیتری با او داشته باشی. در آن زمان که بعضیها به زور جواب سلامت را میدادند، پاسخگوی سوالاتت بود…
سید مهدی خدایی ـ اولین مواجههی من با هدی صابر زمانی بود که اسم وی را لابهلای اخبار زندانیان سیاسی در اوایل دههی هشتاد شنیدم. جریان بازداشت ملی ـ مذهبیها و سروصدای زیادی که به پا کرده بود. در آن میانه یک اسم توجه من را بیش از دیگران به خود جلب کرد (هدی صابر). برایم عجیب بود که اسم یک مرد چرا باید «هدی» باشد! این سوال جزو اولین سوالهایی بود که بعدها در سال ۸۹ وقتی پس از نُه ماه از بند ۲ الف سپاه به بند ۳۵۰ منتقل شدم و با ایشان در اتاق سه هماتاق شدم پرسیدم. با خوشرویی توضیح داد که پیش از تولدش در منزلشان به دعوت مادر، روضهخوانی دعوت میشد به نام «هدی» که مادرشان بسیار به وی علاقه داشت و از آن پس نذر میکند که اسم فرزند خود را از نام ایشان وام بگیرند و از قضای روزگار فرزند پسر میشود
رضا رستگار ـ نام او را شنیده بودم و دورادور او را میشناختم. میدانستم از اعضای ملی ـ مذهبی است و به مصدق علاقهمند است؛ اما با عقاید سیاسیاش مخالف بودم و به او نقد داشتم. یک روز سرد پاییز سال ۸۹ برای گذراندن دوران محکومیتم به اجرای احکام زندان اوین مراجعه کردم. پس از طی تشریفات و مراحل اداری، سربازی مامور انتقال من به بند ۳۵۰ اوین شد. پشت درب ورودی بند ۳۵۰ مردی خوشسیما با موهایی جوگندمی انتظارم را میکشید. آن روز نام او را نمیدانستم. او وکیل بندمان رضا رجبی بود. پس از چند پرسش کوتاه در مورد مرام و مسلکم، با بلندگو احمد شاهرضایی، مسئول اتاق چهار را خواست تا من را به اتاق چهار راهنمایی کند.
فیض اله عرب سرخی ـ مرحوم «هدی صابر» را دورا دور میشناختم، اما فرصت دیدار حضوری نیافته بودم. وقتی نیمهی دوم سال ۸۹ به بند ۳۵۰ منتقل شدم، برای اولین بار او را دیدم و با استقبال گرمش مواجه شدم. بلافاصله پیشنهاد نشست و گفتوگو را مطرح کرد و من هم استقبال کردم منتهی برای عمومیتر شدن گفتوگو، پیشنهاد حضور تعدادی از دوستان دیگر را هم مطرح کردم و نهایتاً قرار شد این گفتوگو را چهار نفره یعنی علاوه بر خودمان، از عزیزان عمادالدین باقی و عبدالله مومنی هم دعوت کنیم. به هر حال اولین جلسه تشکیل شد و با پیشنهاد من نقد اصلاحات در دستور کار قرار گرفت و این جلسات تکرار شد.
آرش علایی ـ چند ماهی که از جنبش سبز گذشت، در قوهی قضائیه و دادستانی تغییرات زیادی صورت پذیرفت. در دی ماه ۱۳۸۸ تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی استان تهران را با دستور دادستانی در بند ۳۵۰ زندان اوین جمع کردند. بعد ازحدود دو سال و نیم حبس در سلولها و بندهای مختلف، من را هم به بند ۳۵۰ منتقل کردند. در بندهایی که اقامت داشتم کارهای مختلف فرهنگی- آموزشی را تهیه، تدوین و اجرا کرده بودم. لذا چند روز که از اقامتم در بند ۳۵۰ که گذشت، شروع به صحبت با سایر افرادی که در بند بودند خصوصا همسلولیهایم عبداله مومنی، علی ملیحی و حسن اسدی زیدآبادی در ارتباط با اجرای برنامههای فرهنگی-هنری در بند کردم.