شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 1660
پرینت

 سلسله نشست‌های «باب بگشا»

نشست بیست و ششم: سخنرانی بانی موسسه‌ی محک

سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۸

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

سخنان آغازین هدی صابر

به نام خدا. با عصر به‌خیر خدمت دوستان و مهمان محترم جلسه، نشست بیست و ششم را آغاز می‌کنیم. «من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ» عنوانی است که حدود شش ماه است حول آن گرد آمده‌ایم با پرانتز همیشه بازِ «ضرورت رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خدا». در جلسات گذشته قرارمان بر این بود که هر گاه به بزنگاهی رسیدیم، در آن بزنگاه مهمانی دعوت کنیم. مهمان [یا مانند نشست جاری، صاحب سیر عملی است] یا صاحب دیدگاه نظری است؛ به مانند جلسه‌ی چهاردهم که آقای دکتر محمّدی خدمت‌تان آمدند و بحثی را تحت عنوان «من جاویدان» مطرح کردند که ممزوجی از نظرگاه‌های هستی‌شناسانه‌ی مرحوم اقبال لاهوری، آقای طالقانی و فرآوری‌های خودشان بود. امروز مهمان محترمی داریم که ایشان سیر عملی طی کرده‌اند که از این سیر عملی و مراحل مندرج در آن به تجاربی رسیدند؛ در این سیر، ضمن تجربه، صاحب دیدگاه هم شده‌اند. لذا امروز از جهاتی شاید از آن جلسه‌ی مهم‌تر باشد، چرا که قرار بود بحث‌های‌مان را به سمتی ببریم که بتوانیم به واقعیت‌های متعین امروزی هم دسترسی پیدا کنیم.

در جلسات گذشته که با هم بودیم سیری را که طی کردیم این بود که از درون خودمان شروع به جستجوگری کردیم، سپس بیرون خودمان را نگاه کردیم. سپس هم از درون خودمان و هم از نگاه حداقلی به بیرون دریافتیم که شرایط بحرانی است؛ هم شرایط جامعه، هم شرایط نسل نو و هم شرایط خودمان که مجموعاً این جامعه را تشکیل می‌دهیم. از وضعیت بحرانی به این رسیدیم که اختلالی در روابط با «او» حاصل شده است و پی بردیم که چون این اختلال هست، نمی‌توانیم نقشی را که انسان‌ها در گذشته و یا هم‌عصر خودمان ایفا کردند و فعالان هستی بودند و پروژه‌ی هستی را مشترک با خدا (به سهم و قدر خود) پیش بردند و تا به اینجا آورده‌اند، ما نیز ایفا کنیم. ما این را درک کردیم که چون این روابط مختل هست طبیعتا ما نمی‌توانیم در این گوشه از هستی که متعلق به ماست ـ ایران ـ فعال جدی و کیفی باشیم.

سپس سعی کردیم با نخ و سوزن خودمان که بومی باشد، ضمن استفاده از تجارب دیگران، به یک چند تکه‌ای که متدی است برای خروج از بحران دست پیدا کنیم. متدی که به طور مشترک استخراج کردیم سه تکه است؛ تکه‌ی‌ کوچکتر «پیشاتبیین» بود، تکه‌ی بزرگ‌تر که الآن در آن قرار داریم ـ و سفره‌ی پهنی است که ببینیم تا کجا می‌توان این فاستونی را باز کرد و به خروجی رسید ـ «تبیین» است و نهایتاً «پساتبیین». در تبیین به توصیه‌ی «او» عمل کردیم. توصیه‌ی «او» این است که هر وقت در بن‌بستی گیر افتادید و محاصره شدید و تصور کردید راه‌های خروج بر شما بسته است، حداقل کاری که می‌توانید بکنید این است که قدمی بین دو مبنا بزنید؛ یک مبنای کوچک که خودتان هستید و یک مبنای بسیط و کلان که من هستم.

ما برای اینکه ببینیم این کار شدنی است و توصیه‌ی «او» در این دوران و در دوره‌های گذشته نمونه‌ای داشته یا نه، چند جلسه‌ای را بر روی تجربه‌ی ابراهیم با «او» تدقیق کردیم. از تجربه‌ی ابراهیم دریافتیم که اگر رابطه دو سو داشته باشد، می‌تواند تبدیل به یک رابطه‌ی فعال شود؛ یک سو «ما» هستیم، یک سو «او» هست. اگر دو وجود باشند یکی وجود کل و یکی ما که وجود جزء هستیم و این دو وجود با هم مرتبط شوند و از این ارتباط، این دو وجود فعال بشوند ـ هر کدام به قدر، وزن، سهم، ارج و سطح خودشان ـ می‌توان با «او» با دو تبصره‌ای که وجودی شود و در ذات ما راه یابد، پروژه تعریف کرد: اولی درک خدایی او و اندازه‌ها و داشته‌ها و کارایی‌هایش؛ دوم هم که مهم بود و از یادمان رفته است درک آدمیت خودمان. آدمِ اول بنا بود «آدمیت» کند که به هر دلیل آدمیتش مختل شد؛ اما آدم‌های بعدی، آدمیت را ادامه داده‌اند که جهان به اینجا رسیده است. ما هم درک کنیم که ما آدم هستیم. اگر آدمیت ما با داشته‌های او پیوند بخورد، می‌شود با او پروژه‌ی مشترک فراهم کرد. در جهانِ در دسترسِ ما با او می‌توان حوزه‌های مشترک تعریف کرد؛ کما اینکه دیدیم ابراهیم با او، حوزه‌ی مشترک تعریف کرد و هر دو در سطح خودشان هم آورنده بودند، هم پیش‌برنده. لذا از محصول مشترک آنها محتوای توحید، بنای توحید و مناسک توحید حاصل شد. مهم این بود که خدا، مالکیت معنوی ابراهیم را لحاظ کرد؛ مقام ابراهیم، رد پای ابراهیم، حق تحلیف ابراهیم و حق بنای ابراهیم. خدا پلاک ابراهیم را حک و ثبت کرد و ادیان شدند «ادیان ابراهیمی»، توحید شد «توحید ابراهیمی» و مناسک هم شد «مناسک ابراهیمی».

جلوتر که آمدیم، نمونه‌ی موسی و «او» را در چند جلسه بررسی کردیم که جلسه‌ی بعد هم آخرین جلسه در موضوع تجربه‌ی موسی و «او» در مواجهه با فرعون و مصر است. موسی ایده‌، دغدغه‌، سازماندهی اولیه‌ و انرژی‌ای داشت. منتها مشکلاتی هم داشت؛ روش نداشت، شتاب داشت و می‌خواست مکانیکی پروژه را پیش ببرد. ولی «او» که در کار وارد شد، چشم‌انداز و طراحی و توان تصحیح داشت و موسای عجول را تبدیل به یک رهبری کرد که چهل سال برای پیش‌برد آن پروژه حوصله کرد.

حال بحث این است که خدا در این طراحی‌ها از آدم و ابراهیم و موسی تا عصر ما، سهم و جایگاهی برای انسان برای پیش بردن هستی‌ای که در دسترس‌اش گذاشته، در نظر گرفته است. اگر مشارکت‌طلبی خدا با تقاضای ما پیوند بخورد، حتماً منتج به تعریف یک پروژه می‌شود. حالا می‌خواهیم ببینیم آیا این امکان در شرایط امروز هست یا نه. چند جلسه روی داشته‌های او ایستادیم؛ اینکه توان طراحی، توان مهندسی و توان خلق دارد؛ بنیانگذار است و می‌تواند طراحی استراتژیک کند. انسان هم طراح، مهندس، خلاق و بانی است. شاید تصور بشود ابراهیم و موسی نمونه‌هایی متعلق به ماقبل مدرن هستند و در دوران مدرن، هم انسان با زندگی ماشینی سرشلوغ و آشفته است، نمی‌تواند به غار برود یا مثل موسی به دشت بزند و رمه به چراگاه ببرد، و خدا هم، خدای دوردست و از مدار خارج است؛ این انسان آشفته‌ی سرشلوغ و این خدای دور و کوچک و پرتابل چطور می‌توانند با هم پیوند بخورند و پروژه‌ای را پیش ببرند؟ ! اما اگر همین پیرامون خودمان را در این دو دهه نگاهی بیندازیم، اگرچه دستاورد سیاسی‌ای وجود نداشته، ولی دستاوردهای اجتماعی مهمی وجود داشته که می‌توانند نمونه‌ای برای همین بحث ما تلقی بشود و به حساب بیاید. با چند بانی که این پروژه را در حد خودشان پیش برده‌اند و طبیعتا تقاضای اولیه‌ای داشتند، دغدغه‌ای داشتند و با «او» به هر نحوی که خودشان می‌دانند [پیوند خورده‌اند، صحبتی برای مشارکت در این مباحث داشته‌ایم]. الزاماً همه‌ی ما مثل هم با «او» پیوند نخواهیم خورد؛ هر کس با روش و تلقی خودش از هستی و مذهب، با «او» پیوند می‌خورد.

ما با سرکار خانم قدس که بانی «محک» (موسسه‌ی حمایت از کودکان سرطانی) بوده‌اند، با آقای فروهر که بانی «تولدی دوباره» بوده‌اند، با خانم بهادرزاده بعد از آقای حکیم‌زاده که بنیانگذار کهریزک تلقی می‌شوند و با انسان‌هایی از این دست که در دوران مدرن توانسته‌اند پروژه‌ای تعریف کنند، صحبت کردیم که همگی چند ویژگی مشترک دارند: فردی شروع کردند؛ به یک هسته اولیه‌ای پیوند خوردند؛ در بی‌امکانی محض به یک امکانات حداقلی‌ای نایل شدند؛ از امکانات حداقلی توانستند امکانات اجتماعی‌ای فراهم کنند و نهایتاً به یک دستاورد عمومی نایل شوند. سیر «محک» یک سیر حداقل بیست‌ساله است و طبیعتاً پدیده‌ای که بیست سال از آغاز حیاتش می‌گذرد را می‌توانیم در کادر بحث خودمان تحلیل کنیم.

از سرکار خانم قدس تقاضا می‌کنیم تشریف بیاورند برای در میان گذاردن تجربه‌شان با شما. ان‌شاءالله یک ساعت در خدمت ایشان هستیم. با اجازه‌ی دوستان، امروز تنفس وسط جلسه نداریم. بعد هم پرسش و پاسخ هست. ایشان مسافر هم بودند، مع‌هذا تقاضای ما را پذیرفتند. الآن در خدمت‌شان هستیم و پای بحث‌شان می‌نشینیم. ترجیح ایشان این بود که [بحث به صورت] گفتگویی صورت بگیرد. پیشنهاد هم پیشنهاد خیلی خوبی است که هم بحث روان‌تر می‌شود و هم به یک سخنرانی کلاسیک تبدیل نمی‌شود. بعد از اینکه گفتگو به یک سرفصلی رسید دوستان می‌توانند با ایشان گفتگو را ادامه دهند. خیلی ممنون که دعوت ما را پذیرفتید؛ چون شما معمولا در مجامع ظاهر نمی‌شوید یا کم ظاهر می‌شوید. لطفا خودتان را در حد ضرورت جلسه معرفی بفرمایید.

 


 

سخنرانی خانم قدس (بانی موسسه‌ی محک)

من سلام می‌کنم و خوشحالی قلبی خودم را ابراز می‌کنم از اینکه جز چند تن از دوستان موسپیدم، چهره‌ی بانشاط و جوان شما را می‌بینم که امیدهای آینده ما هستید و برای ساختن این آب و خاک و برای آینده، در این سرزمین باقی مانده‌اید. خیلی اوقات نگرانی جانشین‌سازی را داریم؛ در این جامعه‌ی بی‌اخلاق بشر امروز ـ اشاره‌ام تنها به مملکت خودمان هم نیست ـ دغدغه‌ها این است که شروع کردن حرکاتی از این دست، چقدر می‌توانند شانسی برای بقا داشته باشند. اما حضور شما در این بعدازظهر اردیبهشت‌ماه، نشان می‌دهد که هنوز هم کسانی هستند که اندکی دگراندیش هستند. خیلی خوشحال هستم که افتخار دارم در خدمت شما هستم.

من اسمم سعیده و فامیلی‌ام قدس است؛ اصالت آبا اجدادی اهل طالقان بوده‌اند. البته اول سمنان بودند، بعد به طالقان می‌آیند و پس از هفتاد ـ هشتاد سال، پدران من به تهران مهاجرت می‌کنند. من هم یکی از پنج بچه‌‌ی طاهر قدس بودم که به دنبال تقدیر راهی این شهر شد و زندگی سخت و موفقی را پشت سر گذاشت. ارزش میراثی که برای من گذاشت با هیچ ثروتی قابل مقایسه نبود؛ سرفصل آن [ثروت]، اندیشه‌ی ایجاد تغییر هم در زندگی خودمان و هم در زندگی دیگران بود. بدون اینکه من به این میراث آگاهی داشته باشم، به دنبال این اندیشه، در زمانی از زندگی‌ام که برایم بحرانی پیش آمد [مرحله‌ی جدیدی را آغاز کردم] ـ مانند همه زندگی‌ها که به قول میوه‌فروش‌ها درهم هست، هم چیزهای خوب دارد و هم چیزهای بد؛ اما تا وقتی همه چیز خوب است، تصور می‌کنیم طبیعی هست و فکر می‌کنیم بهتر هم باید باشد، اما وقتی یک حادثه‌ی فاجعه‌گونه اتفاق می‌افتد، اولین حسی که به‌وجود می‌آید حس عصیان است؛ حس انکار و حس ناباوری که «چرا من؟»، «چرا فرزند من؟»، «چرا برای من که همیشه سعی کردم به زعم خودم آدم خوبی باشم؟»، «چرا من که در راه خدا کفش‌هایی را که دیگر نمی‌پوشیدم می‌دادم به باغبان؟»، «چرا من که وقتی غذا می‌خوردیم نصف باقیمانده‌اش را می‌دادیم به سبزی‌فروش؟». با این معیارها فکر می‌کنیم که آدم‌های خیلی خوبی هستیم، چون در سنت ما نیکوکاری، بخشیدن چیزهایی است که خودمان به آن احتیاج نداریم و به یک آدمی می‌دهیم و دائماً هم انتظار داریم که او خیلی قدردانی کند! برای من هم وقتی دختر یک ساله‌ام دچار بیماری سرطان شد، این عصیان و ناباوری و کفر در من به‌وجود آمد و با یک دنیا اعتراض پذیرفتم که این اتفاق حتی برای من هم می‌تواند بیفتد و به هر حال باید با آن کنار بیایم.

در طول درمان دخترم تازه متوجه شدم که من چقدر در مقابل آدم‌هایی که آنها را ناچیز می‌دانستم، ناچیز هستم. به عنوان مثال از روزی برای‌تان می‌گویم که در تحول روحی من بسیار موثر بود و تجربه‌ای که بیش از هر وقت دیگری، ناچیز بودن مرا به خودم ثابت کرد؛ من به مانند اکثر مادرهای نسل خودم، فکر می‌کردم که ما بهترین مادرها هستیم؛ ما بچه‌های‌مان را سر ساعت می‌خوابانیم، برای بچه‌های‌مان چیپس و پفک نمی‌خریم، به بچه‌های‌مان شیر مادر دادیم و نظیر این کارها، و فکر می‌کنیم مادر فداکارتر از ما وجود ندارد. بعد هم که بچه‌ام بیمار شده بود، پیش خودمم می‌گفتم ببین بچه‌ام که بیمار شده من چطور دارم عذاب می‌کشم، زحمت می‌کشم، دنبال درمانش هستم و... . وقتی بچه‌ام را حامله بودم، اتفاق چرنوبیل[۱] رخ داد؛ این طور شنیده بودم که به شیرخشک‌های موجود در انبارهای نستله[۲]، تشعشعات اتمی برخورد کرده و به نوعی مطمئن بودم که این شیرها را حتماً به ما می‌فروشند؛ چون در بازرگانی ما دقت کافی نیست. [برای رفع این نگرانی] با چه زحمت و سختی‌ای شیر بچه‌ام را از آمریکا سفارش می‌دادم تا بیاورند [و به سبب همین پیگیری‌ها احساس می‌کردم مادر فداکاری هستم]. در شب تولد دو سالگی دخترم تشخیص داده شد او که سرطان کلیه دارد ـ البته اول به من نمی‌گفتند، وقتی فهمیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من شیر [سالم]ی به بچه دادم که سرطان نگیرد. پس چرا بچه‌ی من؟ چطور ممکن است؟ آن موقع هنوز معرفت‌ام آن قدر نبود که بفهمم این خودش یک درس هست؛ چیزی که باید بشود را نمی‌شود جلویش را گرفت.

در طول درمان بچه، در یکی از همین روزها که من در همین حالت احساس رضایت از خویشتن، از خودم به عنوان یک مادر فداکار کاملاً راضی بودم، مشغول دعوا با پزشک و پرستار بودم بر سر موضوع نگهداری از یک مریض که به نظر آنها خیلی طبیعی بود و به نظر من غیرطبیعی. در این لحظه یک مادری را با یک پسر ۱۲-۱۰ ساله بر دوش که جثه‌اش بزرگ بود، دیدم. وارد شد و با یک دنیا ادب، یک بقچه سبزی صحرایی برای دکتر آورده بود. ضمن صحبتی که با دکتر داشت متوجه شدم او در یک دهی در پشت جنگل‌های گلستان زندگی می‌کند. مقدار زیادی از راه را پیاده می‌آید، مقداری از راهی را که در پیش دارد با قاطر می‌آید، تا برسد به جایی که بایستد و ماشینی او را به شهر بیاورد. ولی هر بار برای معالجه بچه‌اش زودتر و سر وقت می‌رسد و نهایت تعظیم و ادب را در مقابل کسی که باید بچه‌اش را درمان کند به جا می‌آورد. او به تنهایی این کار را می‌کرد چرا که شوهرش هم دچار مشکل سلامتی بود. من فکر کردم که چطوری آن زن با نهایت تسلیم و رضا و ادب اینجا می‌آمد؟ ! با خودم می‌گفتم من این همه آشوب و ناراضی و عبوس و عصبانی‌ام، چطور این زن می‌تواند این‌قدر آرام باشد؟ ! هر دو یک مشکل داریم! با خودم گفتم یک جای کار من اشکال دارد. یک جای دیدگاه، ادب و تربیت من اشکال دارد. حتماً یک خلایی در من وجود دارد. خلاء یک منشاء و منبعی در من وجود دارد که این نوع انرژی‌ها را به من نمی‌دهد و به این زن می‌دهد. و اینجا شروع تعظیم من به این آدم‌ها بود نه تعظیم به خدا یا سوپرپاور یا هر چیز دیگر؛ بلکه تعظیم به آدمی بود که از من خیلی برتر بود. در من این حس را به‌وجود آورد که باید فکری کنم و در خودم تغییری ایجاد کنم تا بتوانم همپای او باشم. مثلاً او به من آرامش‌اش را بدهد و من مثلاً امکاناتی، چیزی را در اختیارش قرار دهم. این شروع من به ارتباط با یک منبع ناشناخته بود؛ شروع نگاه من از پنجره‌ای دیگر به هستی بود. برای اینکه بتوانم حرفم را به بحثی که شما ماه‌هاست در اینجا ادامه می‌دهید، مرتبط کنم باید بگویم شروع دیدن آیاتی از حضور یک نیروی برتر که من به صورت غیرشهودی، تحمیلی و تدوین شده از بیرون تحت عنوان «خدا» می‌شناختم. «خدا» مصرفش برای من این نبود که به یک منبع انرژی متصل بشوم، بلکه این بود که همیشه خیلی مزوّرانه از او چیزهایی را برای خودم بخواهم؛ هر وقت حالم خوب است، به یادش نباشم و هر وقت حالم بد است، به یادش باشم و با دادن چیزهایی که خیلی هم به آنها احتیاج ندارم به دیگران، به او پاسخ داده باشم. اینها در واقع مجموعه‌ای بود که از خدا می‌شناختم و ارتباطی که با او داشتم. یک آداب مذهبی هم از خانه‌ی پدری داشتیم که بخشی از آن را منظم و بخشی هم غیرمنظم انجام می‌دهیم. اما پس از دیدن آن زن به مسایل و آیات دیگری که در جهان هست و من آنها را نمی‌شناختم اندیشیدم؛ به آن نیرویی که آن زن را پای پیاده، با قاطر، اسب و ماشین به تهران و به بیمارستان شهدا می‌کشاند و هنوز چهره‌اش پر از آرامش و صبر بود، با همه دارایی‌اش که همان سبزی‌ها بود. در چهره‌ی آن زن چنان آرامشی بود که به نظرم رسید که اگر فرزندش هم فوت کند، با همان آرامش بچه‌اش را بر می‌دارد می‌برد و در همان خاک‌های سبز جنگل گلستان خاک می‌کند و باز هم در مقابل سرنوشتش تعظیم می‌کند. اینها چیزی بود که برای من خیلی تازه بود و من و دنیای من را متحول کرد.

بعد از این تمرکزم بیشتر روی این بود که به آدم‌های اطرافم در این بیمارستان نگاه بیندازم. هرچه بیشتر نگاه می‌کردم شرمنده‌تر می‌شدم. هرچه بیشتر با اینها حرف می‌زدم، از خودم بیشتر خجالت می‌کشیدم. آن موقع ۳۶ ساله بودم و ما در همین محله‌ی شمیران زندگی می‌کردیم. با خودم می‌گفتم من تا حالا چند صد هزار بار از جلوی این بیمارستان رد شده‌ام و هیچ وقت با خودم فکر نکرده‌ام که پشت این دیوارها چقدر درد خوابیده است. اگر می‌خواستیم به سمت ظفر برویم ـ مثلاً می‌خواستیم برویم جوجه‌کبابی حاتم ـ عجله هم داشتیم و اگر جلو بیمارستان کسی مریضی داشت، عصبانی هم می‌شدیم که چرا ما را معطل می‌کنند!

این شرمندگی‌ای که در من به وجود آمد، با آن حس تغییری که از مادر و پدرم به ارث برده بودم، مرا به سمت دیگری سوق داد. قبلاً استنباطم از تغییر مثبت چیزهای دیگری مثل بچه خوب تربیت کردن، شوهرداری خوب و خانه و زندگی عالی بود. اما این اتفاقات مرا به این رساند که من باید تغییری در وضعیت کودکان مبتلا به سرطان ـ در حد توان خودم ـ ایجاد کنم. در حقیقت وقتی که شروع کردم، توانم بسیار محدود بود؛ در حد اینکه یکی دو زبان می‌دانستم، مقداری هم پول داشتم چون کار می‌کردم، که آن را پراکنده می‌کردم. بروشورهای داروها را گرفته و ترجمه کرده بودم و در مطب‌های دکتر توزیع می‌کردم؛ یا برای بچه‌هایی که در بیمارستان بستری بودند، عروسک و ماشین پلاستیکی و چیزهای مشابه می‌خریدم. من آن موقع توان دیگری نداشتم و اصلاً ایده‌ای هم از کار بزرگ‌تر در ذهنم نداشتم. اما در سفری که برای چک‌آپ بچه‌ام به آلمان  داشتم، به واسطه‌ی دوستانی که آنجا داشتم با پدر و مادرهای گروهی از بچه‌های آلمانی که مبتلا به سرطان بودند و گرد هم آمده بودند و به هم یاری می‌دادند، آشنا شدم و از دیدن کار آنها اولین بار جرقه‌ی یک سازمان و نهاد در من شکل گرفت که با همان ایده به ایران برگشتم. اینجا متوجه شدم که نیاز مردمی که من باید به آنها  کمک کنم یک تشکیلات متشکل از پدر و مادرهای سرطانی نیست. چرا که در آلمان از هامبورگ تا مونیخ با تغییر لهجه‌ای بسیار کم، همه به زبان آلمانی صحبت می‌کنند؛ همه نژاد ژرمن هستند و همه به زبان ژرمنی صحبت می‌کنند. آداب نشستن و خوابیدن و طهارت و معاشرت‌شان با اندکی تفاوت به مانند هم است. اقوام کرد، لر، ترک، عرب و...که همه ایرانی هستند، اما عادات قبیله‌ی ایشان با آنها هست، نمی‌توانستند در کنار هم جمعیتی را تشکیل دهند. من در مورد آدم‌های نیازمندی صحبت می‌کنم که به بیمارستان‌های دانشگاهی مراجعه می‌کردند و درمان می‌شدند. اینها از جاهای دوردستی می‌آمدند. ممکن است در تهران پانصد خانواده ثروتمند که بچه‌های‌شان مبتلا به سرطان بودند، هم می‌شناختید؛ اما هدف برنامه‌ی من، آدم‌های مستمند بودند که از جاهای خیلی دور می‌آمدند؛ چون آن زمان که در مورد آن صحبت می‌کنم ـ یعنی حدود بیست سال پیش ـ امکان درمان به جز کمی شیراز و اصفهان، فقط در تهران متمرکز بود.

 

هدی صابر: می‌خواستم یک سوالی بپرسم قبل از اینکه وارد بقیه‌ی سیر بشوید. آن زمانی که از مقایسه‌ی رفتار و دیدگاه‌تان با آن خانم گلستانی و دیدگاهش، همان‌طور که خودتان این اصطلاح را به کار بردید که به یک «شرم مرحله‌ای» و ضرورت یک تغییر رسیدید، آیا برای این تغییر و برقراری رابطه با آن نیروی برتری که به آن اذعان کردید، روشی هم داشتید یا روش فطری بود؟

 

خانم قدس: من در آخر نتیجه‌گیری خواهم کرد. اینها سازوکار‌هایی دارد که در نهاد ما به ودیعه گذاشته شده است که در واقع باید با تلنگری از حالت خاموشی، خارج و فعال بشوند. البته خیلی مهم است که شما در چه فضایی تربیت شده‌اید و احساس‌ها و سنسورهای شما چقدر حساس است. من فکر می‌کنم در چنین مواردی روش به تنهایی کافی نیست و من نمی‌توانم مقایسه کنم چرا که فعال شدن این سازوکار‌ها چیزی خیلی بیشتر از شناخت روش می‌خواهد و اینها به یک ادراکات فطری و شهودی نیاز دارد که سختی‌ها تو را از پا نیندازد. ممکن است در مسیر آدم تشخیص هم بدهد که روشش اشتباه بوده است اما این حس غریزی همیشه با انسان هست.

 

هدی صابر: خانم قدس وقتی برای درمان فرزندشان به آلمان می‌روند، آنجا با یک پدیده‌ای مواجه می‌شوند. بخشی از پدر و مادرهای آلمانی که کودک سرطانی داشتند ـ حالا یا منفرد یا در قالب NGO‌ ـ به مراکز درمان سرطان می‌رفتند و کار توضیحی می‌کردند؛ روی دُز دارو، روی خواب بچه در زمان شیمی‌درمانی، روی تغذیه کودک و... . وقتی ایشان با این الگو به ایران آمدند با چند تا از مادران مشابه خودشان هماهنگ می‌شوند و فکر می‌کنم حدود دو سال را صرف کار توضیحی در مراکز درمانی کودکان سرطانی می‌کنند. بعد از مقایسه‌ی شرایط آلمان و شرایط ایران ـ همان‌طور که خودشان توضیح دادند ـ به این می‌رسند که در ایران ضرورتاً اتکاء به کار توضیحی کافی نیست و اگر می‌خواهیم توفیق اجتماعی پیدا کنیم، می‌باید عوامل دیگری را هم با آن ممزوج کنیم. سیر را از آلمان شروع کردند و بعد در ایران، در مرحله‌ی اول شروع کردند به کار توضیحی. تقاضا این است که مرحله به مرحله توضیح دهید تا برای بچه‌ها بحث روان‌تر بشود.

 

خانم قدس: ما شروع کردیم. خودمان را به نیازهای عینی و درمانی که عمدتاً پول و امکانات درمانی بود، با توجه به امکانات بسیار محدودی که داشتیم تطبیق دادیم و به انجام همین کار توزیع دفترچه‌هایی برای دارو و... پرداختیم. در درجه‌ی اول، با توجه به امکانات محدودی که داشتم، از اقوام و دوستان و آشنایان نزدیکم و حتی پزشکان معالج دخترم کمک گرفتم، بدون اینکه نه من و نه دیگران، کوچکترین باوری داشته باشیم که این کار قرار است به یک کار عظیم اجتماعی و به یک پناهگاه محکم، واقعی و قابل اعتماد برای همه‌ی کودکان مبتلا به سرطان در ایران تبدیل شود. بیست سال پیش حتی بسیاری از مسوولان وزارت بهداشت ـ که شاید باورکردنی نباشد، اما من خودم این را تجربه کردم ـ تصورشان این بود که بچه سرطان نمی‌گیرد و به من می‌گفتند در مورد چه حرف می‌زنی؟ اگر می‌خواهی کاری کنی روی بچه‌های مستعد و باهوش کار کن که برای مملکت کسی بشود و اگر هم بچه‌هایی هستند که می‌گویند سرطان دارند، اولاً سرطان نیست، دوم اگر بیماری‌های این قدر حاد دارند که به آن سرطان می‌گویند، خب می‌میرند و چرا این‌قدر زحمت هم بکشیم؟ هرگز ذهن این مسئول به جایی نمی‌کشید که یک بچه‌ی سرطانی یعنی نابود شدن یک خانواده و تحت‌الشعاع قرار گرفتن بچه‌های دیگر خانواده و مشکلات عدیده‌ای که برای پدر و مادر این بچه‌ها وجود دارد. و از همه مهمتر فشار مالی بسیار سنگین بر این خانواده‌ها به خاطر درمان بسیار گران سرطان نه در ایران بلکه در همه جای جهان که می‌تواند خانمان‌سوز باشد.

به همین دلایل و با یک نیت و ضرورت واقعی، این مرکز الآن وجود دارد که با کمک هزاران نفر از مردم شهر یک مرکز، قبیله و معبد عشقی را برای کودکان سرطانی و خانواده‌های آنها فراهم آورده است که رایگان به آنها خدمات ارائه می‌دهد. حتی ما خانواده‌های پولدار را هم رایگان تحت پوشش قرار می‌دهیم؛ چون ما فکر کردیم تفکیک خیلی مشکل است. کودکان از لحظه‌ای که به ما سپرده می‌شوند، برای نگهداری و درمان به‌صورت رایگان، در آغوش گرم محک و تیمی که آنجا کار می‌کنند قرار می‌گیرد که پولش را هم شما و مردم پرداخت می‌کنید و ما فقط یک واسطه هستیم. کجای این بر می‌گردد به بحث شما؟ این چیزی است که شما باید به من بگویید. مسلما این برای من به مانند حدوث یک معجزه بوده؛ قدم به قدم‌اش معجزه بوده، از سوی یک قدرت برتر بود؛ قدرت برتری که برای من به شکل دیگری بود، غیر از آن چیزی که من می‌شناختم و به من آموخته شده بود. اینجا باید این را هم اضافه کنم که پدر من در محضر آقای طالقانی در مدرسه‌ی سپهسالار درس خوانده بودند و اول هم معمم بود و بعد مکلا شدند. و من از مذهب دور نبودم و حتی مذهب را در این فضا به شکل خیلی سنتی‌اش می‌شناختم. اما بین آن چیزی که من به واسطه‌ی عمل حس کردم و شناختم، با آن چیز سنتی‌ای که می‌شناختم یک اقیانوس فاصله ‌وجود دارد.

 

هدی صابر: اگر ممکن است برای حضار مرحله‌ی چیذر را توضیح دهید. آن دو سالی را که در زیرزمینی در چیذر کار می‌کردید و فعالیت‌هایتان چه بودند؟

 

خانم قدس: چه ابعادی از این می‌تواند برای بحث شما مفید باشد که توضیح دهم؟

 

هدی صابر: ما بحث‌مان این هست که خدا هم که یک طراحی‌ای می‌کند، در طراحی‌هایش مراحل و پیش‌نیازهایی دارد. من تصورم این است که مرحله‌ی اول که شما آلمان رفتید، دیدگاه و روش پیدا کردید. بعد برگشتید ایران و به همراه چهار، پنج مادر مشابه خودتان دو سال صرف کار توضیحی کردید. بعد حس کردید که صرفاً کار توضیحی جواب نمی‌دهد و به این فکر افتادید که در کنارش، سرکشی به کودکان در مراکز درمانی و دادن عروسک و تغذیه مختصر و ...داشته باشید. گفتید که این کار مرحله‌ای مدت دو سال را در زیرزمین استیجاری چیذر به خودش اختصاص داد. شما مراحل خودتان را توضیح دهید آن وقت ما به بحث‌های خودمان پیوند می‌زنیم.

 

خانم قدس: بعد از اینکه از آلمان به ایران بازگشتم، فهمیدم که مهم‌ترین مساله برای خانواده‌های کودکان سرطانی، توضیح دادن و ارسال بروشور توضیحی نیست؛ مهمترین مساله برای این آدم‌ها پناهگاه است. وقتی پدری که خودش رئیس یک ایل است، همه‌ی دارایی‌اش را فروخته آمده، آن چیزی که اینجا منزلت انسانی‌اش را خرد می‌کند، صرفاً به خاطر این نیست که این داروها را نمی‌شناسد. او به خاطر این دچار مشکل می‌شود که زبانش را نمی‌فهمند، لباسی که پوشیده مورد تمسخر اهالی بیمارستان هست، پولی که دارد، کفایت خرج بیمارستان را نمی‌تواند بکند. البته اگر موفق شود، بچه بستری بشود (که باید بگویم سیستم ما با همه‌ی معایبی که دارد، اما بسیار سخاوتمندانه‌تر از بسیاری از جاهای دیگر دنیاست و همان موقع هم این کودکان رایگان درمان می‌شدند) اما پذیرش بچه بسیار مشکل بود. جا خیلی کم بود. حال اگر بچه را هم آنجا بخواباند، خودش کجا بخوابد؟ در پارک؟ چه اتفاقی می‌افتد؟ جیبش را می‌زنند. چه غذایی بخورد؟ یک مقدار کم نان و پنیر خشک که مثلاً از ایل آورده. این چقدر دوام دارد؟ و هزاران بحث این‌چنینی. ما به همین دلیل به این رسیدیم که با یک مددکاری سیستماتیک ببینیم نیاز هر یک چقدر است تا به آنها کمک مالی کنیم. اینجا دیگر برای جمع‌آوری کمک‌های مالی مردم نیاز به تشکیلات داشتیم. دیگر نمی‌شد همین که من حسم برای کمک به کودکان سرطانی برانگیخته شده است به مردم بگوییم خانم‌ها و آقایان بیایید به کودکان سرطانی کمک کنید. برای تامین امنیت حیثیتی و تاکید موکد خانواده به خصوص همسرم تصمیم گرفتیم این تشکیلات به صورت ثبت‌شده ادامه‌ی کار دهد. پس به دنبال جلو افتادن مقدمات ثبت افتادیم. هرچند بسیار مشکل بود، اما غیر ممکن نبود. سال ۱۳۶۸ ما شروع کردیم، سال ۱۳۷۰ ثبت شد. یعنی دو سال کار ثبت طول کشید. البته باید بگویم اگر بوروکراسی را بپذیریم، این روند طبیعی بود. درست است زیاد بود، اما همین آدم‌ها را جمع کردن و شناسنامه‌ها و انگشت‌نگاری و ... روندی بود که باید طی می‌شد.

 

هدی صابر: این تشکیلات به عنوانNGO ثبت شد؟

 

خانم قدس:NGO کلمه‌ای است که آن موقع نه شناخته شده بود و نه معنی داشت. ما به عنوان یک موسسه‌ی خیریه ثبت شدیم. البته ما همه‌ی تلاش‌مان تدوین اساسنامه‌ای بود که آن‌چه که در عملکرد خیریه‌ها تا آن روز هر کدام از اعضای موسسه را آزار داده بود، در آن ملحوظ شده باشد. یعنی مثلاً در این امر خیر هیچ‌گونه تفاوت شکل نداشته باشد، هیچ کسی که به این موسسه کمک می‌کند نامش برده یا دیده نشود. هیچ کسی نه خودش، نه فرزاندانش تا هفت پشتش هیچگونه ارتباط تجاری با موسسه نداشته باشند. از همان اول من خودم از مسوول این کارها در سازمان حسابرسی کشور تقاضا کردم، حسابرسی کامل کنند و گفتم شما می‌خواهید ۱۰ سال دیگر بیایید بگویید شما چه کار می‌کنید؟ امروز بیایید بگویید ما چه کنیم که شما ۱۰ سال دیگر از اینجا خوشحال بیرون بروید. خلاصه اینکه موسسه‌ی خیریه‌ای ثبت شد، اما خیریه‌ای با موازین و ضوابط کاملاً متفاوت با موسساتی که تا آن روز شکل یافته بودند. ما موسسات خیلی خیلی موفق و خوبی داریم مثل موسسه‌ی کهریزک که من تعظیم می‌کنم به خانم بهادرزاده و افرادی که به آن زیبایی آنجا مشغول کار هستند؛ اما به غیر از آن نابینایان، عصای یوسفی و ... هفت ـ هشت موسسه‌ی خوب بودند که آنها هم بعد از ما تلاش‌شان بود که سیستماتیک باشند. اما باز هم بیشتر و بیشتر ما تاکید می‌کردیم که همه چیز خارج از دفتر و دستگاه شخصی و تحت کنترل قوانین جاری مملکتی باشد؛ چراکه به نظر ما بدترین قانون هم بهتر از بی‌قانونی است. پس ما با تاکید بر قوانین جاری و اصرار بر جاری شدن آنها در کار، ما کارمان را شروع کردیم.

 

هدی صابر: آن مرحله‌ی هُتلینگ [Hoteling] که شهرداری به شما مکان داد، قبل از ثبت بود یا بعد از آن؟ در مورد آن هم لطفا برای دوستان توضیح دهید.

 

خانم قدس: بعد از آن بود. بچه‌هایی که ما به کانون مددکاری می‌فرستیم که ثبت‌نام در بیمارستان و اسکان آنها را عملی کنیم، پول هتل پدر و مادرها را در جاهایی مثل ناصرخسرو می‌دادیم. بعد از مدتی ما متوجه شدیم که آنها با لباس‌های آلوده به دیدن بچه‌های‌شان می‌آمدند و تمام درمان، اثرش از بین می‌رفت. بنابراین ما باید یک جای پاکیزه‌تر برای اینها پیدا می‌کردیم. در آن زمان به جاهای مختلفی مثل اوقاف مراجعه کردیم، ولی آن موقع، باور این طور کارها نبود. امروز خدا را شکر با فعالیت‌های مردم در NGO‌ها،NGO معنا و مفهوم دارد. اما آن زمان چند نفری که دور هم جمع می‌شدند، استنباط بسیاری از مردم و بسیاری از مقامات این بود که یا می‌خواهند کار سیاسی کنند و یا دزدند. به غیر از این چیزی ـ لااقل در لحظه‌ی اول ـ به ذهن متبادر نمی‌شد. بنابراین پیدا کردن جایی که ما اینها را اسکان بدهیم، کار آسانی نبود. خداوند این توفیق را به  شهرداری و مسوولان آن موقع شهرداری داد که یکی از ساختمان‌هایی که به آنها متعلق بود ـ واقع در غرب تهران و نزدیک بیمارستان امام ـ به ما نشان دادند و گفتند ما تحت شرایطی این ساختمان را در اختیارتان می‌گذاریم. این فعالیت، مربوط به سال ۱۳۷۳ بود. ساختمان چهار طبقه است. البته هر طبقه‌اش سه یا چهار اتاق دارد. در روز اولی که تابلوی موسسه‌ی خیریه‌ی حمایت از کودکان سرطانی را آنجا زدیم، مردم [محل] همان روز شیشه‌ها را شکستند و تابلو را کندند؛ به دلیلی که شاید امروز خنده‌دار باشد، ولی آن روز خنده‌دار نبود. چون باور داشتند که کلمه‌ی سرطان برای آن کوچه بدیمن است و اگر بیماران سرطانی آنجا اسکان پیدا کنند، آنها امکان تحملش را ندارند. بنابراین مبارزه‌ی خیلی شدیدی با ما برای حضورمان در آنجا شد. البته ما هم ایستادیم. دیالوگی بین ما و همسایه‌ها نبود. اصلاً نمی‌خواستند ما را ببینند. ولی ما فکر می‌کردیم کار درستی می‌کنیم؛ بنابراین دوباره شیشه‌ها را می‌انداختیم و البته تابلو را برداشتیم و به جای آن لوگو را زدیم.

 

هدی صابر: الآن وضعیت آنجا چطور است؟ آیا مجاب شدند؟

 

خانم قدس: الآن آن مکان، امامزاده‌ی آنجاست. یعنی هر نذری و دعایی که دارند و یا هر لحظه‌ای که دل‌شان می‌گیرد (این با مراجعه به آنجا کاملاً واضح است) به آنجا می‌روند. آدم‌هایی هستند که مثلاً بچه‌شان مریض است می‌گویند ما این‌قدر پول برای محک نذر کرده‌ایم. تمام آن محله الآن چنین حسی به موسسه دارند؛ مسجد محله، کلانتری محله و ... . منتها خیلی زمان برد تا این وضعیت برقرار بشود. آنجا دیگر نه کلمه‌ی سرطان بدیمن است و نه دیدن بچه‌ی سرطانی؛ و دیگر سرطان چیزی نیست که ما برای ندیدن آن، بخواهیم از آن فرار کنیم. اکنون این فکر را دارند که چه بهتر که الآن کمک کنیم که اگر روزی این اتفاق برای خودمان افتاد، ما یک اندوخته‌ای داشته باشیم که به دادمان برسد.

 

هدی صابر: در آن ساختمانی که شهرداری در اختیارتان قرار داد، چه خدماتی به بچه‌ها ارائه می‌دادید؟

 

خانم قدس: وقتی که کسانی از شهرستان‌ها به پزشکان یا درمانگاه‌ها یا جاهایی که محل رجوع والدین اطفال است، مراجعه می‌کنند، آدرس [محل اسکان] را در اختیار مراجعه‌کنندگان قرار می‌دهند. آنها نیز مراجعه می‌کنند. پذیرش می‌شوند، بقچه و بندیل و وسایل‌شان را می‌گذارند، لباس‌های‌شان شماره‌بندی می‌شود و به کل عوض می‌شود و داخل یک کمدی که [طبقه‌ی] پایین است، گذاشته می‌شود. لباس‌های مخصوص همان جا به آنها داده می‌شود. هر وقت بیرون می‌روند لباس‌های خودشان را می‌پوشند اما وقتی وارد آنجا می‌شوند، لباس‌های‌شان عوض می‌شود. آنجا امکان بازی، تلویزیون، مشاوره‌ی روانی برای پدر و مادر، مشاوره‌ی روانی برای مادر به تنهایی یا برای پدر به تنهایی وجود دارد ـ چون آنجا خیلی پدیده‌های عجیب و غریب می‌بینیم؛ مثلاً خیلی وقت‌ها پدرها فکر می‌کنند سرطان تقصیر مادر است و احساس خیلی بدی به مادر می‌دهند و خیلی از خانواده‌ها اصرار دارند پسرشان آن زن را طلاق بدهد، چون بچه‌اش سرطان گرفته است و از این قبیل موارد که ما آنجا مشاوره‌ی روانی داریم که روی ذهنیت آنها کار می‌کنیم. یا بچه‌هایی هستند که علاوه بر بیماری سرطان، ناهنجاری‌های روانی دارند که روی آنها کار می‌شود. مراسم دعا هست که [ساکنان] خود آن محله مرتب برگزار می‌کنند. افرادی هستند که تمام چیزهایی که مربوط به دعا می‌شود، به ویژه ماه‌های رمضان، را برعهده می‌گیرند. مراسم‌های زیبایی را برگزار می‌کنند. به هر صورت آنجا در حقیقت خانه‌ی آنهاست. البته الآن با توجه به اینکه در بخش پیوند بیمارستان شریعتی و در محک مشکل ایزولاسیون دارند، ما قسمت عمده‌ای از ساختمان را به اینها تخصیص داده‌ایم؛ چراکه بخشی از نقاهت‌گاه در دارآباد مستقر است. البته الآن منتظر هستیم که باز هم از آن معجرات در محک رخ بدهد و بتوانیم زمینی که در کنار بیمارستان هست را از زمین شهری بگیریم و ساختمانی را اختصاصاً به منظور نقاهت‌گاه بنا کنیم. که من ناامید هم نیستم و فکر می‌کنم ان‌شاءالله تا پنج شش سال دیگر این اتفاق رخ دهد.

 

هدی صابر: آن زمان که فقط همان ساختمان چهار طبقه‌ی شهرداری را داشتید ظرفیت پذیرش‌تان چقدر بود؟

 

خانم قدس: اصلاً ما آن موقع بیمارستان نداشتیم. در مورد هتلینگ، بستگی داشت. ما یک بخش زنانه داشتیم، یک بخش مردانه. اگر تک‌تک می‌آمدند بیست تا بیست و پنج نفر؛ اگر زوج می‌آمدند یک مقدار ظرفیت پایین‌تر می‌آمد.

 

هدی صابر: آن وقت در نوبت می‌مانند یا چرخشی بود؟

 

خانم قدس: این به تشخیص مددکارهای ماست که چه کسی مستحق‌تر است یا چه کسی حال بچه‌اش بدتر است یا سیستم ایمنی بچه آیا با تعویض لباس‌های بچه جواب می‌دهد و خلاصه تشخیص‌هایی که مددکارها می‌دهند.

 

هدی صابر: آرام آرام که این مراحل را طی می‌کردید و از کار توضیحی به چیذر و عروسک و تغذیه محدود و بعد که از این مرحله عبور کردید و به مرحله‌ی هتلینگ و اسکان پدر و مادرهایی که بی‌بضاعت بودند و برای مداوای بچه‌های‌شان به تهران می‌آمدند، رسیدید به گسترش اجتماعی و پیوندهای اجتماعی‌تان هم فکر می‌کردید؟ این بحث‌ها داخل خودتان بود که چطور گسترش پیدا کنیم یا حوزه‌ی ارتباطات‌تان فعال‌تر بشود؟

 

خانم قدس: محک اصولا تمام کارش همین است. این موسسه با کمک مردم بوده و هست و همواره این دل‌مشغولی ماست که چگونه رابطه‌مان را با مردم نزدیک‌تر کنیم و می‌دانیم راهش چیست: «کار درست». حال چگونه این کار درست و این نیاز را به گوش مردم برسانیم، از سیستم‌های مختلفی که البته هیچ‌گونه فشار روانی را در جامعه ایجاد نکند، استفاده کرده‌ایم. ما هیچ بروشوری را نداریم که مثلاً عکس یک بچه که یک غده به اندازه‌ی پرتقال پشت چشمش هست [روی آن درج شده باشد] و شما عکس بچه‌های سرطانی‌ای که روی بروشورها و بیلبوردها می‌بینید، حداکثر بچه‌ایست که موهایش ریخته است و لبخند نمی‌زند. قبلاً ما البته اصرار داشتیم که لبخند بزند، اما چون امروز بچه‌ای که لبخند می‌زند، نخ‌نما شده و برای هرچیزی از جمله تبلیغ پودر رخت‌شویی و ... استفاده می‌شود، ما لبخند را استفاده نمی‌کنیم. تجربه به ما نشان داد که اگر درست و بدون سر و صدا کار کنیم، جامعه هم حساسیتش را دارد و کمک می‌کند. ما همواره به مردم متکی بوده‌ایم و همواره راه‌های ورود و نفوذ به ذهن و امنیت ذهنی آنها را که به اعتماد بینجامد، جستجو می‌کردیم منتها نه با تبلیغات؛ بلکه با آشنا کردن آد‌م‌ها با آن نیازی که وجود دارد و شفافیت. در واقع بزرگ‌ترین سرّ موفقیت هر کار خیریه‌ی موفقی، شفافیت آن است. ما این کار را با دعوت از مردم به دیدن آنچه که آنجا می‌گذرد فراهم می‌کنیم.

 

هدی صابر: الآن امکان مشاهده برای این جمع فراهم است؟

 

خانم قدس: ما الآن و هیچ وقت نمی‌گذاریم بچه را کسی ببیند. به خاطر اینکه بچه موضوع ترحم نباشد. ولی امکان دیدن تشکیلات و یا بازی با بچه‌ها فراهم است. بچه‌ها در ساعات معینی در اتاق بازی هستند. افرادی که مایل هستند می‌توانند اسم بنویسند و به نوبت در ساعات بازی با بچه‌ها بازی کنند یا می‌توانند در مراسم‌های گوناگونی که آنجا برقرار می‌شود، شرکت کنند. بخش‌هایی از بیمارستان را می‌توانند ببینند. شما خودتان بارها تشریف آورده‌اید و دیده‌اید که ما شما را هیچ وقت بالای سر یک بچه‌ی مریض نمی‌بریم. چرا که مراجعان چه بخواهند یا نخواهند چهره‌‌شان حالتی دارد که مثلاً مادر به جای اینکه حالش بهتر بشود، بدتر می‌شود. یا بعضی از خانم‌ها که احساس‌های نیکوکاری عجیب و غریب در آن لحظات به آنها دست می‌دهد و حرکاتی می‌کنند که منزلت آن مادر یا پدر را زیر سوال می‌برد. یا اینکه قول‌هایی می‌دهند که لزومی ندارد. مثلاً به یک بچه می‌گویند که یک هواپیمای کنترل‌دار برایش می‌خرند؛ خب دیگر بچه‌ها هم می‌خواهند و نمی‌شود که برای همه‌شان بخرد! اما مشاهده‌ی دفاتر مالی ما و آنچه که در آنجا می‌گذرد به خصوص جریانات پولی، روش‌های Mind-Raising و... امکان‌پذیر است. هم سایت ما اینها را در اختیار می‌گذارد و هم اگر متقاضی‌ای باشد که دلیل و محملی برای دیدنش باشد، به او حضوری هم نشان خواهیم داد.

ما بسیاری از پایان‌نامه‌های دانشجویی را راهنمایی می‌کنیم. مثلاً خود شما یک روزی از پله‌ها بالا آمدید و گفتید در حال تحقیقی از انجمن‌ها و مراکز مردم‌نهاد هستید، ما بدون هیچ‌گونه سانسور یا تاخیر و تعللی با شما نشستیم و ساعت‌ها گفتگو کردیم. یا اینکه شما به من گفتید اینجا بیایم و صحبتی بکنم، این خودش یک روش است. همان‌طور که به شما گفتم اگر این موجب بشود که یک جرقه‌ای هم در ذهن یک جوان زده شود، عالی است. چرا که کارهای بزرگ با همین جرقه‌های کوچک شکل می‌گیرند و ما ایمان داریم که بعضی وقت‌ها که فکر می‌کنیم امکانات خیلی محدودی داریم، باز هم امکاناتی هست. اینها راه‌هایی هست که ما مدام تمرین می‌کنیم. اما جدا از این، بعضی کارها نتیجه‌ی عکس می‌دهد. مثلاً من سفر بودم. برگشتم دیدم زیر قبض آب و برق نوشته‌ای درج شده بود که «به محک کمک کنید». من اول با خودم فکر کردم که وزیر نیرو چه شده است که چنین عنایتی کرده است و چنین دستوری داده است؟ ! ضمناً اصلاً از این قضیه خوشحال نبودم. فکر کردم که در‌شان ما نیست که در قبض آب و برق آن هم بدین شکل اسم ما بیاید. به محک آمدم و تماس گرفتم. فهمیدم که تعدادی جوان علاقه‌مند که در بخش روابط عمومی ما کار می‌کنند این دسته گل را به آب داده‌اند. با چه علاقه‌مندی‌ای رفته‌اند و صحبت کرده‌ و فکر کرده‌اند که اگر از یک میلیون قبض آب و برقی که این جمله زیرش است، صدهزار نفرشان کمک کنند چه پولی سرازیر می‌شود! در حالی که این در ذهن آن جوان‌ها نبود که قبض آب و برق همیشه یک چیز عصبانی‌کننده است و آدم در هر صورت از آن خوشش نمی‌آید. بعد در همان لحظه هم ببیند که زیرش نام یک موسسه‌ی خیریه درج شده است، فکر می‌کنند که محک هم دولتی است و اگر از قبض آب و برق این‌قدر می‌گیرد چرا ما کمک کنیم؟ ! اینها ابعادی است که در تبلیغات و ارتباط با مردم بسیار ظریف است و خدا را شکر ما تا به امروز اشتباه خیلی بزرگی مرتکب نشده‌ایم. آن موضوع قبض‌ها را قطع کردیم و امیدوارم که «خرد کائناتی» ما را حمایت کند که اشتباهات بزرگ در ارتباط با مردم نکنیم. 

 

هدی صابر: این ارتقاء امکانات‌تان از آن چهار طبقه به این دوازده طبقه‌ای نوین چگونه بود و چطور فراهم شد؟ توضیح برای دوستان این است که بیمارستانی که در دارآباد است، دوازده طبقه می‌باشد. برای اینکه رابطه با تجربه‌ی قبلی هتلینگ که پدرها و مادرها با فرزندان‌شان می‌آمدند و همانطور که توضیح دادند در آن مکان در غرب تهران اسکان پیدا می‌کردند و با آژانسی که محک در اختیارشان قرار می‌داد به مراکز درمانی می‌رفتند و بر می‌گشتند تا سیر درمان بچه تمام بشود و به شهرستان‌شان برگردند، قطع نشود. الآن دو طبقه‌ی پایین بیمارستان دارآباد همان کار هتلینگ را با امکانات خیلی بیشتر از آن چهار طبقه انجام می‌دهد. به اضافه اینکه ده طبقه بیمارستان هم تمام مدرن و با تجهیزات کامل است. حال سوال این است که چطور از آن امکان استیجاری به این امکان تملیکی رسیدند که تملیکش هم همانطور که توضیح دادند مشاع است و با حسابرسی دقیق مالی صورت می‌گیرد. 

 

خانم قدس: من دوست دارم تا فردا صبح درباره‌ی محک صحبت کنم، اما نمی‌دانم اینها به این سوژه‌ای که آدم‌ها به خاطرش به اینجا آمده‌اند مرتبط هست یا نه؟!

 

هدی صابر: ما در اینجا می‌خواهیم بدانیم چطور می‌شود از یک مرحله به یک مرحله‌ی دیگر رفت؟ با چه تلاش اجتماعی‌ای، با چه طراحی‌ای، با چه پیوندهای بیرونی؟

 

خانم قدس: اتفاقا برای این یک مورد، هیچ طراحی‌ای نبوده است. یک حادثه بود که حاصل همان درست کار کردن و از میوه‌های کار خالصانه است. خانم یک آقای نیکوکار ایرانی در فرانسه دچار بیماری سرطان شده بود. ایشان یک خواب شهودی‌ای دیده بودند که یک بیمارستان به نام داوود ساخته‌اند. البته ایشان نه کلیمی بودند و نه اسم‌شان داوود بوده و نه ارتباطی دیگر؛ حال چرا این اسم، معلوم نیست. این خانم به شوهرشان تاکید می‌کنند بخشی از ثروت‌شان که مربوط به ایشان می‌شده صرف ساخت بیمارستانی برای سرطانی‌ها بشود. آن خواب هم چیزی درباره‌ی ایران نگفته و خانم هم اصراری بر تاسیس بیمارستان در ایران نداشته است. اما چون ایرانی بودند به فکر می‌افتند ببینند در ایران چه خبر است. ایشان چند سفر به ایران آمده و رفته بودند و به نتیجه نرسیده بودند که آیا امکان ساخت یک بیمارستان برای سرطانی‌ها هست یا نه. آن زمان هم که ما کار را شروع کردیم به ما گفتند که بیمارستان‌های زیادی ساخته شده، ولی خالی افتاده است و مملکت احتیاجی به ساختن بیمارستان ندارد و این تجهیزات است که مساله است. ایشان هم نمی‌خواسته‌اند که بیمارستانی را که مثلاً الآن در ورامین هست را تجهیز کنند، بلکه می‌خواسته‌اند که یک بیمارستان اختصاصی برای سرطانی‌ها بسازد. دهان به دهان از طریق وزارت بهداشت به محک هدایت می‌شوند و به ایشان گفته می‌شود که آنها هم دارند کارهایی می‌کنند و یک زمین شهری هم خریده‌اند. توضیح اینکه هیچ چیز از بخش دولتی به محک اهدا نشد؛ حتی آن خانه‌ی چهار طبقه هم به اسم محک نیست و در اختیار محک گذاشته شده اشت که خدا عمرشان بدهد. اما چون که این مکان شهرداری لیست انتظار داشت، ما فکر کردیم که زمینی بخریم برای یک نقاهت‌گاه بزرگ. ما یک زمین سه چهار هزار متری برای این منظور بالای دارآباد با هزار زحمت خریده بودیم که حتی پول کشیدن سیم خاردار دورش را هم نداشتیم. ولی به ایشان گفته بودند که گروهی هستند که گویی زمینی برای بیمارستان خریده‌اند. ایشان آمد و گفت اجازه بدهید من بروم با همسرم مشورت کنم. ما هم نقشه‌های پروژه را که آن زمان آماده شده بود، در اختیار ایشان قرار دادیم. ایشان آمدند گفتند که من با همسرم صحبت کرده‌ام و ایشان هم اعلام موافقت کرده‌اند. ولی وقتی ایشان آمدند خیلی تلاش کردند که هیئت امنای ما را متقاعد کنند که علاوه بر نقاهت‌گاه، بیمارستان هم باشد و ایشان هزینه‌ی کل آن را خواهند پرداخت. ما هم در نشست و برخاست‌های‌مان به این نتیجه رسیدیم که چه بهتر که بیمارستان فوق‌تخصصی هم ساخته بشود، چرا که جای آن خالی بود. منتها مثل هر پروژه‌ی ساختمانی دیگری هزینه از آن چیزی که فکر می‌کردیم خیلی بیشتر بود. در حقیقت مبلغی که ایشان برای ساختن آن بیمارستان اهداء کردند، یک چهارم هزینه‌ی بیمارستان بود. ولی آن مبلغ کلان اولیه باعث شد که ساختمان تا جایی پیش برود. بعد مردم که می‌آمدند و می‌دیدند به شوق آمده بودند و یکی شیشه‌اش را داده بود، یکی کاشی‌هایش را و... . در نهایت برای تجهیزات هم در مراسم‌های گوناگونی ارائه ‌کردیم که چه تجهیزاتی نیاز داریم. آدم‌ها اسم می‌نوشتند و تقبل می‌کردند. [آماده کردن] کل بیمارستان و تجهیزاتش شش تا هفت سال طول کشید که در واقع این یکی از معجزاتی بود که من در زندگی‌ام به چشم خودم دیدم که یک نقاهت‌گاه به یک بیمارستان مجهز تبدیل شود. بعد این بیمارستان شش هزار متری با بازدید شهردار، هجده هزار متر بشود. شهردار آمد و گفت چرا شش هزار متر؟ هجده هزار متر بسازید پولش را هم نمی‌خواهد بدهید. فکر کنم در سال ۱۳۷۸ بود که ایشان گفتند من به شما اجازه‌ی هجده هزار متر می‌دهم. مردم هم می‌گویند ما هم پول ساختمانش را می‌دهیم. اینکه گفتید چه تلاشی؟ واقعاً تلاشی در کار نبود و همه‌اش اتفاقی آمد.

 

هدی صابر: قلّک‌های محک چطور به خانه‌ها راه پیدا کرد؟

 

خانم قدس: خب هر کسی در خانه‌اش قلّکی دارد. مثلاً هر کس در خانه‌اش بچه‌ی ناشنوا هست، علاقه دارد به همان موسسه کمک کند؛ یا اگر سرطانی دارد همین‌طور. ابتدا شکلش، قلّک‌های کوچکی بودند که به بچه‌ها تعلق داشتند. شکل توزیع و جمع‌آوری‌اش خیلی منظم است و ما برای خودمان برنامه‌ای هم داریم. مثلاً می‌گوییم ما امسال پنج هزار قلّک اضافه می‌کنیم. یا مثلاً سال بعد ده هزار قلّک اضافه می‌کنیم. و..

 

هدی صابر: تصمیمات‌تان هیات امنایی است یا هیات مدیره‌ای؟

 

خانم قدس: هیات امنا بر استراتژی‌ها، خط‌مشی‌ها، سیاست‌‌گذاری‌ها و سلامت موسسه نظارت می‌کند و قسمت‌های اجرایی در دست هیات مدیره است.

 

هدی صابر: الآن با چه تعداد کودک سرطانی ارتباط دارید و با چه تعداد ارتباط فعال دارید؟

 

خانم قدس: دوازده هزار پرونده داریم که یا سالم شده‌اند که در آنها عروس و داماد هم هست، دانشجو داریم یا خدای ناکرده از دنیا رفته‌اند. الآن پنج هزار پرونده‌ی باز داریم. این بچه‌ها از وقتی درمان می‌شوند، پنج سال پرونده‌ی آنها باز است و می‌توانند دوباره مراجعه کنند. ما نوزاد تا چهارده ساله را پذیرش می‌کنیم. اما مثلاً اگر یازده ساله آمده، اگر پنج سال هم از آغاز دوره‌ی درمانی بگذرد، تا آن موقع او بچه‌ی ماست. در حقیقت ما تا نوزده سال هم درمان داریم.

 

هدی صابر: این تعداد پرونده‌ای که گفتید باز است پراکندگی جغرافیایی‌اش چگونه است؟

 

خانم قدس: کل ایران است. ما حدوداً تا بهمن سال گذشته یک شعاری داشتیم که می‌گفت «هیچ کودک مبتلا به سرطان در سراسر ایران بر اثر فقر نخواهد مرد، چون ما اینجا هستیم». ولی من سال گذشته یک سفری به جنوب ایران به دورترین نقاط داشتم. به منظور دیدن طبیعت و پرنده‌های مهاجر دعوت شده بودیم. اما آنجا یک دهی دیدم که اصلاً از ما هیچ خبری ندارند و دو سه بچه‌ی سرطانی داشته‌اند که در طول ده سال گذشته فوت کرده‌اند و یکی هم الآن دارند. بنابراین در بازگشت فوراً این شعار را حذف کردیم و یک امیدواریم اولش قرار دادیم. الآن هم می‌گویم که تلاش‌مان بر این هست، اما به علت اینکه بیماران سرطانی خصوصا اطفال به تهران یا مراکز استان‌ها فرستاده می‌شوند، اگر به مراکز استان‌ها بیایند، آنها از وجود ما اطلاع دارند [وگرنه مطلع نمی‌شوند]. الآن ده بیمارستان دولتی وجود دارد که ما در آنها کار می‌کنیم که بدون محک سه تا چهار مورد آنها امکان ادامه‌ی کار ندارند. کمک‌های مردمی‌ای که مردم به محک می‌کنند، این بخش‌ها را سرپا نگه داشته است. بنابراین اگر آنها به مراکز استان‌ها بیایند حتماً از وجود ما مطلع می‌شوند. آنهایی که نمی‌آیند، به قول همان بلوچ جسور و شجاع، پولِ تا مرکز استان رفتن را هم ندارند. همانجا مثلاً می‌گویند «بچه‌ی علی‌قلی باد کرد و مرد». اما بعداً وقتی مورد مشابه در همان خانواده دیده می‌شود، تشخیص داده می‌شود که سرطان است. و می‌فهمند که قبلی باد نکرده بوده، یا مار او را نزده بوده یا آب آلوده نخورده بوده، بلکه سرطان بوده است. این آرزوی ماست که یک روزی این ادعا را بتوانیم داشته باشیم.

 

هدی صابر: خانواده‌هایی که خودشان تمکن مالی دارند را که تحت پوشش نمی‌گیرید؟

 

خانم قدس: اصلاً نمی‌توانند باشند. اما در بیمارستان بنا بر تاکید هیئت امنا نباید در صندوق، پول گرفته شود. چرا که ما فکر می‌کنیم اگر بخواهیم از کسی پول بگیریم و از دیگری نگیریم، مشکلاتی را به وجود می‌آورد. بنابراین آنجا یاداشتی کنار صندوق هست که بیمارستان رایگان است؛ اما برای افراد مستمند؛ شما هرچقدر دارید با مراجعه به وجدان‌تان بپردازید. اما من می‌توانم به شما بگویم که از ده مراجعه‌کننده [ای که تمکن مالی دارند]، نُه مورد می‌پردازند. آن یکی را هم خدا ببخشد.

 

هدی صابر: به عنوان پرسش آخر، خودتان فکر می‌کنید در این سیر بیست ساله که طی کردید، آیا محک الآن تبدیل به یک سرمایه‌ی اجتماعی شده است؟ توضیح می‌فرمایید؟

 

خانم قدس: صددرصد. من فکر می‌کنم آن جا مخصوصا برای جوان‌ها، جایی هست و نشانه‌ای هست که شعارهایی که ما هر روز از راننده تاکسی و از پدر و مادرمان می‌شنویم که نمی‌شود، امکان ندارد، اینجا نمی‌گذارند، این جا غیرممکن است، را تخفیف داده است. درست است که سختی‌ها وجود دارد، درست است که خیلی کارها مشکل است ولی مانعی در مقابل اراده‌ی انسان وجود ندارد. اراده‌ی انسان فراتر از تمام معضلاتی است که سر راه او قرار دارد، وگرنه انسان از غار بیرون نمی‌آمد و با خرس و طوفان و سیل در نمی‌افتاد، اقیانوس‌ها را طی نمی‌کرد و قاره‌ها را کشف نمی‌کرد. بنابراین اگر انسان اراده کند «نمی‌شود»ی وجود ندارد. در پشت این اراده چه نیروهایی به این اراده کمک می‌کند؟ شاید اراده تنها فرکانسی است که آدم را در چرخش نیروهای ازلی قرار می‌دهد تا بتواند حمایت بشود. آن اراده چقدر قوی هست و چقدر آدم می‌تواند نگهش دارد؟ آن یک انگیزه می‌خواهد و روی آن باید کار کنیم. فرض کنید، بنده اگر بچه‌ام سرطان نمی‌گرفت، نه نیکوکار بودم، نه از نیکوکاری خبر داشتم. نیکوکاری من همان بود که کفشم را بدهم به کارگر و بعد هم اگر در چشم‌هایش قدردانی نبینم، فکر کنم عجب آدم پررویی است که اصلاً تشکر هم از من نکرد. نیکوکاری من در همین حد بود و من هم جلوتر از این نمی‌رفتم. آن انگیزه‌ی قوی از بیماری بچه بود که محرک و انگیزه‌ای برای من شد و من هم جز همان کار اولیه، کار بزرگ‌تری نکردم، بقیه‌ی کار را مردم کردند. نقشی که من می‌توانم به خودم بدهم، همیشه بودن در آنجا و نظارت بر روی درست رفتن در راه آن هدف است. من و هیات امنا نسبت به هدفی که داریم، هیچ عدولی نمی‌کنیم و دقیقا همان کار را می‌کنیم و فقط برای بچه‌های سرطانی کار می‌کنیم. به عنوان یک نهاد اجتماعی مفید مطرح نیستیم؛ و این ما نیستیم که حرکتی می‌کنیم؛ خود به خود این اتفاق‌ها افتاده است و در جامعه می‌تواند به عنوان یک مظهری از اراده‌ی مردم دیده شود.

 

هدی صابر: وجود برتری را که در میان صحبت‌تان اشاره کردید نقش و سهم او چه بود؟ چقدر مشارکت داشت؟ چه طور بود؟ شما این محک را یک پروژه‌ی مشترک با او می‌دانید؟

 

خانم قدس: من اصلاً فکر می‌کنم کلمه پروژه‌ی مشترک با قدرت برتر برای من کار نمی‌کند. من در این موارد این طور فکر می‌کنم که ما همه‌مان یک سنسورها و یک گیرنده‌هایی درون‌مان تعبیه شده که می‌تواند بیدار و آگاه بشود. برای این که این اتفاق بیفتد ما در یک فرکانسی قرار می‌گیریم که می‌توانیم از آن انرژی برتر بهره ببریم. این‌قدر هم ملموس و مفهوم هستند که من اصلاً هیچ کلمه‌ای را پیدا نمی‌کنم برای آن؛ این‌ها همه یک سری چیزهای شهودی است. من فقط این را تجربه کردم که وقتی آن‌جا قرار می‌گیری یک اتفاق‌هایی می‌افتد که هیچ توضیحی ندارد؛ هیچ دلیلی ندارد چون نمی‌توانیم از قبل باور کنیم که اتفاق می‌افتد و بعد از اتفاق افتادن هم بتوانیم توجیهی داشته باشیم. پس آن چیزی که عطار می‌گوید که «گر مرد رهی میان خون باید رفت/ خود هیچ مپرس که چون باید رفت». واقعیت این هست که آن ره را من همان دایره یا فرکانس می‌بینم که اگر تو در آن فرکانس افتادی، اگر لیاقت افتادن در آن‌جا را داشته باشی و اگر لیاقت ماندن در آن را داشته باشی، مابقی خودش اتفاق می‌افتد. این یک پروژه‌ی مشترک نیست. توفیق کلمه‌ایست که ما برای آن استفاده می‌کنیم. توفیق، افتخار، شانس یا هر چیزی، داشته‌ای و پرتاب شده‌ای در آن جا؛ وقتی آن جا می‌روی بقیه‌اش دیگر کار خودشان را می‌کنند.

 

هدی صابر: بچه‌ها چه کار می‌توانند بکنند؟ خودتان گفتید که الآن فضا «نمی‌شود» است. در دوره‌ی ما خواننده‌ای بود به نام سوسن که آهنگی می‌خواند «نمی‌شه». حالا این «نمی‌شه»، هم موسیقی متن جمهوری اسلامی است و هم نیروها؛ به نظر شما بچه‌ها چه کار می‌توانند بکنند؟

 

خانم قدس: من موکداً می‌خواهم که هیچ جور سیاست را وارد نکنیم. چون من کارم آن قدر برایم مقدس و مهم هست که هیچ جور نمی‌خواهم که خدای ناکرده هیچ تفسیر مثبت یا منفی، هرجور که از کنار سیاست بگذرد از کارم بشود. سیاست دل‌مشغولی جوانی‌های ما بوده است و از یک سنی دیگر ما نشسته‌ایم و به قول لات‌ها «ماست خودمان را می‌خوریم» و کاری نداریم به این که چه کسی این را می‌گوید یا آن را می‌گوید و چه چیزی آن جا جریان دارد یا ندارد. تاکید می‌کنم که محک عمداً و آگاهانه صد در صد غیرسیاسی است. تلاش‌مان به این هست که تغییراتی که انجام می‌شود، همه‌ی فعالیت‌مان در حیطه‌ی انسان‌دوستانه باشد و شعار من هم همیشه این هست که اگر هر آدمی به اندازه‌ی یک شمع، اطراف خودش را روشن بکند، فکرش را بکنید که دنیا چه نوربارانی خواهد شد. همه‌ی ما اگر در محدوده‌ی خودمان به اندازه‌ی یک شمع روشنایی داشته باشیم، به هیچ چراغ دیگری احتیاج نیست. بچه‌ها چه کار می‌توانند بکنند؟ اگر ما برای همان روشنایی به اندازه‌ی یک شمع تلاش داشته باشیم، من اصلاً شک ندارم که می‌افتیم در همان فرکانسی که گفتم. اگر کسی از آن ـ چیزی که کلمات زیادی در ادبیات ما دارد، مثل ـ ندای درون، صدای دل پیروی کند. همه‌ی این‌ها یک چیز را می‌گوید. یک دستگاهی درون ما تعبیه شده که ما را راهنمایی می‌کند. خیلی از لغات در زندگی هست که در فرهنگ‌های مختلف معانی مختلفی می‌دهد. مثل عریانی که در برخی فرهنگ‌ها بسیار مذموم است و در بعضی از فرهنگ‌ها باید وجود داشته باشد، در بسیاری از قبایل آفریقایی اگر شما خودتان را بپوشانید، مذموم هست و باید عریان باشد. یک مثال جسمی گفتم، یکی را روحی بگویم: مثل خاکساری؛ خاکساری در بسیاری از فرهنگ‌ها مثل فرهنگ ما بسیار مذموم است ولی در فرهنگ بودیسم و هندوئیسم خاکساری اصلاً مذموم نیست و لازم است و باید باشد. اما برخی چیزها در همه‌ی فرهنگ‌ها مشترک‌اند. در همه‌ی فرهنگ‌هایی که ما می‌شناسیم مذموم است مثلاً دروغ. دروغ در هیچ فرهنگی نیست که مورد تشکر قرار بگیرد. این‌ها خصیصه‌های ذاتی است که خداوند در وجود ما به ارث و به ودیعه گذاشته است. خیلی عذر می‌خواهم، من خودم را خیلی کوچکتر از آن می‌دانم و خیلی حالم الآن بد است که من این جا بنشینم و برای شما حرف بزنم. بسیاری از خانم‌ها و آقایان که اینجا نشسته‌اید چهره‌ها نشان می‌دهد که از اساتید هستید. و من شرمنده هستم که بالا نشسته‌ام و از من می‌خواهید سخن بگویم و چیزهایی که شهودی خودم هست را بخواهم بگویم. اما الآن که این جا نشستم فکر می‌کنم باید بگوییم که همان چیزهایی که اصالتاً در بطن ما و در فطرت و غریزه‌ی ما به ما می‌گوید نباید بکنیم، اگر ما همان را تعقیب کنیم، در شرایطی که در جامعه‌ی بشری، چه در این‌جا و چه در هر جای دیگر، متاسفانه معنی فساد این‌قدر کمرنگ شده است و معنی‌اش اصلاً فرق کرده، ما باید خیلی بیشتر در درون خودمان فکر کنیم تا آن کلیدها و عنصرهایی که درون‌مان هست و به ما می‌گوید که چه چیز درست و چه چیز غلط است، را دریابیم. چون دروغی که این‌قدر بد هست، در خیلی از جاها باعث نجات می‌شود. اما وقتی که یک دروغ گفتی، متاسفانه باعث می‌شود که به دروغ عادت کنی و دروغ‌های غیرلازم را هم بگویی. این هست که اگر قرار باشد من به سوال شما جواب بدهم، فکر می‌کنم پیروی از فطرت و غریزه‌ی خدایی که در وجود همه‌ی ما هست یکی از بهترین راه‌های رسیدن به آن دایره و میدان است.

***


 

پرسش و پاسخ

 

مشارکت‌کننده: با تشکر از این که صادقانه صحبت کردید. سوالی داشتم در مورد این که شما توضیح دادید که سیستم‌های فطری درون هر انسان تعبیه شده و به شما این طور تلنگر خورد؛ اما آدم به تاریخ که نگاه می‌کند می‌بیند که خدا علاوه بر فطرت، مذهب را هم گذاشته و پیامبرانی فرستاده که به مثابه‌ی یک سیستم بیرونی، انسان‌ها را آگاه کنند. شما که در وسط فاجعه‌های انسانی بودید، دیده‌اید که انسان‌ها چه مذهبی و چه غیرمذهبی، چه بیماری‌ها و دردهایی را تحمل کردند؛ می‌خواستم بدانم شما در آنجا مذهب انسان‌ها را چه طور شناختید؟ آیا این احساس مذهبی به آدم‌ها کمک کرده که بتوانند با آن «خرد کائناتی» به قول شما ارتباط برقرار کنند یا آن فطرت هست؟

 

خانم قدس: من اخلاق و مذهب را از هم جدا می‌کنم. آدم‌های زیادی را می‌شناسم که مذهب ندارند، اما اخلاق دارند و آدم‌های خوبی هستند؛ ولی آدم‌هایی که مذهبی نیستند، شاید به جهنم بروند. آدم‌های مذهبی زیادی را هم می‌شناسم که اخلاق ندارند. در رستگاری انسان، مذهب همیشه وسیله‌ایست برای حفظ اخلاق؛ چون محدودیت‌هایی که مذهب می‌گذارد ما را از انحراف باز می‌دارد. خود من چون در یک محیط خانوادگی مذهبی بزرگ شدم، مذهب بسیاری از جاها جلویم را گرفته است و تربیت مذهبی من برایم بازدارنده بوده است. من به لزوم تمرین مذهب، مذهب واقعی، مذهب پاک و دور از ‌ریا و تظاهر شدیداً معتقد هستم. مذهب می‌تواند پاسدار اخلاق باشد. اما اخلاق ریشه‌ی باطنی دارد. طبیعتاً تربیت اجتماعی و خانوادگی و عوامل حاکم بر جامعه بر آن اثر دارد. بنابراین من فکر می‌کنم که هر دو برای تکامل انسان لازم هست، ولی این طور نیست که بگوییم مذهب الزاماً پاسدار اخلاق باشد یا این که اخلاق به تنهایی و بدون مذهب می‌تواند خودش را حفظ کند.

 

مشارکت‌کننده: من سوالم در ارتباط با زمانی است که آن جرقه برای شما رقم خورد. خیلی از این اتفاق‌ها برای ما در مسیر زندگی می‌افتد و این تلنگر به ما می‌خورد، اما خیلی زود یادمان می‌رود؛ فراموشش می‌کنیم و کنار می‌گذاریم. شما چطور آن تلنگر را هدایت کردید و آن را گرفتید تا به آن سمتی که می‌خواهید برود؟

 

خانم قدس: من الآن هر جوابی به شما بگویم از خودم یک چیزهایی بافتم و به شما گفته‌ام. به واقع نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که تلنگر آن روز ادامه پیدا کند و مبدل به جریان اصلی زندگی من بشود. من فقط روی یک چیز تاکید می‌کنم برای شما که مادران آینده هستید. تربیت و تاکید مادر بر «خوب بودن» و وسواسی بار آوردن ما روی «خوب بودن» توسط مادران ما خیلی مهم است و خیلی مهم است که ذهن شما دائم شما را مواخذه کند. این موضوع در فرهنگ‌های غربی بسیار مذموم شده و این احساس گناهی که پدر مادرهای شرقی به بچه‌ها می‌دهند، در روان‌شناسی خیلی مذموم شناخته شده است. تا همین دو سه ساله اخیر که عواقب وخیم افسارگسیختگی روانی بچه‌ها دیده شده است. بازدارنده و مشوق ما کلماتی است که مادرهای ما از کودکی در گوش ما خوانده‌اند و اصراری که روی ما داشته‌اند. هرچه ما می‌گوییم خراب کردیم و خوب نیستیم، چهره‌ی مادر و صدای مادر به عنوان یک پاسبان در وجود ما حضور داشته است. دائم غرغر می‌کرده که «تو خراب کردی، تو شایسته‌ی این زندگی نیستی، تو شایسته‌ی این مادر نیستی، باید جبران کنی». من می‌توانم بگویم که تربیت خانوادگی‌ام و آن چه از پدر و مادر گرفتم را در حس لزوم تصحیح رفتاری خودم که منجر به این پروسه شده، بسیار سهیم می‌دانم.

 

مشارکت‌کننده: پروژهای که شما انجام دادید و به سرانجام رساندید، خیلی عظیم است. اما ما خودمان را که نگاه میکنیم برای کوچکترین پروژهها، حتی کارهای درسیمان هم سیری را پیش میگیریم و وقتی میبینیم در طول مسیر از آن هدف دور میشویم، دلسردی این شکست ما را از تلاشهای دیگر دور میکند. شما هم در مسیر خودتان مطمئناً با موانعی روبرو بودهاید که آدم را دلسرد میکند، نحوه‌ی مقابله با این موانع برای شما چگونه بوده است؟

 

خانم قدس: یک خصیصه‌ی شخصی من داشته‌ام که ظاهرش خیلی منفی است ولی پیامدش برایم خیلی مثبت بوده است. من آدمی هستم که شکست را نمی‌توانم تحمل کنم. چه بازی الک دولک باشد و چه هر کاری که به آن وارد می‌شوم، برای من خیلی سخت است که ببازم. بنابراین از ترس باختن تا آخرین نفسم را برای کاری می‌گذارم که دارم انجام می‌دهم. این چیز خوبی نیست اما برای من کار کرده است. بارها در مسیر این کار با مشکلاتی مواجه بودیم که ادامه‌ی مسیر، غیرممکن به نظر می‌رسید اما من همیشه فکر می‌کردم اگر همه هم جا خالی کنند و اگر همه هم  کار را رها کنند، من می‌مانم. این اعتماد را به خودم داشتم که تا آخرش را خواهم رفت. امروز هم که این‌جا پیش شما نشسته‌ام همین طور به این کار نگاه می‌کنم. الآن ما یک بیمارستان داریم که هر روز که چراغش روشن بشود، در همان روز حداقل سه ملیون تومان خرج تاسیسات دارد و این را باید مردم بدهند؛ ما نه سپرده‌ی بانکی داریم و نه ثروت آن‌چنانی؛ اما من فکرش را نمی‌کنم. می‌گویم امروز مردم دارند می‌دهند، فردا که ندادند یک فکر دیگر می‌کنیم. برای فردا، فردا فکرش را می‌کنیم. اما در مورد تجربیات سن شما، بگویم که معدل دیپلم من سیزده بود. شاگرد خوبی بودم و معلم ادبیات عاشق من بود، اما درسم خیلی خوب نبود. با معدل سیزده دلم می‌خواست حقوق قبول بشوم و با این معدل، رشته‌ی اولم را حقوق زدم. وقتی که حقوق قبول نشدم و جغرافی قبول شدم فکر می‌کردم به من خیانت شده است؛ شاه حق من را خورده که حقوق قبول نشدم. مگر ممکن است کسی مثل من یا یک شخصیت برجسته‌ای مثل من را نگذارد حقوق قبول بشود! سیستم آموزشی این‌ها به درد نمی‌خورد. بعد‌ها می‌خواستم اسم دخترم را با معدل نوزده و نود در یک مدرسه‌ای بنویسم و خانم مدیر گفت خانم من معدل زیر بیست را می‌اندازم در جوی آب! و من فکر کردم خدا را شکر ما یک مقدار زودتر به دنیا آمدیم و اگر نه ما را در سطل زباله می‌انداختی! واقعیت این هست که اعتماد آدم به خودش و به خواسته‌اش، اعتماد به نفس، خیلی مهم است. چیزی که من در جوان‌های امروز خیلی زیاد می‌بینم و به نسبت ما بچه‌ها فوق‌العاده هستند. ما در مدارس جنوب شهر به خاطر کتابم، مباحث داغی داشتیم که من می‌دیدم دخترهای جوان سیزده ـ چهارده ساله با چه شجاعت و اعتماد به نفسی بحث و گفتگو می‌کنند.

 

مشارکت‌کننده: در جایی از سخنان‌تان مطرح کردید که همه‌اش حادثه است؛ یک نظم کلان و برنامه‌ریزی و ساختن پیشینی نیست. درست عمل کردید و پیش رفت. اما آدم گاهی که یک کاری را می‌کند، بعد از یک مدت که یک نگاه کلی می‌کند به خودش می‌گوید نکند کار درستی که من باید در زندگی می‌کردم یک چیز دیگر بود؟ شما گفتید من باید محکم روی اصول خودم، همین باید‌ها و نبایدها، بمانم و فطری پیش بروم، بقیه خودش پیش می‌رود. اما بعد از چند سال که آدم به کل قضیه نگاه می‌کند، به خودش می‌گوید آیا همین کار بزرگ و کار خوب زندگی من بود؟

 

خانم قدس: این سوال برای من پیش نمی‌آید چون من کاری را که کرده‌ام بالاتر از سرم بوده است و از تصور و لیاقتم بیشتر بوده و من از خدا ممنونم که من را در این مسیر قرار داده است. این در مورد کار محک است، اما در مورد کل زندگی‌ام که نگاه می‌کنم، خارج از محک ـ که کاری هست که هنوز هم فکر می‌کنم لیاقتش را نداشتم و ندارم ـ باید انرژی و وقت بیشتری برای نوشتن می‌گذاشتم. باید بیشتر می‌نوشتم، بابتش خیلی متاسفم، ولی یک اعتقاد دیگر هم دارم که ما در لحظه همان تصمیمی را می‌گیریم که آن موقع می‌توانیم. بعد می‌توانیم از بالای بالا نگاه کنیم و بگوییم از این راه می‌رفتم، زودتر می‌رسیدم، ولی تا این پایین هستی جلو پایت را می‌بینی؛ بنابراین این احساس را تجربه نمی‌کنم.

 

مشارکت‌کننده: آقای صابر یک سوالی از شما پرسیدند و گفتند جایگاه روش در زندگی شما چه بوده، شما جایگاه روش را رد کردید و گفتید که روش خاصی نداشتم و سعی کردم بیشتر ایمان داشته باشم. همه‌مان اعتقاد داریم که هیچ کدام از اینها بدون دیگری، کاربردی نیست. سوال من این هست که جایگاه ایمان و برنامه‌ریزی در زندگی شما چه بوده است؟ و چگونه بین این دو تعادل برقرار کردید؟ چطور توانستید از این دو به عنوان ابزار در زندگی خودتان برای رسیدن به هدف‌هاتان استفاده کنید؟

 

خانم قدس: در مورد پروژه‌ی محک حرف من همان است که گفتم. اما در برنامه‌ریزی من باید بگویم که به طور طبیعی آدم هر کاری را می‌خواهد بکند یک برنامه‌ی تعریف‌شده‌ای نسبت به آن دارد. من اول که می‌خواستم این کار را بکنم، می‌خواستم تشکیلاتی درست کنم که پدر مادرهای بچه‌های سرطانی دور هم جمع شوند و تجربیات‌شان را باهم تقسیم کنند، که این برنامه تا یک مقطعی جلو رفت. از یک جایی به این رسیدم که این کافی نیست و ما باید پول به آنها بدهیم، برنامه‌ریزی من این شد که چگونه پول در بیاوریم؟ رسیدیم به این که باید به آن‌ها اسکان بدهیم، برنامه‌ریزی ما این شد که چگونه به آن‌ها اسکان بدهیم. پس فردا می‌خواهم بروم مسافرت، از یک ماه قبل فکرش را کرده‌ و برنامه‌ریزی کرده‌ام و [به این هم فکر کرده‌ام که] چگونه کارهایم منظم باشد و حتی بتوانم به همین برنامه‌ی حسینیه‌ی ارشاد هم برسم. برنامه‌ریزی در بعد کوچکش [ضرورتی انکارناپدذیر است]، انسان نمی‌تواند بگوید من در زندگی دستاوردهایی داشتم که بدون برنامه‌ریزی بوده است. این برنامه‌ریزی به این ترتیب است. آنجا که شما گفتید ایمان، می‌خواهم بگویم [بعید است کسی] ادعا کند که من به لحاظ ایمانی که داشتم، نشستم و فکر کردم که من بیست سال بعد یک بیمارستان صد و بیست تختخوابی بالای تپه‌های دارآباد بنا خواهم کرد و بنایش را بریزد! شاید یک آدمی این کار را کرده باشد، اما من این کار را نکردم و چنین چیزی را ندیدم. به این دلیل هست که من فکر می‌کنم اتفاق‌ها خودش می‌افتد. وقتی که شما در راه رفتید، راه خودش شما را هدایت می‌کند.

 

مشارکت‌کننده: با تشکر، می‌خواستم بدانم اسم محک چه‌طور انتخاب شد؟

 

خانم قدس: بعد از دو سالی که ما جا افتادیم، مددکار‌های ما که می‌رفتند در بیمارستان تا پدر و مادرها را شناسایی کنند و ببینند چه کسی به چه چیزی احتیاج دارد، کارتی روی سینه‌شان بود که نوشته شده بود موسسه‌ی خیریه‌ی حمایت از کودکان مبتلا به سرطان؛ هر روز ما مساله داشتیم که مددکارها می‌گفتند دو تا مادر غش کردند، یک پدر و مادر نمی‌دانستند بچه سرطان دارد، عموی بچه در بیمارستان بود و اینها نمی‌خواستند دیگران بدانند بچه سرطان دارد؛ دائم ما مشکل داشتیم و نشستیم تا یک اسم مختصر انتخاب کردیم.[۳]

 

مشارکت‌کننده: آقای صابر فرمودند که رابطه‌ی خودتان و مسیری را که طی کردید با آن خرد کائنات چطور می‌بینید؟ آیا پروژه‌ی مشترکی بوده است؟ و شما مصر بودید بگویید که همه‌اش حادثه بوده است. در حالی که من تصور می‌کنم شاید تنها یک قسمت‌هایی حادثه بوده است؛ می‌خواهم بگویم که شاید بیماری کودک شما حادثه بود؛ اما این که شما این‌قدر با دقت نگاه کردید و بررسی کردید، رفتید تجربه‌ای را دیدید و اینجا سعی کردید و خیلی کارهای دیگری که با اراده و اختیار خودتان گام برداشتید.

 

خانم قدس: چون تعداد زیادی خانم‌های جوان این‌جا هستند من می‌گویم. اگر جایی در این حرکت هست که من به خودم سهمی بدهم و به خودم امتیازی بدهم، تلاش من در حفظ بالانس و تعادل کارم و وظایف من به عنوان یک زن بوده است. این‌جا کار خیلی سختی است. این‌جا جایی است که بسیاری از ما زن‌ها وقتی داریم کار اجتماعی می‌کنیم از پا می‌افتیم. این جا جایی هست که بعضی وقت‌ها انگار تریلی از روی آدم رد می‌شود. یک بچه‌ی مریض، یک برادر بزرگ‌تر که باید مدرسه برود، حسودی می‌کند، درسش عقب می‌افتد، شوهری که از سرکار خسته می‌آید و هزار مساله‌ی دیگر. من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم و شوهرم هم به من اجازه نداد که فراموش کنم و از وظایفم به عنوان یک مادر عدول کنم. خیلی طول کشید که این برای من آسان بشود و بفهمم شوهر من با این سخت‌گیری‌هایش، چه خدمتی به من کرد که من توانستم بچه‌هایم را درست تربیت کنم. روزهایی می‌شد که من بیست ساعت کار می‌کردم تا هم کار خانه را انجام بدهم و هم بیرون را. این‌جا جاهایی بود که می‌توانم به شما بگوییم اراده و خواستن و زحمت کشیدن و برنامه‌ریزی، همه‌، در آن روزها بود که باعث می‌شد من به عنوان کسی که تیرک این چادر بودم، سرپا بمانم. در این جا حرف شما را قبول دارم. متاسفانه امروز ما در تربیت زنان و مادران آینده این مرزوبوم بسیار کمبود داریم؛ انگار اگر زنی پایش را در عرصه‌ی اجتماع می‌گذارد، تمام وظایفش را باید فراموش کند. نه؛ زن از طرف خداوند مامور آفریدن است، خدا افتخار آفرینش را به زن داده است. این مسئولیت زیبا به دوش ما هست و خدا نکند که ما از آن عدول کنیم، به‌خاطر این که موسسه‌ی خیریه درست کنیم یا کتاب بنویسیم. ما از آن نباید عدول کنیم مگر این که زن تصمیم بگیرد از بخش زنانه‌ی زندگی‌اش استعفا بدهد و بگوید من فیزیکی زن هستم اما تصمیم ندارم که ازدواج کنم و مادر بشوم. در این صورت شما به طبیعت گفتید این چیزی که به من داده‌ای ممنون، اما من نمی‌خواهم که از آن استفاده کنم و مسئولیتش را هم به عهده نمی‌گیرم. ما از وقتی تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم، بار زیبای لطافت و خانه را قشنگ کردن و... کار ماست. هیچ کس جز ما بلد نیست. فقط ما می‌توانیم بچه را در آغوش بگیریم و شیر بدهیم؛ پدرش نمی‌تواند شیر بدهد! اینجا جاهایی هست که اعتقاد دارم خرد من و اراده‌ی من به من کمک کرد که بتوانم هر دو بار را تا الآن که این جا نشستم به درستی به دوش بکشم.

***

سخنان پایانی هدی صابر

خیلی تشکر می‌کنیم که صرف وقت و انرژی کردید. مهمان اول ما آقای محمّدی بودند که صاحب دیدگاه نظری بودند؛ مهمان دوم ما دووجهی بودند؛ ضمن اینکه صاحب دیدگاه بودند، صاحب تجربه هم بودند و مجموعه‌ی بحث و پاسخ به پرسش‌ها، محصول دیدگاه منتج از تجربه بود. اگر بخواهیم بحث خانم قدس و بحث آقای محمّدی را به بحث‌های خودمان پیوند بزنیم خیلی ساده است. ما در پی خدای دست‌یافتنی بودیم. خدای دست‌یافتی هم یک سری ویژگی‌هایی دارد. ما که انسانیم و دم دست خودمانیم یک سری ویژگی‌هایی داریم. ویژگی‌های ما و خدا، دو چیز مجزا و منفک نیست. خدا بخشی از ویژگی‌هایش این هست که حافظ است، شافی است و پوشش‌دهنده است. مجموعه‌ی انسان‌هایی هم که به این دنیا آمده‌اند و نباتات و گیاهان و... مشمول این سه ویژگی او می‌شوند. انسان‌هایی پیدا می‌شوند در این عالم هستی که پروژه‌ای را تعریف می‌کنند. این پروژه محصول دغدغه و آورندگی خودشان است. دغدغه و آورندگی و امکاناتی که جمع می‌کنند با ویژگی‌های او پیوند می‌خورد. انسان‌هایی هستند مثل ایشان و یا مثل ما، متوسط و یا کمتر از متوسط؛ محیرالعقول نبودند؛ هر کس اندازه‌های خاص خودش را دارد. ایشان هم با آن جرقه‌ای که می‌خورد و با مقایسه‌ای که بین خودشان و آن خانم روستایی گلستانی می‌کنند به ضرورت تغییر و پیوند با آن نیروی برتر می‌رسند. ایشان در سیر خودشان در این بیست سال همان سه ویژگی خدا را کسب کردند. حافظ است و شفادهنده و پوشش‌دهنده؛ خدایی که حافظ و شفادهنده و پوشش‌دهنده است، با یک حرکت محیرالعقول انسان‌ها را شفا نمی‌دهد. می‌گردد دنبال انسان‌هایی که پروژه‌ی حفاظت و پوشش و شفابخشی دارند. یکی از همین‌ها «محک» است که دوازده هزار نفر با آن مرتبط هستند و پنج هزار پرونده‌ی فعال دارد. این‌ها بخشی از تشکیلات خدا هستند. تشکیلات خدا هم باز چیز محیرالعقولی نیست. خودش در کتاب آخر می‌گوید یاران من، یاران «او»، فقط ابراهیم و موسی و محمّد نیستند. یاران «او» مجموعه انسان‌هایی هستند که می‌توانند مذهبی هم نباشند، می‌توانند مذهبی باشند، سنتی باشند، مدرن باشند یا ممزوجی از این دو باشند. همچنان که ایشان ممزوجی از تربیت سنتی خانواده و دیدگاه‌های مدرنی هستند که خودشان پیدا کرده‌اند. لذا بخشی از پروژه‌ی خدا را ایشان به کمک آن وجود برتر و به کمک بخشی از پیرامون‌شان و چند مادر اولیه و آن پزشکی که همسرش خواب دیده و امکاناتی فراهم شده ، پیش برده است.

بحث بعدی ما خدای مرحله‌بند است. در توضیحی که شما [خانم قدس] دادید، در مرحله‌ی اول یک شوکی به شما وارد شد؛ بعد رفتید آلمان و تجربه را به اینجا آوردید، مرحله‌ی دوم؛ مرحله‌ی سوم، کار توضیحی که انجام می‌دادید؛ مرحله‌ی چهارم چیذر است؛ مرحله‌ی پنجم هتلینگ و مرحله‌ی ششم هم هنوز ادامه دارد. بحث به نظر من ساده است و هم به خدای مرحله‌بند می‌تواند پیوند بخورد و هم به خدای شافی و حافظ و پوشش‌دهنده؛ ایشان هم بخشی از آن کار شفا را دارد انجام می‌دهد. نه صرفاً با توان خودشان، با توانی که اجتماعی شده است. بحث ما این هست که خدا تشکیلات گسترده‌ای دارد و هرکس با هر انگیزه و میزانی که دغدغه و آورده دارد، پروژه‌ی کوچک خودش را با پروژه‌ی بزرگی که او دارد، پیوند می‌زند.

بنا بود ارتفاعی که در مصر بالارفته بود، خدا پایین بیاورد به بهای موازی ارتقای انسان‌های آن زمان مصر و موسی هم همین دغدغه را داشت. ضدظلم بود، در دربار فرعون جوانی و نوجوانی‌اش را سر کرده و یک موضع اجتماعی پیدا کرده بود و تشکیلات محدودی برای خودش درست کرد؛ منتها روش درست برای برخورد با ایده‌ی اولیه‌اش نداشت. خدا وارد می‌شود، چشم‌انداز خدا هم حذف ارتفاع و ارتقای توده‌ها بود. این پروژه‌ی کوچک با آن پروژه‌ی بزرگ پیوند خورد و مصر «کن فیکون» شد. در «کن فیکون»ی مصر هم «او» نقش داشت، هم موسی و هم هارون و هم قوم موسی نقش داشتند. پروژه‌ی «محک»، پروژه‌ی «تولد دوباره» و پروژه‌ی «[سرای سالمندان] کهریزک» هم به همین ترتیب است. خانم بهادرزاده تعریف می‌کنند که من پیش آقای حکیمی‌زاده ـ بنیانگذار [سرای سالمندان] کهریزک ـ رفتم. یک بیغوله‌ای بود در کهریزک متعلق به مادر علی امینی؛ اینها رفته بودند مذاکره کرده و این بیغوله را گرفته بودند. چون آقای حکیمی‌زاده پزشک بیمارستان فیرزوآبادی بوده، هر روزی بیرون می‌آمده، می‌دیده که تعدادی از سالمندان بی‌بضاعت درون جوی افتاده و مرده‌اند. ایشان می‌روند آنجا را به سامان می‌کنند. خانم بهادرزاده هم می‌رود و می‌گوید من می‌توانم کمک مالی کنم. برخوردی که آقای حکیمی‌زاده با خانم بهادرزاده می‌کند، برخورد خدا بوده است. می‌گوید، من اصلاً پول تو را نمی‌خواهم؛ تو دست داری، پا و مغز و وجود و مهر داری، مگر خمس نمی‌دهی؟ ـ آنها هم مذهبی بودند ـ یک‌پنجم اینها را از فردا اینجا بیاور. او هم یک‌پنجم همه‌ی اینها را از روز بعد به آنجا می‌برند؛ یک‌پنجم الآن شده پنج‌پنجم. خانم بهادرزاده الآن حدود ۹۰ سال سن دارند؛ بعضی روزها از هفت صبح می‌روند کهریزک و تا هشت شب آنجا هستند. اینها می‌شوند تشکیلات خدا. ایشان هم در تشکیلات خداست.

همه‌ی تلاش این بود که در بزنگاهی، [در برخی مقاطع سلسله‌نشست‌ها] بحث ساده شود. همه فکر می‌کنند پروژه‌ی مشترک ابراهیم و خدا، بزرگ‌ترین پروژه‌ی جهان است که اتفاقا همین طور هم هست؛ اما پروژه‌های کوچک و متوسطی هم وجود دارد که می‌تواند در طول نقطه‌چین آن پروسه قرار بگیرد. ان‌شاءالله در جلسات بعد هم که بحث به بزنگاهی رسید بتوانیم از افرادی مثل ایشان استفاده کنیم تا این بحث‌ها ملموس شود. یعنی ذهنیت سی ساله‌ی ما و خدایی که بعضا روشنفکران، دوردست و کوچک معرفی می‌کنند و از لاین خارج شده، نمی‌تواند ما را تبدیل به فعال هستی بکند [تغییر دهیم]. ولی [با اتکای به] تجربه‌هایی از این دست و تجربه‌ی خود خدا که در کتاب آمده ـ و مقصودش از کتاب روایت کردن نیست بلکه، پی بردن ما به قواعد است ـ ما بتوانیم به خدای در دسترس برسیم؛ خدایی که ایشان به درستی گفتند فطری است. تلنگر را «او» می‌زند. تلنگر که می‌خورد طبیعتا در سیر خودش قانونمند هم می‌شود. مرحله‌ی مشاهدتی آلمان و چیذر و هتلینگ و غیره، نشان‌دهنده‌ی قاعده است. فطرتی که ایشان اشاره کردند، با تلنگر و قاعده به هم پیوند بخورند، ما هم می‌شویم موجودی با ویژگی‌هایی که موجود برتر دارد. ایشان سه ویژگی او را دارند ـ شافی و حافظ و پوشش‌دهنده. برای چند هزار نفر کریستالی را تشکیل دادند. تک‌تک افراد این جمع هم می‌توانند در حوزه‌های دیگر کریستال‌هایی را تشکیل بدهند.

ما باز هم از خانم قدس تشکر می‌کنیم که به ما ـ علی‌رغم اینکه حجم انباشته‌ای از کار دارند ـ وقت دادند. در محک کار قشنگی کردند. همان طور که خدا برای ابراهیم ارزش قائل است و اسم او را در پروژه ثبت کرد، در محک هم یک اتاق هست به اسم بانی؛ ایشان در آن اتاق می‌نشینند؛ در کار مدیرعامل و هیات مدیره هم دخالت نمی‌کنند و تشکیلات کار خودش را می‌کند و سهم بانی هم سر جای خودش است. مثل حوزه‌های دیگر نیست که بانی‌ها بخواهند حذف بشوند و نیروهای جدید بخواهند زحمات بانی اول را مصادره کنند. این هم الگوی خداست و خدا را می‌شود ترجمه‌ی امروز کرد. ان‌شاءالله بتوانیم به او دست یابیم و از این وضعیت خارج شویم.



[۱]. انفجار در در رآکتور شماره ۴ نیروگاه چرنوبیل اکراین در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ که در اثر آن، قریب به ۵ میلیون نفر آسیب دیدند، حدود ۵ هزار مرکز مسکونی در جمهوری روسیه سفید، اوکراین و فدراسیون روسیه با ذرات رادیو اکتیو آلوده شدند و آلودگی به بسیاری از مناطق دیگر اطراف نیز سرایت کرد.

[۲]. Nestle: شرکت تولیدکننده‌ی مواد غذایی از جمله شیرخشک.

[۳]. توضیح اینکه «محک» سرواژگان سه کلمه‌ی «موسسه، حمایت، کودکان» در عبارت «موسسه‌ی خیریه‌ی حمایت از کودکان مبتلا به سرطان» می‌باشد.

 

 
شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 1190
پرینت

سلسله نشست‌های «باب بگشا»

نشست بیست و هفتم: تبیین: داشته‌ها و کارکردهای او: دید استراتژیک (۹)

سه‌شنبه ۲۹ اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۸

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

به نام همراه یاریگر

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

ضرورت رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خدا

نشست بیست و هفتم هست. جلسه‌ی قبل با دعوت از مهمان سپری شد و دوستان سیر موسسه‌ی محک را از زبان بنیان‌گذارش شنیدند. امروز بر می‌گردیم به بحث خودمان، كه  داشته‌ها و كاركرد‌های «او» هست، و کارکرد یا داشته‌ی سوم که دید استراتژیك خدا یا خدای استراتژیك می‌باشد. خیلی سریع از گذشته به حال برسیم و روی بحث امروز را كه آخرین بخش خدای استراتژیك است، قدری درنگ كنیم:

 

  • از آغاز تا به اینجا؛
  • سیری از درون به بیرون
  • ما؛ غیرمرتبط ـ غیر فعال
  • نقبی به رهایی
  • متد رهایی‌بخش
  • الگوی قابل‌تکرار

 

از ابتدا تا نیمه‌ی راه كه سیزده جلسه به طول انجامید، به طور خیلی خلاصه سیری را طی كردیم از درون خودمان به بیرون كه یک نوع واكاوی است. در این واكاوی دریافتیم كه با مبداء هستی غیر مرتبطیم؛ با خود هستی هم رابطه‌ی فعالی نداریم؛ لذا سعی كردیم نقبی بزنیم به رهایی از وضعیت. برای رهایی از وضعیت غیر از تغییر و اراده، طبیعتاً متدی هم لازم است. متد رهایی‌بخش منجر به عبور از وضع موجود می‌شود و آرام‌آرام رسیدن به وضع مطلوب و یا نسبتاً مطلوب. سعی كردیم متدی را طراحی كنیم؛ متد سه‌سطحی بود كه قبلاً به كرات درباره‌ی آن صحبت كردیم. در ادامه، طی پنج جلسه بررسی متد صورت گرفت كه آیا این متد، الگوی مابه‌ازایی هم دارد یا نه؟ مابه‌ازای الگو را درك كردیم كه رابطه‌ی ابراهیم با خدا بود. آن متد هم سه سطح داشت. پیشاتبیین، تبیین و پساتبیین.

تبیین توصیه‌ی خداست یعنی در شرایط بحران، بین خودتان و من حركت كنید. هم خودتان كه مبنای كوچك هستید، هم من كه مبنای بسیط و همه‌جایی در هستی هستم؛  شما هم وضعیت‌تان را بیان كنید تا بتوانیم با هم رابطه‌ای برقرار كنیم.

 

  • تبیین؛ ربط دو سویه؛
  • ما                                              «او»
  • با ضعف‌ها‌ی‌مان                       با انسجامش
  • در پی اتکاء                                قابل‌اتکاء
  • با تقاضاها                                   با ارائه‌ها
  • با نیازها در مسیر                      با قاعده‌هایش در طریق

 

در تبیین، به ربط دوسویه رسیدیم. ما سمت راست، «او» سمت چپ. ضمن اینكه «او» همه جا هست، ما ضعف‌های خاص خودمان را داریم، «او» در مقابلش انسجام حداكثری دارد. ما در پی نقطه‌ی اتكاء هستیم، «او» قابل اتكاست. ما با تقاضا‌های خودمان به «او» رویكرد داریم و «او» در مقابل این تقاضا‌ها با ارائه‌های خاص خودش پاسخ‌گوست. ما با نیازهای‌مان كه در مسیر «او» پیش می‌گیریم و «او» با قاعده‌هایش در همان مسیر می‌تواند كمك‌حال ما تلقی شود. در ادامه‌ی تبیین، ما خودمان را با چهار متن مرتبط دانستیم:

 

  • تبیین؛
  • ما و متن‌ها
  • ما و کلیدها
  • ما و روش
  • ما و پروژه
  • ما و «او»

 

[نخست] متن بزرگ هستی [است]. [دوم] متن تاریخ كه محصول كار انسان‌ها هست و ما هم می‌توانیم در آن دخل و تصرفی داشته باشیم. متن سوم، خود ما هستیم و متن چهارم هم  كتاب آخر هست كه «او» به عنوان تجربه‌ی تاریخی بشر از ابتدا تا سر فصل پیام آخر برای ما و دیگران به جا گذاشته است.

پله‌ی دوم تبیین، «ما و كلید‌ها» بود و «او» دو كلید به ما معرفی كرد: یكی انفس، خودمان و دیگری هم آفاق، كرانه‌ها و دوردست‌ها و نزدیك‌دست‌های هستی.

پله‌ی سوم، «ما و روش» بود؛ روشی كه ما با منبع آخر یعنی كتاب «او» پیشه كردیم و [مبتنی بر این بود که] ما مستقل از رویكرد‌های سنتی، كتاب را تورق كنیم و در آن وارد شویم، طلسم ورود به كتاب را بشكنیم، آیه انتخاب كنیم، گزاره انتخاب كنیم و تحلیل‌شان كنیم؛ به قول بوكسورها، ناك‌دان‌شان كنیم. بوكسورها را ناك‌دان می‌كنند، که ممكن است دیگر بلند نشوند، ولی ما می‌توانیم [آیات و گزاره‌ها را به گونه‌ای تجزیه و] ناک‌دان كنیم كه این خرده‌ها را به هم وصل كنیم و در بحث از اتصال آن خرده‌ها كمك بگیریم.

[پله‌ی چهارم] «ما و پروژه» است. در بین جلسات مطرح كردیم که پله‌ی چهارم تبیین این است كه از زمانی كه آدم هبوط كرد و خدا زمین را به او سپرد، بنا بود و بنا هست و از این به بعد هم ـ آن گونه كه ما با عقل متوسط‌مان درك می‌كنیم ـ بنا خواهد بود كه «او» كه این امكان را برای آدم فراهم كرده، [برای ما نیز شرایطی پدید آورد] تا ما بتوانیم پروژه‌های مشترك اجرا كنیم. هفته‌ی پیش، شاهد شكل‌گیری و روند رشد دودهه‌ای یكی از این پروژه‌ها بودیم كه بانوی «محك» توضیح داد.

نهایتاً، پله‌ی آخر تبیین رابطه‌ی كیفی و جدی ما و «او»ست. در «ما و او» سعی كردیم به این نقطه برسیم كه آیا «او» به عنوان نقطه اتكاء هست یا نه؟ آیا ما، «او» را به عنوان نقطه اتكاء انتخاب كرده‌ایم؟ آیا ما در این انتخاب پایدار هستیم؟ مستمر هستیم یا می‌خواهیم با «او» تاكتیكی و مناسبتی برخورد كنیم؟

در وجه دیگر تبیین سراغ داشته‌های او رفتیم. «او» به چه مناسبتی نقطه اتكای  این هستی است و به چه مناسبت ما می‌توانیم با «او» رابطه‌ی درازمدت و افق‌دار تعریف كنیم؟ آمدیم سراغ داشته‌های «او» و كاركردهای «او»:

 

  • تبیین ما: داشته‌های «او»، کارکردهای «او»:
  • خدای طراح ـ مهندس
  • خدا خالق
  • دید استراتژیک (۹)

 

[یک] جلسه روی «خدای طراح ـ مهندس» درنگ و تامل کردیم و یک جلسه هم روی خدای خالق. هشت جلسه‌ی اخیر را به خدایی كه هم صاحب افق و هم دید استراتژیك است، اختصاص دادیم. از منظر باب بگشا، اگر ما هم بخواهیم كار استراتژیك كنیم، نظر «او» این هست كه در هر حوزه‌ای كه می‌خواهید وارد شوید می‌توانید دق‌الباب كنید و من این ویژگی‌ها را دارم: افق‌دارم، دور اندیشم، طراحم، اهل فرآوری هستم و صبورم.

 

  • تبیین ما؛ خدای استراتژیست
  • من رفیقم ره گشایم، باب بگشا، نزد من آ
  • من؛
  • افق دارم؛ دوراندیشم؛ طراحم؛ فرآورم؛ صبورم

 

اگر مسیر درازمدتی انتخاب كردید، می‌توانید با ویژگی‌های من ارتباط برقرار كنید. پس از این مقدمات پرسیدیم كه آیا این افق‌دار بودن خدا در مدلی هم تعین پیدا كرده یا نه؟ برای اینكه تعین و تحقق این مدل را بررسی كنیم، سراغ چند گزاره و متعدد نشانه آمدیم.

 

  • تبیین ما؛ خدای صاحب استراتژی
  • دقتی بر یک طراحی استراتژیک در بطن متن
  • طه: با ۷۲ نشانه، ۳۰ بند، ۱۶ مرحله           
  • به همراه دیگر گزاره‌ها و نشانه‌ها

 

سه گزاره بود، یكی سوره‌ی طه بود كه میانه‌ی كیفی و گوهرین كتاب تعریف شد؛ دیگری، سوره‌ی اعراف بود و در نهایت، سوره‌ی شعراء كه هم‌پوشانی‌های جدی با همدیگر دارند. هر سه روایت مستقیم خدا از تحولاتی كه در زمان موسی و فرعون در مصر رخ داد، هستند. محور بحث‌مان را روی سوره‌ی طه، آیات ۹ تا ۸۱ كه ۷۲ آیه را در بر می‌گیرد، قرار دادیم. اگر این آیات را كه قابل تقسیم به شانزده مرحله است، با هم‌پوشانی‌های شعراء و اعراف و بقیه‌ی آیات پراكنده‌ی مربوط به روایت موسی و فرعون كه در كتاب مندرج هست، كنار هم بگذاریم، می‌توانیم استراتژی شانزده مرحله‌ای خدا را در مواجهه با فرعون تفسیر كنیم:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک 
  • مرحله‌ی اول ـ طراحی :
  • تحلیل شرایط؛ برجسته‌سازی تضاد اصلی؛
  • هدف استراتژیک؛ گزینش استراتژیک
  • مرحله‌ی دوم ـ گزینش و فرآوری مجری:
  • تو را برای خود پروردم ـ فرآوردم
  • مرحله‌ی سوم ـ کارسپاری استراتژیک:
  • پیام دورانی : برهنه‌پا شو! سبک‌بال شو! غزال شو!
  • وحی از «من»، گوش از «تو»؛
  • مرحله‌ی چهارم ـ تجهیز کیفی:
  • تفهیم مبنا؛ جلوه‌های ویژه
  • مرحله‌ی پنجم ـ توجیه مجری در بزنگاه اقدام:
  • به سوی فرعون طغیان‌‌گر رو با نشانه‌ها ـ براهین
  • مرحله‌ی ششم ـ تامین فهرست تقاضاهای مجری:
  • خواهندگی شفاف مجری ـ اجابت بی‌چند و چون «او»
  • مرحله‌ی هفتم ـ یقین مخاطب، گروه هدف استراتژی:
  • توده مردم
  • مرحله‌ی هشتم ـ تجهیز به یاد، متن و روش:
  • ذکر مستمر، کتاب رهگشا، روش متناسب مواجهه
  • مرحله‌ی نهم ـ تجهیز روحی ـ روانی:
  • جرات‌بخشی، اعتمادآفرینی
  • مرحله‌ی دهم ـ همراهی دلادل با مجری:
  • دریاب، پروژه مشترک است
  • مرحله‌ی یازدهم ـ اقدام:
  • فرمان رفتن، طرح موضوع کردن، مطالبه‌جو بودن
  • مرحله‌ی دوازدهم ـ طرح موضوع‌ـ‌ تبیین مجری:
  • تبیین، تلنگر، دعوت
  • مرحله‌ی سیزدهم ـ آوردگاه اندیشه ـ عمل:
  • تلاش برای تاثیر، مواجهه دیدگاه ـ روش
  • مرحله‌ی چهاردهم ـ ادامه تجهیز:
  • بیم‌زدایی، ترغیب اعتلایی
  • مرحله‌ی پانزدهم ـ برتری ماقبل پایانی:
  • برتری توحید؛ برتری دینامیسم
  • مرحله‌ی شانزدهم ـ اقدام نهایی: محو ـ جانشینی
  • محو فرعون و مدار فرعون؛ جانشینی بنی‌اسرائیل

 

مرحله‌ی اول طراحی بود. مرحله‌ی دوم گزینش و فرآوری مجری بود كه موسای متقاضی انتخاب شد. مرحله‌ی سوم كارسپاری به موسی بود. مرحله‌ی چهارم مجهز كردن موسی به عنوان مجری بود. مرحله‌ی پنجم توجیه او خصوصاً در بزنگاه اقدام بود. مرحله‌ی ششم توجه ویژه‌ی خدا به خواسته‌های مجری و تعیین آنها و مرحله‌ی هفتم تعیین مخاطب این استراتژی بود. هشتمین مرحله به ادامه‌ی تجهیز اختصاص داشت که شامل مجهز كردن به یاد و متن و روش می‌شد. مرحله‌ی بعد، تجهیز روحی و روانی موسی و هارون بود. مرحله‌ی دهم تصریح این نکته بود که پروژه، مشترك است و خدا دلادل و درتنیده با مجری پروژه ـ موسی ـ حركت می‌كند و در سیر و مراحل سیر حضور دارد.

مرحله‌ی یازدهم، اقدام و مرحله‌ی دوازدهم، تبیین، تلنگر و تبلور دعوت موسی در مواجهه با فرعون بود. مرحله‌ی سیزدهم، آوردگاه اندیشه و عمل دو طرف ـ موسی و فرعون ـ بود. آرام‌آرام به مراحل پایانی رسیدیم؛ مرحله‌ی چهاردهم بیم‌زدایی و ترغیب اعتلایی موسی توسط خدا بود. مرحله‌ی پانزدهم افشانی و پاشانی توحید در انتهای پروژه بود. و نهایتاً مرحله‌ی شانزدهم اتفاقی كه می‌باید بیفتد افتاد؛ یعنی بنا بود كه در اقدام نهایی، فرعون به عنوان موجودی كه خودش را مرتفع كرده است و ادعای ارتفاع و برتری در كل مناسبات با انسان‌ها می‌كند، آرام‌آرام با روش‌های خاص خود، حذف شود و قوم بنی‌اسرائیل بتوانند در مقابل حذف این ارتفاع، به طور مشاع ارتقاء پیدا كنند. مجموعاً در جلسه‌ی قبل این پرسش مطرح بود كه از دل این بحث‌ها و شانزده مرحله چه چیز بیرون می‌آید؟ آن شانزده مرحله را می توانیم در شش مدار كیفی خلاصه و فشرده كنیم:

 

  • استراتژی پیروز؛ از طراحی تا نتیجه
  • چشم‌انداز
  • پیش نیاز
  • جهاز
  • فاز
  • عنصر پیشتاز
  • اندیشه ـ عمل سبب‌ساز

 

خدا در روایتی كه برای حضرت محمّد در ۷۲ آیه‌ی سوره‌ی طه كرد، با این روش جلو آمد: چشم‌اندازی را از مصر آن زمان مطرح كرد و بعد از چشم‌انداز، هدف‌گذاری‌هایی را صورت داد. برای نیل به آن هدف، جهاز، فاز، عنصر پیشتاز و اندیشه و عمل سبب‌ساز، پیش‌نیاز‌هایی لازم بودند. به  بیان دیگر، این طور مطرح شد كه در مدار اول، خدا نقش رسام را به عهده گرفت؛ یعنی ترسیم كننده بود. در مرحله‌ی دوم نقش طراح را عهده‌دار شد. در مرحله‌ی سوم كه كار تمهید را انجام می‌داد، در نقش تجهیزكننده ظاهر شد. در مرحله یا مدار بعدی كه فاز یا مرحله‌بندی بود، او نقش مهندس را ایفا كرد. در مرحله‌ی ماقبل آخر، فرآوری‌كننده‌ی موسی در سیر خودش بود. نهایتاً در مرحله‌ی پایانی هم مبناسازی تئوریك را پیشه كرد و جوهر كیفی به پروژه‌ی مورد نظر تزریق كرد. در این تقسیم پلكانی كه شش مدار را به خود اختصاص می‌دهد عقل و تدبیر و درایت و احاطه‌ی خدا بر كل پروژه و پروسه كاملاً مشهود و سرریز است:

 

  • پای تابلوی خدا؛
  • شکل‌بندی خدایانه، مدبرانه و پروردگارانه‌ی یک استراتژی (خلاصه تصویر)
  • تحلیل
  • ایده ـ هدف
  • طراحی
  • مشارکت «انسان»ی
  • پیش‌نیازها ـ ملزومات
  • اجرا
  • محصول

 

از عصاره‌كشی از سوره‌های طه و اعراف و شعراء و دیگر گزاره‌ها و نشانه‌ها، اگر بخواهیم با ادبیات امروزی سخن بگوییم، به این درک می‌رسیم که خدا برای پیروزی استراتژی‌اش، ابتدا دست به تحلیل زد؛ سپس ایده و هدفش را مطرح كرد. برای ایده كه از دل تحلیل در می‌آمد، دست به طراحی زد و ما با این بخش، بیشتر كشاكش داریم. در آن طراحی، به طور جدی به مشاركت انسانی فكر كرد و بعد از مشاركت انسانی، پیش‌نیازها و ملزومات، سپس اجرا، بعد مقصود و محصول [را مدنظر قرار داد]. بدین ترتیب، ما شاهد یک قاعده‌ی كاملاً منطقی از ابتدا تا انتهای كار هستیم.

[خدا] در قدم اول برای حضرت محمّد روایت كرد كه آیا روایت موسی را شنیده‌ای؟ آنجا دست به تحلیل زد و وضعیت را شناسایی كرد. تحلیل به معنی گشودن مساله، حل گشایش‌گرانه و شرح گشاینده است. در قدم اول تار و پود شرایط مصر را كاملاً باز كرد. در مرحله‌ی دوم در مواجهه با وضعیت تحلیل‌شده، ایده‌پردازی كرد. در مرحله‌ی سوم، ترسیم عملیاتی ایده را به عهده گرفت.

در مرحله‌ی چهارم برای اینكه این پروژه پیش برود، [خدا] جای ویژه‌ای را برای مشاركت انسان در نظر گرفت كه همه‌ی بحث ما همین است. برای پیش‌برد این كار خدا به مشاركت انسان و نیروی انسانی كار فكر كرد. شاید در بادی امر به ذهن برسد كه خدا سرشار از ظرفیت‌ها و توانایی‌ها و داشته‌ها و.... است؛ چه نیازی به پیش‌برد پروژه‌ی مشاركتی با انسان دارد و چه نیازی دارد که در طراحی خودش جایی برای عرض اندام انسان با همه‌ی مسائل و ظرفیت‌هایی كه دارد با خودش حمل می‌كند، در نظر بگیرد؟ بحث امروز ما این است؛ باز كردن این دو پله‌ی تقریباً میانی: مشاركت انسان و نیروی انسان در اجرای پروژه‌ای كه خدا طراحی كرده است.

این قدر كه ما از روایت خدا درك می كنیم و در قبل هم توضیح داده شد، اجرای پروژه‌ی مشترك از سرفصل آدم اتفاق افتاد ـ كه جلوتر مستندات آن را خواهیم دید. از آدم تا این سیری كه ما جلو آمدیم ، به ابراهیم و بعد به موسی رسیدیم و سپس این بحث‌های جدید مطرح شد، [اجرای پروژه‌ی مشترک انسان با خدا ادامه یافت]:

 

  • دریافت‌های آموزشی از روایت او  و خلاصه تصویر
  • جوهر پروژه؛ توحید
  • جان مایه پروژه؛ رشد
  • مسیر پروژه؛ اصلاح ممتد در پرتو توحید در مواجهه با تضادها

 

جوهر این پروژه، توحید است؛ به این مفهوم كه بناست در كشاكش اجرای این پروژه‌ها، جهان به وحدتی برسد. انسان هم در این جهان به وحدت هستی و وحدت با «او» و وحدت با خودش برسد. یعنی دریافت دیگری كه می‌شود از سیر روایت خدا  و بحث‌هایی كه قبلاً داشتیم به آن نایل شویم، وحدت با هستی، وحدت با «او»، وحدت با خود آحاد انسان است.

وجه دوم، جان‌مایه است. جان‌مایه‌ی پروژه با استناد به آیه‌ی ۱۸۶ سوره‌ی بقره قبلاً طرح شد [که رشد است]:

 

  • «وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنىِّ فَإِنىِّ قَرِیبٌ  أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ  فَلْیسْتَجِیبُواْ لىِ وَ لْیؤْمِنُواْ بىِ لَعَلَّهُمْ یرْشُدُونَ»
  • «آن هنگام که بندگانم [جویای حال من باشند] و درباره‌ام پرسش کنند، گو نزدیکم [نزدیک] هر که فرایم خواند اجابتش می‌کنم [با او ایجابی مواجه می‌شوم] پس ایشان نیز مرا اجابت کنند [و رویکردی اثباتی به جانبم داشته باشند] و مرا مبنا گیرند، باشد که راه رشد طی کنند».

 

آیه تصریح می‌كند كه من در دسترسم، شنوا هستم. آماده‌ام، اهل ایجابم و آمادگی برای ایجاب دارم. از آن طرف در ادامه‌ی تاكید ما بر رابطه‌ی دوسویه‌ی انسان با «او»، «او» هم انتظار دارد كه انسان نیز با «او» ایجابی برخورد كند، «او» را بنیادی و مبنایی فرض كند و مبنا بگیرد تا انسان بتواند در پیش‌برد پروژه‌هایش راه رشد را طی كند.

وجه بعدی و دریافت سوم از مجموعه بحث‌هایی كه تا به حال داشتیم ـ چه خدای صاحب دید استراتژیك، چه خدای خالق، طراح و مهندس و چه بحث‌های ما قبل آن كه بحث ابراهیم بود، این است كه جدا از اینكه روح، جان‌مایه‌ و سمت پروژه چیست، مسیر آن هم پراهمیت است. این قدر که ما درك می‌كنیم، مسیر پروژه، اصلاح ممتد، در پرتو توحید، در مواجهه با تضادها می‌باشد. در سوره‌ی هود كه از سوره‌های [حامل] فلسفه‌ی تاریخ است و سمت و سیر و روح تاریخ در آن مندرج و مستتر است، آیه‌ی ۸۸ كلیدی است:

 

  • «إِنْ أُرِیدُ إِلَّا الْاصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ  وَ مَا تَوْفِیقِى إِلَّا بِاللَّهِ  عَلَیهِ تَوَكلْتُ وَ إِلَیهِ أُنِیبُ»
  • «من اراده‌ای ندارم و نمی خواهم مگر اصلاح [مسیر و روند] و [در این مسیر] توفیقی نخواهم یافت مگر [از منشاء]خدا. بر او اعتماد ویژه کرده‌ام و به سوی او بازمی‌گردم».

 

این از زبان شعیب جاری می‌شود و شعیب پروژه‌ی خودش را این طور توضیح می‌دهد. قبلاً در سیر موسی با شعیب برخورد داشتیم؛ اهل بصیرت و پرحوصله است؛ در هشت یا ده سالی كه موسی با او زندگی كرده، موسای عجول و پرشتاب و آسیمه‌سر را آرام می‌كند ـ موسی با شعیب قراردادی داشت برای هشت یا ده سال و با دختر شعیب هم ازدواج كرد. شعیب از انسان‌های مورد تاكید خدا از منظر صبوری، درایت، تعقل و كنار آمدن با طبیعت است. شعیب این چهار ویژگی را دارد و این ویژگی‌ها از ویژگی‌های استراتژیك و از ویژگی‌هایی است كه به كار هر کسی از ما كه بخواهیم پروژه‌ای را تعریف كنیم و تا انتها پیش ببریم، می‌آید.

اکنون او در ادامه‌ی انبیای قبل از خودش در سوره‌ی هود [پروژه‌ی مشترک خود و خدا را توضیح می‌دهد]. سوره‌ی هود، در واقع سوره‌ای است كه در آن، خدا تریبون را به دست برگزیدگانش داده است؛ البته خودش هم در توضیح تاریخ دخالت می‌کند، اما مرحله به مرحله و مِفصل به مِفصل  كه دوران عوض می شود و پیام جدید می‌آید، او تریبون را به دست پیام‌آوران داده است. اینجا تریبون یا میكروفن كه دست شعیب می‌رسد، او خودش را خیلی صریح و شفاف توضیح می‌دهد و می‌گوید من در پروژه‌ای كه پیش گرفتم اراده یا خواستی ندارم مگر اصلاح ـ اصلاح مسیر و روند ـ و در این مسیر توفیقی نخواهم یافت مگر از منشاء او. یعنی تمام حرف‌هایی که به صورت گذرا و با زبان الکن [می‌توانیم] بزنیم، او در این گزاره مطرح كرده است. من افق دارم، دیدی دارم، دیدگاهی دارم و پروژه‌ای را بر این دیدگاه سوار كرده‌ام و خطم نیز خط مشی اصلاح است، نه خط آنارشیسم، خود به خودی، احتمال و تصادف!

در فطرت بشر هم‌عصر با شعیب زاویه‌ی انحرافی پیدا شده و جامعه‌ی شعیب انحراف معیاری از روح اصلی هستی پیدا كرده است. شعیب در ادامه‌ی پیام‌آوران قبلی آمده تا پیام توحید را تكرار كند و پروژه‌ای را اجرا كند برای اصلاح روندی كه به هر علت معوج شده و زاویه‌ی انحراف پیدا كرده است. شعیب در این گزاره، ربط خودش را با «او» توضیح می‌دهد. تصریح می‌كند من امكان ظفرنمونی نخواهم داشت، استراتژی من پیروز نخواهد شد، مگر از منشاء او، مگر اینكه توانسته باشم یا بتوانم با او رابطه‌ی كیفی و درازمدتی تعریف كنم. فراز آخر این گزاره تصریح می‌كند كه من به او اعتماد ویژه كردم و نهایتاً من و پروژه و همه‌ی عوامل به سوی او برمی‌گردیم. لذا این آیه تصریح دارد كه مسیر پروژه‌[ی انسان و خدا]، اصلاح ممتد، در پرتو توحید و نهایتاً در مواجهه با تضادهاست. اکنون به اصل بحث می‌رسیم؛ اینجای بحث است كه می‌تواند با بحث هفته‌ی گذشته‌ای كه مهمان مطرح كرد[۱] پیوند بخورد:

 

  • تبیین «ما» از دیدگاه «او»
  • انسان : نظردار، منظردار و باربردارِ مسیر ممتد
  • «او» : انتخاب‌گر و فرآور

 

از دیدگاه «او»، انسان صاحبِ نظر، منظردار و باربردار است  و نیز این مسیر ممتدی است كه در سیر خودش به شعیب رسیده و بعد به دیگران و به افراد متوسط و یا كمتر از متوسطی مثل ما می‌رسد. او كه انسان را در این مسیر ممتد، نظردار و منظردار و باربردار تعریف می‌كند، خودش انتخاب‌گر و فرآورنده‌ی  انسان‌هایی از این گونه است.

از نظر خدا، انسان صاحب نظر است و این طور نیست  که خود خدا صاحب نظر اول و آخر عالم و هستی باشد. در بحث‌های قبلی دیدیم كه ابراهیم با خدا مجادله می‌كند؛ خدا در این كتاب [قرآن] دیدگاه تمام نافیان [و منکران] خودش را نیز آورده، نافیان خدا هم صاحب‌نظرند. ابراهیم، هم اهل مجادله و هم صاحب‌نظر است؛ همه صاحب‌نظرند. انسان صاحب‌نظر، دیددار، اندیشه‌دار، نظردار، منظردار یعنی افق‌دار، طراحی‌دار، چشم‌اندازدار و نهایتاً باربردار این مسیر ممتد نقطه‌چینی است كه از آدم شروع شده و فعلاً انتهایی ندارد. او با این شناختی كه از انسان دارد و با این ویژگی‌های كیفی که برای انسان قائل است، خودش هم آورده‌ای دارد. اگر انسان نظر می‌آورد. منظر می‌آورد و پشتش را خم می‌كند و بار برمی‌دارد، او هم آورده‌اش این است كه انسان این‌گونه را انتخاب می‌كند، گزینش می‌کند و سیر فرآوری را روی او اجرا می‌كند و من تصور می‌كنم تمام بحث‌های خود ما و مهمان‌هایی كه برای سخنرانی دعوت کرده و می‌کنیم، نهایتاً همگی مظهر این سه آیه هستند:

 

  • وَ اذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ وَ یعْقُوبَ أُوْلىِ الْأَیدِى وَ الْأَبْصَارِ * إِنَّا أَخْلَصْنَاهُم بخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ * وَ إِنهُمْ عِندَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَینَ الْأَخْیارِ(ص: ۴۷-۴۵)
  • یاد آر از نرم‌رابطه‌داران با ما؛ ابراهیم و اسحاق و یعقوب صاحبان بصیرت و دستاورد در کار.(۴۵) همانا ما خالص کردیم [عیار وجود] آنها را به خلوص [کیفی] که [ناشی از] فرجام‌اندیشی بود.(۴۶) و آنان نزد ما از انتخاب‌شدگان فرآوری‌شده [از جنس] نیکان‌اند.

 

این سه آیه، آیات ۴۵ تا ۴۷ سوره‌ی ص هستند. آیات، آیات مُقطّع و كوتاهی هستند. همه‌ی آنها به «ر» ختم شده‌اند. قبلاً صحبت كردیم، «ر» حرف كش‌دار است و نیز سیر تاریخ را با خودش دارد. «ر» حرف استراتژیک است، یعنی كش‌دار است و از یک جا شروع می‌شود، شكمی دارد كه آن شكم مراحل حركت را در خودش جای داده است و در آخر به یك نقطه‌ای هم منتهی می‌شود. حرف آرامش هم هست، یعنی كار استراتژیک نهایتاً به یک آرامشی هم می‌رسد؛ آرامشی كه هفته‌ی پیش در صحبت مهمان دیدیم؛ از بحران شروع كرده بود و از شوریدن علیه خدا و ناتوانی و غرولند به هستی و مبدا هستی تا به یك آرامشی رسیده بود و نهایتاً رفتن در شكم پروژه، شكمی كه تا الآن بیست سال است که كش آمده است. این آیاتی كه با «ر» تمام می‌شود، مقطع و آهنگین است. البته بیشتر از اینكه ما بخواهیم به شکل و فرماسیونش بپردازیم، جوهرش از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. این جوهر، اگر ما اهل احیا‌ی خود و محیط پیرامون‌مان باشیم [راه‌گشاست]. هر مشكلی هم كه داشته باشیم، می‌توانیم به سر فصل احیا برسیم و روند احیای خود و محیط پیرامون‌مان را در حد توان طی كنیم.

خدا این سه نفر را كه معرفی می‌كند، [در آیات] قبل و بعد هم انسان‌هایی را معرفی می‌كند؛ اگر دوستان خواستند به سوره‌ی ص مراجعه كنند؛ قبل و بعد [این سه آیه] هم همین بحث است؛ ولی جان‌مایه‌ی این بحث كه ویژگی انسان چیست، اینجا مطرح می‌شود. دو ویژگی برای این سه نفر مطرح می‌كند. این سه، همین عناصر استراتژیك را دارند. ابراهیم صبور است و حدود ۱۱۸ سال در این جهان بوده است. این گونه كه تاریخ نشان می‌دهد، از هشت یا نه سالگی دونده بوده است. یك انسانی آمده حدود یك قرن دویده است. این خیلی مهم است! دوی ماراتن حدوداً دو ساعت و اندی است؛ بعد از ماراتن همه آب می‌آورند و نواری پاره می‌شود و مدالی به گردن آویخته می‌شود! ولی ابراهیم بدون تشویق و بدون وحدت همگانی با پیرامون، این مسیر پایان‌ناپذیر را طی می‌كند تا اینكه در آخر ارتباطش با هستی [جهان فعلی] قطع می‌شود. ابراهیم این ویژگی را داشته، اسحاق هم همین طور، و یعقوب مظهر صبر، صبر مبشّر، صبر توام با امید بوده است. خدا اینها را «عبادنا» [می‌خواند]: انسان‌هایی كه با ما رابطه‌ی نرمی برقرار كردند. یک مسیر سخت و سنگلاخی را بین خودشان و ما این‌قدر آمدند و رفتند كه این رابطه نرم نرم شده است. به حضرت محمّد می‌گوید از اینها یاد كنید. خود حضرت محمّد هم انسان كوچكی نبوده او هم در كشاكش پیش‌برد پروژه‌ای استراتژیك قرار داشته و تنفس می‌كرده است. در میانه‌های این پیش‌برد، خدا از ابراهیم یاد می‌كند و به حضرت محمّد توضیح می‌دهد كه از اینها یاد كن. وقتی «و اذكر» می‌آید به این مفهوم است كه فقط یاد نیست، سمت‌، توان، ظرفیت و ویژگی‌شان را هم در پس پیشانی ترسیم كنیم. این سه نفر جملگی، صبور و بردبار، اهل مرارت و اهل پیش‌برد بودند. دو ویژگی داشتند: دستان پر قدرتی داشتند، دست و بازوی كارایی داشتند؛ و [دوم] اهل بصیرت بودند. این ویژگی انسان‌های پیش برنده و پروژه‌تعریف‌كن است.

در آیه‌ی ۴۶ در ادامه‌ی توضیحی كه برای محمّد(ص) می‌دهد، می‌گوید ما اینها را كامل صیقل دادیم، صاف و شفاف و خالص‌شان كردیم، اضافات‌شان را گرفتیم و خالص كردنی خالص‌كردنی! به وجهی كاملاً كیفی خلوص‌شان دادیم. علتش را توضیح می‌دهد: «ذِكْرَى الدَّارِ»؛ چون آنها خودشان اهل فرجام‌اندیشی بودند، به منزل آخر فكر می‌كردند.

تمام بحث استراتژی هم منزل آخر است. ما همه‌مان، خودمان، نیروها، پیرامون، حاكمیت‌مان، در محله‌مان، در دانشگاه، هر جا كه بودیم از استارت و آغاز كردن چیزی كم ندیدیم. خودمان هم در این پروسه‌ها حضور داشتیم، ولی تفاوت این سه پیامبر كه خدا در این كتاب آخر برجسته و پررنگ‌شان می‌كند این است كه آنها از ابتدا به منزل آخر فكر می‌كردند. كار استراتژیك همین است. بالاخره باید مجموعه امكانات خود را به گونه‌ای تنظیم كنیم كه به منزل آخر برسیم. بعد آیه‌ی سوم هم كه با آن، گزاره تمام می‌شود، تصریح می‌كند تمام این سه نفر و احتمالاً دیگرانی كه قبلاً در موردشان صحبت كردند، نزد ما سیر فرآوری را طی كردند؛ اینها «الْمُصْطَفَینَ الْأَخْیارِ» بودند؛ از طرف ما مصطفا بودند، اصطفی شدند، منتخب شدند، گزینش شدند و ما سیر فرآوری را روی آنها طی كردیم تا كاملاً از جنس نیكان شدند.

این سه آیه كه اسم این سه عنصر را هم می‌برد و با آن فرماسیون در كتاب گنجانده شده، بیان حال همه‌ی انسان‌ها از جمله ما می‌تواند باشد. اینجا تصریح این است كه خود [برگزیدگان] دو ویژگی داشتند، یكی اینکه اندام‌شان را به كار می‌انداختند، نمی‌خواستند روشنفكری كنند. در اینجا مرز بین خدا و روشنفكران محض مشخص می‌شود. روشنفكر محض دائم می‌خواند و بحث می‌كند و ذهن را پیچیده می‌كند. بالاخره از این دالان‌های پیچ در پیچ و حلزونی ذهن یك چیزی باید بیرون بیاید و یك خروجی باید داشته باشد! همه‌ی اینها خروجی داشتند. [دوم و] در كنار آن، اهل بصیرت و افق بودند، دید داشتند و پروژه تعریف می‌كردند، خودشان هم كارگر پروژه‌ی خودشان بودند، رابطه‌ی استخدامی با كسی تعریف نكردند. الآن مشكل جامعه‌ی روشنفكری ما این است كه ممكن است بتواند پروژه‌هایی تعریف كند، ولی كارگر آن پروژه كیست؟ پیش‌برنده‌ و باربردارش كیست؟ به اصطلاح بازار، كوله‌پشتی گردن چه كسی می‌افتد؟ معلوم نیست! لذا پروژه پیش نمی‌رود.

این سه نفر، دو ویژگی را همزمان داشتند. خدا [در آیات مذکور] اول بصیرت را نیاورده است؛ اول این آمده كه اهل پیش‌برندگی هستند، دستی دارند، بازویی دارند، و در نهایت این دست و بازو، پشت یك كار استراتژیک قرار می‌گیرد. این تقدم و تاخر هم به همین ترتیب است. اول ید قدرت‌مندشان است، بعد دیدشان است. یعنی اینها اگر بصیرت هم نداشتند، می‌توانستند در پروژه‌ی دیگری كه یك عقل بابصیرت دیگری طراحی كرده، پیش‌برنده باشند و این برخلاف موجوداتی است كه ما پیرامون خودمان می‌بینیم که پیش‌برندگی [در میان خصایص آنها] وجود ندارد. خدا روی این دو ویژگی تاكید می‌كند كه اهل پیش‌برندگی‌اند، ید توانمندی دارند و این ید یك اهرم پیش‌برنده‌ است. و [دوم] اهل بصیرت‌اند، جلوتر را می‌بینند و ما به اعتبار ویژگی خودشان، خالص‌شان می‌كنیم؛ خودشان یك خلوصی دارند و ما گردونه را خالص‌تر می‌كنیم و به دلیل فرجام‌اندیشی خودشان، آرام‌آرام تبدیل به یك الماس بی‌رگه می‌شوند. فرجام‌اندیشی هم این نیست كه آدم فقط بنشیند و آخرت را ترسیم كند و فقط منزل آخر را ببیند! مهم این است كه در مهندسی پیش‌برندگی به منزل آخر فكر شود؛ در ذیل پروسه به منزل آخر فكر شود. در نهایت آنها تحت فرآوری قرار می‌گیرند. در ادامه‌ی بحث، این اهمیت دارد كه از نظر خدا پروژه‌ای كه با آدم شروع شده پایان‌ناپذیر است:

 

  • تبیین «ما» از دیدگاه «او»
  • پایان ناپذیری پروژه‌ی «آدم»ی
  • «انسان»ها حامل چوب امدادی

 

انسان‌ها از آدم تا اکنون، نظیر بحث جلسه‌ی گذشته خودمان كه دوستی آمد و سیر خودش را تعریف كرد، حامل چوب امدادی هستند. یك آیه از آیات كلیدی، آیه‌ی۳۳ از آل‌عمران است: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى ءَادَمَ وَ نُوحًا وَ ءَالَ إِبْرَاهِيمَ وَ ءَالَ عِمْرَانَ عَلىَ الْعَالَمِينَ».  خدا تاكید می‌كند [آغاز] این پروژه‌ی اصطفا [از آدم بوده است]؛ بی‌تردید خدا این برگزیدن و گزینش و فرآوری را از آدم شروع كرده، سپس به نوح رسیده، به ابراهیم و آل او و كل سلسله‌اش می‌رسد و در ادامه به عمران و آل او می‌رسد که از موسی شروع می‌شود و الی آخر. به گفته‌ی خدا، این سیر از آدم شروع شده است. این روند ترسیم‌شده‌ی پروژه‌ای كه جانش توحید و جوهره‌اش اصلاح است، از آدم شروع شده، فصل به فصل جلو آمده و با این تحلیل خدا، تا امروز هم پیش آمده؛ پروژه‌ای از آغاز تا حال است. یك سری پیش‌برنده‌های با نام و نشان هستند كه خدا توضیح می‌دهد؛ برخی هم بی‌نام و نشان‌اند. همه‌ی اینها از آدم تا الآن، بسته به سطح و مرتبه‌شان، این سیر را طی كردند. [هرچند] ممكن است در دورانی كه ما داریم به سر می‌بریم، در عرصه‌هایی چوب امدادی زمین افتاده باشد و كسی اراده یا مزیتش را نداشته باشد که چوب امدادی را بردارد، [اما] بالاخره این چوب از آدم تا به حال جلو آمده است. خیلی مهم است که این چوب امدادی بر زمین نمانده است.

 

  • تبیین «ما» از دیدگاه «او»
  • انتظار «او» از «ایفا»ی نقش ما

 

«او» كه تاریخ را این گونه تحلیل می‌كند و انسان پیش‌برنده‌ی تاریخ را توصیف می‌كند و برای انسان پیش برنده‌ای كه هم ویژگی جلوبرندگی دارد و هم اهل بصیرت است، مایه می‌گذارد، انتظاری ایفای نقش از ما دارد. اگر پیش‌فرض‌ ذهن ما این باشد كه این كتاب فقط خطاب به پیامبر آخر نیست، [می‌توانیم از کتاب بهره‌ی بیشتری ببریم]؛ پیامبر آخر، [پیام را] دریافته و ناقل امین تمام دریافت‌هایش هم بوده، انشای خدا را كامل به ما منتقل كرده، اما ما و همه‌ی انسان‌های هم‌عصر او هم مخاطبیم، گیرنده‌ایم، می‌توانیم همان طور كه خود محمّد(ص) از كتاب برداشت می‌كرد، الهام می‌گرفت، ما هم در سطح خودمان برداشت كنیم و الهام بگیریم.

 

  • تبیین «ما» از دیدگاه «او»
  • صاحب «دیدگاه»ید
  • صاحب «دست و قدرت»ید
  • صاحب «پروژه»اید
  • فرایم خوانید

 

این اندازه كه ما می‌فهمیم، پژواك همه‌ی این آیات ـ سه آیه‌ی سوره‌ی ص و آیه‌ی ۳۳ آل‌عمران ـ و پژواك صدای خدا از آن زمان تا به حال كه به ما برسد، تصریح می‌كند شما هم صاحب دیدگاه‌اید، صاحب دست و قدرت‌اید و صاحب پروژه‌اید. یعنی شما هم مثل آن سه نفر كه نام برده شد [هستید]؛ فقط ابراهیم، اسحاق و یعقوب نیستند كه نظر دارند، منظر دارند، افق دارند! شما هم صاحب دیدگاه‌اید، صاحب دست و قدرت‌اید، صاحب پروژه‌اید. شما هم ویژگی‌ها و داشته‌هایی دارید؛ این طور نیست كه داشته‌ها فقط از آن خدا باشد؛ ما هم داشته‌هایی داریم. درست است كه داشته‌های‌مان را از او گرفتیم، ولی ما هم بالاخره سهمی داریم، داشته‌ای داریم، داشته‌ی ما دیدگاه ماست [و دست و قدرت و پروژه‌ی ماست]. الآن تصور می‌كنیم دیدگاه نداریم یا كم داریم، تصور می‌كنیم، توهم داریم كه حیرانیم. اگر روی بحث متمركز شویم، در حد توان، ظرفیت، تمركز و تعمق خودمان به دیدگاهی نائل خواهیم آمد. و طبیعتاً ما هم مثل ابراهیم و اسحاق و یعقوب دست و یدی داریم، پیش برنده‌ایم و نهایتاً می‌توانیم با اتكاء به دیدگاه‌مان و با دست و قدرت‌مان پروژه‌ای تعریف كنیم.

حال، «او» می‌گوید اگر پروژهایی تعریف كردید، همچنان كه من به سیر آنها [ابراهیم، اسحاق و یعقوب] وارد شدم، به سیر شما هم وارد می‌شوم؛ بصیرتی كه آنجا آمده و بصیرتی كه ما ترجمه كردیم، به زبان امروزی [مرادف با] «صاحب دیدگاه بودن» است. در لغت، به دیدی كه نافذ است، یعنی تا حد امكان نفوذ دارد، لیزری عمل می‌كند، روی سطح متمركز نمی‌شود، [بصیرت می‌گویند]. دید نافذ پربرد و افق‌دار را بصیرت می‌گویند؛ نه یك گذر است، نه یك لحظه. ما هم می‌توانیم امروز با دو ابزار بصیرت و غیرت، پروژه‌ای تعریف كنیم و پیش ببریم. این «و اذكر» كه در ابتدای سه آیه‌ی سوره‌ی ص به حضرت محمّد می‌گوید، را ما هم می‌توانیم برای خودمان ذكر كنیم. می‌توانیم «و اذكر» را امروزی كنیم.

بحث هفته‌ی گذشته[۲]، شاید بشود گفت از بحث‌های قبل كیفی‌تر بود؛ چون عینی‌تر بود، سیری طی شده بود، دو دهه سیر را پشت خودش داشت. سیر از بی‌امكانی محض به امكان قابل توجهی منجر شده بود. فردی كه استارت پروژه را زده بود و تا الآن با پیرامون خودش پیش آمده، ابتدای كار مثل همه‌ی ما بوده، بحران و تشویش و درگیری با خدا و دعوای روزانه و شبانه، در خواب و بیداری، مشكلات خود را سر خدا خالی كردن تا خودش می‌آید به یك طمانینه‌ای می‌رسد و به پیرامونش كمك می‌كند. امكانات پیرامونی پخش و پراکنده است؛ پیرامون ما هم امكانات پخش شده است. شاید ما چشم مجهزی نداریم. این پیوند می‌خورد، یك گوشه‌ای را می‌گیرد و جلو می‌آید. تمام بحث آیات همین است كه شما هم صاحب ویژگی آن سه نفر هستید و می توانید در امروزه‌روز پروژه‌ای را تعریف كنید.

 

  • تبیین «ما» از دیدگاه «او»
  • ما:
  • «نفر»یم
  • «پیش برنده»ایم

 

ما هم برای خودمان نفر و پیش‌برنده هستیم. نفر هم به انسان می‌گویند و هم به شتر. شتر از نوع شتری كه مولوی توصیف می‌کند، بین غیر انسان‌ها ویژگی‌هایی دارد كه بعضاً مثل خود انسان است. مولوی دو قطعه در دفتر دوم مثنوی [در توضیح ویژگی‌های شتر] دارد.  در دفتر دوم یك مناظره‌ی مبسوط است بین اشتر و استر (الاغ). الاغ مشكلات خاص خودش را با شتر مطرح می‌كند و می‌گوید من اصلاً یك موجود نزدیك‌بینی هستم. نمی‌توانم مسیر طولانی طی كنم. دم به دم زمین می‌خورم، زانو و سر بینی‌ام همیشه زخمی است؛ ولی تو اصلاً این طور نیستی! تو ویژگی‌های خاص خودت را داری. شتر به او خیلی كیفی توضیح می‌دهد و می‌گوید چند تفاوت كیفی بین من و تو هست. من افق‌دارم و قامت بلندی دارم. خدا به من یك ارتفاعی داده؛ نه ارتفاع از نوع فرعون، یك امكانی به من داده كه من میدان دیدی داشته باشم. تو دائم پایین را نگاه می‌كنی، چشمت درشت است و زیبا، ولی اهل بصیرت نیستی، نگاه لیزری نداری ـ به تعبیر خود خدا كه برای ابراهیم و اسحاق و یعقوب به كار می‌برد. شتر این توضیح را می‌دهد، می‌گوید من ویژگی‌هایی دارم؛ اولاً افق‌دارم، قامتم بلند است، دید عالی دارم، خودم هم عالی هستم. این واژگان را مولوی در این دیالوگ به كار می‌برد و این را عنوان می كند كه من مسیری را می‌خواهم طی كنم از بالای بلندی می‌آیم به سطوح تحتانی؛ از اول تا آخر می‌دانم مسیر چیست؟ پستی و بلندی و حفره‌ها را می‌بینم؛ لذا می‌توانم ایفای نقش درازمدت كنم. پس شتر هم ویژگی‌هایی دارد از نوع انسان؛ پیش‌برنده و اهل مسیر‌های درازمدت است.

این اهانت نیست كه شتر را با ابراهیم یا اسحاق یا یعقوب یا با انسان‌هایی از نوع خودمان مقایسه كنیم و هم‌پوشانی‌ها را درآوریم. خیلی از حیوانات این طور نیستند، شتر كوهانی دارد؛ در بالای كوهان جهاز دیگران و جهاز خودش را قرار می‌دهد، حفره‌ای از چربی دارد، در مقابل تشنگی بسیار مقاوم است، لذا پیش برنده‌ی قافله هم هست، یك جرسی هم دارد. در ایران خودمان، از بچگی وقتی صدای شتر را می‌شنیدیم، می‌دانستیم شب عید است. كودی آورده برای بنفشه‌ی زمستانی؛ لذا [حامل] ویژگی‌های خود انسان است. شتر هم قافله می‌برد؛ به قول مولوی «خوش سفری است این سفر، قافله را بكش بكش». هم شتر قافله را می‌كشد، هم ابراهیم این قافله را می‌كشد و هم این خانمی كه هفته‌ی پیش اینجا نشسته بود قافله را می‌كشد؛ پس چرا ما نتوانیم قافله را بكشیم؟

لذا از نظر خدا ما نفریم؛ انسان مثل شتر مهم است، هم نفر است، هم نفربر است. شتر هم نفر است و هم نفربر است، ابراهیم هم نفر بود و هم نفربر. موسی هم یك یدك‌كش پشت خودش انداخت، كل قومش را كشید. مولوی هم جان‌ها را خوب درك كرده؛ این دو قطعه و دیالوگ و مناظره‌ی شتر و استر، هم نشان‌دهنده‌ی درك متفاوت این دو است، هم نشان‌دهنده‌ی درك توحید است و هم نشان‌دهنده‌ی نقشی كه شتر در هستی و طبیعت به عهده دارد. آرام‌آرام به پایان بحث نزدیك می‌شویم، تبیینی كه ما می‌توانیم از دیدگاه او بكنیم، [این بود که گفته شد]. ما سخنگوی خدا نیستیم ـ «او» به اندازه‌ی كافی خودش اقتدار دارد، نه تحت ظلم است، نه كمبود تریبون دارد؛ ولی ما می‌توانیم از دیدگاه او این را بفهمیم:

 

  • تبیین «ما» از دیدگاه «او»
  • تقاضاهای ما : ارتقاء به دست «او»
  • ایده‌ی او : وصل به تقاضای ما

 

ما این طور می‌توانیم بفهمیم كه تقاضا‌های ما به دست او ارتقاء پیدا می‌كند و ایده‌های او به تقاضا‌های ما وصل می‌شود. از این همه بحث‌هایی كه كردیم شاید بشود این طور جمع‌بندی كرد كه دستاورد‌ها و پروژه‌های این بخش از هستی كه زمین در اختیار انسان، در اختیار ما و آدم از اول تا زمان ما قرار داده شده، از تلاقی‌ها و اتصال‌ها و تجمیع‌های ایده‌های ما و ایده‌های او، ظرفیت‌های ما و ظرفیت‌های او، داشته‌های ما و داشته‌های او، پیش می‌رود. تجربه‌ی خود انسان در كار جمعی این گونه بوده؛ با دیگران تلاقی پیدا می‌كند و در این تلاقی‌ها هم‌یابی‌هایی صورت می‌گیرد؛ از هم‌یابی‌ها، ظرفیت‌ها تكمیل می‌شود و تكمیل ظرفیت تحقق پیدا می‌كند؛ همه همدیگر را هم‌پوشانی می‌كنند و در نهایت به دستاوردی می‌رسند. این قاعده، قاعده‌ی غریبی نیست. خدا توضیح می‌دهد این قاعده را با خود من هم می‌توانید پیاده كنید؛ «فرایم خوانید، فرایم خوانید» به همین مضمون است؛ یعنی همچنان كه خودتان همدیگر را پیدا می‌كنید، ایده‌های‌تان با هم تلاقی پیدا می‌كند، ظرفیت‌های‌تان با هم تكمیل می‌شود، با من هم می‌توانید این كار را بكنید.

در سیر موسی دیدیم، موسی یك دغدغه‌ و تقاضای اولیه داشت. دغدغه و تقاضا‌ی اولیه‌ی موسی با ویژگی‌های خاص خود، پخته نشده و قوام نیامده بود، اشكالات جدی در آن وجود داشت؛ ولی چون خودش از اصالت برخوردار بود و خدا هم ظرفیت او را تشخیص داد، تحلیل خدا كه در ۷۲ آیه [در سوره‌ی طه] با حضرت محمّد مطرح شد، با ظرفیت موسی پیوند خورد. از تلاقی تحلیل خدا و چشم‌انداز و طراحی استراتژیكش با طراحی‌های حداقلی موسی و ظرفیت‌ها و همه‌ی قوت و ضعف‌هایش، پروژه‌ی برخورد با فرعون و پروژه‌ی وارد كردن مصر به یك دوران جدید اجرا شد.

اینجا همین را می‌خواهد بگوید. اگر شما تقاضایی داشته باشید، آن تقاضا توسط من ارتقاء پیدا خواهد كرد. موسایی كه در مواجهه‌ی آخر با فرعون و مدارش پیروز شد، آن موسای چند دهه‌ی قبل نبود. موسی قد كشیده بود. توسط خدا بالا آمده و ارتقاء پیدا كرده بود؛ آن ایده‌ی خام و ناپخته و مشكل‌دار اولیه‌اش به یك ایده‌ای تبدیل شد كه توانست تمام قوم بنی‌اسرائیل را همنوا و همراه كند و یك پروژه‌ی جمعی اجرا كند. اینجا خدا تصریح می‌كند كه اگر فتیله‌ای روشن كنیم كه نشان‌دهنده‌ی لهیب تقاضا‌های‌مان باشد، و اگر خودتان هم كیفیتی بروز دهید، من می‌توانم آن فتیله را بالا بكشم، روشن نگاهش دارم، شعاع نورش را افزایش دهم. اگر قبول داریم خدا مشحون از ایده است، اگر ما هم ایده‌هایی داشته باشیم و هم‌پوشانی با ایده‌ی خدا باشد، ما به ایده‌ی او وصل می‌شویم. تقاضای ما به ایده‌ی او وصل می‌شود كه هفته‌ی پیش هم خانم توضیح داد. ایده‌ی اولیه‌ی خانم قدس چنانکه توضیح دادند، این بود كه در اول به دنبال حل مساله‌ی فرزند خودش بود؛ ولی در كشاكش حل مساله، فرزندان مشابه به فرزند خودش هم برایش اهمیت پیدا كرد. حل مساله‌ی همه كودكان سرطانی مساله‌ی خدا هم هست. مساله نه به معنای مشكل! بالاخره او هم می‌خواهد آرام‌آرام مساله‌ی اینها حل شود. وقتی چهار یا پنج خانم پیدا می‌شوند و پروه تعریف می‌كنند، طبیعتاً او با ایده‌ی اولیه‌ی اینها برخورد ارتقایی و تعالی‌بخش می‌كند. آنها به جایی می‌رسند كه قبلاً در ذهن خود، فكرش را نمی‌كردند. این اتصال یعنی تلاقی تقاضای ما با ایده‌ی او، مثل سنگ چخماق كیفی هست كه حتماً از داخل آن پروژه تعریف می‌شود و پیش برده می‌شود و به محصول می‌رسد.

 

  • تبیین «ما» از دیدگاه «او»
  • «او»؛ مدبر از سقف تا کف: «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلىَ الْأَرْض‏» (سجده:۵)
  • ما؛ مدبر دور تا دور
  • «او» در کار، «ما» در کار

 

خدا خودش را در آیه‌ی ۵ سوره‌ی سجده تعریف کرد و خودش را مدبر سقف تا کف تعریف کرد؛ از سقف تا كف منتشر می‌شود و همه جا هست. حال ما مدبر از سقف تا دور و بر خودمان هستیم، این توان را كه داریم. ویژگی او این است كه زنده‌ای است كه همه جا منتشر است، اگر ما ضمن پروژه‌های اصلی او پروژه‌های خرد و كوچك تعریف كنیم، مكانیسم جهان این است كه در دست و پای او نمی‌رویم! نه او ما را حذف می‌كند، نه او میدان را كامل در انحصار خودش می‌خواهد، نه ما در حوزه‌های او تداخلی ایجاد می‌كنیم. موسی یك جمله‌ی معروف دارد كه یك بار هم در قرآن بیشتر نیامده «وَ أُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّه» (غافر: ۴۴) یعنی من امر خودم را كه الآن با مشكل ویژه با آن مواجه شدم به خدا وا می گذارم. ما دائم فكر می‌كنیم مقام ارشد به مقام كهتر یا كوچكتر تفویض می‌كند! از نظام سلطنتی ۲۵۰۰ ساله‌ و نظام ولایت مطلقه در ناخودآگاه ما به این رسیدیم كه تفویض از یك مقام بالا به مقام كوچك می‌شود. كیفیت رابطه‌ی خدا با موسی این است که موسی به خدا تفویض می‌كند. حال كه انسان می‌تواند به خدا تفویض كند، خدا به طریق اولی اهل واگذاری است، او مدبر از سقف تا كف است، ما هم در این از سقف تا كفی كه او رقم زده، مدبر دور تا دور خودمان هستیم.

این هستی كه ما می‌شناسیم ـ از كل كتاب هستی و از كتاب تاریخ بشر و این كتاب آخر كه تعریف كرده و گزاره‌های بحث امروز ـ [بیانگر] این است كه پروژه‌های كلان  که در مدار خود خرد خرد پیش می‌رود، و مقاطعه‌کار جدی داشته‌اند، بساز ـ بفروش و تاجر نیستند، و با هدایت خودمان می‌خواهند در این هستی نقشی به عهده بگیرند و ما هم در واقع حلقه‌های كوچكی هستیم در مدار بسیار گسترده كه اهل پیش‌برندگی هستیم. قبلاً در مراحل شانزده‌گانه‌ای كه خدا با موسی در مواجهه با فرعون تعریف كرد، جایی كه دائم موسی و بعد موسی و هارون به عنوان زوج سازمان‌دهنده و پیش‌برنده با انواع مشكلات و هراس‌های درونی مواجه بودند، در این سطح ما باید درك كنیم، فهم كنیم ـ به قول مولوی «فهم كنیم مساله را» ـ که این پروژه مشترك است و آن را با هم پیش می‌بریم.

 

  • تبیین «ما» از دیدگاه «او»
  • در یاب؛ پروژه مشترک است
  • «او» : پرمشغله ـ پوشش دهنده
  • «او» مصحِّح ـ ما مصحَّح

 

حال او پر مشغله است اما پوشش‌دهنده است، پروژه‌های كوچكی هم كه ما تعریف می‌كنیم می تواند پوشش دهد، وجه دیگر اینكه آن اندازه كه ما از رابطه‌ی او با موسی و او با ابراهیم درك می‌كنیم و او با همه، او مصحح پیش برندگان است، خود پیش برندگان هم مصحح خودشان هستند یعنی ما هم می توانیم مصحح خودمان باشیم، او هم مصحح ماست. از تصحیح او و خود تصحیحی ما یك تضمین نسبی برای پیش‌برد پروژه‌ی مشترك پیدا می شود. بحث را اگر بخواهیم جمع كنیم، از موسی و ابراهیم و درشت‌استخوان‌های تاریخ كه عبور كنیم و برسیم به همین كوچك‌های خودمان، هم قد و هم وزن و ابعاد خودمان:

 

  • تبیین «ما»
  • ما؛
  • فهیم مبنا
  • تحلیل گر شرایط شناس              الهام بگیر
  • امکان دار                                   قابل تجهیز
  • محدود                                       مقدم
  • ایده پرداز                                                 محصِل

 

آن اندازه كه از این آیات می‌فهمیم، اگر بتوانیم فهم‌كننده‌ی مبنا باشیم ـ بتوانیم او را مبنای تئوریک و واقعی هستی بفهمیم و این مبنا را فهم کنیم ـ در مدار دوم، تحلیل‌گر شرایط باشیم ـ ضمن آنکه توهم نداریم، محدودیت‌های خاص خودمان را داریم، می‌توانیم ایده‌پرداز باشیم ـ آن‌گاه، طبیعتاً وحی هم برای ما كاركرد خاص خودش را دارد؛ نه با مكانیسمی كه به محمّد(ص) یا موسی(ع) یا نوح(ع) منتقل شد، با مكانیسم خاص خود. ما هم می‌توانیم الهام بگیریم؛ برای پیش‌برد با همه‌ی ضعف‌های خودمان قابل تجهیزیم. بخشی از تجهیزمان را او انجام می‌دهد، بخشی را خودمان انجام می‌دهیم، ما مُقدِم خواهیم بود و در نهایت محصل و تحصیل‌كننده:

 

  • تبیین «ما»
  • ما و عنصر زمان؛
  • تزریق زمان به پروژه
  • حوصله‌ی تاریخی
  • عمل بزنگاهی
  • امید ذاتی

 

در توصیفی كه خدا از ابراهیم می‌كند با آن سیر یك قرنی‌اش، و توصیفی که از یعقوب می‌كند با آن صبرش، و وصفی که از اسحاق می‌كند با ویژگی‌های خاص خودش، اگر بحث را امروزی كنیم، [این را درک می‌کنیم که] آنها زمان را به پروژه‌ی خودشان تزریق كردند. ابراهیم اول كار كه موسس و بنیان‌گذار توحید نشد. به پروژه‌اش زمان تزریق كرد، حوصله‌ی تاریخی داشت، عمل بزنگاهی انجام داد و در نهایت امید ذاتی داشت كه از ابتدا به انتها راه ببرد. آخرین فراز بحث متكی به این تك آیه است:

 

  • تبیین «ما»
  • «خدای اهل راه»
  • قل هذه سبیلی ادعو الی الله علی بصیره[۳] : بگو این مسیر من است، فرا خوانم به سوی او [دعوت  استوار]بر بصیرت و چشم‌انداز.
  • «انسان اهل راه»
  • گر راه رُوی راه برت بنماید

 

این از جمله آیاتی است كه خدا به حضرت محمّد می‌گوید «بگو». جاهایی كه به حضرت محمّد می‌گوید «بگو»، تاكید ویژه دارد و تصریح [بر امری] می‌خواهد بكند: «بگو این مسیر من است». اگر این «من» عطف به مسیر خدا باشد یا عطف به مسیر محمّد(ص)، زیاد فرقی نمی‌كند؛ به هر حال «مسیر» است. اینجا این مهم است كه خدا به محمّد نمی‌گوید بگو این مقام من است، این جایگاه من است، این محل استقرار و اتراق‌گاه و منزلگاه من است. می‌گوید بگو این «مسیر» من است! یعنی سیری را كه طی می‌كنم،  سیری است كه می‌تواند به فراخوانی پیوست شود، به عمل جمعی منجر شود و بر بصیرت و چشم‌انداز استوار باشد كه همه، عناصر استراتژیك هستند. حال این آیه هم‌پوشان با این مصرع مولوی که «گر راه رُوی راه برت بنماید (یا بگشاید)» است؛ یعنی خدا اهل راه است و انسان هم ـ چنانکه هم از كتاب در می‌آید و هم از نظر خدا در می‌آید و هم از نظر مولوی ـ اهل راه است، این دو «اهل راه»، طبیعتاً با هم می‌توانند به پروژه‌ی مشترك برسند. بحث تمام می‌شود:

 

  • تبیین «ما»
  • «او» در طراحی‌اش، در اندیشه
  • سهم و نقش و جایگاه «ما»
  • «ما» در طراحی‌مان، در اندیشه
  • ربط و داشته‌های «او»
  • ما با «او»   در مسیر استراتژیک
  • در طراحی پروژه
  • در پیش‌برد پروژه

 

همچنان كه او در طراحی‌اش، در اندیشه‌‌ی سهم و نقش و جایگاه برای ماست، ما هم در طراحی‌های خرد خودمان، می‌توانیم در اندیشه‌ی ربط و ارتباط پیدا كردن با داشته‌های او  باشیم. او در همه‌ی طراحی‌هایش [برای نوع انسان نقش قائل است]؛ در طراحی تاسیس توحید، نقش ویژه‌ای را برای ابراهیم در نظر گرفت؛ در طراحی ایجاد مصر نوین، جای ویژه‌ای را برای موسی در نظر گرفت. پس خدا، اهل در نظر گرفتن جایگاه برای انسانِ صاحب نظر، صاحب قدرت و پیش‌برنده است. لذا ما با «او» در مسیر استراتژیك در طراحی پروژه و در پیش‌برد آن می‌توانیم مشاركت جدی و كیفی داشته باشیم. كل این نه جلسه‌ وقت دوستان گرفته شد تا این گفته داده شود كه «او» كه اهل طراحی كلان است و پروژه‌های عظیم و نه خرد، در کلان قضیه، جایی برای انسان در نظر گرفته است؛ هیچ كدام از پروژه‌هایی كه در كتاب توضیح داده را صرفاً خود خدا پیش نبرده؛ نه با قوم لوط، نه با قوم شعیب، نه با قریش و قوم حضرت محمّد، نه در تاسیس توحید، نه در حذف مرحله مرحله و تدریجی [ارتفاع] فرعون توسط موسی و قوم او. در تمام طراحی‌های کلان، جایی برای انسان در نظر گرفته است. اگر درك كنیم که «او» مقسم است و متناسب با وزن انسان‌ها به آنها جایگاه داده، ما هم طبعاً در طراحی‌مان متناسب با وزن «او»، می‌توانیم جای ویژه‌ای برای «او» در نظر بگیریم. اگر این اتفاق بیفتد بنا بر نظر «او»، پروژه‌، در یك مسیر درازمدت، تضمینی برای پیش‌برد و رسیدن به مقصد پیدا می‌كند.

اگر بخواهیم از جلسه‌ی گذشته ساده نگذریم، پیشنهاد این است كه نیمه‌ی دوم جلسه را به ارزیابی بحثی كه توسط خانم قدس در جلسه‌ی گذشته مطرح شد و سوال از اینکه این امر چقدر شدنی و چقدر قابل تكرار است، اختصاص دهیم.

 


 

آورده‌های مشارکت‌کنندگان

 

هدی صابر: جلسه‌ی گذشته تجربه‌ای مطرح شد. می‌توان گفت آن تجربه، بحث امروز و عینی سلسله مباحثی بود كه تا الآن پیش آمده است. اگر بشود و حسینیه [ارشاد] هم توافق كند، هر ماه یكی از این تجربه‌ها را به جمع  منتقل كنیم. با توجه به اینكه در آینده هم این انتقال صورت خواهد گرفت، هر كدام از دوستان اگر جمع‌بندی روی تجربه‌ی جلسه‌ی قبل یا نكته و نظری در روش و محتوا دارند، ما در خدمت‌شان هستیم.

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: با سلام به همه‌ی دوستان. من یك توضیحی درباره‌ی بحث هفته‌ی پیش ـ سخنرانی خانم قدس ـ و [متعاقب آن،] دو سوال داشتم. بحثی كه آقای صابر همیشه مطرح می‌كنند و یكی از جملاتی كه در صحبت‌شان آمده، این است كه «خدا امكان‌ساز است». این جمله كم توضیح داده شده و برای من سوال بوده كه منظور آقای صابر دقیقاً چه بوده است؟ خانم قدس در صحبت‌هاشان گفتند که [تاسیس محک، به صورت] «اتفاقی» پیش آمده و این یک تناقضی با صحبت‌های آقای صابر داشت. شاید مباحثی كه آقای صابر طرح می‌كردند را ما در چند مورد در صحبت‌های خانم قدس دیدیم؛ اینکه خدا امكان‌ساز است، برنامه‌ریز است و ما هم باید مهندسی كنیم. ولی من بحث استدلالی خودم را می‌خواستم مطرح كنم و از زاویه‌ی خودم این مساله را توضیح دهم تا نقد و بررسی شود، شاید بچه‌ها بهتر بتوانند این مساله را باز كنند.

من خدا را در حكم جمله‌ی «لا اله الا الله» می‌بینم. به نظر من خدا یك آزادی محض است، یعنی هیچ بتی نیست و یك خدا هست و آن خدا در واقع بیان آزادی است، قدرت نیست، یك ساختاری كه انسان در چارچوبش اسیر شود نیست، یك فضای بازی را در اختیار انسان قرار می‌دهد كه رشد كند. وقتی ما خدا را به این صورت تعریف می‌كنیم ـ یعنی به عنوان آزادی محضی كه انسان بخواهد در آن ریسك كند ـ [آن‌گاه، انسان] می‌تواند رشد كند و توان‌مندی‌هایش بیشتر شود. اینجا هست که خلاقیت به وجود می‌آید. خلاقیت تعریف دارد كه چیزی علاوه بر آن چیزی هست كه دارای ساختاری است؛ ساختار سیاسی یا اجتماعی یا هر چیزی كه انسان خودش را تعریف كرده. اگر چیز دیگری بخواهد به وجود آید، در نظر گرفتن خدا به صورت فوق، فضا را برای ابتکار و خلاقیت به وجود می‌آورد. و از اینجا من نتیجه می‌گیرم آن خدا، ابتکار و توان‌مندی را آزاد می‌كند، یك امكانی را می‌سازد؛ پس خدا می‌تواند امكان‌ساز باشد. من جمله‌ای را كه آقای صابر مطرح کرده، این طور می‌فهمم. بودن در راه و درست ماندن در راه، ما را به سوی آن توان‌مندی رهنمون می‌كند و به سوی به وجود آمدن ابتكار و خلاقیتی كه خودمان را اسیر چارچوب‌ها نكنیم. این به نظر من ربط حرف آقای صابر با خانم قدس بود.

اما، دو سوال داشتم. یكی بحث نخبه‌گرایی كه امروز مطرح كردید و نقد کردید. [نخبه‌گرایی] یكی از نظریاتی است در تمام فلسفه‌های روز هست؛ چه در ماركسیسم به عنوان حزب پیشرو و چه در لیبرالیسم به عنوان روشنفكر و نخبه‌. اصطلاحی را آقای صابر به كار می‌برند به عنوان «عنصر پیشتاز». تفاوت این عنصر پیشتاز با آن نخبه‌ها چیست؟ منظور ایشان را می‌فهمم؛ می‌گویند عنصر پیشتاز عنصری است كه  جامعه را پیش می‌برد؛ یعنی جامعه بر سر همان جایی که هست، می‌ایستد؟

[سوال دوم درباره‌ی،] یكی از اشكالاتی است كه در صحبت آقای صابر وقتی می‌خواستند ارتفاع گرفتن را توضیح بدهند، پیش آمد. آقای صابر مثالی كه زدند [ارتفاع گرفتن] «شتر» بود که با ارتفاع گرفتن فرعون یكی در آمد و اینجا یكی از مسائلی كه باید بیشتر روی آن كار شود، تعریف كردن دایره‌ی لغات است. هر فرهنگی برای خودش دایره لغات خاصی دارد. مثلاً قدرت یك لغتی است ما از آن مفهوم بدی را درك می‌كنیم. برژینسکی و تمام كسانی كه دارند فلسفه‌ی قدرت را در جهان توضیح می‌دهند، از این واژه استفاده می‌كنند. وقتی می‌گوییم خدا قدرتمند است، در ذهن به طور ناخودآگاه به شکل خاصی متبادر می‌شود. شاید بشود معادل قدرت، توان‌مندی را استفاده كرد كه خدا توان‌مند است، انسان توان‌مند است. این توان با قدرت فرق دارد و قدرت و زور نیست كه [در عرف رایج جامعه‌ی ایران] نامشروع است، [بلکه توان‌مندی خدا و انسان] مشروع است. اگر روی این‌ها كار شود، شاید بحث مهندسی شود.

 

هدی صابر: درباره‌ی بخش اول كه گفتید [برخی سخنان خانم قدس با مباحث اینجا سازگار نیست، توضیح این که] با خانم قدس قبلاً صحبت شد و [چنانکه در صحبت‌های ایشان آمد] ایشان ۲۰ سال را به سه دوره تقسیم می‌كنند؛ [که متشکل از دو] دوره‌ی دوساله و باقی هم روند اخیرشان بوده است. دوره‌ی اول دوره‌ای بوده كه چهار یا پنج نفر مادر بوده‌اند که [با تاسی] به الگوی یک نگو آلمانی که در آنجا فعال بوده، به مركز درمان كودكان سرطانی می‌رفتند و كار توضیحی می كردند، میزان دارو و وضعیت بچه‌ها در زمان شیمی‌درمانی و خواب و خوراك‌شان را پیگیری می‌کردند. این‌ها با همان الگو می‌آیند دو سال در ایران كار می‌كنند، به مراكز درمان كودكان سرطانی می‌روند. هر پنج مادر هم خودشان كودك سرطانی داشتند، به این می‌رسند كه در ایران، كار توضیحی صرف جواب نمی‌دهد. آنجا [در آلمان] پایه‌های دیگری هم در كنار كار توضیحی هست، تامین اجتماعی جدی است. NGOهایی هستند که در حوزه‌های دیگر فعال می‌شوند. اما اینجا به دلیل اینكه نه آن پایه وجود دارد و نه NGO‌هایی كه حوزه‌های دیگر را پوشش می‌دهند، موجود است، [مادران ایرانی] به این نتیجه می‌رسند كه ما در كنار یك كار توضیحی، باید یك چیز‌های عینی را به عنوان خدمت‌رسانی در اختیار این بچه‌ها و خانواده‌شان قرار بدهیم.

آن دو سال اول جا و مكان نداشتند، بعد از دو سال به این نتیجه می‌رسند كه ما توان یك كار توضیحی پیدا كردیم، اما لازم است با یك امكانات حداقلی پیوند بخوریم و در كنار آن كار تغذیه به بچه‌ها و عروسك و اسباب‌بازی و... پیش ببریم. اتفاقاً هندسه در همین بود. حالا به هر علت ایشان [خانم قدس] در مقابل جمع تواضع كرد یا خیلی تمایل نداشتند سیر را ریز توضیح دهد [وارد بحث هندسه نشدند]. اول می‌روند با مهندس خلیلی صحبت می‌كنند. مهندس خلیلی، بانی بوتان است و خودش و خانوادش در این NGOها و كارهای  خیرات و مبرعاتی فعالند. یك مدت در زیر زمین آنها بودند، بعد از آن مدتی به چیذر می‌روند. هنوز خانه‌ی چیذرشان را دارند؛ آنجا هم دو سال یك زیرزمین اجاره‌ای داشتند؛ صبح تا ظهر وقت می‌گذاشتند مثلاً عروسك می‌خریدند، برای عروسك لباس می‌دوختند یا در حد چند لقمه این چهار، پنج نفر می‌توانستند برای بچه‌ها كمك‌تغذیه فراهم كنند.

بعد از دو سال جمع‌بندی‌شان این بود كه این تجربه‌ی دو سال اول و دو سال دوم كه با هم پیوند خورده، ما از یك سطحی از مقبولیت در بین خانواده‌ی بچه‌های سرطانی كه فرودست و مستمندند، برخوردار شدیم؛ چون از هویت برخوردار شده بودند با شهرداری وارد مذاكره می‌شوند. در این سیر، هم عقل، هم هندسه، هم جمع‌بندی مرحله‌ی قبل نهفته است. خیلی كار عقلانی بود. مرحله‌ی بعد كه با شهرداری گفتگو می‌كنند یك ساختمان سه‌طبقه از شهرداری گرفته بودند كه آن را هم دارند. آنجا آمدند كار استقرار و اسکانی كردند؛ یعنی خانواده‌هایی كه می‌آمدند آنجا دوره‌ی شیمی درمانی كه از پانزده روز تا چند ماه به طول می‌انجامید، [را بگذرانند]، به تناسب  آنجا مستقر می‌شدند كه توضیح دادند، آژانس هم در آنجا بود. آنها را می‌برد به مراكز درمانی و شب آنجا می‌ماندند. آن وقت آرام‌آرام اجتماعی‌تر شدند و پزشكی سال ۱۳۷۲ از آلمان آمد. آن پزشك آن زمان یك میلیارد تومان به این‌ها كمك كرد. یك میلیارد خیلی مبلغ قابل توجهی نسبت به الآن بود. بنیه‌ی اول این ساختمان محک با آن یك میلیارد تومان فراهم شد. بعد آقایی كه خانمش فرانسوی بود کمک کرد و بعد آرام‌آرام پیوند اجتماعی‌شان جدی‌تر شد و با NGOهای دیگر پیوند خوردند؛ هویت نسبی منطقه‌ای و یا بین‌المللی پیدا كردند. اساسنامه‌شان را برای NGOهای مادر در اروپا فرستادند. اروپایی‌ها با ایشان برخورد فعال كردند. یك مقدار كمك‌های ارزی و خرد برای‌شان آمد. آرام‌آرام امكان فراهم شد و به اینجا رسیدند. اینكه در آن هم مهندسی بود و هم جنگیدن بود و هم درایت بود و هم مدیریت. الآن هم مدیریت آنجا جدی است. آن وقت بدون هیچ امكانی كار را شروع كردند، الآن با این امكان مواجه هستند. به نسبتی كه خودشان جدی‌تر برخورد كردند، امكانات خدایی كه گفت به كار آمد. ایشان این ریزه‌كاری‌ها را زیاد توضیح ندادند.

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: اینکه می‌فرمایید در ضرب المثل هم داریم «از تو حرکت، از خدا برکت». این در فرهنگ ما آمده است. اما چیزی که شما گفتید خدا امکان‌آفرین هست به نظرم کمی مقطّع بود. باید کمی بیشتر توضیح داده شود. چرا که وقتی ما خدا را به معنای آزادی در نظر بگیریم و بتوان خلاقیت به کار برد، مسلم است که امری طبیعی است؛ اما اگر خدا را به معنای زور و «باید و نباید» خارج از قاعده در نظر بگیریم، [نتیجه‌ی دیگری حاصل می‌شود].

 

هدی صابر: وقتی می‌گوییم خدا در پروژه می‌آید، همین است که به عینه دیدیم در پروژه آمده است. وقتی [کسانی نظیر] آقای فروهر هم بیایند و توضیح بدهند، [ملاحظه می‌کنیم که اینها با هم] مشابهت‌هایی جدی دارند. مثلاً تقریباً همه‌شان ـ چه سنتی‌ها و چه [مردم‌نهادهایی] که نیمه‌مدرن و نیمه‌سنتی هستند ـ با یک بی‌امکانی محض شروع کردند. با ادبیات خودشان این طور توضیح می‌دهند که خدا موظف است و اگر ما استارتی بزنیم، خدا لامحاله وارد می‌شود. یک ایمان جدی از این گونه دارند که خدا نگذاشته است ایمان‌شان در این کار مخدوش شود. مثلاً آقای فروهر[۴] ـ اگر اینجا موافقت کنند و بیایند ـ با ادبیات ما صحبت نمی‌کند و مذهبی هم نیست، ولی خدای خاص خودش را دارد. او می‌گوید نمی‌شود پروژه‌‌ی اجتماعی را بدون مشارکت عموم پیش برد. برای خود اینها به لحاظ تئوریک و در تجربه‌ی عملی و عینی مقداری فرمولیزه شده است و همه‌شان با ادبیات خودشان این را می‌گویند. لذا برای‌شان خیلی عینی و قطعی است که «او» در پروژه خواهد آمد. انشاءالله بیایند و آن تجربه را توضیح دهند. دو نکته‌ی دیگری که گفتید را اجازه بدهید بعداً درباره‌اش گفتگو شود و وقت الآن به جلسه‌ی قبل اختصاص پیدا کند.

***

مشارکت‌کننده‌ی دوم: سلام، من امکان داشتم و یک بار دیگر بحث خانم قدس را گوش کردم. چهار محور به ذهنم رسید. اول اینکه ایشان در شروع سخن‌شان، نکته‌ای گفتند که من خیلی خوشحالم که اینجا اکثر حاضران جوان هستند. بعد یک جمله‌ای گفتند که «من همیشه خیلی دغدغه دارم که این حرکت بقایی داشته باشد». در جامعه‌ی امروز، در پروژه‌ها انسان‌هایی هستند در منیت‌های خودشان هستند و به طور کلی ما خیلی دغدغه‌ی بقا داریم. من روی این جمله که فکر کردم. واقعیت همین طور است مخصوصاً در ۲۰ سال اخیر که رویای اسلام آمده و به زعم ما، همه‌ی ایسم‌ها هم شکست خورده‌اند و همه می‌گویند وضع بد است، ولی چاره‌ای نیست! این چاره‌ای نیست، چاره‌ای نیست، [وارد] ادبیات ما هم شده، در ادبیات جهان هم هست. این‌طور می‌گویند که «همین است که هست». روزی پنجاه هزار نفر از فقر می‌میرند، می‌گویند می‌دانیم بد است، ولی همین است دیگر! رشد اقتصادی و توسعه اگر بخواهد انجام شود طبیعتاً پنجاه هزار نفر روزانه باید از فقر بمیرند. آفریقا این است، آسیا این است، بالاخره باید کشورهای جهان سوم بپذیرند و درک کنند و چیزی نگویند! این صحبت‌هایی که می‌شود، تاکیداتی است که به نظر می‌رسد بعد از شکست مارکسیسم در فضای جهانی مطرح  شد. واقعیت این است که همین خانم قدس تاکیدی که کردند ـ و آن انگیزه بخش است ـ گفتند که ما خارج از اینکه آنها این حرف‌ها را می‌زنند، بی‌اعتنا به آن حرف‌هایی که آنها می‌زنند که واقعیت جهان این است، انسان‌ها این‌ها هستند، هزینه‌ها زیاد است و بعضی‌ها می‌میرند و فقط بعضی‌ها زنده می‌مانند و...، [عمل کردیم]. خانم قدس و دوستانش مناسبات دون این دنیا را نپذیرفتند و تن به واقعیت ندادند یعنی سدی  در مقابل آن ساختند. به نظر می‌رسد این برایش خیلی مهم است، این جمله جمله‌ی قشنگی بود که «ما باید بمانیم». حالا که آنها یک سد ساخته‌اند، ایشان ساخته و چند نفر دیگر دغدغه‌اش را دارند، بعد از ایشان هم باید باقی بماند. به نظرم نگاه عمیقی به فضای مناسبات جهان حتی مناسبات در ایران بود.

دوم اینکه قضیه‌ی نیکی بود که مطرح کردند و گفتند من قبلاً فکر می‌کردم آدم خیلی خیری هستم و مثلاً کفش‌هایم که برایم قابل استفاده نبود، به فرد نیازمندی می‌دادم و فکر می‌کردم خیلی خیر هستم. اما بعداً من فهمیدم که اتفاقا نیکی چیزی نیست که پیرامون من تعریف می‌شود. خیلی جمله قشنگی بود! یعنی چیز‌هایی که برای من خوب هستند، خوبی هست و من به سویش حرکت می‌کنم. به همین خاطر دید او نسبت به آدم‌ها تغییر کرد. آدم‌ها را خیلی وسیع دید، چون آنها را نیک دید. اول این اتفاق افتاد که آن خانم از گلستان آمدند و مادر‌هایی که در بحث از آنها گفته شد. من این طور جمع‌بندی کردم به نظر می‌رسد ایشان به این جمع‌بندی رسیدند که انسان به میزانی که به دیگران می‌اندیشد، زندگی می‌کند. یک جای جالبی داشتند که در بحث خودشان سوال مطرح شد محک را استثناء می‌کردند، وقتی از محک صحبت می کرد، شعف خاصی داشت؛ حس کاملاً به دیگران فکر کردن، کاملاً وقف دیگران شدن چقدر شعف داشت. اینکه «زندگی واقعاً شعف است» در حرف ایشان برای من خیلی ملموس شد؛ مخصوصاً جایی که لبخند می‌زدند و از محک می‌گفتند. یک سوالی مطرح شد که کسی گفت زندگی شخصیتان را شرح بده، ولی پاسخ ایشان این بود که محک یک چیز دیگر است. این احساس را کرده بودم که به واقع زندگی را این طور می‌شود تعریف کرد. به ما گفتند در زندگی، بُعد فردی را پیش ببر، در گوشه‌ای به دیگران هم فکر کن! به واقع ایشان ترجمان یک کلمه بود که «انسان به آن اندازه که به دیگران فکر می‌کند زندگی می‌کند».

دو نکته‌ای که آقای صابر داشتند در بحث خودمان به نظرم خیلی جدید بود و اگر جا بیفتد خیلی خوب است که یکی از آنها، حس حیات است. جلسه‌ی سوم بود در شعر آقای رضایی که گفته بود «صحبت از رفتن و رفتن‌ها نیست، صحبت از ماندن هم نیست، صحبت آن است که خاکستر تو تخم رزم‌آوری دیگر باشد». درگیر این تضاد‌هایی که حالا حتی اگر حرکت مسلحانه هم باشند، نیستیم. ما فقط به کاشتن و کاشتن، به زندگی و حیات و دغدغه‌ی او فکر می‌کنیم و این‌چنین حس حیات، حس بودن را انسان درک می‌کرد. از جلسه که بیرون آمدیم من شاید با دوازده نفر حرف می‌زدم، بقیه هم فکر می‌کنم درباره‌اش حرف زدند، همه همین را می‌گفتند. چقدر خوب بود، چقدر منسجم بود، چقدر حیات داشت، چقدر می‌خندیدیم! این‌ها را اگر تئوریزه‌ کنیم، یعنی بگوییم بحث اخلاقی می‌کرد، چقدر عارف بود و واقعاً آدم احساس می‌کرد هست. به قول آقای صابر که می‌گویند «ما هم هستیم»؛ من خودم واقعاً این را درک کردم.

حال من هم به این تفاوتی که من در بحث آقای صابر و ایشان درک کردم ـ دوست‌مان قبلاً اشاره کرد ـ  اشاره می‌کنم؛ چون چند نفر دیگر هم این را گفتند؛ اینکه آقای صابر دو سه دفعه تاکید کردند و می‌خواستند ایشان را ببرند به سمت الگو و برنامه‌ریزی و ایشان دائماً مقابله کرد. مشخص بود الآن تردید داشت. من نظرم این است که خانم قدس داشتن الگو و برنامه‌ریزی کلان که آقای صابر مطرح می‌کنند، را نفی کرد و این به معنی بی‌برنامه بودن نیست؛ قرار نیست کسی وقتی آنچه که آقای صابر به عنوان طراحی استراتژیک می‌گویند، قبول نداشته باشد، بدین معنی باشد که بخواهد تصادفی و شانسی کار را پیش ببرد. به این معنی است که ما اساساً موقعیت‌ها را نمی‌توانیم پیش‌بینی کنیم؛ به این معناست که ما دقیقاً نمی‌دانیم بعدها چه اتفاقاتی پیرامون ما می‌افتد؟ ولی ما یک سری اصول را می‌توانیم داشته باشیم و دو اصل که خانم قدس سه بار تاکید کردند، من فقط می‌نویسم، من باید به اصولی که می دانم پایبند باشم، درست است. ایشان یک دغدغه‌ای داشت، در مشاهده‌ای که کرد تلنگری خورد و بعد امکانات فراهم شد. این طبیعت حرکت است. ولی به نظر من، ایشان خودش را این طور توضیح داد که برعکس نظر آقای صابر است و خانم قدس خارج از روند به قضیه نگاه می‌کردند. ایشان در آن جلسه از دل روند خودشان نگاه کردند. حالا اگر از بیرون نگاه کند، انسان می‌تواند پرسش‌هایی مطرح کند. طبیعی هم هست. هر انسانی این داستان را تحلیل کند می‌گوید [مراحل] ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷ [طی شده است]. ولی واقعیت این است و خانم قدس هم که توضیح دادند، این طور نبوده است.

ایشان گفتند بسیار طبیعی است که آدم جمع‌بندی کند. کدام انسان خوب و اهل کاری بوده است که جمع‌بندی نکند، اهل مشورت نباشد، اهل ایده گرفتن از دیگران نباشد؟ ولی این مهم است که ایشان تاکید می‌کردند ما افقی نداشتیم؛ فقط می‌دانستیم که باید مقید باشیم که چیزی را که انجام می‌دهیم درست است. ما می‌دانستیم یک چیز‌هایی نباید انجام بدهیم و تا الآن در محک انجام ندادیم. شفافیت مالی و اصول اخلاقی که کار اقتصادی داشتیم و اصول انسانی که خودمان داشتیم، مثال اینکه کودک نباید تحقیر شود. اگر قرار است حتی پروژه زمین بماند، ولی از اصول نباید کوتاه آمد.

این روندی که آقای صابر می‌گویند هم درست است که از بیرون نگاه کنیم. در این آیه‌ی قرآن هم که تصریح شده: «وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ»  (عنکبوت: ۶۹) حکایت همین آدم‌هاست. انسان اگر تلاش کند و دغدغه‌ی دیگران را داشته باشد، واقعاً حس کند قرار است زندگی کند، به همان معنایی که گفته شد، خواه ناخواه خدا برایش راه را باز می‌کند. این راه باز کردن را من حتی عوض شدن موقعیت و اضافه شدن امکانات می‌دانم. به نظرم نقطه افتراقی که با بحث آقای صابر داشت اینکه نیازی نیست ما حتماً الگوهای مشابه انتزاعی درست کنیم برای حرکت‌هایی که حس می‌کنیم حس حیات  و حس بودن در آن است. ما می‌توانیم الگوها را بگیریم، همه را بسط دهیم. همان‌طور که قرآن این کار را کرده! ولی با این کار، تنوع انسان‌ها را از بین نبریم؛ چون هر انسانی بالاخره با متد و روش خودش می‌تواند پیش رود. نکته‌ی بعد اینکه خودکم‌بین‌شان نکنیم. انسان حس نکند حالا که می‌خواهد وارد شود، قطعاً باید [امام] حسین شود، موسی شود! نه؛ به این شکل نیست. آقای صابر چنین انگیزه‌ای ندارند، اما نظر من این هست که خواه ناخواه این اتفاق و این برداشت از بحث آقای صابر صورت می‌گیرد.

 

هدی صابر: شما فکر می‌کنید انتقال این تجربه از نوع جلسه‌ی پیش چقدر به پیش‌برد بحث‌های خودمان می‌تواند کمک کند؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: من بعد از جلسه به برخی دوستانم گفتم که تازه فهمیدیم آقای صابر چه می‌گوید؛ مثلاً همین حرفی که می‌گویند خدا هست و امکان‌آفرین است. مخصوصاً برای ما که دانشگاه بودیم، برگزار کردن یک برنامه‌ برای‌مان خیلی دشوار و بزرگ می‌شد! برای من جالب است که [فعالان عرصه‌ی اجتماعی] بیایند و گفت‌وگو کنند، تجارب‌شان را بگویند. همین الگویی که جلسه‌ی قبل بود، اولین اتفاقی که می‌افتد درک همین چیزی است که شما می‌گویید غیرممکن نیست. یعنی این تیپ آدم‌ها [نمونه‌ی عینی] همین هستند. در قرآن به نظرم همین را می‌خواهد بگوید. ابراهیم یا موسی از یک راهی که خیلی هم سخت نیست رفتند. یکی از دوستان می‌گفت بد بودن خیلی سخت است! یعنی انجام ندادن این کارها خیلی ظلم و خیلی خیانت است! علاوه بر این، همان‌طور كه شما گفتید [این نوع جلسات] می‌تواند برای كار اجتماعی موثر باشد. در ایران اگر كسی بخواهد كار اجتماعی كند، چه موانعی دارد؟ درست است اینجا این بحث مطرح نیست، ولی به نظرم حداقل خانم قدس نشان دادند در ایران فقط كار توضیحی به انجام نمی‌رسد؛ چون اینجا امکانات زیر صفر است و هر کار اجتماعی ای، به یك چفت و بست اجتماعی و اقتصادی نیز نیاز دارد.

 

هدی صابر: در دعوت‌های دیگر فكر می‌كنید چه ظرایفی باید رعایت شود؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: به نظرم این میهمانان دو مرتبه حاضر شوند. یك بار كامل بحث خودشان باشد تا اصلاً ببینیم از چه دریچه‌ای می‌خواهند وارد بحث شوند؟ فرض كنند تعدادی جلوی‌شان نشستند و می خواهند برای‌شان در مورد کارشان صحبت کنند. مثلاً همین خانم قدس. اگر اجازه داده می شد که خیلی ساده بحث خودشان را بگویند، عالی بود. [مرتبه‌ی دوم دیالوگ باشد و نسبت بحث آنها با بحث ما مشخص شود].

 

هدی صابر: شیوه‌ی پیشنهادی شما چیست؟ خانم قدس گفتند من سخنرانی نمی‌كنم و پرسش و پاسخ شود. شما می گویید از اول خودشان هر طور خواستند [طرح بحث کنند، اما ممکن است مثل خانم قدس حاضر به آغاز بحث نباشند و مایل باشند به صورت دیالوگ و پرسش و پاسخ پیش برود].

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: شما خودتان گفتید جایی آدم حس می‌كرد درونش حرف می‌زند! هر چه خودش باشد و در قالب [از پیش تعیین‌شده‌ای] نرود، درون خودش برود، بیشتر می‌فهمیم قضیه چیست و كجای كار را فهمیده است؟ یعنی چیزی كه دوستان گفتند آن قضیه‌ی امكان دادن خداست. یك دفعه چون مقابل یك پرسش قرار گرفته می‌خواست پرسش را جواب دهد که آیا خدا امكان را می‌آورد؛ ولی نتوانست با آن ادبیات ارتباط برقرار كند و به آن صورت گفت. ولی اگر خودش توضیح می‌داد، اصلاً همین چیزی كه شما گفتید قبل و بعد را توضیح می‌داد، برای خودش طبیعی بود. من نظرم وقتی [طرح بحث سخنران] در قالب خودش باشد درونیاتش بهتر معلوم می‌شود. البته ممكن است بعضی حرف‌های‌شان هم به بحث ما مرتبط نباشد. متشكرم.

***

مشارکت‌کننده‌ی سوم: در مورد صحبتی كه هفته‌ی پیش شد، جلسه‌ی اول هم من صحبت كردم هنوز هم روی موضع خود هستم. گفتم با توجه به اینكه ما ۳۰ سال از انقلاب را گذراندیم، ما یک الگوی استبدادی در برنامه‌های‌مان هست، یك «من» داریم كه نمی‌گذارد طرح‌های نو را باور كنیم. البته اینجا آقای صابر استثناء هستند. اگر خاطرتان باشد، الآن بچه‌ها با هم كار می‌كنند، ولی روشی كه الآن من دارم این است كه اول ما بپذیریم آیا افرادی كه مریض هستند، واقعاً مریض‌اند؟ به اعتقاد من ۹۰ درصدشان مریض نیستند. به اعتقاد من ۹۰ درصد افرادی كه تلاش می‌كنند، تلاش صادقانه‌ای هم می‌كنند با بچه‌ها كار می‌كنند، اینها خودشان مریضی دارند. اگر اینها در جهتی قرار نگیرند كه می‌خواهند سالم بشوند، نمی‌توانند به بچه‌های «محك» كمك كنند و متاسفانه این را نمی‌پذیرند. این یك روش جدیدی است كه مطرح شده و من دارم روی آن كار می‌كنم. من خیلی روی این مصر هستم كه به نظر من آیات قرآن شفادهنده است. در حوزه‌های مختلف همه‌ی كسانی كه كمك می‌كنند بچه‌های محك هستند؛ اما متاسفانه خانم و عزیزانی كه دارند كار می‌كنند این را نمی‌پذیرند. این یك مشكلی است كه نه فقط در این موسسه، بلکه در موسسه‌های دیگر هم هست.

 

هدی صابر: شما در چه حوزه‌ای با بچه‌های «محك» همكاری دارید؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: در شفا دادن‌شان! منتها برای شفا دادن روش من اصلاً دوا و دارو نیست. روش‌های دیگر است كه به آن رسیدم.

 

هدی صابر: اینها می گذارند شما ارتباط برقرار كنید؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: نه متاسفانه. یعنی اصلاً به هیچ عنوان باور ندارند! مشكلی كه داریم این است، مگر افراد آن قدر مستضعف و مستاصل باشند و به همه جا گفته باشند یك نفر بیاید بگوید چنین فردی را هم پیدا كرده‌ایم بپذیرند. چون بعضی برنامه‌هایم نو است، خیلی جاها [با عملیاتی شدن آنها مخالفت می‌کنند].

 

هدی صابر: شما الآن آنجا [موسسه‌ی محک] ورود دارید؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: بله دارم. نمونه‌هایی آنجا پیدا كردم و جای دیگر هم پیدا كردم، به آنها گفتم روش من این است. من دارم با آنها كار می‌كنم ولی من خیلی مصر هستم برای اینكه بگویم كه الآن تصوری كه ما از بیماری داریم و مطرح می‌شود با همانی كه واقعاً بیماری هست فرق دارد. تئوری‌های مختلف هست، یك تئوری هست كه طب امروز ما می گوید، یك تئوری هست طب غرب، یك تئوری طب ابن‌سینا می‌گوید، یك تئوری هست كه یك عده ممكن است به آن برسند از جمله من که دارم آن را مطرح می‌كنم و سه سال هم هست كه كار می‌كنم. یك مشكلی كه من دارم با افرادی كه در موسسات خیریه كار می‌كنند، سر «من»محوری بوده است. درست است كه ما كار خیر می‌كنیم، ولی می‌توانیم بپذیریم كس دیگری بخواهد كار خیر كند و با اندیشه‌ی تازه‌ای باشد! متاسفانه ما این میدان را نمی‌دهیم. من از شما خیلی ممنونم، یعنی یكی از میدان‌هایی كه اجازه می‌دهند بدون اینكه بگویند طرز تفكر من این است، بیایند ببینند چه كاری دارد انجام می‌دهد، اینجاست.

 

هدی صابر: شما فكر می‌كنید الآن اگر بخواهیم دعوت‌هایی از این نوع داشته باشیم، روش برخوردمان باید چه باشد؟ از چه زاویه‌ای باید وارد شویم تا تجارب‌شان را آن طور كه بچه‌ها می‌خواهند، به شکل روان در اختیار بگذارند؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: به نظر من یك فرصتی بگذارید مثلاً نیم ساعت، برای اینكه اگر می‌خواهند صحبت كنند و طرح بحث کنند؛ فكر می‌كنم یك راهی است برای اینكه بدانیم چه كار دارند می‌كنند. سپس بحث و پرسش دیگران مطرح شود. پرسش باعث می‌شود هم آن فردی كه اینجا آمده و با فرض اینكه صادق است، راه‌های مختلفی را مطرح كند و در کنار آن هم دیدگاه‌های جدیدی ممكن است برای او مطرح شود. یك راه تازه‌ای برای او باز شود.

یك مساله‌ی دیگر كه در صحبت شما و خانم‌ها و آقایان در مورد ابراهیم و موسی و پیامبران است به نظرم، دو مساله نادیده گرفته می‌شود. امیدوارم روی آن فكر بكنید. یكی اینكه جبهه‌ی مقابل ابراهیم شخص نمرود است، و برای موسی نیز فرعون است. اگر من به شما بگویم شما نمرودید یا شما فرعون هستید شاید به شما بر بخورد. ولی چرا ما عنایت به اینها نمی‌كنیم؟ به اعتقاد من اینها آدم‌های بدی نیستند! بد و خوب برای اینها قائل نمی‌شوم. به اعتقاد من فرعون آدم اندیشمندی است. ولی چرا ما این كار را نمی‌كنیم؟ درست است پیامبران انسان‌های ویژه و خوبی هستند ـ هر چند من به خوب و بد برای اینها قائل نیستم ـ ولی چرا ما نمرود و فرعون را فراموش می‌كنیم؟ اگر بخواهیم روی آنها هم مكث كنیم چه اشكالی دارد؟ به اعتقاد من آنها هم آیاتی از خدا هستند. آنها هم مراحلی از وجود را دارند. اگر به آنها هم عنایت كنیم شاید مشخص شود كه ما الآن جزء نمرودیم، فرعونیم، ما با موسی فاصله داریم. به اعتقاد من اگر بین موسی و فرعون بخواهیم انتخابی کنیم، من هیچ كدام را نمی‌پسندم. من دنبال محمّد(ص) هستم و به آن رسیدم. پس این ترتیب را ما باید در نظر بگیریم، ولی در نظر نمی گیریم. مطلبی كه زیاد در نظر نمی‌گیریم حذف است. من اعتقادی ندارم كه جایی كه به موسی مسئولیت داده می‌شود [برای حذف ناگهانی فرعون]. ما حذف فرعون را به صورت ذره ذره داریم. من به این رسیدم كه موسی در یك خلقت جدید قرار گرفت كه فرعون و پیروان فرعون توانایی آن خلق جدید را نداشتند. اعتقادی ندارم در حوزه‌ی قرآن تقسیم‌بندی كنیم که یك فرد خوب و مثبت است و دیگری منفی است! ما در الكتریسیته می‌توانیم بگوییم فاز و نول، به خاطر اینكه بتوانیم تعریفی كنیم بگوییم این فاز و نول است. ولی در معرفت انسانی و در وجود انسان‌ها من به این نرسیدم. یعنی احساس می‌كنم اگر یك جایی بخواهیم بگوییم بد، یعنی خدا یك جایی كم آورده است! چون تعریفی از خدا دارم که خدا كم نمی‌آورد. خدا همیشه می‌آید، همیشه خلق می‌كند. ولی یك‌جا عقرب خلق می‌كند، یك‌جا مار، یك‌جا موش، یك‌جا فرعون، یك‌جا موسی! احساس می كنم اگر به قرآن و به جامعه‌ی خودمان این طور نگاه كنیم، بیشتر بتوانیم از آن بهره بگیریم. آن وقت اگر خیلی از معضلات جامعه‌ای كه داریم می‌بینیم، به نظر ما «بد» نمی‌آید. در بطنش سعی می‌كنیم تصحیح‌اش كنیم، نه از این موضع كه من خوبم تو بیچاره‌ای. از این موضع كه تو هم خوب هستی، ولی یك سری مشكلات و مسائل اجازه نداده این خوبی‌های تو مطرح شود و به من اجازه داده مطرح شود. ولی ما با هم دستگیری می‌كنیم تو بالاتر می‌آیی و یك سری گل و لای كنار می‌رود، مشخص می‌شود تو مروارید هستی كه زیر لجن‌ها قایم شده بودی! من احساس می‌كنم خیلی از كارهای خیری كه داریم انجام می‌دهیم به خاطر این دیدی است كه ما داریم. و به دنبال همین دید می‌گوییم من بهترم، فكر من بهتر است، اجازه‌ی ابراز دیدگاه جدید را نمی‌دهیم.

 

هدی صابر: خیلی متشكرم، شب‌تان به خیر



[۱]. اشاره‌ی شهید صابر به سخنرانی بانی موسسه‌ی محک (خانم قدس) است که در نشست بیست و ششم «باب بگشا» صورت گرفته است.

[۲]. اشاره‌ی شهید صابر، مجدداً به نشست بیست و ششم (سخنرانی بانی موسسه‌ی محک) است.

[۳]. «قُلْ هذِهِ سَبيلي‏ أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني‏ وَ سُبْحانَ اللَّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ» (یوسف: ۱۰۸).

[۴]. منظور، آقای فروهر تشویقی، موسس انجمن معتادان گمنام می‌باشد.

 

 
شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 1114
پرینت

 سلسله نشست‌های «باب بگشا»

نشست بیست و چهارم: تبیین: داشته‌ها و کارکردهای او: دید استراتژیک (۷)

سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

به نام همراه یاریگر

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

ضرورت رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خدا

نشست بیست و چهارم است، با عنوان «تبیین: داشته‌ها و کارکردهای او، دید استراتژیک» که برگ هفتم آن است. ان‌شاءالله تا دو جلسه‌ی دیگر بتوانیم بحث «دید استراتژیک» را رو به پایان ببریم. اگر بخواهیم به این بیست و چهار نشست برش بزنیم، دو برش دارد و یک سر پل. برش اول نشست اول تا سیزدهم است، سرپل فرصتی بود که در اختیار آقای محمّدی گرگانی مهمان جلسه [نشست چهاردهم] قرار گرفت که بخشی از بحث‌شان هم‌پوشانی با بحث‌های ما داشت و بخشی از آن هم بحث مستقلی بود. بعد از آن تا اکنون ده جلسه را با سرفصلی دیگری طی کرده‌ایم. سیزده نشست اول تقریباً می‌توان گفت که یک فصل را به خود اختصاص داد:

 

  • از آغاز تا به اینجا؛ سیزده نشست، یک فصل
  • نگاه به درون
  • نظر به بیرون
  • درک بحران در خود و پیرامون
  • بی‌رابطه با او، منفعل در هستی
  • خروج از بحران متکی به متد     
  • تانی بر یک متد؛ پیشاتبیین، تبیین، پساتبیین
  • تبیین ما؛ حرکت در میان دو مبنا: خود و «او»
  • ابراهیم و «او»، یک الگو

 

در این سیزده نشست، به خودمان و به بحران‌های‌مان نگاه کردیم. سپس، از خودمان بیرون آمدیم، اطراف را هم برانداز کردیم، نظر به بیرون انداختیم، از نگاه درونی به خودمان و نگاه به بیرون از خودمان به درک بحران در خودمان و مدارهایی که پیرامون ما هست، رسیدیم، و دریافتیم که به دلیل اختلال رابطه با «او» ما هم فعالیت جدی در هستی نداریم و حضور محسوس و ملموسی از خودمان بروز نمی‌دهیم. به ضرورت خروج از بحران رسیدیم، با تجهیز به یک متد که سه سطحی بود:پیشاتبیین، تبیین و پسا تبیین.

الان در فصل تبیین قرار داریم، در تبیین به توصیه‌ی «او» بین خودمان، به عنوان مبنای کوچک، و مبنای منتشر، همه‌جا حاضر و بسیط حرکتی می‌کنیم. نهایتاً بعد از این روش تبیینی که اتخاذ کردیم به الگو رسیدیم. الگویی که متد رابطه‌ی ابراهیم با «او» بود و پاسخی که «او» به رابطه‌ی اتخاذشده داد.

به طور خلاصه از درون به بیرون رفتیم، از بحران به برون‌رفت اندیشیدیم، از ضرورت خروج از بحران به متد نائل آمدیم و از متد هم به الگو. بعد از فصل اول که از درک موقعیت خودمان به ضرورت تجهیز رسیدیم، به فصل دوم، تبیین‌ها، رسیدیم:

 

  • دوم فصل؛  باب بگشا
  • پیش از دق الباب:
  • «او» نقطه اتکاء
  • ما در پی رابطه مستمر

 

[تبیین‌ها مشتمل است بر] تبیین خودمان، تبیین او، تبیین رابطه‌ی ما با «او» و بالعکس؛ با این چشم‌انداز که بتوانیم از وضعیت موجود بیرون بیاییم و در حد و قواره‌ی خودمان فعال در هستی شویم. مقدم بر اینکه وارد فاز تبیین بشویم، قرار شد که دو تکلیف را روشن کنیم که آیا «او» نقطه اتکاء هست و دوم، تعیین تکلیف با خودمان که آیا ما می‌خواهیم با «او» رابطه‌ی همه‌جانبه و درازمدت و روندی داشته باشیم یا به همان رابطه‌ی نقطه‌ای، ‌موردی و مناسبتی بسنده کنیم؟ در محور تبیین، آرام‌آرام که جلو آمدیم از بحث‌ها به این عصاره رسیدیم که ما وضعیتی داریم و «او» هم وضعیت خاص خودش  را؛ وضعیتی که با هم قابل مقایسه نیست اما نقطه‌ی مشترک دارد:

 

  • تبیین؛ رابطه‌ی دو سویه؛
  • ما : فعال نسبی هستی؛ تقاضاهای‌مان؛ انتظارات‌مان؛ رویکردمان    
  • او : فعال مایشاء هستی؛ عرضه‌هایش؛ انتظارهایش؛ قاعده‌هایش

 

ما می‌توانیم فعال نسبی هستی باشیم؛ «او» فعال تمام‌عیار و مایشاء هستی است. ما تقاضاهای‌مان را حمل می‌کنیم، «او» عرضه‌هایش را به ما ارائه می‌دهد. ما انتظاراتی داریم از «او»، «او» هم متقابلاً به اعتبار انتظاراتی که از «او» داریم، از ما انتظاراتی دارد. ما به «او» رویکرد داریم، «او» هم قاعده دارد، این لوح دیگری بود. بعد رسیدیم به اینکه در تبیین نمی‌شود صرفاً خودکفا عمل کرد. به چهار متن احتیاج داریم:

 

  • تبیین؛ رجوع ما به متون مرجع:
  • هستی؛ تاریخ؛ ما؛ کتاب

 

[چهار متن عبارتند از:] متن بازِ بازِ هستی، متن بازِ تاریخ، خودمان به عنوان یک متن و نهایتاً کتاب. با این توضیح که اگر بخواهیم در متن حضور پیداکنیم می‌باید که مجهز شویم به جان‌مایه‌ی ‌متونی که پیش روی ماست. ما راجع هستیم و رجوع کننده، تک‌تک متن‌ها از جمله خودمان مرجع هستند. ما نیازمندیم به ملات متون و متون هم کارکردشان اینست که ما را مجهز کنند. نظر «او» هم این است که ما رجوع مستمر و همیشگی به چهار متن داشته باشیم. «او» خدای متن‌نماست، ما هم اگر متن‌گرا باشیم می‌توانیم از این کشاکش به سرفصلی برسیم. «او» در ضمن کمک‌هایی که به سیر تجهیز ما می‌کند دو کلید را هم به ما معرفی کرد:

 

  • تبیین؛ دو کلید و یک روش
  • دو کلید: انفس؛ آفاق

 

یکی انفس و یکی آفاق. یعنی خدا همچنان که به موسی الواح عرضه کرد، این الواح خاص او نیست به تک‌تک ما هم، به جمع‌مان، به جمع‌های دیگر، منفردهای دیگر بیرون از جمع یا مواز‌ی با ما و به همه‌ی ما لوحی عطا می‌کند. دو لوح به ما داده؛ حال کیفیتش با کیفیت الواحی که به موسی در ده فرمان عرضه کرد، متفاوت است، اما ما هم صاحب لوح هستیم. از نظر «او» که نشانه‌نمون است، ما خودمان یک لوح هستیم و آفاق، کرانه‌های پیرامون ما، هم لوح بزرگ‌تر؛ یعنی یک نگاه به درون‌مان یک نگاه هم به بیرون. در کنار این [دو کلید]، خودمان هم به یک روش رسیدیم که مکرراً توضیح داده شد:

 

  • تبیین؛ دوکلید  و  یک روش
  • یک روش:
  • مواجهه با کتاب
  • انتخاب نشانه و گزاره
  • بررسی میدان موضوعی نشانه و گزاره
  • شان نزول
  • بارگیری از واژگان
  • تحلیل
  • بهره از منابع کمک‌متن
  • درک و دریافت نهایی

 

روش مواجهه و پژوهش و کنکاش در کتاب [از این قرار است] که به اصطلاح انتخاب‌گر باشیم روی آیات و گزاره‌ها. پیرامون آیات و گزاره‌های منتخب را خوب وارسی کنیم. شأن انتشار را مورد تدقیق قرار دهیم. از واژگان بارگیری کنیم، لغت معنی متناسب با فرهنگ خودمان داشته‌باشیم. نهایتاً از کمک‌متن‌ها که هر چیزی می‌تواند باشد در حوزه‌ی معنا کمک بگیریم. بتوانیم از کتاب هم با این روش به یک درک و دریافتی برسیم. جلوتر که آمدیم به دریافت‌های بنیادی‌تری رسیدیم:

 

  • تبیین؛ دریافت‌های بنیادین
  • مسیر معتبر
  • پروژه مشترک
  • روش و منش «او»
  • سهم و نصیب ما

 

اولین مورد از دریافت‌های بنیادین، مسیر معتبر است. دومی، پروژه‌های ریز و درشت از بدو خلقت انسان تا الآن است که با خدا مشترک است. «او» روش و منشی دارد و ما هم سهم و نصیبی از مدار تغییر در هستی. به بیان دیگر، انسان به اعتبار ذهن دونده‌اش و روندگی‌اش و طی مسیر و تحصیل و تغییر معتبر است؛ در کنار انسان، «راه» و پروژه هم اعتبار دارند. این سه «اعتبار» که با هم ممزوج شوند، وزن مخصوص جدی پیدا می‌کنند. روش و منش «او» هم این ‌است که موید و تائیدکننده‌ی انسان، راه‌بازکن، راشد و رشد‌دهنده‌ی انسان و رعایت‌کننده‌ی حقوق انسان است؛ همچنان‌که مالکیت معنوی ابراهیم را در سرفصل بنیانگذاری توحید و مناسک و بنا رعایت کرد. بعد از آن هم تا الآن این روش و منش «او» پایدار است. ما هم از این پروژه‌ها و در این روند صاحب سهامی هستیم که تا حالا از آن استفاده نکردیم و می‌خواهیم از آن استفاده کنیم.

می‌رسیم به بحث اصلی؛ «داشته‌های او، کارکردهای او». ببینیم داشته‌های «او» چه داشته‌هایی است؟ داشته‌های «او» استمراری است، یعنی مرتباً می‌آید، فیضان دارد و جاری است. هفت هزار حوضی است که هفته‌ی پیش توضیح داده شد. داشته‌های «او» سرشار و جاری است؛ مثل دفینه و فسیل و تل‌انبار نیست، در گردش و در کار است؛ بستگی دارد که ما در این گردش و در این دور با «او» هم‌فضا و هم‌آوا بشویم [یا نه].

 

  • بحث پیشاروی؛
  • تبیین ما: داشته‌های «او»؛ کارکردهای «او»
  • خدای طراح ـ مهندس
  • خدای خالق
  • دید استراتژیک (۷)

 

در جلسات نخستین فصل دوم، ابتدا در کادر اینکه خدا طراح و مهندس است، یک جلسه ایستادیم و سپس بر داشته‌ی دوم ـ اینکه اهل خلق و خلق جدید است ـ [درنگ کردیم]. داشته‌ی سوم که الآن جلسه‌ی هفتم [بررسی آن] است، «دید استراتژیک» و طراحی‌های استراتژیک «او»ست. «او» در این چارچوب به ما سیگنال‌هایی می‌دهد:

 

  • گزاره‌های استراتژیک در کتاب
  • فرجام در «قاب»
  • تمیز اصلی از فرعی
  • پاس‌داشت عهد با او، با خود، با غیر
  • ذخیره‌ و انباشت
  • ورود و خروج به صدق در روندها

 

سیگنال اول این است که فرجام روندها را از ابتدا در قاب قرار بدهیم و از ابتدا به سکانس آخر فکر کنیم و در فکر یک اختتامیه‌ی کیفی برای روندهایی که آغاز می‌کنیم باشیم و نوک بینی‌مان را نبینیم. [در این زمینه] تصریح‌های متعددی دارد. تصریح دوم این ‌است که اصلی را از فرعی تشخیص بدهیم؛ این خودش یک اخلاق استراتژیک است، دل در گرو روند داشتن و به نقطه‌ و مناسبت تن ندادن. روی «عهد» خیلی تاکید موکد دارد: عهد با او، عهد با خودمان و عهد با غیر خودمان، به اعتبار همان راه و به اعتبار همان وزن مخصوص انسان و اهمیت پروژه. گزاره‌ی بعدی اینکه ما انباشت‌گر و ذخیره‌کننده باشیم؛ به قول گذشتگان بتوانیم در سرفصل لازم، قورمه‌هایی تهیه کنیم، قورمه‌ها نمک‌سود شود که در دوران بی‌یخچالی تابستان بشود از آن استفاده کرد. منظور «او» هم تشکیل و تامین قورمه‌هایی نمک‌سود است به سبک پیشینیان نزدیک‌دست خودمان. نهایتاً ورود و خروج به صدق و حقیقت به روندهاست. بعد، «او» همچنان‌که می‌گوید «باب بگشا» ـ این باب بگشا شامل همه‌ی موارد می‌شود ـ در مورد طراحی استراتژیک تصریح می‌کند اگر که بخواهید کار درازمدت بکنید، باز می‌توانید به من رجوع داشته ‌باشید. من در این حوزه، هم دید و هم بیان کیفی دارم؛ هم می‌توانم شما را به عناصر کیفی مجهز کنم:

 

  • من رفیقم ره گشایم، باب بگشا، نزد من آ
  • من؛
  • افق‌دارم؛ دوراندیشم؛ طراحم؛ فرآورم؛ صبورم

 

افقی دارم، اهل همزیستی‌ام، دوراندیشم، طراحی‌های خاص خودم را دارم ـ هم روندی، هم مرحله‌ای. اهل فرآوری و ساخت هستم. نهایتاً صبور هم هستم؛ یعنی همه‌ی ویژگی‌های یک استراتژ را به‌طور جدی دارم. حالا بیاییم نگاه کنیم که این مدبر صاحب استراتژی چطور دست به طراحی استراتژیک می‌زند آیا استراتژ هست یا نه؟

 

  • مدّبر صاحب استراتژی؛ یک طراحی استراتژیک
  • در  میانه یک ـ سه‌گزاره (طه، اعراف، شعراء) و چندین نشانه
  • طه: میانه  بالانه با ۷۲ نشانه، ۳۰ بند، ۱۶ مرحله

 

 برای این‌کار به سه سوره‌ی دارای عرض و طول جدی رجوع کردیم: طه، اعراف و شعراء. به‌خصوص طه که یک میانه‌ی بالابلند در وسط کتاب است با ۷۲ نشانه، ۳۰ بند و ۱۶ مرحله. ۱۶ مرحله‌ای که از دل آن ۷۲ آیه‌ی طه درآمد را یک به یک بررسی کردیم. دوستان تذکر دادند که ما خیلی روی تکرار می‌ایستیم، ما هم چشم می‌گوییم و کوتاه می‌کنیم تا به بحث اصلی برسیم. شانزده مرحله‌ی طراحی استراتژیک خدا بدین ترتیب بود:

 

  • مرحله‌ی اول ـ طراحی:
  • تحلیل شرایط؛ برجسته‌سازی تضاد اصلی
  • هدف استراتژیک؛گزینش استراتژیک
  • مرحله‌ی دوم ـ گزینش و فرآوری مجری:
  • تو را برای خود پروردم ـ فرآوردم
  • مرحله‌ی سوم ـ کارسپاری استراتژیک:
  • پیام دورانی: برهنه‌پا شو! سبک‌بال شو! غزال شو!
  • وحی از «من»، گوش از «تو»؛
  • مرحله‌ی چهارم ـ تجهیز کیفی:
  • تفهیم مبنا؛ جلوه‌های ویژه
  • مرحله‌ی پنجم ـ توجیه مجری در بزنگاه اقدام:
  • به سوی فرعون طغیان‌‌گر رو با نشانه‌ها ـ براهین
  •  مرحله‌ی ششم ـ تامین فهرست تقاضاهای مجری:
  • خواهندگی شفاف مجری ـ اجابت بی‌چند و چون «او»
  •  مرحله‌ی هفتم ـ یقین مخاطب، گروه هدف استراتژی:
  • توده‌ی مردم
  • مرحله‌ی هشتم ـ تجهیز به یاد، متن و روش:
  • ذکر مستمر، کتاب رهگشا، روش متناسب مواجهه
  •  مرحله‌ی نهم ـ تجهیز روحی ـ روانی:
  • جرات‌بخشی، اعتمادآفرینی
  •  مرحله‌ی دهم ـ همراهی دلادل با مجری:
  • دریاب، پروژه مشترک است
  • مرحله‌ی یازدهم ـ اقدام:
  • فرمان رفتن، طرح موضوع کردن، مطالبه‌جو بودن
  •  مرحله‌ی دوازدهم ـ طرح موضوع‌ـ‌ تبیین مجری:
  • تبیین، تلنگر، دعوت
  •  مرحله‌ی سیزدهم ـ آوردگاه اندیشه ـ عمل:
  • تلاش برای تاثیر، مواجهه دیدگاه ـ روش
  • مرحله‌ی چهاردهم ـ ادامه‌ی تجهیز:
  • بیم‌زدایی، ترغیب اعتلایی
  • مرحله‌ی پانزدهم ـ برتری ماقبل پایانی:
  • برتری توحید؛ برتری دینامیسم

 

به‌طورخلاصه مرحله‌ی اول تا شانزده شامل این موارد بود: طراحی استراتژیک؛ انتخاب مجری؛ کارسپاری درازمدت به مجری؛ تجهیز کیفی مجری ـ که خودش صاحب تقاضا بود و مجری تمکین‌پذیر صرف نبود؛ توجیه و کار توضیحی در قبال مجری که می‌خواهد به اقدام برسد در بزنگاه اقدام؛ تامین فهرست تقاضاهای او؛ تعیین گروه هدف این استراتژی؛ تجهیز مجری به یاد مستمر، متن راهنما و روش؛ در ادامه‌ی این تجهیز به روح و روان او هم می‌پردازد و اعتمادآفرینی می‌کند؛ سپس به او تفهیم و تصریح می‌کند که این پروژه را داری به طور مشترک با من پیش می‌بری، پس از این ناحیه یک مقدار خاطرت آسوده‌تر باشد و بتوانی با دل‌آرامی و طمأنینه‌ی جدی‌تری حرکت کنی. در مرحله‌ی یازدهم مجری بعد از تجهیزهای مرحله به مرحله به میدان وارد می‌شود؛ مرحله‌ی اول ورود به میدان تبیین است، تلنگر است و دعوت فرعون است. از اول آنتاگونیسم و حذفی در کار نیست؛ امروز خواهیم دید که خود فرعون است که آنتاگونیسم و برخورد حذفی را انتخاب می‌کند نه خدا و نه موسی. در ادامه، به آوردگاه رسیدیم و سپس ادامه‌‌ی تجهیز و مرحله‌ی [ماقبل] آخر هم که تقابل دیدگاه و عمل فرعون و مدارهای پیرامونش یا دیدگاه و عمل موسی.

به مرحله‌ی پایانی می‌رسیم. ببینیم خدا این همه وقت صرف کرده، سه دهه روی موسی و چند دهه از قبل به فرعون برای تصحیح و تغییر فرصت داده؛ همه‌ی این مراحل را با حوصله طی کرده؛ حال آخر چه می‌شود؟ و این سوال که آیا فرجام و آخر سیر را خود خدا از ابتدا در قاب قرار داده بود یا نه، فرجام خودبه‌خودی بود و خودش پیش‌ آمد؟ بحث امروز این‌است. مرحله‌ی شانزدهم، اقدام نهایی است:

 

  • مرحله‌ی شانزدهم ـ اقدام نهایی: محو ـ جانشینی
  • مواجهه با فرعون: بی‌اثری نشانه‌ها
  • دروغ پنداری؛ تمسخر؛ تکبر؛ تخفیف قوم
  • پشت کردن؛ تقابل؛ عصیان ـ فرمان آنتاگونیسم؛ادعای خدایی
  • (۴۷-۴۵ مومنون؛۲۰-۲۴ نازعات؛ ۵۴-۷۴ زخرف؛ ۲۷-۲۳ غافر؛ ۳۹ ذاریات)

 

همه‌ی مقدمات پانزده مرحله‌ی پیشین یک‌به‌یک و با حوصله‌ و در زمان و تدریج و درجه‌به‌درجه و طبقه‌به‌طبقه فراهم شد تا اتفاق آخر رخ دهد. اگر خود فرعون، پیرامون تشکیلاتی‌، پیرامون ایدئولوژیک و طیف‌های هوادارش انتخاب دیگری کرده ‌بودند، طبیعتاً فرجام این نبود؛ یعنی این‌قدر که ما از خدا و از طراحی و عدلش می‌فهمیم، فقط موسی و پیرامونش و برادرش که معاونش و نفر دوم تشکیلاتی و کمک‌کارش بود، عنصر مدار تغییر نمی‌شدند. فرعون و طبقات و مدارهای پیرامون وی هم می‌توانستند با تبصره‌ها و پذیرش‌هایی به مدار تغییر بپیوندند؛ امّا خودشان انتخاب دیگری کردند.

در مرحله‌ی شانزدهم، پنج گروه آیه هست که ما به آن استناد می‌کنیم: آیات ۴۵ تا ۴۷ مومنون، ۲۰ تا ۲۴ نازعات، ۵۴ تا ۷۴ زخرف، ۲۳ تا ۲۷ غافر و ۳۹ ذاریات.

اینجا خدا هم جمع‌بندی مراحل گذشته را با محمّد(ص) مطرح می‌کند. «آیا روایت موسی به تو رسیده‌است؟» دیگر دارد به آخرش می‌رسد. این روایت، قصه و داستان شب نیست، داستان تحول تاریخ و دینامیسم و جان‌مایه‌ی تغییر است و دارد به آخر می‌رسد.

طبیعتاً در کنار محمّد(ص) و علی‌رغم فاصله‌ی ۱۴۰۰ساله‌ای که با او داریم، ما هم مخاطب هستیم و ما هم می‌توانیم با گیرنده‌های موج کوتاه خودمان [درک و دریافتی از آیات داشته باشیم]؛ حال موج [گیرنده‌ی] محمّد(ص) و موسی(ع) بلند بود، چرا که تقاضاهای‌شان بلند بود؛ به دلیل اینکه برای تقاضاهای بلند خود، زمان‌های بسیار طولانی را مصرف کردند. مثل ما کوتاه‌خواه و زودخواه و تمام‌خواه نبودند؛ به این علت امواج آنها در پی تقاضاهای‌شان بلندتر از امواج ماست. ولی ما هم با همین موج‌های کوتاه‌مان می‌توانیم بشنویم، این موج کوتاه را تقویت کنیم و ما هم به سهم خودمان بلند‌امواج شویم و به این پروسه‌ها و مدارها بپیوندیم.

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: مرحله‌ی شانزدهم: آیات ۲۳ تا ۲۴ غافر:
  • و به یقین، موسى را با نشانه‌های خود و حجّتى آشكار فرستادیم(۲۳) به سوى فرعون و هامان و قارون، [آنان‏]گفتند: «افسونگرى دروغ‌زن است»(۲۴)

 

خدا در آیات ۲۳ و ۲۴ غافر[۱] این‌طور توضیح می‌دهد: «و به یقین موسی را با نشانه‌های خود وحجتی آشکار فرستادیم به سوی فرعون و هامان و قارون. [آنان] گفتند: «افسون‌گری دروغ‌زن است»». این سطح اول آیات است. آیات، آیاتی کیفی است به این مفهوم که خدا ریز توضیح می‌دهد و به سیر نگاه می‌کند: «و به یقین موسی را با نشانه‌ها (بایتنا) و حجتی آشکار (سُلْطَانٍ مُّبِينٍ) فرستادیم». توضیح می‌دهد در سیری که فرعون با موسی مواجه بود موسی با تجهیزی که ما روی او صورت دادیم، هم به او آیه عرضه کرد [ و هم حجت آشکار]. حال [در بین آیات عرضه شده] خود فرعون هم آیه است، کرانه‌ها هم آیه است. و در کنار آیات، ما حجتی آشکار هم برای او فرستادیم (سُلْطَانٍ مُّبِينٍ) سلطان یعنی برتر از آیه. سلطان نشانه‌ای از اشراف دارد. از سلطنت می‌‌آید یعنی نشانه‌هایی به فرعون توسط موسی عرضه کردیم که می‌توانست برای فرعون سلطنتی به ارمغان بیاورد، نه سلطنت حکومتی، سلطنت به این مفهوم که مدارش ارتقاء پیدا کند، به یک دیدگاهی برسد که به حقایق درون هستی وحقایق مندرج در جهان سلطه پیدا کند. از این منظر «سلطان مبین» برتر از آیه است؛ یعنی خدا تا اینجای کار، برای تغییر در دیدگاه و پس پیشانی و درون فرعون چیزی کم نگذاشته است؛ هم آیه‌ها، نشانه‌های کوچک‌ و بزرگ و هم نشانه‌های محیرالعقول (سُلْطَانٍ مُّبِينٍ) [عرضه کرده]. فقط هم فرعون مدنظر نبوده است. تصریح می‌کند به سوی فرعون، هامان و قارون [نشانه‌ها و حجت‌ها عرضه شد]. فرعون خودش محور دوران و سازوکاری است که درست کرده، هامان هم محور تشکیلاتی بوده است. استدلال خدا خیلی جالب است؛ هم به خود نفر اصلی که محور تشکیلات بوده، هم به هامان که در دستگاه فرعون کارگزار، راه‌انداز و پیش‌برنده  بوده و هم به قارون [آیات عرضه می‌شود]. یعنی محور اصلی، محور تشکیلاتی و هم به قارون که  قطب مالی بوده است، به همه‌ی اینها هم‌زمان هم آیه‌ها و هم سلطان‌مبین ـ نشانه‌های سلطنت‌آفرین و اشراف‌آفرین ـ را عرضه می‌کند. ولی آنها در نهایت گفتند که موسی افسونگری دروغ‌زن است. دسته دوم آیات می‌آید روی کار توضیح جزئی‌تر:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: مرحله‌ی شانزدهم: آیات ۴۵ تا ۴۸ مومنون :
  • سپس موسى و برادرش هارون را با آیات خود و حجتى آشكار فرستادیم (۴۵) به سوى فرعون و ملاء او، ولى استکبار ورزیدند و قومی عالی‌جاه و گردن‌فراز بودند، (۴۶)پس گفتند: «آیا به دو بشر كه مثل خود ما هستند و طایفه آنها بندگان مایند ایمان آوریم؟» (۴۷) در نتیجه، آن دو را دروغزن خواندند... (۴۸)

 

این گروه از آیات ـ ۴۵ تا ۴۸ مومنون[۲] ـ مکمل گروه اول هستند که قرائت شد. خدا در آیات ۲۳ و ۲۴ غافر توضیح می‌دهد که برای قطب تشکیلاتی و قطب مالی هم کارتوضیح کردیم. اینجا توضیح می‌دهد که برای طیف‌های دیگر هم ما نشانه عرضه کردیم. تصریح می‌کند به‌سوی فرعون و ملاء او یعنی مدار ایدئولوژیک و اشرافش، کسانی‌که دامنه به دامنه، لایه به لایه کریستال‌های حاکمیتی فرعون را تکمیل می‌کردند، نیز نشانه عرضه شد، ولی «فَاسْتَكْبرُواْ وَ كاَنُواْ قَوْمًا عَالِينَ»؛ خیلی قشنگ است. می‌گوید ولی استکبار آفریدند. در جمهوری اسلامی در این سی سال به قدری از این کلمه‌ی «استکبار» استفاده‌های نابجا از آن شد که اصلاً لوث شده؛ چنان‌که به زبان ما هم نمی‌آید! ولی «استکبار کردند» یعنی مدارهای بالاتری را طلبیدند، حاضر به استدلال نبودند، به استدلال موسی و استدلال خدا که مشترکاً صورت می‌گرفت، پشت کردند: «وَ كاَنُواْ قَوْمًا عَالِينَ». اصلاً همه‌ی آنها، از قارون و هامان و فرعون تا ملاء و طیف و هوادار و... مجموعاً قومی «عالین» بودند، حدی برای خودشان نمی‌شناختند. چون حد نمی‌شناسند، دیگر اهل استدلال و نشانه‌پذیری و سلطنت‌ بر روندهای جاری و ساری در جهان نیستند. خدا اینها را توضیح می‌دهد. بعد می‌گوید که آنها اهل تخفیف بودند؛ یعنی نیروی مقابل‌شان را خفیف می‌کردند. می‌گفتند ما بیاییم با این هیمنه و پیشینه و سازمان‌کار و این طبقات و تمکن و سطح از تکنولوژی [به بشری نظیر خودمان ایمان بیاوریم؟]. خدا تکنولوژی اینها را جلوتر توضیح می‌دهد؛ اتفاقاً خدا کلمه‌ای «وَه» را به کار می‌برد[۳] که کلمه‌ی تعجب است [و حاکی از پیشرفته بودن] سازوکارهای تکنولوژیک که فرعون بنا گذاشته بود [می‌باشد]. اینها گفتند ما با این همه امکانات‌ و پیشرفت تکنولوژی‌های‌مان بیاییم صحبت و استدلال این دو را بپذیریم که مثل خودمان هستند و قوم‌شان بنی‌اسراییل تا همین چند وقت پیش ـ پریروز تاریخ ـ بندگان خود ما بودند؟ ما به اینها ایمان بیاوریم و استدلال اینها را مبنا بگیریم؟ خدا خلاصه می‌کند؛ می‌گوید «آن دو را دروغ‌زن بخواندند» و اساسا وارد فاز استدلال و پذیرش استدلال و مفاهمه نشدند. سطح بعد، آیات ۴۷ تا ۵۴ سوره‌ی زخرف است:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: مرحله‌ی شانزدهم: آیات ۴۷ تا ۵۰ زخرف:
  • پس چون نشانه‌های ما را براى آنان آورد، ناگهان ایشان بر آنها خنده زدند.(۴۷)  و [ما] نشانه‏اى به آنها نمى‏نمودیم مگر اینكه آن از نظیر و مشابه‏ آن بزرگ‌تر بود، و به عذاب گرفتارشان كردیم تا مگر به راه آیند.(۴۸) و گفتند: «اى فسونگر، پروردگارت را به [پاس‏] آنچه با تو عهد بسته، براى ما بخوان، كه ما به واقع هدایت‌یافته‌ایم.»(۴۹) و چون عذاب را از آنها برداشتیم، به ناگاه پیمان شكستند.(۵۰)

 

در این آیات، خدا ریز به ریز و حوصله‌دار توضیح می‌دهد، برای اینکه بگوید چرا اتفاق آخر افتاد؟ چرا حذف شدند؟ می‌توانستند حذف نشوند؛ اگر خودشان انتخاب دیگری می‌کردند. در سطح سوم، در آیه‌ی ۴۷ زخرف[۴] می‌گوید: «پس چون نشانه‌های ما را برای آنان آورد، ناگهان ایشان بر آنها خنده زدند». «یضحکون» یعنی جدا از اینکه موضع برتر گرفته و اهل تخفیف و خوار شمردن طرف مقابل بودند، اهل مسخره و مضحکه هم بودند! یعنی به‌رغم اینکه خدا جدی برخورد کرد، موسی جدی برخورد کرد، جهان جدی است، استدلال‌ها جدی و سترگ و گریزناپذیر بود، ولی آنها در مدار شوخی خودشان ایستادند. طبیعتاً نه خدا اهل شوخی است، نه جهان شوخی دارد، نه موسی که حامل پیام دورانی است شوخی‌بردار بود و نه سنت‌های تاریخ. یک به یک دارد توضیح می‌دهد و استدلال می‌کند برای ما که چرا اتفاق آخر افتاد.

سطح چهارم هم تک‌آیه‌ی ۴۸ زخرف[۵] است. قبلاً گفتیم که خدا برای فرعون از آیه و روش و قول لیّن و توضیح کم نگذاشت؛ اینجا هم مجدداً توضیح می‌دهد: «و ما نشانه‌ای به آنها نمی‌نمودیم مگر اینکه از نظیر و مشابه آن بزرگ‌تر بود». این خیلی مهم است؛ می‌گوید ما به خاطر اینکه اینها تغییر کنند، تغییر دیدگاه و روش و مشی دهند، برای آنها سنگ تمام گذاشتیم، نشانه‌هایی به اینها عرضه کردیم که از سطح متعارف نشانه‌های پیشین به انسان‌های پیشین بسیار برتر بود؛ ولی باز اتفاقی نمی‌افتد.

در آیات ۴۹ و ۵۰ زخرف[۶] خدا روایت می‌کند که در این روند یک اتفاق ساده‌ای رخ می‌دهد. اتفاق ساده، به این مفهوم است که اتفاقی عمیق نیست و رویکرد فرعون و پیرامونش تاکتیکی است. دیگر وقتی به ‌تنگ آمدند، خطاب به موسی گفتند: «ای افسونگر! پروردگارت را با آنچه با تو عهد بسته، بخوان که ما به‌واقع هدایت یافته‌ایم». یعنی گفتند ما به‌ راه آمدیم. آمدند با خدا، با موسی، با جهان جدی ـ که شوخی برنمی‌تابند ـ شوخی و برخورد تاکتیکی کردند. خدا استراتژ است، موسی دارد کار استراتژیک می‌کند. قوم موسی درک کردند که باید روند درازمدتی را طی کنند، ولی فرعون و مدارهای پیرامونش رویکردهای‌شان کماکان مناسبتی و تاکتیکی است. از سر استیصال گفتند ما آنچه را تو می‌گویی،‌‌ای افسونگر [می‌پذیریم]. به موسی نگفتند‌ای کسی که اهل فکر و پیام نو هستی، می‌خواهی دوران را  عوض کنی! گفتند ما افسونگری تو را پذیرفتیم؛ به عنوان یک تردست و شعبده‌باز به خدایت بگو که عذابی بر ما نازل نکند، ما پذیرفتیم. ما هدایت یافتیم و به ‌راه آمدیم. خدا اینجا هم باز کوتاه می‌آید. یعنی خدا اهل انعطاف است. بر خلاف تصور این سی سال و قبلش، خدا اهل انعطاف و کوتاه آمدن است؛ خدا اهل خم و راست شدن است؛ نه از سر نازل بودنش، نه از سر عجزش! [بلکه از روی لطف و رحمت و هدایت‌‌گری و رهنمونی‌اش]. هفته‌ی پیش سوار یک تاکسی شدم. راننده‌ی تاکسی آذری بود. حرف خیلی قشنگی زد. گفت خدا مثل یک پدری است که به هر بهانه می‌خواهد با بچه رابطه ایجاد کند، بچه هر چقدر هم که تخس باشد، بالاخره این می‌خواهد او را بنشاند و با او گفتگو کند. سخن آن راننده  بسیار کیفی‌ای است. واقعاً خدا با فرعون این‌ گونه برخورد کرد. از اول تشر و حذف و شکاف دریا و تغریق مطرح نبود. اینجا خدا روایت می‌کند ما عذاب را برداشتیم؛ « كَشَفْنَا عَنهُمُ» یعنی عذاب را از آنها کنار زدیم، ملحفه را کنار زدیم و به خودشان واگذارشان کردیم که به خود آیند و سیر و مرحله‌ی جدیدی را آغاز کنند، اما به ناگاه پیمان شکستند؛ حس کردند تنفس مجددی دارند می‌کنند، باز می‌توانند برای ادامه‌ی سیر فرصتی در اختیار بگیرند. خودشان عهد را شکستند، عهد چه بود؟ همان که گفتند «ما به ‌راه آمدیم». [اما در واقع] به راه آمدنی در کار نبود. خدا اینجا توضیح می‌دهد که ادعای هدایت‌یافتگی کردند، فرصتی خواستند اما پیروش بلافاصله عهدشکنی کردند.

سطح پنجم، آیات ۵۱ تا ۵۴ زخرف[۷] است. زخرف هم روایت خاص خودش را [از مواجهه‌ی موسی و فرعون] دارد که مکمل [روایت] اعراف، شعراء و به خصوص طه است. اینجا فرعون دگرگونه می‌شود. دگرگونه به این معنی که می‌رود که دست به اقدام بزند. از این آیات ما درمی‌یابیم که این فرعون است که آنتاگونیسم پیشه می‌کند و می‌خواهد قاعده‌ی بازی فکری و استراتژی خدا را برهم بزند؛ نمی‌خواهد بپذیرد:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: مرحله‌ی شانزدهم: آیات ۵۱ تا ۵۴ زخرف:
  • و فرعون در قوم خود ندا درداد [و] گفت: «اى مردم من، آیا پادشاهى مصر و این نهرها كه از زیر [قصرهاى‏] من روان است از آنِ من نیست؟ پس مگر نمى‏بینید؟(۵۱) آیا [مگر نه‏ آن‌که] من از این فرد كه خود نازل است و نمى‏تواند درست بیان كند بهترم؟ (۵۲) پس چرا بر او دست‌بندهایى زرّین آویخته نشده؟ یا با او فرشتگانى همراه نیامده‏اند؟ (۵۳) پس قوم خود را خوار و خفیف یافت [و آنان را اغوا کرد] و اطاعتش كردند، چرا كه آنها گروهی تبهکار بودند. (۵۴)

 

خدا اینجا نتیجه‌ی مرحله‌ای را می‌گیرد و این فراز را تمام می‌کند: «قوم خود را خوار و خفیف یافت و آنان را اغوا کرد و اطاعتش کردند؛ چرا که آنها نیز گروهی تبهکار بودند». آرام‌آرام خدا ما را به پرده‌ی آخر نزدیک می‌کند. اینجا فرعون متغیر می‌شود، یعنی می‌رود در همان فاز تاریخی خودش که از قبل سیرش را طی کرده ‌بود. به زبان امروز شانتاژ می‌کند؛ تبلیغات اغواگرانه می‌کند. مردم را خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید: «ببینید». موسی هم مردم را خطاب قرار می‌دهد. اما آن دعوتی که خدا، موسی و انسان‌هایی از نوع موسی می‌کنند دعوت به عمق است. توصیه‌ی «او» این است که از این سطح و رویه، پایین‌تر بروید؛ لایه‌های عمیق را ببینید. ولی اینجا فرعون می‌گوید «ببینید»، اما این «ببینید»، آدرس و احاله به ظواهر است نه به جوارح و گوهرها و لایه‌ها و عمق‌ها و پرده‌های پسینی‌تر. می‌گوید: «ببینید این نهرهایی که از زیر قصر رد می‌شود». به توان تکنولوژیک خودش و به سطح احاله می‌دهد: من تکنولوژی دارم، من هستم که این تحولات را ایجاد کردم حالا که این‌چنین است، آیا عقلایی و رواست از این مرد ـ موسی ـ که نازل است [پیروی کنید؟]. فرعون، همه را تخفیف می‌دهد؛ حال، قوم خودش مرعوبش هستند؛ قوم خودش هم حرف دورانی نداشتند و اهل تمکین بودند و به قول خدا قومش هم «عالین» [برتری‌طلب] بودند؛ قومش هم کسی را در هستی بندگی نمی‌کردند و دستاوردی در بر نداشتند؛ در حالی که موسی دستاورد و پیام دورانی داشته است! ولی [فرعون] موسی را هم نازل می‌کند؛ شخصیت موسی را [مورد تحقیر قرار می‌دهد] و روی نقطه‌ضعف موسی دست می گذارد ـ که نقطه ضعفش هم دست خودش نبوده است. موسی لکنت زبان داشته به ‌همین‌ خاطر همچنان‌که ابتدای کار مرور کردیم از خدا می‌خواسته هارون برادرش را که سلیس صحبت می‌کرده و سخنور بوده است، معاونش قرار بدهد. اینجا فرعون می‌گوید: این مرد که نازل است؛ وقتی خودش نازل است، اصلاً نمی‌تواند درست صحبت کند، آیا شما تشخیص می‌دهید که من با این سطح از تکنولوژی و برتری و گردش در عالی‌ترین مدارها بیایم به اینکه از مدار ادنی است، دون‌پایه است، از اراذل تاریخ است و کلامش را هم نمی‌تواند روان بیان کند، [پیروی کنم؟]. اصلاً بین من و او چه نسبتی وجود دارد؟ چگونه من او یا پیامش را مبنا بگیرم؟

بعد [فرعون] باز بر ظواهر می‌ایستد: اگر این فرد نو و کیفی‌ای است، پس دستبند و اشرافیت و نوچه‌هایش کجا هستند؟ چه فرشتگانی با او همراهند؟ چرا نیروهای طبیعی او را همراهی نمی‌کنند؟ استدلال‌های خودش را می‌گوید. اینجا خدا می‌گوید قوم خودش را کماکان خوار و خفیف کرد و ضعیف‌ و خفیف‌شان کرد؛ آنها را با یک شانتاژ تبلیغاتی اغوا کرد و آنها هم استدلالش را پذیرفتند؛ ایستادن بر سطح و نرفتن به عمق را پذیرا شدند. سپس خدا جمع‌بندی می‌کند: «چرا که آنها نیز قومی تبهکار بودند». یعنی اتفاقی که افتاد محصولی دوسویه است؛ سویه‌ی اول اینکه فرعون اهل تخفیف و تنزل دادن بود، سویه‌ی دوم اینکه از نظر خدا، خود اینها [قوم فرعون] هم سیاه‌کار و سیاه‌دید بودند، نمی‌خواستند افق داشته‌باشند و درازمدت فکر کنند. بر نقطه‌ای که فرعون برای آنها ترتیب داده ‌بود ایستادند. خدا آرام‌آرام به مراحل آخر نزدیک می‌شود. دسته‌ی ششم، آیات ۲۵ تا ۲۷ غافر هستند:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: مرحله‌ی شانزدهم: آیات ۲۵ تا ۲۷ غافر:
  • پس زمانی [که] حقیقت را از سوی ما براى آنان آورد، گفتند: «پسران كسانى را كه با او ایمان آورده‏اند بكشید و زنان‌شان را زنده بگذارید.» و [لى‏] نیرنگ حق‌پوشان جز در گمراهى نیست. (۲۵) و فرعون گفت: «مرا بگذارید موسى را بكشم تا پروردگارش را بخواند. من مى‏ترسم آیین شما را تغییر دهد یا در این سرزمین فساد برپا كند.» (۲۶) و موسى گفت: «من از هر متكبّرى كه به روز حساب عقیده ندارد، به پروردگار خود و پروردگار شما پناه برده‏ام.» (۲۷)

 

اینجاست که خدا مرحله‌ی آخر را رقم می‌زند. [فرعون] نه اهل استدلال و نه اهل مفاهمه است،  اهل تخفیف و تمسخر و مضحکه و از موضع عالی برخوردکردن است. اینجا، آنها [فرعون و مدار پیرامونش] آن روی سکه را نمایان می‌کنند؛ به پیرامون فرمان آنتاگونیسم و خونریزی می‌دهند: «بازی بس»! قبلاً گفته بودند «بازی فکری بس»؛ [اکنون به طور کلی می‌گوید بازی بس!]. فرعون به پرسش تبیین‌گرانه و هستی‌شناسانه از موسی رسیده بود. بعد روی پرسش‌های تاریخی و سیر تاریخ و جان تاریخ آمد، آنجا، هم خودش ایستاد، هم ملاء گفتند بس است؛ این میدان، میدان بازی ما نیست؛ برویم روی میدان بازی خودمان که سحر و جادو است. اینجا باز یک مرحله‌ی جدی‌تر و بالاتر از مرحله‌ی قبلی بازی را متوقف می‌کنند. دیگر اینجا می‌گویند: «استدلال نه» و روی دیدگاه ارتجاعی خودشان ـ آیین پدران ـ می‌ایستند. بالاخره یک موسایی آمده، حرف نو آمده، تبیین نو و جدیدی از هستی آورده و پروژه‌ی اصلاح را وسط گذاشته است. آنها می‌گویند نه، ما همان کش سابق، همان فنر هستیم؛ همان دری هستیم که بر پاشنه‌‌ی پدران می‌چرخیم، ما اصلاً تحول نمی‌خواهیم. تحول و دگرگونی نخواهیم چه کسی را باید ببینیم؟! اینجا آنها بر طبل جنگ می‌زنند  و به پیرامون فرمان می‌دهند که این را بکش، پسران این قوم را از بین ببر ـ که درحقیقت دینامیسم تولیدشان را از دست بدهند ـ زنان‌شان هم اسیر ما هستند. خود فرعون هم بعد از اینکه پیرامونش این موضع را می‌گیرند، دستور کشتن می‌دهد یا موقعیت کشتن به خود می‌گیرد: «مرا بگذارید تا موسی را بکشم». قاعده‌ی بازی را به‌هم می‌زنند؛ قبلاً از میدان اندیشه به میدان سحر رفتند؛ در میدان سحر هم که شکست خوردند، آمدند به میدان خون، به میدان جنون و به میدان تسویه حساب تاریخی. اما موسی چه برخوردی اینجا می‌کند؟ این خیلی مهم است. برخورد خدا و موسی هنوز برخورد از سر وارستگی و حوصله است. موسی اینجا تصریح می‌کند که من به «او» پناه می‌برم ـ تصریحش قشنگ است ـ می‌گوید: «به پروردگار خودم و پروردگار شما [پناه می‌برم». باز آنها را از خودش ممیز نمی‌کند، می‌گوید «او» که پروردگار من است، پروردگار شما هم هست؛ مربی و آموزگار من است، ولی می‌تواند مربی و آموزگار شما هم باشد! تا این حد خدا و موسی انعطاف نشان می‌دهند. اما می‌رویم سر پرده نزدیک به آخر:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک : مرحله‌ی شانزدهم
  • آیه‌ی ۳۹ ذاریات: پس [فرعون‏] با اركان خود روى برتافت و گفت: «[این شخص،] ساحر یا دیوانه‏اى است»(۳۹).
  • آیات ۲۰ تا ۲۴ نازعات: پس نشانه بزرگ [خود] را بدو نمود(۲۰) و [لى فرعون‏] تكذیب کرد و به عصیان آمد.(۲۱) سپس پشت كرد و به تکاپو برخاست(۲۲) و جمعی را گرد آورد [و] ندا در داد(۲۳) و گفت: «پروردگار بزرگ‌تر شما (اعلی) مَنَم!»(۲۴).

 

در آیات ۲۰ تا ۲۴ از سوره‌ی نازعات[۸] خدا تصریح می‌کند بعد از نمایاندن آخرین نشانه‌ یا نشانه‌ی بزرگ (الاْیَةَ الْكُبرَى) [باز هم فرعون عصیان کرد]. یعنی بزرگ‌ترین نشانه و استدلال از طرف خدا به فرعون عرضه شد و او تکذیب کرد: «فَكَذَّبَ وَ عَصىَ». جدا از اینکه تکذیب کرد، عصیان هم کرد. [فرعون] از قبل، از حد خودش بیرون زده بود؛ اما اکنون بیرونِ بیرونِ بیرون زد: «پس پشت کرد و به تکاپو برخاست». این قشنگ است.

حضرت ‌علی در دوران حکومتش خط قرمز جامعه‌ی دموکرات یا دموکراسی در جامعه را به درستی می‌گذارد تا حدی که طرف مقابل شمشیر بلند کند. تا قبل از اینکه شمشیر بلند نکرده آزاد آزاد آزاد است، [می‌تواند] فکرش را انتشار دهد، سازوکارش را تشکیل بدهد، بنیه‌‌ی مالی‌اش را سامان بدهد، تشکیلاتش را بگستراند. اما به محض اینکه شمشیر بالا برد، خواست قاعده‌ی بازی را برهم بزند، ما هم با او رخ‌به‌رخ می‌شویم. اینجا استدلال خدا هم همین ‌است؛ یعنی استدلال علی(ع)، استدلال خداست.

اینجا فرعون بلند می‌شود. در آیه‌ی قبل، تصریح می‌شود که تکذیب کرد و پشت کرد، نه فقط پشت به خدا، پشت به همه‌ی حقایق، به استراتژی «طرحِ نو درانداز» و به سیر موسی؛ به همه‌ی اینها پشت کرد. اما آیه‌‌ی بعد (ثمَّ أَدْبَرَ يَسْعَى) مجداً پشت کرد و به تکاپو برخاست؛ یعنی به مرحله‌ی آنتاگونیسم، شمشیر و خون رسید. و مطابق آیه‌ی ۲۳ نازعات (فَحَشَرَ فَنَادَى)، بسیج تشکیلاتی کرد، جمعی را گردآورد و ندا در داد؛ « فَنَادَى» یعنی ندای پر پژواک یا عربده‌ی تاریخی کشید. آخرالامر خدا این‌طور تمام می‌کند: «فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلىَ‏». و فرعون (همان جمله‌ی معروف را) گفت: «اگر خدایی باشد و اگر پروردگاری باشد، من اعلاترینش هستم. رب شما من هستم!» تا اینجا موسی تصریح می‌کرد که خدای من و تو یکی است؛ اینجا دیگر کار را تمام می‌کند. می‌زند زیر قاب پلوی دورانی ـ که یک عطر و زعفرانی با خودش آورده بود ـ از نوع زیر قاب زدن‌هایی که مکرر در دوره‌های مختلف دیدیم و می‌بینیم.  زیر قاب پلوی تحول دورانی می‌زند، هیچ چیز باقی نمی‌گذارد، اینجا، طبیعتاً دیگر فرجام کار است.

تا اینجا را می‌توانیم در حد فهم خودمان جمع‌بندی کنیم. خدا از توضیح برای ما چیزی کم نمی‌گذارد؛ ما هم تا حد امکان سعی می‌کنیم که بتوانیم این توضیحات را ریز کنیم و طبقه‌بندی کنیم. خدا اگر می‌خواست راحت‌الحلقوم به ما بدهد خودش خیلی استادانه‌تر از ما می‌توانست طبقه‌بندی کند. ما در تحلیل و طبقه‌بندی و جمع‌بندی و تبیین کم می‌آوریم، طبیعی هم هست که کم بیاوریم. فاصله‌های فاحش و پرنشدنی [بین توان ما و خدا] وجود دارد؛ اما خدا «راحت‌الحلقوم»گونه برخورد نمی‌کند. اینها را دیگر به ما واگذار کرده است. ویژگی این کتاب آخر این ‌است، یعنی از محمّد(ص) که راوی امانت‌دار صادق و بی‌کم‌وکاست است تا علی(ع) که با کمک پیرامون قرآن را جمع می‌کند، تا عاصم کوفی که روایتش روایت معتبری است ـ و ما هم با همان روایت قرآن را  از نظر تجوید و زیر و زِبَر و بالا و پایین  می‌خوانیم ـ همه‌ی اینها در کتاب آخر مشارکت دارند؛ ما هم در حد فهم خودمان مشارکت داریم؛ به این ‌خاطر خدا مشارکت‌طلب و با ما پروژه‌ی مشارکتی اجرا می‌کند. در این پروژه نیز انسان‌های بعد از ما و همزمان با ما و خود ما و قبل‌ از ما دست‌اندرکارند و دست‌اندرکاریم. ما هم در حد فهم خودمان [به درک و دریافتی می‌رسیم]. حال ممکن‌ است یکی بحث ما را بشنود، یکی از درون جمع یا خودمان که بعداً فکر کنیم اشکالاتی به همین بحث خودمان بگیریم، کما اینکه اینجا عرضه می‌کنیم برای ترکه خوردن، نقد شدن و قوام پیدا کردن و بالا آمدن کف‌های اشکال بحث؛ اما ما این اندازه می‌توانیم مشارکت کنیم. ما هم می‌توانیم فهم از این کتاب آخر را طبقه‌بندی کنیم.

مواجهه با فرعون در مرحله‌ی اقدام نهایی و مرحله‌ی شانزدهم ـ که باز ما می‌فهمیم مرحله‌ی شانزده است، شاید دیگرانی مراحل دیگری را تشخیص بدهند، یا کم و زیاد کنند ـ [صورت می گیرد]. از این گروه آیات که تا امروز بحث شد، درک می کنیم که در مواجهه با حقیقت جدید و پیام دورانی نو، نشانه‌ها در فرعون اثر نمی‌کنند. یک مقدار جلو می‌آید، ولی دچار سکته‌ی ذهنی می‌شود و می‌گوید من دیگر جلو نمی‌آیم. می‌ایستد، نشانه‌ها بی‌اثرند، نشانه‌ها را دروغ می‌پندارد. ایدئولوژی خودش و تبیین خودش از هستی کذب و دروغ است، تصور می‌کند که هر تبیین دیگری هم تبیین غیرراستین و غیرصادقانه‌ای است. اهل تمسخر است، جهان جدی، جهان با فرهنگ، خدا جدی و موسی با فرهنگ، او می‌خواهد در میدان لمپن‌بازی و شوخی کردن و برخوردهای نازل خودش بایستد. اهل تکبر هم هست، قومش را تخفیف می‌دهد. اینجا وسط کار یک ترفند هم به خدا می‌زند و به صورت تاکتیکی می‌گوید «ما پذیرفتیم»؛ ولی وقتی خدا فرصت و تنفس و حیات مجدد  می‌دهد، این‌طور که خدا می‌گوید، او باز زیر عهدش می‌زند. نهایتاً آخر کار، پشت می‌کند و به مقابله برمی‌خیزد؛ فرمان آنتاگونیسم و عصیان می‌دهد و ادعای خدایی می‌کند. این یک پرده [از روایت مواجهه‌ی خدا و موسی با فرعون است]. اینجا دیگر فصل پایانی است: محو فرعون و مدار فرعون در پایان کار. اینها یک فرصت چند دهه‌ای داشتند؛ بعد در دوران موسی باز چند دهه فرصت ایجاد می‌شود. این کشاکش‌ها چند دهه به‌طول می‌انجامد، ولی بالاخره خودشان، خودشان را به سرفصل این‌چنینی و فرجام آن‌چنانی می‌رسانند: محو فرعون و مدار فرعون. مدار فرعون، مجموعه‌ی طبقاتی بودند که خدا هم‌پای فرعون برای آنها وقت صرف کرد:

 

  • پای تابلو خدا ؛ آموزش عمل استراتژیک
  • مرحله شانزدهم ـ اقدام نهایی: محو ـ جانشینی
  • محو فرعون و مدار فرعون:
  • سرفصل دریا و شکاف
  • محو عالی افراطی
  • بی‌هدایت ـ بی‌رشد
  • مستوجب عقوبت
  • جانشینی بنی‌اسرائیل:
  • رهانیدن از عذاب دوران
  • اراده جایگاه‌بخشی به فرودستان

 

در این نقطه عطف، دسته‌ی اول آیات، آیات ۲۰ تا ۲۴ دخان[۹] می‌باشند که خدا توضیح را ادامه می‌دهد. اینجا به سرفصل رویارویی و تسویه و آنتاگونیسمی که فرعون و قومش پیشه کردند، رسیدیم. خدا تا اینجای روایت می‌آید و ادامه می‌دهد موسی در این حالت می‌گوید:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: محو و جانشینی: آیات ۲۰ تا ۲۴ دخان:
  • و من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مى‏برم (ترجعون) ازاینكه سنگبارانم كنید.(۲۰) و اگر به من ایمان نمى‏آورید، پس، از من كناره گیرید.(۲۱) پس پروردگار خود را خواند كه اینها مردمى گناهكارند.(۲۲) بندگانم را شبانه ببر، زیرا شما مورد تعقیب قرار خواهید گرفت (انّکم متّبعون)(۲۳) و دریا را هنگامى كه آرام است پشت سر بگذار، كه آنان سپاهى غرق‏شدنى‏اند.»(۲۴)

 

ترجمان رجوع به خدا [از جانب موسی] این است که حتی اگر بخواهید مرا سنگباران هم بکنید، از هستی خارج‌ام کنید، من در این سرفصل آنتاگونیسمی که شما رقم زدید، [آنتاگونیسم پیشه نمی کنم]. این مهم است. موسی آنتاگونیسم پیشه نمی‌کند، موسی خودش را به صاحب اصلی استراتژی و پیش‌برنده‌ی اصلی واگذار می‌کند، متوسل به «او» می‌شود. اینجا موسی هنوز دارد برخورد تعالی‌بخش می‌‌کند: «و اگر به من ایمان نمی‌آورید پس از من کناره بگیرید». من به زور نمی‌خواهم شما را جذب و جلب کنم؛ از من کناره بگیرید. اینجا خدا توضیح می‌دهد که موسی پروردگار خود را خواند که اینها مردمی گناهکارند: «فَدَعَا رَبَّهُ أَنَّ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ مجْرِمُونَ». اینجا دیگر موسی موضع خودش را به خدا اعلام می‌کند. بعد از این سیر پرمرارت و طولانی طی شده، موسی به خدا می‌گوید اینها  اهل جرم هستند و نمی‌خواهند به پروسه‌ی اصلاح بپیوندند. موسی نه دست به سلاح می‌برد نه پلنگ‌صفت پنجه به صورت طرف مقابل می‌کشد؛ در این مرحله، [کار را] به «او» واگذار می‌کند، «او» وارد کار می‌شود و به موسی می‌گوید بندگانم را شبانه ببر زیرا شما مورد تعقیب قرار خواهید‌گرفت (إِنَّكُم مُّتَّبَعُونَ). خدا توضیح می‌دهد شما تحت تعقیب و مراقبت قرار خواهید گرفت؛ شبانه بروید. در آیه‌ی ۲۴ می‌گوید: «و دریا را هنگامی‌که آرام است پشت سر بگذار که آنها سپاهی غرق شده‌اند». قبل از این، غرق شده‌ بودند! خدا و موسی برای اینها یک دریای کیفی تدارک دیدند که اگر اینها تن به آن دریای کیفی می‌زدند، می‌توانستند دیدگاه‌شان را عوض کنند، می‌توانستند به سیر تحول تاریخ بپیوندند؛ ولی این اتفاق نیافتاد و خدا هم اینجا موضع می‌گیرد. دسته‌ی دوم، آیات  ۷۷ تا ۷۹ طه[۱۰] هستند:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: محو و جانشینی: آیات ۷۷ تا ۷۹ طه:
  • و در حقیقت به موسى وحى كردیم كه: «بندگانم را شبانه ببر، و راهى خشك در دریا براى آنان باز كن كه نه از رسیدن [انان‏] بترسى و نه بیمناك باشى[از غرق‏شدن‏].»(۷۷) پس فرعون با لشكریانش آنها را دنبال كرد، و [لى‏] از دریا آنچه آنان را فرو پوشانید، فرو پوشانید.(۷۸) و فرعون قوم خود را گمراه كرد و هدایتی بر ایشان در بر نداشت.(۷۹)

 

فرعون برای قومش رشد، هدایت، تحول، دگرگون و دوران‌سازی نداشت؛ آخر سر با آن جهان‌بینی سیاه، خودش و قومش را غرق کرد. دسته‌ی سوم و چهارم آیات، آیات ۲۵ و ۲۶ نازعات[۱۱] و ۴۰ ذاریات[۱۲] هستند:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: محو و جانشینی: آیات ۷۷ تا ۷۹ طه:
  • ۲۵ و ۲۶ نازعات: و خدا [هم‏] او را به كیفر دنیا و آخرت گرفتار كرد.(۲۵) در حقیقت، براى هر كس كه حد شناسد و حریم نگه دارد، در این [روایت] عبرتى است.(۲۶)
  • ۴۰ ذاریات: او و سپاهیانش را گرفتیم در دریا افكندیم در حالى كه او [در آخرین دم‏] نكوهشگر [خود] بود(۴۰)

 

فرعون اصلاً از حد بیرون زد و«أنا ربّکم الاعلی» پیشه کرد؛ یعنی بی‌پروایی حداکثری. حال خدا را هم محترم نمی‌گیری، حداقل برای این هستی، این مردمی که مقابلت هستند، آن موسی که ادعای پیام دورانی دارد، یک وزنی قائل شو! اگر خدا را قبول نداری، به این حقیقت اصلی هستی، به جان هستی اعتقاد نداری، بقیه چه می‌شوند؟ همه که حشره نیستند! برخورد فرعون با همه، با پیرامون، با موسی و ... [تلقی آنها به مثابه‌ی] حشرات‌الارض بود. اینجا سیر تمام می‌شود. در آیه‌ی ۴۰ سوره‌ی ذاریات بر این امر تصریح می‌شود. فرعون در لحظه‌ی آخر خودش را نکوهش کرد، آن لحظه‌ی آخر، دیگر لحظه‌ی رفتن است. یعنی خدا این‌قدر صبر و فرصت‌آفرینی [صورت داد]؛ خدا شوخی ندارد! نه خدا، نه تاریخ و نه سنت‌ها شوخی ندارند. لذا سیر تمام شد. پرده‌ی آخر رقم می‌خورد؛، سرفصل دریا و شکاف، محو عالی افراطی. خدا اینجا این عبارات را برای فرعون به‌کار می‌برد: «إِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفينَ» (یونس:۸۳). یعنی یک برتری‌طلب محض و اهل اسراف بود؛ یعنی افراطی عالی‌خواه، عالی‌جاه، عالی‌طلب بود. مسرف یعنی هم برخودش اسراف کرد، هم بر قومش اسراف کرد و هم بر تاریخ اسراف کرد. اینجا سرفصل دریا و شکاف است، محو عالی افراطی است و فرعون بی‌هدایت و بی‌رشد، طبیعتاً مستوجب عقوبت است. اینجا آن اتفاقی که خدا از اول طراحی کرده بود [رقم می‌خورد]. البته فرعون می‌توانست به مدار بپیوندد، ولی قاب آخر رقم نخورد. اتفاق از اول روشن بود: حذف ارتفاع مرتفع عالی‌خواه؛ [فرعون] کوتاه نمی‌آمد، حد خودش را نمی‌شناخت و حد دیگران را هم زخمی می‌کرد. آیات ۲۵ تا ۲۹ دخان[۱۳] بسیاربسیار پرملات است و بسیار بسیار جای تحلیل و تبیین دارد، خدا آخر سر توضیح می‌دهد:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: محو و جانشینی: آیات ۲۵ تا ۲۹ دخان:
  • [وه که] چه باغ‌ها و چشمه‏سارانى [كه آنها بعد از خود] بر جاى نهادند(۲۵) و مزرعه‌ها و اقامت گاه‌های پر اکرام(۲۶) و نعمتى كه از آن برخوردار بودند.(۲۷) [بله] این چنین [بود] و آنها را به مردمى دیگر میراث بخشیدیم.(۲۸) و آسمان و زمین بر آنان زارى نكردند و مهلت نیافتند.(۲۹)

 

این تحلیل خداست. این‌طور که ما می‌فهمیم خدا هم که اهل تعجب نیست، ولی می‌گوید «وه که چه باغ‌ها و چشمه‌سارانی از خود بر جای نهادند». این تعبیر می‌رساند که فرعون و دستگاهش نه مشکل سازماندهی داشتند، نه مشکل و نه مشکل تکنولوژیک. تکنولوژی که حتماً تکنولوژی دوران ما نیست؛ آن زمان که بشر اولیه می‌آید زمین را تسطیح می‌کند، آن‌هم تکنولوژی دوران خودش است. اهرام ثلاثه هم که این‌ها می‌سازند ‌های‌تکنولوژی[۱۴]  دوران خودش است.‌ های‌تکنولوژی فقط پروژه‌ی جنگ ستارگان دوران رونالد ریگان  که تا الآن ادامه پیدا کرده نیست؛ این برای این دوره است، شاید تکنولوژی اهرام ثلاثه در آن زمان به‌طور نسبی از ‌های‌تکنولوژی این زمان کیفی‌تر و دارای مدار جدی‌تری باشد. خدا این ‌را می‌خواهد توضیح دهد، [فرعون و پیرامونش] اهل ساخت و سازی بودند که از زیر قصرهای‌شان چشمه رد می‌شد، اهل بناگذاری بودند. پس مشکل تشکیلاتی، طراحی، تکنولوژی و بناگذاری نداشتند؛ ولی دو مشکل جدی داشتند مشکل دیدگاه و مشکل جایگاه. جهان‌بینی‌شان مشکل داشت، دستگاه فکری‌شان مشکل داشت و جایگاه‌شان ـ جایگاهی که برای خود قائل بودند و جایگاهی که برای هیچ کسی قائل نبودند. خدا در پایان، در جمع‌بندی‌اش می‌گوید اینها این مشکلات را نداشتنند، اهل بناگذاری تمدن فیزیکال بودند، اقامت‌گاه‌های پراکرام و هر چه در آن سطح می‌توانستند بنا بگذارند بنا گذاشتند و در نهایت خدا در این مرحله باز جمع‌بندی می‌کند: «و آسمان و زمین بر آنان زاری نکردند و مهلت نیافتند». یعنی نه رسوبی به‌جا گذاشتند، نه عواطفی برانگیختند، نه هواداران پسینی داشتند. این خیلی مهم است. جریانات صاحب حقیقت در تاریخ به رغم اینکه سرکوب شدند، هواداران عاطفی دارند؛ ولی اینها دیگر اصلاً هواداران پسینی نداشتند؛ یعنی بعد از فرعون کسی نیامده از فرعون و مشی و روش‌ وجهان‌بینی‌اش دفاع کند. جمع‌بندی خدا را در آیات ۳۰ تا ۳۳ دخان[۱۵] پی می‌گیریم:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: محو و جانشینی: آیات ۳۰ تا ۳۳ دخان:
  • و به حقیقت فرزندان اسرائیل را از عذاب خفّت‌بار رهانیدیم (۳۰) از [کف] فرعون كه برتری‌طلب عالی‌جاه افراط‌كار بود.(۳۱) [مسرفین: اسراف بر خود و حد خود] و قطعاً آنان را دانسته بر مردم جهان ترجیح دادیم.(۳۲) [و لقد اخترناهم : و انا اخترتک] و از نشانه‏ها آنچه را كه در آن آزمون و ابتلایی روشن بود، بدیشان دادیم.(۳۳)

 

اینکه خدا اندیشمند است، چشم‌انداز دارد و اهل طراحی است، در توضیح خودش هم نمایان است. در آیه‌ی ۳۲ سوره‌ی دخان واژه‌ی قشنگی به‌کار می‌برد: «و قطعاً آنان را دانسته بر مردم جهان ترجیح دادیم»؛ «وَ لَقَدِ اخْترْنَاهُمْ». در جلسات قبل «وَ أَنَا اخْتَرْتُك‏» رابرای موسی به ‌کار برده ‌بود: «من تو را اختیار کردم». خدا فقط فرد را اختیار نمی‌کند، قوم موسی را هم اختیار کرد: «وَ لَقَدِ اخْترْنَاهُمْ». از اختیار [کردن] قوم موسی و از اختیار خود موسی یک تحول تاریخی رخ داد، اختیار و مرجّح دانستن قوم و سانتر[۱۶]شان که موسی بود، این تحول را رقم زد. اینها ـ خصوصاً خود موسی که پیش‌برنده‌ی مشترک با خدا بود در کنار هارون برادرش که کمک‌کارش بود ـ آرام‌آرام سیر ارتقاء را در حد توان خود طی کردند، قوم هم تا حدودی این سیر را طی کرد. این استراتژی الاکلنگ تاریخ بود؛ مهندسی خدا در بالانس الاکلنگ برای ما هویداست. از این طرف ارتقاء توده‌ها و قوم بنی‌اسرائیل و محور فکری و ایدئولوژیک و تشکیلاتی‌شان که موسی است [و از طرف دیگر محو فرعون و پیرامون فرعون رخ می‌دهد]. ارتقاء حد ندارد؛ [موسی و قوم وی] بالای بالا آمدند؛ تنزل هم حد ندارد. یکی می‌تواند مرتجعانه با مخ چنان زمین بخورد که مغز و سرش نیزه‌ای شود که دائم او را مثل زوبین [نیزه‌ی کوچک دوسر] به لایه‌های فسیلی‌تر زمین ببرد. فرعون این ‌کار را کرد و استراتژی خدا این‌طور رقم خورد. خدا هم تردستی نکرد؛ هر دو طرف الاکلنگ خودشان انتخاب کردند. ما هم در دوران کودکی که الاکلنگ بازی می‌کردیم یک فرد برای نشستن در طرف مقابل انتخاب می‌کردیم تا موازنه برقرار شود؛ اگر خودمان روی الاکلنگ باشیم، تابی نمی‌خوریم، دائم باید پای‌مان را روی زمین بکوبیم تا خودمان را به شکل مصنوعی بالا ببریم! ولی طرف دیگری باشد تا یک دیالکتیک و توازنی برقرار می‌شود؛ یک دور ما پایین می‌رویم و یک دور او بالا می‌آید و بالعکس. این اتفاق در طراحی استراتژیک خدا رخ داد: حذف ارتفاع و ارتقاء اجتماعی قوم بنی‌اسرائیل. سطح سوم آیات در همین [مرحله‌ای که] خدا توضیح می‌دهد، آیات ۵ قصص[۱۷]، ۳۰ دخان[۱۸] و ۸۰ طه[۱۹] هستند:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: محو و جانشینی:
  • آیات ۵ قصص، ۳۰ دخان و ۸۰ طه:
  • ۵ قصص: «و اراده کردیم بر كسانى كه در آن سرزمين فرو دست شده بودند منّت نهيم و آنان را جلوداران گردانيم، و وارث زمين‏‌شان كنيم» .
  • ۳۰ دخان: «و به حقیقت، فرزندان اسرائيل را از عذاب خفّت‌بار و خوارکننده رهانيديم».
  • ۸۰ طه: «اى فرزندان اسرائيل، به وافع، [ما] شما را از [دست‏] دشمن‌تان رهانيديم...».

 

در آیه‌ی ۵ قصص آمده است: «نجْعَلَهُمْ أَئمَّةً وَ نجْعَلَهُمُ الْوَارِثِين». ائمه در لفظ عرب از «امامه» می‌آید و می‌گویند «عمّامه» که آخوندها بر سر می‌گذارند عمّامه نیست، امّامه است؛ یعنی آن‌چیزی است‌که جلو است؛ جلوی سر قرار دارد؛ دو ـ سه قدم از مردم جلوتر است. آن‌قدر جلو نمی‌رود که نه مردم او را بفهمند، نه او بتواند با مردم ارتباط برقرار کند. اینجا خدا می‌گوید ما قوم بنی‌اسرائیل را جلودار تاریخ دوران خودشان قرار دادیم و وارث‌شان کردیم ـ وارث همه‌ی تکنولوژی و ابنیه‌ها و نشانه‌های تاریخی و تکنولوژیکی که فرعون و پیرامونش باقی گذاشتند. آیات آخر ۱۳۷ اعراف[۲۰] و ۶ قصص[۲۱] هستند که [مربوط به زمانی‌اند که] کار تمام می‌شود:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک: محو و جانشینی: پرده‌ی غایی:
  • آیات ۱۳۷ اعراف و ۶ قصص
  • ۱۳۷ اعراف: و به آن گروهى كه پیوسته تضعیف مى‏شدند، [نواحی‏] باختر و خاورى سرزمین [فلسطین‏] را كه در آن بركت قرار داده بودیم، به میراث عطا كردیم. و به پاس آنكه صبر كردند، وعده کیفى پروردگارت به فرزندان اسرائیل تحقق یافت، و آنچه را كه فرعون و  قومش ساخته و افراشته بودند (یعْرِشُون‏) ویران كردیم. (۱۳۷)             
  • ۶ قصص: و در زمین قدرت‌شان دهیم و [از سویی‏] به فرعون و هامان و لشكریان‌شان آنچه را كه از جانب آنان بیمناك بودند، بنمایانیم. (۶)

 

در آیه‌ی ۱۳۷ اعراف آمده است: «وَ دَمَّرْنَا مَا كاَنَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مَا كَانُواْ يَعْرِشُون»؛ یعنی هر چه را که صنع‌شان بود و هر چه را که به عرش برده ‌بودند [نابود کردیم]. همه‌ی مظاهر آنان رو به عرش می‌رفت، اهرام ثلاثه عالی [بالارونده] بودند، خیلی نمی‌خواستند روی سطح بمانند. بعضی تیم‌های فوتبال را می‌بینیم که می‌خواهند از زمین استفاده کنند و می‌خواهند روی زمین توپ را حرکت دهند؛ این [تیم فرعون] یک تیمی است که اصلاً نمی‌خواست توپ را روی زمین حرکت دهد و از زمین واقعیت‌ها رد شود؛ می‌خواست از کنار دروازه‌ی خودش یک سانتر عالی بکند، توپ مستقیم برود در دروازه‌ی تاریخ! دروازه‌ی تاریخی که هم خدا و هم موسی و هارون و قوم و همه‌ی اینها را بازنده و مغلوب فرض کند؛ اینها می‌خواستند این‌چین بازی‌ای را یک بازی فکورانه و از روی زمین و با تاکتیک نبود [پیش ببرند].

 خدا هم این‌را توضیح می‌دهد که در دیدگاه خودشان فقط اهل تعالی بودند: «ما آنچه را که آنان صنع کردند و آنچه را که به عرش رسانده بودند با خودشان نابود کردیم». این خیلی مهم است. یک وقت یک «صنع»ی هست که نظیر آنچه خدا به نوح [گفت]؛ وقتی که نوح می‌خواهد فاز دوم پروژه‌اش را پیش ببرد «وَاصنَعُ الفُلک» می‌آورد، می‌گوید که کشتی را بساز. خدا به صنع بها می‌دهد، ولی به صنعی که پروسه‌ی تولید را طی کرده ‌باشد، اندیشه‌ای پشتش باشد، حقیقت جهان را درک کرده‌ باشد. صنعی که نه حقیقتی و نه اندیشه‌ای جز استراتژی قدرت محض [را بر نمی‌تابد، از جانب خدا بهایی ندارد]. [صنع قوم فرعون به گونه‌ای بود که] تا موقعی که در تابوت هم می‌خواستند [جنازه‌ای] بگذارند، می‌خواستند خودشان را مومیایی کنند که شاید یک روزی باز برخیزند؛ کاسه‌ قابلمه‌ی خودشان را هم بغل دست‌شان می‌گذاشتند؛ فکر می‌کردند مثلاً یک فرصتی پیدا می‌کنند، می‌توانند بلند شوند و از آن آب کاسه گلویی ‌تَر کنند! خدا هم می‌خواهد این‌ را توضیح بدهد.

در پایان هم آیه‌ی ۶ قصص است: «و در زمین قدرت‌شان دهیم و از طرفی به فرعون و هامان و لشکریانش (یعنی همه‌ی دست‌اندرکاران نه فقط فرعون) آنچه را که از جانب آنان بیمناک بودند بنمایانیم». یعنی بالنهایه، محور و سازماندهی و همه را، خدا با هم جاروی تاریخی کرد.

بحث اینجا تمام می‌شود، تا اینجای کار پانزده مرحله توضیح داده‌شد.  مرحله‌ی شانزدهم محو جریان عالی ـ که خودش تلقی داشت که عالی است ـ را شاهد بودیم؛ ارتفاع حذف شد. حذف ارتفاع هم در یک ترفند و در یک لحظه و به‌ صورت «کُن‌فَیکون»ی توسط خدا صورت نگرفت، بلکه در پروسه، با طراحی، با استراتژی و با مشارکت موسی و طیف موسی و قوم موسی با آن اتفاق اولیه که می‌باید صورت می‌گرفت، صورت گرفت.

***

یکی دو تعریض شد که خط خدا، خط حذف نیست؛ کاملاً درست است. جان‌مایه‌ی این پروژه ـ پروژه‌ی حذف ارتفاع و ارتقاء اجتماعاً لازم توده‌ها ـ رشد بود. موسی رشد کرد، هارون رشد کرد، قوم تا آنجایی که کشش داشتند رشد کردند، فرعون هم یکی دو قدم به ‌سمت رشد و درک و دریافت جدید برداشت ـ وقتی که از تبیین سوال کرد، از هستی سوال کرد، از سیر تاریخ و سرنوشت و سرگذشت و قرون گذشتگان سوال کرد ـ نشان‌دهنده‌ی آن‌است که او هم استعداد رشد داشت و خدا هم او را از این استعداد محروم نکرد، حتی وقتی فرعون تاکتیک زد و گفت «ما به‌راه آمده‌ایم»، خدا به رغم علمی که دارد، ولی باز هم به او فرصت داد. پس از ابتدا، پروژه، پروژه‌ی حذف حذف ارتفاع نبود. اگر خودشان ارتفاع‌شان را پس می‌گرفتند، اینها هم می‌توانستند بپیوندند.

می‌توانیم یک تلنگری به بحث تضاد و توحید که اینجا [توسط دوستان مشارکت‌کننده] مطرح شد، بزنیم. بعداً در جلسات آینده ان‌شاءالله مساله را باز کنیم. بله؛ هستی منزلگاه و حیات بازی موحدان است ـ حال هر آیین و مذهبی می‌خواهند داشته باشند. کسانی که جان جهان را درک کردند، موحدان جهان هستند. تفاوت ویژه‌ای هم بین آحاد موحدان جهان نیست؛ به حقیقت تن‌دادگان، به حقیقت تسلیم‌شدگان؛ در جهان هم، جهانی که خدا آفریده، رگه‌ی تضادی نمی‌توانیم در بیاوریم که با جان جهان و با کنه هستی در تضاد باشد؛ از این منظر تضادی نیست؛ ولی  پروژه‌ی رشد، روند رشدی که می‌خواهد به‌راه بیافتد، موانع آن جریان رشد، تضاد ذاتی آن مرحله و پروسه است. اینجا تضاد مفهوم پیدا می‌کند، اینجا میدان باز است. خدا داوطلبانه از شیطان خواست؛ شیطان هم که خدا را نفی نمی‌کند. نوع کسانی هم که در همه جای این جغرافیایی که ما می‌شناسیم و در همه‌ی ادوار جلوی روندهای متعالی ایستادند، کادرهای تشکیلاتی آن جریان تاریخ و هستی هستند. بله؛ هستی، توحید محض است؛ اجزایش با هم وحدت دارد؛ رگه‌ی تضادی نمی‌بینیم. ولی بالاخره شیطان هم عنصر ضد تحول، عنصر اغوا، عنصر ضدتبلیغ و عنصر پروپاگاندا و شانتاژ است. عنصر ضد تحول در جهان وجود دارد! تشکیلات‌ها و افراد و طیف‌ها و مدارهای ضد تحول هم در جهان وجود دارند. آن جریان متضاد رشد می‌باید به نفع پیش‌برد جریان رشد حذف شود.

این یک پرانتزی بود که می‌باید باز شود، وگرنه اگر ما بخواهیم فقط با ابزار صرف توحید جهان را تحلیل کنیم، یک تحلیل رمانتیک می‌شود! یعنی اصلاً دیگر تضادی وجود ندارد، جدال دیدگاه‌ها، تقابل دو دیدگاه و دو جهان‌بینی وجود ندارد، یاران خدا دیگر مفهومی ندارد، یاران مقابل یاران خدایی مفهوم ندارد. یک تحلیل رمانتیک می‌شود که از آن هیچ اصطکاکی بیرون نمی‌آید. بله؛ به استقبال اصطکاک نباید رفت کما اینکه موسی تا انتها هم به استقبال نرفت، ولی آن طرف اهل اصطکاک است؛ فقط درگیری، تسویه، خون و حذف می‌خواهد. عنصری که ایدئولوژی‌اش، ایدئولوژی حذف است، طبیعتاً باید حذف شود.

خدا [جریان فرعون را] هم در نقطه حذف نکرد [بلکه در سیر و روند حذف شدند]؛ با همه‌ی فرصت‌ها [زمینه‌ی رشد برای آنها فراهم کرد]. خدا آخر کار هم باز توضیح می‌دهد نه کمبود تشکیلاتی داشتند، نه کمبود طراحی، نه کمبود تکنولوژی! سرآمد تکنولوژی دوران و شاید دوران‌های بعد از خودشان هم بودند. هنوز هم کسی می‌رود اهرام ثلاثه را می‌بیند یک «وَه» می‌گوید. خدا آن توان تکنولوژیک‌ و طراحی و سازماندهی‌شان را انکار نمی‌کند، ولی بالاخره عنصر تحول نبودند و می‌باید حذف شوند. این مرز تحلیل رمانتیک از جهان و هستی با تحلیل واقع‌گرایانه است. حال تحلیل واقع‌گرایانه، تحلیل خود خداست که بر روی عناصر متضاد دست می‌گذارد؛ فرعون عنصر متضاد رشد است، رشدی برای قومش در بر نداشت، پس باید برود. دیگر اینجا جای تعارف نیست. به اندازه‌ی کافی خدا به او «بفرما» زد؛ دیگر جایی برای «بفرما» زدن وجود ندارد. سنت‌های خدا، و تاریخ و موسی ـ هر کس در مدار خودش ـ همه دست به دست هم دادند که این اتفاق صورت بگیرد؛ حذف ارتفاع عالی‌جاه و مُسرف، و نهایتاً ارتقاء کسانی که متقاضی بودند. بیشترین میزان ارتقاء را خود موسی داشت. ما خیلی دقیق پیرامون موسی را نمی‌شناسیم؛ اما طبیعتاً پیرامونش هم مثل همه‌ی ما [متقاضی بوده‌اند]. ـ قواعد دوران‌ها با دوران‌ها خیلی فرق ندارند. الآن هم ما به هر میزانی که بخواهیم، می‌توانیم متقاضی باشیم، او هم به نسبت تقاضای ما با ما برخورد فعال خواهد کرد. به مجموع کسانی‌که حول موسی آن اتفاق تاریخی را رقم زدند و اهل بالا ‌پریدن بودند و بارفیکس تاریخ را تا جایی بالا بردند و بالا بردند و خود پرنده شدند و به مدارهای جدید راه پیدا کردند، خدا راه را باز گذاشت؛ آنها هم از این قاعده‌ی ره‌گشایی و راه‌بازکنی خدا استفاده کردند و به مدارهای بالاتر راه پیدا کردند.

 


 

آورده‌های مشارکت‌کنندگان

 

هدی صابر: دوستانی که گروه تشکیل داده‌اند، وعده دادند که از هفته‌ی آینده بحث بیاورند. ترجیحاً بحث‌ها هر چه جمعی‌تر باشد بهتر است، این جلسه کماکان پذیرای دوستان منفرد خواهیم بود تا ان‌شاءالله بحث جمعی آماده بشود، جمع‌ها همه بیایند و در ارائه هم مشارکت داشته ‌باشند و هرکس هم فرصت طرح بحث پیدا بکند و بتواند در مقابل جمع صحبت بکند. الآن جلسه را به دوستانی که قبلاً خرده‌بحث‌هایی داشتند، اختصاص می‌دهیم.

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: بحث‌های باب بگشا از جلسه‌ی یک تا الآن، بیشتر طرح مبحث بوده؛ چه خود مباحث باب بگشا و چه مباحثی که بچه‌ها عرضه‌کردند. ممکن است مثلاً خود من یک بحثی را مطرح ‌کنم، ولی نسبت به بحث من ده نفر از حاضران مخالف باشند. آن‌ها باید به هرحال بیایند و نظرشان را بگویند و باید یک بحث را پروراند تا از بحث‌ها نتیجه بگیریم. [وقتی این حالت گفتگویی وجود داشته باشد] یک نظراتی مطرح می‌شود و ما نتیجه می‌گیریم که کارمان اشتباه بوده است.  

 

هدی صابر: بله؛ چشم. از قبل هم چند نفر از دوستان پیشنهاد داشتند که بحث‌ها، پرسش و پاسخ داشته ‌باشند. می‌توانیم [در این مورد] فکر کنیم؛ این جمع‌هایی که می‌آیند بحث‌شان را عرضه می‌کنند، زمانی ده دقیقه‌ای بعد از بحث، امکان تبادل نظری پیدا شود.

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: به‌نام‌خدا. من بحث مستقل نداشتم، چون دو ـ سه بار یک بحثی آوردم[۲۲] که تقریباً مثل هم بود و بعد آقای صابر هم در این جلسات اخیر، به آن پرداختند. بیشتر دو سوال است؛ گفتم اگر امکان داشته باشد آنها را مطرح کنم چون حداقل ذهن خودم روی آنها خیلی فعال بود و ذهن آقای صابر حتماً یک انسجامی دارد. و اگر ایشان موافقت کنند یک گفتگوی چند دقیقه‌ای برقرار شود. من یکی از سوال‌های عمده و مهمی که چند جلسه‌ی قبل پرسیدم و به نظر خودم می‌توان یک پاسخ حداقلی به آن داد را دوباره مطرح می‌کنم. در فاز استراتژی‌ای که درباره‌ی موسی مطرح شد، عنوان گردید که موسی به مبانی یعنی توحید و... تجهیز شد؛ همان آیه‌ی معروفی که تصریح می‌کند «إنّنی معکم أسمع و أری». بعد پل زده شد که موسی نترسید، جلو رفت، مقاومت کرد. من آنجا این را مطرح کردم که حداقل نسل ما یا خیلی از نسل‌هایی که بر مدار [آرمان‌خواهی گذشته] نمی‌مانند، هم به خدا اعتقاد دارند. یعنی ما همه‌ی صفت‌هایی که در مورد خدا می‌گوییم و اینکه خدا می‌شنود و می‌بیند را قبول داریم؛ اما از طرف دیگر می‌ترسیم. این در بحث آقای صابر گفته نشد که اگر خدا «معکما»ست، چه اتفاقی می‌افتد، با چه سازوکاری و  با چه انسجامی [ما باز هم می‌ترسیم]. این در بحث غایب است که چگونه خدایی که می‌شنود و می‌بیند، موجب می‌شود که موسی بر ترسش غلبه کند؟ این سوال برای من خیلی مساله شد. فکر کنم مرحله‌ی ششم استراتژی بود که آقای صابر گفتند تجهیز به مبانی (توحید) و مرحله‌ی هفتم جلوروندگی بود؛ یعنی موسی بالاخره توانست با این مبانی کنار بیاید و بر ترسش غلبه کند. فقط ترس نیست؛ خیلی از مسائلی که ما در زندگی‌مان داریم حتی ماندن بر اصول [هم با همین سوال مواجه‌اند]. یعنی ما می‌گوییم رابطه‌ی بین توحید و اینکه ما روی اصول اخلاقی ـ منشی بمانیم چیست؟ من همیشه این سوال را دارم.

 

هدی صابر: خودت می‌توانی توضیح بدهی؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: من آن جلسه مطرح کردم. به نظر خودم مبارزه ـ منظورم صرفاً مبارزه‌ی سیاسی نیست؛ هر مبارزه‌ای یعنی هر حرکتی برای ارتقاء خود و پیرامون ـ اگر به صورت الّاکلنگ، فوتبال، شطرنج، به صورت رقابت در نظر گرفته شود، یعنی اینکه دو طرف، دو طرف هستند، مسابقه هست، طبیعتاً این اتفاق می‌افتد که ما همیشه باید بترسیم. یعنی یا عذاب می‌کشیم یا عذاب می‌دهیم. علتش هم این ‌است که به دو طرف درگیری و مسابقه یک ماهیت داده‌ایم. یعنی بالاخره کُنه مطلب این‌است. آقای صابر هم آخر جلسه مطرح کردند جهان توحیدی است؛ ولی ایشان گفتند تضاد هم بالاخره در جهان یک ذاتی پیدا می‌کند؛ یعنی ما یک رقابتی داریم، وقتی رقابت باشد اولین عامل رقابت، قدرت تیمی‌است؛ قدرت تیمی، ابزارهایی که در دست داریم، امکانات، داور. مثلاً در این هشت سال اصلاحات، می‌خواستند نقد کنند می‌گفتند داور مسابقات چرا داوری نمی‌کند؟ من این جمله را خیلی از اصلاح‌طلبان شنیدم که کاش رهبر معظم داوری کند. من می‌گویم این دیدگاه در ما خیلی تسری پیدا کرد؛ بعد کم‌کم به این نتیجه رسیدیم که رقابت است، شطرنج است، مسابقه است، فوتبال است! خوب وقتی مسابقه بشود، طبیعتاً طرف مقابل برنده است. شوخی که نیست همه‌ی ارگان‌های نظامی، اطلاعاتی، تبلیغاتی، همه چیز را در اختیار دارد. طبیعی است یا من به عنوان یک دانشجو باید بروم یا به احزاب یا به آمریکا و به یک آدم گنده‌تر و گردن‌کلفت‌تر پناه ببرم! یعنی ما از استقلال و خوداتکایی خودمان رفتیم سراغ نیروهایی که حس کردیم می‌توانند در این رقابت با ما همراهی کنند. به‌نظر من اگر در جهان ما تضاد خیر و شر داریم، در حرکات مبارزاتی و در سیر خودمان حداقل در تجربه‌ی خیلی خیلی کوچک دانشجویی می‌توانم این را بگویم که مطمئناً بازنده هستیم. بازنده هم به همین معنا، یعنی حتی به لحاظ هویتی هم می‌بازیم حالا بدیهی است بازنده‌ی نتیجه هم می‌شویم.

اگر از این فاز رقابت بیرون بیاییم، و این طور نگاه کنیم که «ما مکلف به انجام وظیفه هستیم» ـ همان جمله‌ای که نمی‌دانم چه کسی گفته ولی من این جمله را زیاد شنیدم و برای من خیلی جالب ‌است؛ اگر ما مسیر مبارزه را اول از اینجا شروع کنیم که ما مکلف به رعایت اصول هستیم، خیلی بهتر می‌شود آرام‌آرام مبارزه و ماندن خودمان را روی اصول تبیین و سپس یک افقی به ‌عنوان استراتژی ترسیم کنیم که قرار است مثلاً چیزی را تحقق ببخشد. [اگر این گونه نگاه کنیم که] هر دو جریان ـ یکی پیش‌برنده است و یکی جریان مقابل ـ یک سری امکانات دارند [و با هم مسابقه می‌دهند]، خیلی بعید می‌دانم اولاً چیزی محقق بشود، ثانیاً اگر هم محقق بشود، به نتیجه‌ی خوبی بینجامد؛ آن سی سال [مقادمت و تلاش برای مبارزه در راستای نگاه فوق] به عذاب می‌گذرد؛ یعنی آن سی سالی که فقط به دنبال بدبختی و رنج و عذاب کشیدن هستم و همیشه حس کنم از زندگی‌ و شرایط ایده‌آل گذشت کردم. آن چیزی هم که تبلیغ می‌شد این بود که مثلاً به ما می‌گفتند اگر شمای دانشجو می‌خواهید سیاسی شوید، بد نیست؛ حالا کمی هم از زندگی‌تان بزنید؛ یعنی دقیقاً فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی در آن هشت سال اصلاحات مقابل زندگی قرار می‌گرفت.

آدم در خاطرات بعضی از این مبارزین می‌خواند [که دوران مبارزه را دوران تحمل رنج تلقی نمی‌کردند]. مثلاً آقای میثمی در خاطرات‌شان یک جمله‌ای دارند می‌گویند در خانه‌های تیمی آن زمان ما دنبال هیچ چیز نبودیم؛ به معنی اینکه خانه‌های تیمی بهشت ما بود. یعنی آن روابط برادرانه و خواهرانه که بین ما حاکم بود، انسانیتی که به حد اعلایی که می‌توانستیم متصور شویم بین ما حاکم بود. حال شاید این خیلی با ادبیات رمانتیک ایرانی باشد؛ ولی نکات مشابهی درباره‌ی مبارزین آرژانتینی می‌گویند. می‌گویند آنها اصلاً کاری نداشتند که با ژنرال‌ها درگیر شوند، در شهر اقدام می‌کردند به تئاتر برگزار کردن، درمانگاه راه انداختن. طبیعی بود که ژنرال‌ها به آنها حمله می‌کردند و آنها هم درگیر می‌شدند، وقتی نمی‌گذاشتند اینها برای مردم تئاتر بگذارند، برای بچه‌ها سفر کوهستانی بگذارند یا درمانگاه درست کنند، به مردم بی‌سواد و تحت ستم آموزش‌های اساسی رایگان بدهند، وقتی ژنرال‌ها می‌آمدند حمله می‌کردند، آنها طبیعتاً دفاع می‌کردند. ولی آنها در پنج ـ شش سال مبارزه‌شان لذت می‌بردند! لذت به معنی اینکه زندگی می‌کردند، «تحقق» یک چیزی بود که قرار نبود حتماً در آینده به دست بیاید. من می‌گویم همه‌ی این نگاه‌ها اگر به هم ربط داشته باشد، آن وقت من از توحید، رابطه‌ی توحید و ترسیدن این را می‌فهمم به موسی گفته شد که اصلاً این گونه به قصه نگاه نکن که در مسابقه‌ای که صد تا ساحر هستند و تو قرار است سِحر یا یک چیز بزرگ‌تری بیاوری که آنها را ببلعد. آقای دکتر سرجمعی تحقیقاتی کرده‌اند و می‌گویند موسی اژدها نیاورد، دست [به مارها] زد و گفت ببین چقدر راحت است؛ یعنی اینها [فرعونیان و ساحران پیرامونش] در این چند صد سال یک سحر و افسون ساحری در مردم، در عصر مصر درست کرده‌ بودند که موسی می آید به راحتی می‌گوید این سحر و افسونگری است؛ آقای سرجمعی هم کار قرآن کرده بودند. حال حتی اگر این ‌را هم نپذیریم، به نظرم رابطه‌ی توحیدی یعنی همین! یعنی به اینجا می‌رسد که تو در رقابت با فرعون نیستی.

رقابت نکردن در دیدگاه ربطی به عدم درگیری ندارد. یک نقد آقای صابر کردند و گفتند دیدگاه رمانتیک می‌شود. من به ‌نظرم اتفاقاً درگیری خود به خود به‌ وجود می‌آید و اتفاقاً درگیری خیلی راحت‌تر می‌شو؛د چون به نتیجه‌اش فکر نمی‌کنم، طبیعتاً راحت‌تر هم درگیر می‌شوم؛ چون روی حقوق ذاتی خودم، خانواده‌ام، پیرامونم، مملکتم، و به طور کلی بشریت پا گذاشته شده است. در این حالت آدم خیلی منطقی‌تر درگیر می‌شود تا من بیایم و بنشینم درگیری را تبیین کنم. من رابطه‌ی توحید با نترسیدن را این گونه می‌فهمم. یعنی وقتی [خدا به موسی] گفت «نترس»، به این معنا بود که اصلاً با دیدگاه توحیدی وارد شو، طرف با همه‌ی این بساطش هیچ چیز نیست؛ قرار نیست تو یک چیز بیشتر رو کنی، به همین خاطر هم من حس می‌کنم «إنّنی معکما» جمع جبری خدا با موسی نیست. یعنی خدا به‌ اضافه‌ی موسی نشد تا زورش به فرعون بچربد؛ نه؛ توحید وسط آمد و مبنا در دیدگاه موسی عوض شد. ببخشید من لفظ‌ها را دانشجویی به کار می‌برم و انسجام فلسفی و... ندارم؛ [خلاصه می‌گویم] از منطق تضاد بیرون آمد و رفت در منطق توحید؛ به‌همین خاطر حتی معطوف به نتیجه هم کار نکرد، رفت آنجا یک بساطی پهن بود، دید؛ ولی رقابتی نبود. من این گونه حس می‌کنم، شاید هم اشتباه باشد.

 

هدی صابر: کسی نکته‌ی تکمیلی ندارد؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: بالاخره آن کار را برای نتیجه انجام می‌دهیم. بدون اینکه یک دورنمایی داشته باشیم، اصلاً استراتژی معنا پیدا نمی‌کند. درست است شاید من بگویم که در هر مرحله من به اصول پایبندم، ولی یک نگاه هم باید به نتیجه داشته باشیم. نگاه برای سنجش که من چقدر درست رفتم. این نکته‌ی اول؛ دوم اینکه من فکر می‌کنم این نیست که طرف خودش به سمت درگیری برود. یعنی در سیری که گفته شد ما فهمیدیم که موسی هم خودش کار خودش را می‌کرد آمد و رفت گفت قوم بنی‌اسرائیل را به من بده. یعنی چیز خاصی از فرعون نخواست؛ گفت قوم بنی‌اسرائیل را بده من ببرم. حتی بعداً ایستاد و با او بحث کرد یعنی در این سیر در اینکه موسی واقعاً توحید را آورد، بالاخره به نتیجه فکر می‌کرد و نتیجه این بود که این قوم در بیاید؛ ولی در هر لحظه هم بر اصولش پایبند بود. اینکه بگوییم نتیجه مهم نیست یا این جمله‌ای که «ما فقط وظیفه‌مان را انجام دهیم» [تلقی درستی نیست]. اتفاقاً از دل اینکه به نتیجه توجه نداشته ‌باشیم، یک استبداد خیلی عظیمی در می‌آید که سی سال گذشته هم با استفاده از همین جمله استبداد را به وجود آوردند؛ یعنی [دائم گفتند] ما فقط مکلف به وظیفه هستیم!

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: وظیفه که شکنجه کردن و حذف نیست! یک سری وظایف اصولی داریم. [اینکه برخی این جمله را گفته‌اند، اما راه استبداد را رفته‌اند] برداشت مغلطه‌آمیز از جمله است.

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: بالاخره اگر معطوف به نتیجه نباشد و نتیجه‌ مشخص نباشد و معلوم نباشد که چه می‌خواهد بسازد، استراتژی معنا پیدا نمی‌کند.

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: من قبول دارم و گفتم حرفم انسجام فلسفی ندارد و خیلی ابتدایی ‌است؛ ولی به سوالم خیلی فکر کردم و مایلم از این منظر وارد شویم: رابطه‌ی تجهیز مبانی با ترس چیست؟ من به این جواب رسیدم، این دیدگاه وجود داشت و حس کردم که این جواب را می‌توان داد. این سوال برایم واقعاً سوال است: در بحث تجهیز به مبانی، این مبانی واقعاً چه بوده که موسی درک کرده است؟ به نظرم اگر بگوییم موسی خدا را فهمید، اتفاقاً این خیلی بی‌قاعده می‌شود؛ یعنی من نمی‌توانم بفهمم؛ من هم خدا را قبول دارم، می‌دانم که می‌شنود، می‌بیند، هر روز، این قدر هم در جمهوری‌اسلامی آیه به در و دیوار زدند که اگر همه‌ی ما هم نمی‌خواستیم خداپرست شویم، خداپرست شدیم؛ ولی می‌ترسیم! منظور از این «می‌ترسیم» هم این است که نه فقط از حاکمیت می‌ترسیم بلکه از اینکه بر رفتارهای زشت‌مان غلبه کنیم، [هم هراس داریم]. منظورم از ترس چیزی نظیر ترس از مقاومت برای شکنجه و... نیست؛ کلاً عدم پیشرفت است. این رابطه‌اش را من سوال داشتم شاید جوابم هم اشتباه باشد.

 

مشارکت‌کننده‌ی چهارم:  ایشان گفتند که بحث‌شان انسجام نداشته و سعی کردند از فکر خودشان بیایند و بحث را مطرح کنند. ولی سوال من این ‌است که منظور ایشان از اصول چیست؟ ما یک مشکلی داریم و آن هم این‌ است که وقتی ما قرآن را می‌خوانیم و بررسی می‌کنیم، نمی‌فهمیم که هدف‌مان از خواندن قرآن چیست؟ اصولا ما می‌خواهیم بدون واسطه به خدا وصل شویم و می‌خواهیم با خدای خودمان ارتباط برقرار کنیم. من فکر می‌کنم یکی از دلایلی که ما الآن از خدا جدا افتادیم، به خاطر حصارها و اصول‌هاست. یعنی دائماً برای ما خط قرمز گذاشته شده؛ در صورتی که خدا دائم اشاره می‌کند که «بیا به‌سمت من، این خط قرمزها را رها کن، آن بندها و حصارها را رهاکن، بیا به‌سمت من و از این دانش‌ها و علم و آنچه که در دنیا من برای تو گذاشتم از نعمت گرفته، از درک هستی گرفته از هرچیزی که فکر کنی من برای تو گذاشتم، از اینها استفاده کن». آیا اصول دست و پای ما را نمی‌بندد الآن در دنیا یک بحثی که هست این است که می‌گویند مشکل الآن ما، اصول است. اینکه ما بیاییم یک چیزی را به عنوان اصل [بنا] بگذاریم بعد بگوییم که ما فقط طبق همین خط مشی حرکت می‌کنیم! چون اصول در بعضی جاهای تاریخ باعث شده حتی خلاقیت‌ها از بین برود و جلوی خلاقیت‌ها را گرفته است. منظور ایشان [مشارکت‌کننده‌ی دوم] از اصول چیست؟ شاید ایشان از اصول یک منظور خاصی دارند.

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: یکی از دوستان در بحث جلسه‌ی قبل اشاره کرد اصلاً «اصول» مرادف فراانسانی یا فرازمانی و فرامکانی بودن نیست ـ نمی‌گویم وجود دارد یا ندارد ـ اما در بحث من اتفاقاً اصلی‌ترین اصل، همین خلاقیت است. خلاقیت، اصلی‌ترین اصل مبارزه و زندگی است؛ یعنی اصول به معنای آنچه مدنظر اصول‌گراهاست و این بحث‌هایی که مطرح می‌شود، نیست. وقتی می‌گوییم اصول، اولین نقدی که به آن وارد می‌شود این‌است که شاید به همه چیز نشود صریحاً گفت که فطرت حکم می‌دهد؛ ولی خواه‌ناخواه ما در هر لحظه واقعاً خیلی سخت نیست بدانیم انتخاب درست چیست؟ ماندن روی انتخاب درست و پذیرفتن تبعاتش را به معنای یک چیز تحمیل‌شده به آن نبینیم؛ همه‌‌ی اینها مجموعاً به معنای اصول است. یعنی اینکه مثلاً شیرینی مبارزه در رنجش است، اینکه من به کمک زلزله‌زدگان بروم و خاکش را ببینم، عارضه‌اش نیست، بدی‌اش نیست، [بلکه عین شرینی مبارزه است و این نوع نگاه] مجموعاً یعنی اصول. حضرت علی یک جمله‌ای دارند؛ می‌گویند: «من شنیدم که خلخالی از پای یک زن یهودی به ناحق درآوردند؛ اگر مسلمانی بداند و بمیرد، [بر او شایسته است]». حضرت می‌خواهد بگوید قضیه خیلی جدی است نه اینکه منظورش واقعاً مردن باشد؛ مفهومش این است یعنی تو به تک‌تک اتفاقاتی که پیرامونت از خودت تا خانواده‌ات تا جامعه‌ات رخ می‌دهد، این‌قدر پایبندی داری که [حاضری برای این پایبندی جان خود را بدهی]. اصول یعنی این همین؛ به قول آقای صابر جدی‌بودن جهان، جدی بودن خودت، به تک‌تک لحظه‌ها به عنوان یک انتخاب نگاه کردن و از آنها سرسری نگذشتن؛ این‌ها می‌شود اصول.

 

هدی صابر: اولاً اینکه خودت پیگیر بحث بودی این خیلی خوب است؛ بالاخره باید [بحثت را] به یک جایی برسانی. این چیزی که شما می‌گویی «لذت از حیات» همین ‌است، [محل اشکال است]. بحث شما اشکالی که دارد این است که صرفاً مبارزه سیاسی طرح می‌شود. همه‌ی جبهه‌ها که جبهه‌ی سیاسی و ایدئولوژیک نیست؛ از دیرباز تا الآن در جامعه‌ی ما یک جنگ تجارت تولید وجود دارد؛ هنوز صنعت‌گرانی هستند که به‌رغم اینکه نظام اداری تشکیلاتی موجود، نظام بانکی موجود، نظام اقتصادی موجود تشویق‌شان می‌کند، برای‌شان کف می‌زند، فرش قرمز پهن می‌کند، حلقه‌ی گل گردن‌شان می‌اندازد که به تجارت مبتذل سیصد سال پیش اروپا بپیوندند، ولی بالاخره نمی‌پیوندند! سر کارگاه خودش ایستاده [و تولید می‌کند]. شما به روزنامه‌های اقتصادی فعلی ـ سرمایه، دنیای اقتصاد یا حتی صفحه‌ی اقتصادی اعتماد ملی، صفحه اقتصادی آفتاب ـ نگاه‌کنید؛ هر روز این چهار روزنامه را ورق بزنید، می‌بینید که جنگ تجارت و تولید است! یعنی یک طیف حداقلی با پرنسیپ‌های تولیدی دارند می‌جنگند با وزارت بازرگانی؛ قطعه‌سازها دارند می‌جنگند با واردکنندگان خودرو. در این شش سال گذشته از همین صفحه‌ها در می‌آوریم حدود ۲۸ ـ ۲۷ صنف تقریباً فعال تولیدی ایران در اثر واردات چینی‌ها از بین رفتند! یعنی این جنگ تجارت با تولید در جامعه‌ی ما یک جنگ واقعی‌است. یا جنگ به اصطلاح استادهای کپی‌کار که مقاله ـ به قول نسل جدید ـ «کپ» می‌زنند، با آن طیفی که هنوز پژوهشگر هستند. یا فرض کنید در حوزه‌ی موسیقی، جنگ مطرب روحوضی‌های با مکتب صبا یا موسیقی اصیل ایرانی از دهه‌ی ۳۰ ـ ۲۰ یا جنگ فعالان ترک اعتیاد ئااا.ا. [۲۳] با غول اعتیاد.

شما مجموعه را ببینید؛ مبارزه را فقط نمی‌شود برد روی مبارزه‌ی سیاسی با این حاکمیت و آن رژیم. آن [مبارزه‌ی سیاسی] وجهی از کار است، ولی وجوه دیگری هست که به نظر من الآن در جامعه‌ی ایران جدی‌تر است. این‌قدر که ما یک فعال ئااا.ا. را یک عنصر مبارزه می‌بینیم، مثلاً نیروهای سیاسی را نمی‌بینیم. نیروهای سیاسی الآن بدون اینکه خودشان بخواهند، به نوعی هوادار وضع موجود هستند. ولی شما الآن نیروهای پیش‌برنده‌ای را در جامعه‌ی ایران می‌بینید که آنها نیروهای جدی هستند. در همین چهار پنج فیلمی که در عید روی پرده‌ی سینما آمدند، جنگ ابتذال با اندیشه است. بالاخره یک فیلمی مثل «بیست» آمده موضوع آن هم پیوند با بحران اجتماعی‌است؛ یک رستوران‌داری که خیلی هم از موضع بالا با کارگرانش برخورد می‌کند، می‌خواهد کارگاه را تعطیل کند، به یک بازاری بفروشد، ولی [صاحب رستوران] وقتی به کُنه زندگی همین چهار پنج پرسنلی که رستورانش دارد، می‌رود منصرف می‌شود و به این می‌رسد که بالاخره ما هم این روند با فراز و نشیب خودمان را ادامه بدهیم؛ پنج ـ شش نفر دارند از این رستوران نان می‌خورند. در مقابل، یا یک فیلمی هست که می‌آید با یک لمپنیسمی، پنج میلیارد تومان فروش می‌کند! شما این ابعاد دفاع و تهاجم را گسترده‌تر کنید و صرفاً در حوزه‌ی سیاسی نبرید.

دیشب شبکه‌ی جام‌جم یک برنامه‌ی سه ربعه پخش می‌کرد مجری‌اش آقای به‌منش بود؛ به‌منش خودش سکته کرده، یک مقدار صورتش کج شده ولی هنوز حافظه‌اش را دارد. آقای به‌منش متولد سال ۱۳۰۲ است و الآن ۸۶ سال سن دارد؛ برنامه را با این جمله شروع کرد: «می‌دانید اولین مدال‌آور طلای المپیک ایران کی بود؟». بعد رفت در خانه‌‌ی آقای «امام‌علی حبیبی». امام‌علی حبیبی هم خیلی خوش‌نام نیست، چون مقابل تختی بود و بعدها نماینده‌ی مجلس شاه شد. ولی همین امام‌علی حبیبی هم که دیشب سیرش را توضیح می‌داد، سیر زندگی‌اش سیر مبارزه است. سیر تختی یک سیری بود، ولی امام‌علی حبیبی را هم نمی‌شود حذفش کرد. از امام‌علی حبیبی اول سوال کرد که چگونه کشتی‌گیر شدی؟ خیلی خوب توضیح داد؛ گفت اول اصلاً نمی‌دانستم کشتی چیست؟ بعد این جالب بود از حبیبی پرسید اولین فن کشتی را چه کسی به تو یاد داد؟ گفته «ننه بِیگُم»! یک ننه بیگم هشتادساله‌ای بوده در آمل که اول بار این فن سر زیر بغل را یاد امام‌علی حبیبی می‌دهد. امام‌علی حبیبی سیرش این بوده؛ بعد توضیح می‌داد که در المپیک ملبورن ۱۹۵۶ من خواستم یک وزن بالاتر بیایم ـ از وزن پنجم به وزن ششم بیایم ـ  بلور، سرمربی تیم ملی، آمد به من گفت در وزن ششم غول‌ها خوابیدند، بلغاری هست، روس هست، آلمانی هست؛ تو نیا در مدار غول‌ها. همین بحث‌های ما بود. گفت نیا درمدار غول‌ها و استخوان‌درشت‌ها و در همان وزن خودت بمان و روند تدریجی خود را ادامه بده. حبیبی گفت من به بلور گفتم من می‌خواهم بیایم وزن ششم! آن موقع هم کشتی مثل الآن نبود؛ در یک صبح تا ظهر سه کشتی باید می‌گرفتند. بعد توضیح می‌داد، می‌گفت من ذات‌الریه شده‌بودم و این‌قدر سردم بود که در تابستان روی خودم پتو کشیده ‌بودم. بعد می‌گفت آمدم کشتی‌گیر روس را در ۴۵ ثانیه شکست دادم. همان روسی که بلور می‌گفت در مدار آنها نیا. سیر خودش را توضیح می‌داد؛ سیرش یک سیر مبارزه بود.

امام‌علی حبیبی دوردست هست؛ بچه‌ها می‌توانند این مورد را بروند و ببینند در ایستگاه یخچال یک حمام هست به نام حمام کارون؛ یک کیف‌فروش هم کنارش است؛ یک معلول هم آنجاست ـ هم معلول جسمی، حرکتی است هم یک مقدار معلول ذهنی‌است ـ و اسمش محسن است. محسن را همه‌ی آن منطقه‌ی یخچال و دوراهی قلهک می‌شناسند. در آنجا تعمیرکار کیف است. اما [محسن] در دهه‌ی ۱۳۵۰ ورزشکار بوده است و گاهی اوقات به [ورزشگاه] داوودیه می‌آمد. در داوودیه، آقای رضا انتظاری ـ که قهرمان ۴۰۰متر و ۸۰۰متر آسیا بود و مرحوم شد و خیلی جدی و در کار خشن بود ـ [حضور داشت]. محسن یک‌روز آمد آنجا [داوودیه]؛ همه‌ی ما پیش آقای انتظاری تمرین می‌رفتیم؛ محسن آمد، هرکس محسن را می‌دید می‌گفت آقا شما برو بیرون و فکر می‌کرد که مثلاً جو تنزل پیدا می‌کند یا مثلاً این نمی‌تواند [ورزش کند]. [محسن] آنجا ایستاد و مشغول گرم کردن شد. آقای انتظاری حاضران را ده مرتبه دور پیست که معادل ۴۰۰۰ متر می‌شد، می‌دواند تا افراد را گرم کند؛ بعد افراد را به تپه می‌برد. این محسن همه‌ی این سیرها را می‌آمد؛ بعد از یک مدت آقای انتظاری و دستیارش، آقای علاءالدینی، محسن را باور کردند. بعد از آن، همان‌طورکه خدا می‌گوید بنی‌اسرائیل را جلودار کردیم، محسن جلوی همه می‌دوید و نرمش‌هایی انجام می‌داد که همه انجام می‌دادند.

چیزی که شما می‌گویید دو اشکال دارد؛ یکی اینکه صرفاً در حوزه‌ی سیاسی بحث‌تان را مطرح می‌کنید. دوم هم توصیه‌های خدا را یک مقدار دقیق‌تر ترجمه کنید. خدا آنجا که به موسی می‌گوید نترس، مخوف؛ بر جمع دو «وجود» تاکید می‌کند و [به موسی] می‌گوید یک وجود خودت هستی، یک وجود هم من هستم؛ اینکه دو وجود با هم جمع هستند، پروژه مشترک است. این‌قدر که ما از این آیات می‌فهمیم خدا به موسی و به همه‌ی ما تصریح می‌کند که موانع هر پروژه در آن پروژه وجود دارد و هر پروژه، موانع ذاتی خاص خودش را دارد؛ حال در آن پروژه، مانع فرعون است، ولی در پروژه‌ی امام‌علی حبیبی مانع بلور بود؛ مانع کشتی‌گیرهای روسی و بلغاری بوده‌اند. محسن اهل حیات بود گفت من هستم، آمدم! هیچ‌کس فکر نمی‌کرد محسن ازدواج کند و یک فرزند سالم داشته ‌باشد. محسن ازدواج کرده، فرزند سالم دارد، کیف‌فروشی را اداره می‌کند، ورزش می‌کرد و یک محله و یک بخش از این منطقه‌ی سه، محسن را پذیرفتند! یعنی محسن بالاخره با تضادهای دوران خودش کنار نیامد. حتماً هم که نباید کار سیاسی بکنیم تا با تضادها کنار نیاییم.

خدا [به موسی و هارون] می‌گوید: «لا تَخافا إِنَّني‏ مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى‏» (طه:۴۶)؛ می‌گوید به اعتبار وجود خودت و وجود من و پذیرش اینکه مانع ذاتی خاص خود را دارد، تو پروژه‌ات را پیش ببر؛ هم وجود من هست، هم وجود تو. شما می‌گویید نسل شما می‌ترسد؛ موسی را هم در چند مرحله دیدید که بیم داشت. اول که بیم داشت که خودش [به تنهایی برود و نتواند خوب سخن بگوید]؛ بعد برادرش [هارون] همراهش شد. برادرش هم که همراه شد، هر دو ترس و بیم داشتند. در آوردگاه سِحر هم باز بیم داشت. مرحله به مرحله بیم داشت. یعنی بیم در وجود انسان هست. موسی هم که فراتر از انسان نبوده، یک انسان کیفی بود؛ ولی فراتر از انسان نبود.

موانع در هر پروژه‌ای ذاتی است؛ فعالان N.A.، کسی که موسیقی اصیل می‌خواهد پیش ببرد، کسی فیلم «بیست» یا «وقتی همه خوابیم» را می‌خواهد بسازد، جملگی، روبروی‌شان بدیل‌های متضاد خودشان را دارند. این مهم است که مثلاً در دهه‌ی ۴۰ فیلم «گاو»، «رگبار» و... آمدند بساط «گنج قارون» و بساط فیلم‌های نازل ساموئل خاکچیان را جمع کردند. در همه‌ی عرصه‌ها این «إنّنی معکما» وجود دارد؛ تو فیلم خودت را بساز، تو قطعه‌ی [موسیقی] خودت را بساز، این کار خودش را می‌کند، آن هم کار خودش را می‌کند؛ ولی بالاخره در سرفصلی که جامعه‌ی ایران انتخاب نهایی را می‌کند، مثلاً فیلم‌های «گاو» و «رگبار» را انتخاب کرد نه مثلاً «گنج‌قارون» را! این طور که ما می‌فهمیم خدا هم در این پروسه‌ها می‌آید. پس ترس‌ریزی در سیر معنی پیدا می‌کند و ترس‌ریز، جرأت‌بخش و اعتمادآفرین اصلی هم خود خداست؛ فقط هم ترس نیست. مثلاً الآن اعتماد هم نیست، اعتماد به نفس و اینکه «ما هستیم» الآن در عرصه‌ی جامعه غایب است.

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: اینکه گفتید جمع دو وجود، وجود خدا چگونه در این جمع می‌آید؟ من حرف شما را قبول دارم، ولی اینکه وجود خدا در جمع چگونه حضور می‌یابد، سوال است؟ اینکه می‌گویید خودت فیلم خودت را بساز، موسی تو خودت هستی، من این گونه می‌فهمم در قرائت شما خدا یا ستاره داد یا عصا داد یا دریا را شکافت؛ این سه برای من [قابل فهم] نیست.

 

هدی صابر: مهم‌تر از آنها، به موسی جرأت و وجود داد. موسی یک پروژه‌ی کوچک داشت. [در این پروژه‌ی کوچک] اشکال روشی داشت و می‌خواست تضادها را به صورت مکانیکی حل کند. آمد قبطی را زد و کشت؛ دوباره فردا آمد تکرار کند. خدا روش او را تصحیح کرد، وجودش را قوام بخشید. بعد به او آرامش تزریق کرد، بعد مرد صحنه که شد، در صحنه هم که آمد باز بیم، اضطراب و استرس‌های خاص خودش را داشت ـ ما هم در هر حوزه‌ای داریم ـ  اما خدا دم به دم آنها را از موسی می‌گرفت، و برای او امکان‌آفرینی می‌کرد، تجهیز روحی ـ روانی می‌کرد، او را روشمند می‌کرد. بالاخره موسی از آن پروژه‌ی پراشکال، مکانیکال و فیزیکال رسید به یک پروژه‌ای که یک دوران نوینی ساخت. من این‌قدر می‌فهمم، حالا باز شما هم پیگیر بحث خودتان باشید و بیایید اینجا و ادامه بدهید.

 

مشارکت‌کننده‌ی پنجم: ببخشید آقای صابر، من چون دو تا نشست است که اینجا می‌آیم، دنباله‌ی صحبت‌های شما، نظر خودم را می‌گویم. من فکر می‌کنم که در این فضا ما خیلی با واژه‌ها بازی می‌کنیم و خیلی شیک و کلاسیک داریم صحبت می‌کنیم؛ ولی اگر بخواهیم بین مردم برویم، شاید نیازی به عصای موسی نداشته‌ باشیم، شاید نیازی به وحی نباشد که خدا بیاید با ما صحبت بکند، شاید شما در خیلی از قشرهای پایین جامعه ببینید که مثلاً مادری با بچه‌ی معتادش زندگی می‌کند و با مشکلات او دست و پنجه نرم می‌کند. جالب اینجاست که همه‌ی این حرف‌های شیک و بسته‌بندی شده و کلاسیکی که ما اینجا می‌زنیم، وقتی پای عمل می‌رسد خیلی از ما شاید ـ از خود من هم شروع کنیم ـ مرد عمل نیستیم وخدا دقیقاً می‌آید جلوی پای ما می‌گذارد و می‌گوید «چند مرد حلاجی؟» و اینجاست که ما همه جا می‌زنیم و حتی عصای موسی را هم دست‌مان نمی‌توانیم بگیریم و می‌ترسیم و آن ترس است که ما باید از خدا داشته‌باشیم که پشت همه‌ی پروسه‌ها، پشت همه‌ی این دیدگاه‌ها و نظرها و نشست‌ها به یک نقطه‌ای برسیم که پای عمل شد چه در حوزه‌ی سیاسی چه در حوزه‌ی اجتماعی چه حتی کوچکترین کار، بتوانیم روی پای خودمان بایستیم و خودی از خود نشان بدهیم؛ واقعاً آنجا خدا به خودش افتخار بکند که ما بنده‌اش هستیم نه اینکه ما بیاییم با واژه‌ها، جملات زیبا بسازیم و اینکه خیلی خودمان را گول بزنیم که ما بنده‌های خوبی هستیم! خیلی از کارهایی که دیگران انجام می‌دهند، شاید ما هم انجام دهیم، ولی پای عمل که می‌رسد واقعاً ما خیلی جا می‌زنیم.

 

هدی صابر: ما اینجا که نمی‌خواهیم سانتی‌مانتالیسم را رواج بدهیم و شیک صحبت کنیم! نه؛ از آن طرف هم ما مشکلات خاص خودمان را داریم. همه‌ی این بحث‌ها این است که جمع ـ هر کدام‌مان ـ به سرفصل پیش‌برد پروژه برسیم؛ حال در خانه خودمان، در محله، هر جا که می‌خواهد باشد. الزاماً پروژه‌ها، پروژه‌های محیرالعقول نظیر تغییر این نظام و تغییر آن رژیم نیست! مثلاً برخورد آن مادر با فرزندش، مثل برخورد خدا با موسی است. ما می‌خواهیم اینجا قواعد را استخراج کنیم. در مورد عصای موسی هم، [به وجه نمادین آن توجه کنیم و اینکه آن عصا، نقطه اتکایی بود برای] موسی که مدام مردد بود! آن عصا یک وجهش سمبلیک است؛ ضمن اینکه واقعی هم بوده، یک وجه سمبلیک دارد. [خدا از دادن عصا به موسی این سخن را مراد می‌کند که] یک نقطه اتکایی داری؛ آن نقطه اتکاء هم وجود خودت هست، هم وجود من‌. عصایی که خدا به موسی داد، دو وجه داشت. یکی وجود معتبر خود موسی‌ بود، یکی هم وجود معتبر اصلی «او» بود. آنجا که می‌گوید «فضرب به عصاک» یعنی به اعتبار آن عصا که هم وجود تو در آن ‌است هم وجود من، ضربه را وارد کن، مرز را بکش. ما می‌خواهیم به این مفاهیم برسیم و از این رخوت و از این بی‌محصولی و بی‌دستاوردی و ماقبل پروژه بودن بیرون بیاییم. فلسفه‌ی اینجا این است. ان‌شاءالله شما هم در بحث‌ها مشارکت کنید. خیلی ممنون از دوستان. ان‌شاءالله سه‌شنبه‌ی دیگر هم بحث باشد؛ هم بچه‌ها بحث‌شان را بیاورند. تریبون را نسل تکان بدهد و بعد هم قرار سفر را بگذاریم؛ با دوستانی که پیشنهاد سفر دادند، بتوانیم یک سفر جمعی را رقم بزنیم



[۱]. «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسىَ‏ بَايَتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُّبِينٍ(۲۳) إِلىَ‏ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ قَارُونَ فَقَالُواْ سَحِرٌ كَذَّابٌ(۲۴)».

[۲]. «ثمَّ أَرْسَلْنَا مُوسىَ‏ وَ أَخَاهُ هَارُونَ بَايَاتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُّبِينٍ(۴۵) إِلىَ‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلَايْهِ فَاسْتَكْبرُواْ وَ كاَنُواْ قَوْمًا عَالِينَ(۴۶) فَقَالُواْ أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنَا وَ قَوْمُهُمَا لَنَا عَابِدُونَ(۴۷)».

[۳]. اشاره‌ی شهید صابر به لحن مستتر در آیات ۲۵ تا ۲۷ سوره‌ی دخان است که در ادامه‌ی همین نشست به تفصیل مورد بحث قرار خواهد گرفت.

[۴]. «فَلَمَّا جَاءَهُم بَايَاتِنَا إِذَا هُم مِّنهَا يَضْحَكُونَ».

[۵]. «وَ مَا نُرِيهِم مِّنْ ءَايَةٍ إِلَّا هِىَ أَكْبرُ مِنْ أُخْتِهَا  وَ أَخَذْنَاهُم بِالْعَذَابِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُون‏».

[۶]. «وَ قَالُواْ يَأَيُّهَ السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ إِنَّنَا لَمُهْتَدُونَ(۴۹) فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنهُمُ الْعَذَابَ إِذَا هُمْ يَنكُثُونَ(۵۰)».

[۷]. «وَ نَادَى‏ فِرْعَوْنُ فىِ قَوْمِهِ قَالَ يَاقَوْمِ أَ لَيْسَ لىِ مُلْكُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الْأَنْهَارُ تجْرِى مِن تحْتىِ  أَ فَلَا تُبْصِرُونَ(۵۱) أَمْ أَنَا خَيرٌ مِّنْ هَاذَا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَ لَا يَكاَدُ يُبِينُ(۵۲) فَلَوْ لَا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلَئكَةُ مُقْترِنِينَ(۵۳) فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ  إِنَّهُمْ كاَنُواْ قَوْمًا فَاسِقِينَ(۵۴)».

[۸]. «فَأَرَئهُ الاْيَةَ الْكُبرَى‏(۲۰) فَكَذَّبَ وَ عَصىَ‏(۲۱) ثمَّ أَدْبَرَ يَسْعَى‏(۲۲) فَحَشَرَ فَنَادَى‏(۲۳) فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلىَ‏(۲۴)».

[۹]. «وَ إِنىِ عُذْتُ بِرَبّىِ وَ رَبِّكمْ أَن تَرْجُمُونِ(۲۰) وَ إِن لَّمْ تُؤْمِنُواْ لىِ فَاعْتزِلُونِ(۲۱) فَدَعَا رَبَّهُ أَنَّ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ مجْرِمُونَ(۲۲) فَأَسْرِ بِعِبَادِى لَيْلاً إِنَّكُم مُّتَّبَعُونَ(۲۳) وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْوًا  إِنهُمْ جُندٌ مُّغْرَقُونَ(۲۴)».

[۱۰]. «وَ لَقَدْ أَوْحَيْنَا إِلىَ‏ مُوسىَ أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِى فَاضْرِبْ لهُمْ طَرِيقًا فىِ الْبَحْرِ يَبَسًا لَّا تخَفُ دَرَكًا وَ لَا تخْشىَ‏(۷۷) فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بجُنُودِهِ فَغَشِيهُم مِّنَ الْيَمِ مَا غَشِيهُمْ(۷۸) وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ مَا هَدَى‏(۷۹)».

[۱۱]. «فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَكاَلَ الاْخِرَةِ وَ الْأُولىَ(۲۵) إِنَّ فىِ ذَالِكَ لَعِبرَةً لِّمَن يخْشىَ(۲۶)».

[۱۲]. « فَأَخَذْنَاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فىِ الْيَمِ وَ هُوَ مُلِيمٌ(۴۰)».

[۱۳]. «كمْ تَرَكُواْ مِن جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ(۲۵) وَ زُرُوعٍ وَ مَقَامٍ كَرِيمٍ(۲۶) وَ نَعْمَةٍ كاَنُواْ فِيهَا فَاكِهِينَ(۲۷) كَذَالِكَ  وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا ءَاخَرِينَ(۲۸) فَمَا بَكَتْ عَلَيهِمُ السَّمَاءُ وَ الْأَرْضُ وَ مَا كاَنُواْ مُنظَرِينَ(۲۹)».

[۱۴].‌های تکنولوژی

[۱۵]. «وَ لَقَدْ نجَيْنَا بَنىِ إِسْرَ ءِيلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِينِ(۳۰) مِن فِرْعَوْنَ  إِنَّهُ كاَنَ عَالِيًا مِّنَ الْمُسْرِفِينَ(۳۱) وَ لَقَدِ اخْترْنَاهُمْ عَلىَ‏ عِلْمٍ عَلىَ الْعَالَمِينَ(۳۲) وَ ءَاتَيْنَاهُم مِّنَ الاْيَاتِ مَا فِيهِ بَلَؤٌاْ مُّبِينٌ(۳۳)».

[۱۶]. اصطلاحی در فوتبال؛ کسی که سانتر انجام می‌دهد.

[۱۷]. «وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلىَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُواْ فىِ الْأَرْضِ وَ نجْعَلَهُمْ أَئمَّةً وَ نجْعَلَهُمُ الْوَارِثِين‏».

[۱۸].«وَ لَقَدْ نجَيْنَا بَنىِ إِسْرَئِيلَ مِنَ الْعَذَابِ الْمُهِين‏».

[۱۹]. «يَا بَنىِ إِسْرَئِيلَ قَدْ أَنجَيْنَاكمُ مِّنْ عَدُوِّكم».

[۲۰]. «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كاَنُواْ يُسْتَضْعَفُونَ مَشَرِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَرِبَهَا الَّتىِ بَرَكْنَا فِيهَا  وَ تَمَّتْ كلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنىَ‏ عَلىَ‏ بَنىِ إِسْرائيلَ بِمَا صَبرُواْ وَ دَمَّرْنَا مَا كاَنَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مَا كَانُواْ يَعْرِشُون‏».

[۲۱]. «وَ نُمَكِّنَ لهُمْ فىِ الْأَرْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ جُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُواْ يحْذَرُون‏».

[۲۲]. این مشارکت‌کننده در نشست بیستم (داشته‌ها و کارکردهای او: دید استراتژیک (۳)) به عنوان مشارکت‌کننده‌ی دوم و در نشست بیست و یکم (داشته‌ها و کارکردهای او: دید استراتژیک (۴)) به عنوان مشارکت‌کننده‌ی اول به ارائه‌ی بحث پرداخته است.

[۲۳]. نام یکی از مجموعه‌های مردم‌نهاد فعال در مبارزه با اعتیاد.

 

 
شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 1079
پرینت

 سلسله نشست‌های «باب بگشا»

نشست بیست و پنجم: تبیین: داشته‌ها و کارکردهای او: دید استراتژیک (۸)

سه‌شنبه ۱۵ اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۸

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

به نام همراه یاریگر

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

ضرورت رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خدا

در سیزده نشست اول مقدمتاً از درون به بیرون خودمان را درون‌کاوی کردیم:

 

  • از آغاز تابه اینجا؛ سیزده نشست، یک فصل
  • درون کاوی
  • بحران‌یابی
  • سعی خروج از بحران
  • متدکاوی
  • طراحی متد
  • تبیین ما
  • الگوی ما

 

از درون خودمان در آمدیم و بیرون را نگریستیم، در درون خودمان به بحران  پی بردیم و در بیرون نیز بحران را لمس و به سنت بشر سعی کردیم در مدارهای پیرامون خودمان از بحران خارج شویم. برای خروج به روشی نیاز داشتیم و محتاج بودیم که به متدی مجهز شویم، طراحی متد را در دستور کار دو جلسه قرار دادیم؛ متدی که با عقل کمتر از متوسط خودمان به آن رسیدیم، متد سه‌سطحی بود که عبارتند از: پیشاتبیین، تبیین و نهایتاً پساتبیین. سعی به دیدن تبیینی که خدا توصیه می‌کرد، نمودیم. توصیه می‌کند در مواقع بحران و بن‌بست سیری را از خودتان به سوی من آغاز کنید، یک مبنای کوچک خودتان و یک مبنای بسیط و منتشر هم من هستم. الگوی ابراهیم یک الگوی مابه‌ازای این توصیه بود و پنج جلسه روی آن درنگ کردیم.

لذا در سیزده نشست اول درون مشکل‌دار و پیرامون بحران‌دار را درک کردیم و همچنین انسان بن‌بست‌ندار را که ما هم یکی از آنها هستیم و مشروط به رعایت شرایط، بن‌بستی نداریم. پیشینیان متددار و «ما»ی تبیین‌دار را دیدیم و خودمان نیز به جرگه‌ی انسان‌های خروج‌کننده از بن‌بست و بحران پیوستیم و نهایتاً ابراهیم الگووار را مورد بحث و بررسی قرار دادیم. در فصل دوم گفتیم با توجه به اینکه «او» در تجارب باطنی خودمان و در کتابی که پیش روی ماست مکرر تصریح می‌کند که من را هم طرف مشورت قرار بدهید، من را هم به بحران‌ها و روندهای‌تان بخوانید و به مسیرهای خروج‌تان دعوت کنید، دعوتش را جدی بگیریم. حال که «او» ادعا می‌کند، آن را بررسی کنیم، نه از باب اینکه ادعا را محک بزنیم، ما در توان‌مان نیست که «او» را محک بزنیم، بلکه خودمان تجربه کنیم و متوجه شویم که آیا «او» داشته‌های سترگی دارد که این دعوت را صورت می‌دهد؟

 

  • دوم فصل؛ باب بگشا
  • آستان باب:
  • «او» نقطه اتکاء
  • ما، فاعل استمراری

 

ما در این تجربه می‌توانیم «او» را نقطه اتکاء فرض کنیم، ولی آیا ما هم فاعل استمراری هستیم؟ به این مفهوم که آیا به دنبال رابطه‌ی مستمریم یا به شکل مناسبتی، سه‌کنجی و در بحران و بن‌بست به «او» مراجعه می‌کنیم و در هنگامی‌که از آنها خلاصی یافتیم، باز با «او» بیگانه و به تبع بیگانگی با «او» از خودمان هم بیگانه می‌شویم؟ چند جلسه‌ای روی این بحث متمرکز شدیم که به چه علت «او» می‌تواند نقطه اتکای ما قرار بگیرد و آیا ما اهل عمل و استمرار آن هستیم و می‌خواهیم با «او» رابطه‌ی مستمر برقرار کنیم یا نه؟ لذا این رابطه دو سو دارد؛ «او» هیچ ‌وقت بدون اعلام نیاز کیفی ما، رابطه‌ی کیفی برقرار نمی‌کند. البته به صفت خالقیتش، رابطه‌ی معمولی ایجاد می‌کند؛ توضیح می‌دهد که هدایت عام کسی را که خلق می‌کنم در حوزه‌ی مسئولیت من است، اما بحث ما فراتر از هدایت عام است. اگر بخواهیم کار استراتژیک، جدی، درازدامنه و افق‌دار بکنیم و بخواهیم «او» نیز ویژگی‌های استراتژیکش را به عنوان یک آورده به پروژه‌ی ما وارد کند، آن‌گاه دو سوی رابطه یک فرق کیفی می‌کند: «او» خدای استراتژ کمک‌‌کار تیماردار مشورت‌ده با جلوه‌های کیفی و جلوه‌های عادی می‌شود و ما نیز ویژگی‌هایی را از خودمان به نمایش می‌گذاریم. لذا، این رابطه دو سو دارد، همچنان‌که رابطه‌ی ابراهیم و خدا دو سو داشت، یک انسانِ دوست یک خدایِ دوست؛ رابطه‌ی موسی با «او» که در هفت جلسه‌ی اخیر روی آن ایستادیم نیز چنین است. موسی انسانی دغدغه‌دار، شوریده‌ و آسیمه‌سر است که پروژه‌اش را به اجرا درآورد، ولی روش متناسب ندارد و برخوردهای نامتناسب با ایده‌اش می‌کند و خدا در کارش می‌آید. اینها همه دو سو دارند، در تجربه‌ی امروز مدرن ما نیز دو سو هست؛ یعنی، انسان‌های مدار رهایی و مدار تغییر که نمونه‌هایی از آنها در ذهن ما هستند، چه در ایران و چه بیرون از آن، آنها نیز طبیعتاً یک خود کیفی و یک خدای کیفی تعریف کرده‌اند. اگر ما نیز بخواهیم به جرگه‌ی کیفی‌کاران و افق‌داران بپیوندیم و البته نه اینکه یک کار محیرالعقول بکنیم، بلکه در حد توان خودمان اقدامی بکنیم [باید این رابطه را جدی بگیریم]. ما چهار ویژگی داریم و «او» نیز چهار ویژگی مقابل ما خواهد داشت:

 

  • تبیین؛ رابطه‌ی دو سویه؛
  • ما                                         «او»
  • فعال محدود                           فعال نامحدود
  • تقاضادار                               عرضه‌‌گر
  • منتظر                                  منتظر
  • روی‌آور                             قاعده‌دار

 

در ابتدا باید ما درک کنیم رابطه دو سو دارد و ما فعالی هستیم که محدودیت‌های خودمان را داریم. ما محدود و «او» فعال نامحدود است. قبلاً مثال زده شد که در دهه‌ی ۱۹۶۰ یک بسکتبالیست به نام ویلت چمبرلین[۱] بود که کاری محیرالعقول انجام داد و دیگر هم تکرار نشد، در یک بازی بسکتبال به تنهایی ۱۰۰ امتیاز آورد. در حال حاضر بسکتبال آن‌چنان پیشرفت کرده و هنرمندانه شده است که یک تیم به سختی ۴۰ دقیقه باید عرق‌ریزان جان بکند تا مثلاً امتیاز ۱۰۰ بیاورد و آن هم بیشتر در لیگ آمریکا رخ می‌دهد. در ایران خودمان ممکن است سالی دو سه مرتبه یک تیم به ۱۰۰ برسد، ولی ویلت چمبرلین در یک بازی ۱۰۰ امتیاز برد! یک قد حدود دو متر و بیست سانت داشت و هنگامی‌که دستانش را باز می‌کرد می‌توانست یک شعاع دو متری را پوشش بدهد. یعنی، درازدست‌ترین انسان به لحاظ فیزیکی بود، در پرش و ایستادن و... خیلی فعال بود، منتها فعال محدود است. ما هم می‌توانیم فعال در هستی بشویم، ولی به هر حال فعال محدودیم و خدا فعال نامحدود است، البته اگر ما این را درک کنیم.

دوم این است که به نسبت تقاضاداری ما، «او» نیز به همان نسبت عرضه‌گر خواهد بود. نمی‌شود که ما تقاضای محدودی داشته ‌باشیم و «او» نامحدود با ما برخورد کند. اگر با ابراهیم و موسی نامحدود برخورد کرد و در تجارب ۵۰-۴۰ سال جهان معاصر با یک گاندی که دو ماه در سال روزه‌ می‌گرفت، آن هم روزه‌های ۴۸ ساعته‌ای که با یک جرعه آب و یک دانه بادام سر می‌کرد، [نیز برخورد کیفی کرده، از آن رو بوده که] تقاضای کیفی داشته و خدا هم با او بسیار بسیار کیفی برخورد کرده است. ما نیز به هر نسبت که تقاضا داشته‌باشیم، «او» به همان نسبت عرضه‌گر است؛ یعنی، قاعده و قانون دارد؛ ضمن اینکه وجودش در اختیار همه هست، منتشر، مبشر و در اختیار است اما به‌ هر حال عرضه‌گری است قانون‌مند.

اما ما یک وجه اشتراک با «او» داریم، انتظار داریم که «او» به ما در سیرها، پروژه‌ها و پروسه‌های‌مان کمک ویژه‌ای کند. «او» هم منتظر است، انتظار «او» هم این‌ است که به نسبت آورندگی و کمک‌کاری «او»، ما نیز جدی‌تر، فعال‌تر، امیددارتر و با چشم‌انداز شورانگیزتری برخورد کنیم. لذا، هر دو منتظر هستند، هم انسان منتظر است و هم «او». منتها انسان منتظر عرضه ولی «او» بی‌نیاز است، انتظارش این‌است که به نسبتی که کمک می‌کند، انسان هم در سیر جدی‌تر باشد.

نهایتاً ویژگی چهارم اینکه ما روی‌آوریم و «او» هم روی ما را پس نمی‌زند و نیاز ما را معطل نمی‌گذارد، اما باید در نظر داشته‌ باشیم که روی‌آوری ما در مقابل آن ‌کسی است که قاعده‌دار می‌باشد و متناسب با روی‌آوری ما، «او» هم به ما رویکرد خواهد داشت. رویکرد «او» هم نامحدود است. مثلاً رویکردی که به ابراهیم داشت واقعاً نامحدود بود؛ یعنی، ابراهیم را دوست تلقی کرد و ابراهیم هم کاملاً با «او» در تنیده شد. الگوی ابراهیم به ما نشان می‌دهد که پیشروی خدا نامحدود است، مثل خلیجی نیست که یک مقدار در آب پیشروی کند، یا مثل دهانه‌ای نیست که یک مقدار آب در آن باشد. نه؛ این‌طور نیست! می‌آید و محدودیتی ندارد. ابراهیم نیز محدودیتی نداشت، بالان و پروازان بود، به سمت او رفت و هر دو رسیدند به دوستی همدیگر و این دوستی ثبت شد و خدا به او لقب دوست کیفی و ویژه [خلیل] داد.

در حوزه‌ی تبیین، [خدا] توصیه‌ای بعد از شکست احد کرد و متذکر گردید که در بن‌بست‌ها از خودتان و من فرار نکنید. خودتان را جدی بگیرید، خودتان یک منزلگاه هستید و من نیز یک منزلگاه بسیار عریض و طویل هستم. بین این دو منزلگاه پاگردی درست کنید و در این پاگرد قدم بزنید، آن را کُریدوری تلقی کنید، از این رفت و آمد حتماً به نتیجه‌ی ویژه‌ای خواهد رسید. اگر این را بپذیریم و بخواهیم طبق توصیه‌ی «او» از حواشی و از کناره‌ها به «متن» بیاییم، «او» مددکار است ـ هر متنی که باشد، متن منزل، متن محل، متن دانشگاه و یا متن جامعه‌مان، متن متعلق به ماست. در ذهن ما حقنه کرده‌اند که ما اهل حاشیه‌ایم! ما حاشیه‌ایم؟ نه! متن متعلق به ماست، متن برای قدرت نیست، متن متعلق به همین توده‌هایی است که نسل به نسل آمده و ما هم ادامه‌ی آنها هستیم. پروژه‌ی آدم را می‌خواهیم اجرا کنیم، اگر دولت‌ها هم در ادامه‌ی پروژه‌ی آدم بودند، وجه مشترکی هست وگرنه، ما آدم هستیم و پروژه‌ی آدم را در حد فهم و توان خودمان ادامه‌ می‌دهیم. این خواست خداست، و خواست قدرت در کفه‌ی دیگر ترازو قرار دارد. البته هر قدرتی که الزاماً قدرت مستقر در کشور خودمان نیست؛ یک کفه‌ی ترازو این و کفه‌ی دیگر ترازو هم خواست «او»، کدام پیش‌خوان است که بین کفه‌ی ترازوی قدرت و کفه‌ی ترازوی «او» بالانس برقرار کند؟ لذا نباید ما اسیر این بالانس بشویم، ما ادامه‌ی آدم هستیم. فامیلی بود در ایران به نام «آدمیت». فامیل خیلی قشنگی است! یعنی، بالاخره شناسنامه‌ی او به آدم می‌رسد. قبلاً بحث شد، انسان آمده پروژه‌ای اجرا کند و جهان را تسخیر کند، تسخیر نه از نوع هیتلری، تسخیر نه از نوع توسعه‌طلبانه! تسخیر به این مفهوم که در آن دخل و تصرفی بکند، اراده‌اش را جاری نماید و مناسباتی را پایه بگذارد. توصیه‌ی «او» به ما این است که انسان متن باشیم. انسان متن هم الزاماً فقط [فعال] عرصه‌ی سیاسی نیست، بلکه همه‌ی متن‌ها متعلق به ماست. اگر بخواهیم به متن بپیوندیم، طبیعتاً متونی که جنبه‌ی مرجع دارند و ما می‌توانیم به آنها رجوع کنیم را نمی‌باید از حوزه‌ی دید و دقت به دور بداریم:

 

  • تبیین؛ ما راجع،  متون مرجع:
  • هستی؛ تاریخ؛ ما؛ کتاب

 

متن اول متن هستی یا این کتاب آفرینش بزرگ است که الی‌ماشاءالله در آن ملات برای درک، تدقیق، تحقیق و پیش‌روی هست. کتاب تاریخ و خود ما هم به اعتقاد «او» یک کتاب هستیم. تصریح می‌کند: «علیکم انفسکم»؛ یعنی، می‌گوید به درون خودتان بروید، نه، آن درون‌فسردگی و نه در لاک فرورفتن و مشابه خارپشت در درون فرورفتن یا همانند لاک‌پشت بودن و در درون فرورفتن. نه! منظور این‌گونه فرو رفتن نیست، منظور این ‌است که خودتان هم متنی هستید قابل برگ‌زدن، متن خودتان را هم برگ بزنید. یک کتاب آخری هم هست به عنوان متن مرجع. لذا، ما اهل رجوع و راجع هستیم و آن متون هم که یکی از آن‌ها خود ما باشیم، پذیرنده‌ی مراجعان است. در ادامه‌ی تبیین دو کلید به ما می‌‌دهد:

 

  • تبیین؛ دو کلید و یک روش
  • دو کلید: خود؛ کرانه‌ها

 

ما هم روش خودمان را پیدا می‌کنیم. دو کلید این ‌است که به خودتان بها بدهید و در این تبیین، به بیرون از خودتان هم که کرانه‌هاست، از نزدیک‌دست یا دوردست نیز بها بدهید. «آفاق و انفس». انفس ما هستیم، آفاق هم که با ادبیات خودمان کرانه‌ها می‌شود. یک روش هم خودمان انتخاب کردیم:

 

  • تبیین؛ دوکلید و یک روش
  • یک روش:
  • مواجهه با کتاب
  • انتخاب نشانه و گزاره
  • بررسی میدان موضوعی نشانه و گزاره       
  • شان نزول
  • بارگیری از واژگان
  • تحلیل
  • بهره از منابع کمک‌متن
  • درک و دریافت نهایی

 

انتخاب روش می‌کنیم، با این تفسیر و توضیح که آن کتاب در اختیار هیچ طبقه‌ی خاصی نیست، رتبه‌بندی خاصی ندارد، منشاء آن خداست و چون «او» انشاء آن را کرده‌ و چون وجودش منتشر و به تساوی در اختیار همه هست، کتابش نیز منتشر و در اختیار همه هست. البته ما به کسانی که بتوانند کتاب را ترجمان امروزی کنند، پرده بردارند و تفسیر امروزین و کاربردی نمایند، رجوع می‌کنیم، آنها برای ما مرجع هستند، در هر لباسی هم می‌خواهند باشند. ولی عنوان شد که در دهه‌ی ۱۳۲۰ در ایران اتفاقی افتاد که از تبریز شروع شد، در ادامه به تهران و مهندس بازرگان و بعد به حنیف‌نژاد رسید که خود کتاب و مطالعه‌اش، برداشت و تفسیرش را از کف انحصار یک طبقه و یک لباس خارج کردند. ما هم در حد خودمان به دنبال فهم کتاب هستیم. ما نه مفسریم، نه پرده‌برداریم  و نه می‌توانیم درک کاملی داشته ‌باشیم. این درک ما ممکن است اشکالات متعددی داشته‌ باشد که دارد، ولی درک مثل برق است و قابل پس‌انداز نیست. ما حق داریم که درک‌های‌مان را با هم در میان بگذاریم و همه هم حق دارند که درک‌های ما را نقد کنند. لذا، اگر این موضوع را بپذیریم، ما با کتاب این‌گونه مواجهه می‌کنیم که سراغش می‌رویم و بین خودمان با او آشتی‌کنان برقرار می‌کنیم، او یک متن مرجع است و از آن آیه، تکه و موضوع انتخاب می‌کنیم، ترجمه‌ی لغت انجام می‌دهیم، تحلیلش می‌کنیم، از منابع کمک‌متن استفاده می‌کنیم و نهایتاً به یک درک و دریافت می‌رسیم.

 

  • تبیین؛ دریافت‌های بنیادین
  • مسیر محترم ـ معتبر
  • پروژه مشترک
  • قاعده«او»
  • سهم و نصیب ما

 

یکی دیگر از کلیدهایی که ضمن کار پیدا کردیم ـ البته این‌طور که ما  از خدا و ادبیاتش که در کتاب هست می‌فهمیم ـ این است که مسیر برای رفتن است، مسیر محترم و معتبر می‌باشد همچنان ‌که عنوان می‌شود: «گرعشق نباشد، به چه کار آید دل»[۲]؛ یعنی، یک لحظه چشم‌مان را ببندیم و فکر کنیم، می‌بینیم که اگر دل ما صندوق‌خانه‌ی رازهایی نباشد و سه‌کنجی که از آن عشقی ساطع شود وجود نداشته باشد، اصلاً آن دل شکم می‌شود و مرزی بین دل و شکم وجود ندارد. همچنان‌که دل به اعتبار مهرورزی و رازداری‌اش محترم است، مسیر هم به اعتبار اینکه باید رفت، [قابل احترام است]. مسیر برای آدرس دادن و اشاره ‌کردن نیست، مسیر برای رفتن و «او» هم خدای راه است. مذهب هم برای مسیر آمده؛ انسان هم اهل سیر، دویدن و رفتن است و لذا این مسیر محترم و معتبر است. پروژه‌ای هم که در کشاکش این مسیر پیش برده می‌شود، قابل احترام است. باید در این پروژه‌ی مشترک بین «او» و ما که از آدم مشترک بوده و به ابراهیم رسیده، به موسی رسیده و اکنون به ما نیز رسیده است، در حد وزن و ابعاد خودمان [تمام‌قد حاضر شویم]، نه متوهم باشیم نه خودکم‌‌بین! ما نیز می‌توانیم پروژه‌ی مشترک با «او» اجرا کنیم، منتها «او» قواعدی دارد و اگر ما آن قواعد را رعایت کنیم، در پروژه‌ی ما مشارکت می‌کند. در این صورت ما نیز در این پروژه‌های ریز و درشت درون هستی که فعالان هستی آنها را پیش برده‌اند، سهم و نصیبی خواهیم داشت. همه‌ی این بحث‌ها بر سر سهم و نصیب ماست. جلوتر که آمدیم این بحث مطرح شد که حال که می‌خواهیم در «او» را دق‌الباب کنیم، داشته‌های «او» چیست؟

 

  • بحث پیشاروی؛ تبیین ما:
  • داشته‌های او؛ کارکردهای او
  • خدای طراح ـ مهندس
  • خدا خالق
  • دید استراتژیک (۸)

 

او جریان‌ها و فیضان‌های متعددی از خودش ساطع می‌کند، همچنان‌که خدای منتشر است، داشته‌هایش هم متعدد و متنوع است. ما سعی کردیم این داشته‌ها را از آن داشته‌ها و صفات کلاسیکی که در ادعیه می‌آید و در عرف سنتی جامعه‌ی ما پس پیشانی‌هاست و خیلی الآن دیگر برانگیزاننده نیست، [متمایز نماییم و] مشکلات امروزمان را مدنظر قرار بدهیم و ببینیم که آیا «او» توان برخورد با این مشکلات را در گذشته‌ها داشته یا نه‌؟ مثلاً یکی از مشکلات امروز ما چه فردمان، چه پیرامون‌مان، چه جریان فکری‌مان، چه جامعه‌مان و چه حاکمیت‌مان مشکل طراحی و مهندسی است. همه چیز فلّه و آمورف است، هیچ چیز در یک قالب در نمی‌آید، در یک ظرف قرار نمی‌گیرد و از هندسه‌ی کارایی برخوردار نیست. آیا خدا این‌قدر مهندس و اهل طراحی هست که در امروز ما در بیاید یا نه؟ الآن می‌بینیم که جامعه‌ی ما جامعه‌ی مصرف‌کننده‌ای است، آمار وارداتش را ببینیم، آمار واردات را با تولید مقایسه کنید، انباشت‌های گذشته‌ی فکری‌مان را با انباشت‌های اندک فعلی مقایسه کنید، این‌قدر از این مقایسه‌ها می‌شود کرد و در نهایت به این نتیجه می‌رسیم که خلق در جامعه‌ی ما چندان جایی ندارد، غالباً دنبال تجارت هستند. به وفور تجارت‌پیشه وجود دارد و تولیدپیشه [چندان زیاد] نیست. آیا خدا هم تاجر است؟ آیا خدا هم از اول جهان دارالتجاره‌ای باز کرده یا نه، کارگاهی درست کرده است؟ عرق‌ریزان است، یا نه، با موبایل جهان را اداره می‌کند؟ با موبایل امکانات جهان را از اینجا به آنجا می‌برد یا خودش یک دستی دارد و دلاور است؟ می‌شود در شش روز این جهان را خلق کرد؟ آیا «او» که در شش روز این جهان را خلق کرده ـ شش روز خودش نه شش روز ما ـ می‌تواند در کارهای امروز ما در بیاید؟ می‌تواند ما را از موضع تجاری خارج کند؟ البته تجارت هم مدارهای متعددی دارد. تجارتی در خدمت تولید است که محترم می‌باشد؛ اسم تجارت فی نفسه بد نیست، ولی آنچه دیده می‌شود ابتذال مربوط به دوران ماقبل مدرن و قابل مقایسه با تجارت عصر ۴۰۰ سال پیش اروپا است. آیا خدا می‌تواند ما را از این وضعیت فاصله‌ی بعیدی که با تولید داریم، به سمت خلق ببرد؟ می‌تواند ویژگی‌های خلّاق به ذهن ما تزریق کند؟ یا خودمان می‌توانیم از «او» بخواهیم که ما را خلّاق کند یا نه؟ با این بحث‌ها آمدیم تا به خدای صاحب دید استراتژیک رسیدیم:

 

  • گزاره‌های استراتژیک در کتاب
  • فرجام ‌اندیشی
  • اصلی ـ فرعی کردن
  • پاس‌ عهد با او، با خود، با غیر
  • ذخیره‌ و انباشت
  • ورود و خروج‌های به صدق

 

این‌گونه از کتاب می‌فهمیم که چند تاکید ویژه‌ی استراتژیک دارد، ما را به فرجام اندیشی و اصلی ـ فرعی کردن پدیده‌ها توصیه می‌کند و همچنین به عهددار و اهل ذخیره بودن و انباشت کردن و نهایتاً ورود و خروج‌های به سلامت به پروژه‌ها و پروسه‌ها دعوت می‌کند؛ لذا، تاکیداتش تاکیدات استراتژیکی است.

 

  • من رفیقم ره گشایم، باب بگشا، نزد من آ
  • من؛
  • افق دارم؛ دوراندیشم؛ طراحم؛ فرآورم؛ صبورم

 

وقتی که می‌گوید باب بگشایید و نزد من آیید، تصریح می‌کند که اگر می‌خواهید کار درازمدت بکنید، من ویژگی‌های جدی دارم، صاحب منظرم، اهل دوراندیشی و عزیمتم، می‌توانم طراحی کنم، می‌توانم پروسه‌های فرآوری را سامان بدهم و صبرم نیز برای رسیدن از افق به تحقق، لبریز است.

 

  • «او»؛ مدبّر از سقف تا کف  
  • «او»؛ سوگند یاد کن به «مدبران در امور»    

 

او خودش را در کتاب تعریف کرده، که مدبری هستم به طور دائم در حال مدیریت امور، از سقف تا کف هستی و ضمناً به کسانی قسم می‌خورد که اهل تدبیر در امور هستند. [طراحی استراتژیک خدا در طه را دیدیم:]

 

  • مدّبر صاحب استراتژی؛
  • یک طراحی استراتژیک
  • درمیانه یک ـ سه‌گزاره (طه، اعراف، شعراء) و چندین نشانه
  • طه: میانه  سرشار با ۷۲ نشانه، ۳۰ بند، ۱۶ مرحله

 

برای دیدن اینکه واقعاً «او» توان طراحی استراتژیکی دارد که به درد امروز ما بخورد، سه گزاره مطول را انتخاب کردیم، یک صفحه‌ی گسترده و طویلی در سوره‌های طه و اعراف و شعراء وجود دارد. گفتیم طه میانه‌ی کیفی و ساقه‌ی سبز کاهوی هستی و بسیار بسیار سرشار است و با ما صحبت می‌کند؛ ۷۲ نشانه با ۳۰ بند و ۱۶ مرحله در طه هست که ما می‌توانیم به وسیله‌ی آن به ویژگی استراتژیک خدا پی ببریم:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک 
  • مرحله‌ی اول ـ طراحی :
  • تحلیل شرایط؛ برجسته‌سازی تضاد اصلی؛
  • هدف استراتژیک؛ گزینش استراتژیک
  • مرحله‌ی دوم ـ گزینش و فرآوری مجری:
  • تو را برای خود پروردم ـ فرآوردم
  • مرحله‌ی سوم ـ کارسپاری استراتژیک:
  • پیام دورانی : برهنه‌پا شو! سبک‌بال شو! غزال شو!
  • وحی از «من»، گوش از «تو»؛
  • مرحله‌ی چهارم ـ تجهیز کیفی:
  • تفهیم مبنا؛ جلوه‌های ویژه
  • مرحله‌ی پنجم ـ توجیه مجری در بزنگاه اقدام:
  • به سوی فرعون طغیان‌‌گر رو با نشانه‌ها ـ براهین
  • مرحله‌ی ششم ـ تامین فهرست تقاضاهای مجری:
  • خواهندگی شفاف مجری ـ اجابت بی‌چند و چون «او»
  • مرحله‌ی هفتم ـ یقین مخاطب، گروه هدف استراتژی:
  • توده مردم
  • مرحله‌ی هشتم ـ تجهیز به یاد، متن و روش:
  • ذکر مستمر، کتاب رهگشا، روش متناسب مواجهه
  • مرحله‌ی نهم ـ تجهیز روحی ـ روانی:
  • جرات‌بخشی، اعتمادآفرینی
  • مرحله‌ی دهم ـ همراهی دلادل با مجری:
  • دریاب، پروژه مشترک است
  • مرحله‌ی یازدهم ـ اقدام:
  • فرمان رفتن، طرح موضوع کردن، مطالبه‌جو بودن
  • مرحله‌ی دوازدهم ـ طرح موضوع‌ـ‌ تبیین مجری:
  • تبیین، تلنگر، دعوت
  • مرحله‌ی سیزدهم ـ آوردگاه اندیشه ـ عمل:
  • تلاش برای تاثیر، مواجهه دیدگاه ـ روش
  • مرحله‌ی چهاردهم ـ ادامه تجهیز:
  • بیم‌زدایی، ترغیب اعتلایی
  • مرحله‌ی پانزدهم ـ برتری ماقبل پایانی:
  • برتری توحید؛ برتری دینامیسم
  • مرحله‌ی شانزدهم ـ اقدام نهایی: محو ـ جانشینی
  • محو فرعون و مدار فرعون؛ جانشینی بنی‌اسرائیل

 

از آنجایی که این موضوع متعدد تکرار شده فقط مراحل و عناوینش را عنوان می‌کنیم. خدا در پروژه‌ی مشترک با موسی برای مواجهه با فرعون و رو به تحول بردن جامعه‌ی مصر شانزده مرحله را تعبیه کرد: طراحی، گزینش مجری، کارسپاری استراتژیک به مجری، تجهیز همه‌ جانبه‌ی او، توجیه او، تامین فهرست تقاضاهایش، مردم را مخاطب استراتژی قرار دادن، تجهیز مجری به یاد و متن و روش، تجهیز روحی روانی او، همراهی دلادل با او در پیش‌برد پروژه، رساندن موسی به سر فصل اقدام، روش دادن به او برای ورود به مرحله‌ی اقدام و نهایتاً رسیدیم به مرحله‌ی شانزدهم که محو فرعون و مدار او و جانشینی بنی‌اسرائیل بود. بحث تا اینجا پیش آمده، حال بحث امروز ادامه‌ی بحث‌های پیشین است، ان‌شاءالله جلسه‌ی بعد بتوانیم بحث خدای استراتژیک را تمام کنیم.

اگر خدا بخواهد جلسه‌ی بعد بتوانیم از تجربه‌‌ی خانم قدس [بانی موسسه‌ی «محک»] استفاده کنیم. یعنی، ببینیم این بحث‌ها که از کتاب و تاریخ در جستجویش هستیم، آیا امروزه هم کاربردی دارد یا نه؟ البته با ترجمان امروزی خودش. موسسه‌ای هست به نام محک که بیست سال پیش بنیاینش نهاده‌اند. ۵-۴ مادر که کودکان‌شان درگیر سرطان بودند، مرحله طی کردند، هر مرحله را جمع‌بندی کردند و به مرحله‌ی بعد وارد شدند. همین سنت خداست، سنت خدا هم محیرالعقول نیست. انسان‌های عادی پیرامون ما نیز همین کارها را می‌کنند، شاید چون ما نمی‌کنیم، مقداری محیرالعقول به نظر می‌رسد. از یک زیرزمین کوچک ۶۰ متری استیجاری در چیذر [آغاز کردند] و در سیر خودشان به یک بیمارستان دوازده طبقه در دارآباد رسیدند و در حال حاضر با یک جمعیتی حدود دوازده هزار کودک بی‌بضاعت سرطانی در ایران ارتباط دارند. ایشان تشریف بیاورد و توضیح بدهد، ببینیم موقع استارت پروژه و طی کردن مراحل اصلاً خدایی بوده است؟ خدایی که می‌گوییم کمک‌کار است، اصلاً در پروژه‌ی اینها ظاهر شده، کمک‌رسان و انگیزه بخش‌شان بوده و انرژی به آنها تزریق کرده است؟ ببینیم که در دوران مدرن هم این اتفاقات می‌تواند بیافتد یا نه؟ ان‌شاءالله بتوانیم هر ماه یک مهمان داشته باشیم و بحث‌مان را به‌روز کنیم، این روش کمک به درک جدی‌تر ما می‌کند. اگر ایشان آمدند جلسه در اختیار ایشان است و اگر نیامدند بحث خودمان را تمام می‌کنیم. اگر نشد با آقای فروهر هم صحبت شده است؛ ایشان جمعیت «تولد دوباره» را تاسیس کرده است. آنها هم تجربه‌ی کیفی دارند. آقای فروهر معتقد است از اول که به این فکر افتاد یک خدای مبشری در کارش بوده است. بی‌تکلف بنشینند صحبت کنند و جمع از آنها بپرسد، آخر سر بعد از صحبت آنها و پرسش و پاسخ‌ها، به قول قدیمی‌ها خدا را در امروز بجوریم و جستجو کنیم.

خدایی که در دوردست‌ها توانسته پروژه‌ی مشترک با بشر پیش ببرد، امروز هم می‌تواند پیش ببرد؛ مشکل از بشر است، مشکل از ماست که تقاضای‌مان در سطح تقاضای ابراهیم و یا موسی نبوده؛ ابراهیم یک طمأنینه‌ای هم داشته، موسی طمأنینه‌ هم نداشته، خدا را رها نمی‌کرده، پردغدغه بوده، این‌قدر آزمون و خطا کرده تا یک موسای پخته‌ای شده و یک قوم را از تلاطمی عبور داده است. ان‌شاءالله بتوانیم دو جلسه‌ی دیگر این بحث را تمام کنیم تا به جمع‌بندی برسیم.

از این استراتژی خدا که یک استراتژی پیروز است، از طراحی تا نتیجه، به دستاوردهایی می‌رسیم. استراتژی پیروز مهم است، چون ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که پیروزی کم است. مثلاً، امکان دارد هر چهارسال یک‌دفعه یک تیم از ایران به جام جهانی برود. پیروزی‌های جامعه‌ی ما متاسفانه در این حدود شده است؛ نمی‌گوییم این پیروزی نیست، آن، هم برای جامعه‌ی ورزش و هم برای جامعه‌ی بزرگ که هیچ دل‌خوشی‌ای ندارد، پیروزی است. پس از برد ایران از استرالیا و بعد از پیروزی در جام جهانی [مردم] در کوچه می‌ریزند، [چون] دل‌خوشی دیگری ندارند که در کوچه بریزند. چون در جامعه‌ی ما پیروزی وجود ندارد، استراتژی وجود ندارد که به پیروزی منجر شود، دستاوردهای ملی نمی‌بینیم. البته دستاوردهای خرد محلی و منطقه‌ای وجود دارد؛ در صورتی که از دستاوردهای ملی از نوع ملی کردن نفت یا در دوران جدیدتر از نوع فتح خرمشهر خیلی فاصله داریم. لذا، مشی خدا مشی پیروز می‌باشد، این خیلی مهم است! نه صرفاً به خاطر خدایی‌اش، خدایی‌اش نیز مهم است، بلکه به‌ خاطر درایت و هندسه‌ و رعایت قواعد، مشی «او» مشی پیروز و استراتژی‌ «او» نیز استراتژی پیروز است. این می‌تواند امیدی به ما بدهد. بالاخره بیرون از مدار چهار سال یک‌دفعه‌ی فوتبال که اگر رخ بدهد، ما هم می‌توانیم به پیروزی فکر کنیم! لذا مشی خدا و استراتژی «او» استراتژی پیروز است.

 

  • استراتژی پیروز؛
  • از طراحی تا نتیجه
  • چشم‌انداز
  • پیش نیاز
  • جهاز
  • فاز
  • عنصر پیشتاز
  • اندیشه ـ عمل سبب‌ساز

 

از اول تا آخر پروژه‌ی مشترکی که خدا با موسی پیش برد و به محصول نیز رسید، چند اِلِمان یا عنصر وجود داشته است: اول‌ چشم‌انداز، دوم پیش‌نیاز، سوم جهاز، چهارم فاز، پنجم عنصر پیشتاز، ششم اندیشه و عمل سبب‌ساز است. یعنی، ما از این روایت مطولی که خدا در طه و در کنارش، در اعراف و شعراء و جاهای دیگر کرده است، این عناصر را درک می‌کنیم. چند مرتبه نیز عنوان گردید که شاید یک مرتبه در طه بحث می‌شد بس بود، چرا در اعراف تکرار می‌کند؟ چرا در شعراء روایت مجدد می‌کند؟ چرا در هود باز به آن می‌پردازد؟ چرا در جای‌جای کتاب این را مطرح می‌کند؟ به خاطر اینکه یک مجموعه‌ای از مواد و مصالح می‌سازد که ملات تحلیل ماست وگرنه می‌توانست این کتاب را فصل به فصل کند، عاجز نبود؛ مثلاً، فصل موسی، فصل مصر! همانند کتاب‌های انسانی دیگر. ولی فصل به فصل نیست؛ داستان موسی را پاشانده، داستان ابراهیم را پاشانده، دینامیسم‌اش را منتشر کرده، به واقع توحید ابراهیم را در کتاب پخشانده است. ما اگر بخواهیم اهل پژوهش و کار درازمدت باشیم، در جهان رو به تحول خودمان پروژه‌ای با مضمون تحول، طراحی و اجرا کنیم، ما را می‌انگیزاند که این کتاب را جستجو کنیم. این پازل‌ها را آرام‌آرام جمع کنیم، پازلی که خدا در داستان موسی و فرعون و روی پروژه‌ی مشترکی که خودش با موسی در مواجهه با وضعیت مصر با محوریت فرعون اجرا کرد را بچینیم. از روایت‌ها در طه، اعراف، شعراء، هود و آیات پراکنده‌ی این طرف و آن طرف کتاب درک می‌کنیم که این شش عنصر در این طراحی خدا وجود داشته است: چشم‌اندازی داشته، برای تحقق آن منظر و افق دوردست به پیش‌نیازهایی نیاز بوده است، پیش نیازها که فراهم می‌شود، تجهیز مهم می‌شود، مرحله‌بندی الزام پیدا می‌کند، به یک عنصر پیش‌برنده نیاز داشته است و نهایتاً به یک جوهر تفکری.

۱. چشم‌انداز

در مرحله‌ی اول خدا رسّام است. آن گونه که ما از پروژه‌ی مواجهه با فرعون می‌فهمیم، خدا رسّام و اهل رسم است، چشم‌اندازی ترسیم می‌کند. به حضرت محمّد(ص) در ابتدای آیات ۸۰ ـ ۹ سوره‌ی طه می‌گوید: «آیا روایت موسی به تو رسیده است؟»، با این پرسش چشم‌انداز را مطرح کرده است. پس در این طراحی در مرحله‌ی اول خدا اهل ترسیم است، رسّام است. البته این چشم‌انداز پیش‌نیازهایی دارد. ما نیز تخیلات زیادی در ذهن‌مان داریم، رویاها و آرزوهایی که شاید از کودکی با ما باشد. ولی تفاوت ما با خدا یا انسان‌های پیش‌‌برنده می‌تواند این باشد که [برخلاف ما،] چشم‌انداز آنها در صندوق‌خانه‌ی پسِ پیشانی نمی‌ماند و آرام‌آرام می‌آید که حالت تحققی به خودش بگیرد.

۲. پیش نیاز

براساس فهم ما از مجموع آیات و گزاره‌های روی این موضوع، بعد از چشم‌انداز، پیش‌نیاز فرا می‌رسد. اینجا خدا دست به یک تبلیغ عملیاتی می‌زند. یعنی، این چشم‌انداز نیاز به فضای متناسب خود دارد. برای تحقق، نیاز به مجری و نیاز به تحول زمان دارد. از زمانی که خدا آن چشم‌انداز را مطرح می‌کند تا زمان تحققش حدود سه دهه زمان می‌برد. ما فکر می‌کنیم همه چیز می‌تواند در خُم رنگرزی تعبیه شود و شسته و رفته بیرون بیاید، ولی خدا به‌رغم توان شگرف، این‌گونه فکر نمی‌کند. سی سال، وقت کمی نیست. این سی سال مصروف پیش‌نیازها می‌شود تا فضای مناسب به وجود بیاید. آن زمان که موسی در میدان شهر آمد و با قبطی درگیر شد و او را کشت، نه تنها فضای اجتماعی مصر حامی موسی نبود، بلکه در حال دستگیری‌اش بودند، تعقیب و مراقبت برایش گذاشتند تا دستگیرش کنند. [موسی در آن برهه] خیلی پیرامون اجتماعی نداشت، تعدادی هوادار داشت، ولی در سرفصل آخری، یعنی مرحله‌ی  شانزدهم پروژه، با فرعون رخ‌به‌رخ شد و اتفاقات مهمی افتاد. این اتفاقات نیاز به زمان و مجری داشت، تحول زمان، تحول مجری و جلوه‌های ویژه، اینها همه در این پیش‌نیاز، قابل تبیین است. در این مرحله‌ی پیش‌نیاز، خدا می‌شود خدای طراح و ملزومات را برای پیش‌نیاز عملیاتی می‌کند.

۳. جهاز

مرحله‌ی سوم را «جهاز» برای پیش‌برد پروژه تشکیل می‌دهد. اولین ملزومات یا عناصر آن جهاز، پیام است. یک پیام جدید به موسی می‌رسد که دوران را باید تغییر بدهد و خدا با او کار توضیحی می‌کند و بعد جلوه‌ی ویژه به او می‌بخشد. بعد از اینکه خدای رسّام است، خدای طراح می‌شود و اینجا  خدای مجهِّز و تجهیزکننده می‌شود.

۴. فاز

مرحله‌ی بعد، «فاز» است. ما تصورمان این است که خدا همه‌ی ایده‌هایش را کن‌فیکونی پیش می‌برد. البته خودش هم چند جا تصریح می‌کند که اگر من بخواهم چیزی بشود، بگویم بشو، می‌شود.[۳] از این طرف قضیه هم هست، بنا بوده که ارتفاع فرعون به سطح زمین برسد و در مقابل این فروکش، یک ارتقائی هم پیدا بشود، توده‌ها رشد و ارتقاء پیدا بکنند، قوم بنی‌اسرائیل بتوانند جانشین فرد فرعون و مدار پیرامونی‌اش بشوند. ولی این هم با «کن فیکون» صورت نگرفت بلکه با مرحله‌بندی صورت گرفت. آغاز هر مرحله در پی قوام عناصر در مرحله‌ی قبل بود و عقل و درایت خاص خودش را داشت و نهایتاً در این مرحله‌ی چهارم، خدا می‌شود خدای مهندس! [در مراحل قبلی، خدای] رسّام، طراح و مجهِّز بود [و در این مرحله خدای مهندس می‌شود].

۵. عنصر پیشتاز

مرحله‌ی پنجم، عنصر پیشتاز است. این پروژه باید یک پیش‌برنده‌ای داشته باشد، پیش‌برندگانی را لازم دارد. در اینجا برای اینکه پیش‌برندگان ایفای نقش کنند، خدا نقش فرآوری کیفی برای پیش‌برندگان خصوصاً موسی را بر عهده می‌گیرد و خدا می‌شود خدای فرآور. یعنی، اینکه عنوان می‌شود خدا بزرگ و سترگ است و... این بزرگی و سترگی‌اش را می‌توانیم تحلیل کنیم. بگذریم از تفکر سنتی که خدا این‌قدر بزرگ می‌شود که دیگر اصلاً معلوم نیست کجاست و کجا می‌توانیم به [ریسمان] «او» چنگ بزنیم! در این نگاه [سنتی]، خدا، خدای بزرگی مانند توده‌ی ابر یا مانند ژله است، نمی‌شود «او» را گرفت، ژله را نمی‌شود گرفت، ولی خدای ابراهیم و موسی ژله نبود، خدای گاندی، خدای مصدق و خدای ماندلا ژله نبودند. یعنی، دست می‌اندازند، خدا می‌آید! [خدا] می‌گوید «من نزدیکم فرایم خوانید، من با شما ایجابی برخورد می‌کنم». این نشان‌دهنده‌ی وجوه متعدد و متنوع خداست. بزرگی «او» قابل تجزیه به عناصر شگرف و کاراست.

۶. اندیشه ـ عمل سبب‌ساز

در مرحله‌ی آخر، اندیشه و عمل سبب‌سازی برای تحول می‌آید. توحید از جامعه‌ی به محوریت فرعون رخت بربسته بود، تقریباً همه «أنا ربّکم الاعلی»ای فرعون را پذیرفته بوده‌اند. وقتی که [فرعون] به مردم می‌گوید خدای موعود موسی را با من مقایسه کنید، کسی چیزی مطرح نمی‌کند، یا آخر کار که می‌گوید من پروردگار بزرگ شما هستم، از پیرامونش اعتراضی صورت نمی‌گیرد، غیر از آن ساحران که در میدان از موسی شکست می‌خورند و در تشکیلات فرعون ریزش داریم، دیگر رگه و انشعاب و ریشه‌ای در مخالفت با فرعون دیده نمی‌شود. لذا، اندیشه‌ای مقابل اندیشه‌ی او می‌آید که از قبل هم بوده، اندیشه‌ و دینامیسم توحیدی؛ اینجا خدا نقشی بر عهده می‌گیرد که جوهرپاشان و جوهرپخشان است.

***

پس خدا در این استراتژی پیروز که سه دهه وقت صرفش می‌شود، شش وظیفه بر عهده می‌گیرد، یا شش نقش متفاوت و در عین حال واحد و یکپارچه و درهم‌تنیده را ایفا می‌کند: خدای رسّام، خدای طراح، خدای مجهِّز، خدای فرآور، خدای مهندس، خدای جوهرپاشان و خدای جوهرپخشان.

ما خودمان را با خدا مقایسه کنیم. الآن بی‌حوصلگی، زودخواهی‌ و تمام‌‌خواهی‌مان در همه‌ی زمینه‌ها و نه فقط سیاسی در چه وضعیتی است؟ او در این روایت به ما در [لحاظ کردن] عنصر زمان، عنصر حوصله و عنصر مرارت درسی داده است. همه تصور می‌کنند که روایت یک داستان است، خدا هم قصه‌گوست. زمان ما خانم عاطفی یا مرحوم صبحی [در رادیو] قصه‌گوی بچه‌ها بودند، الآن قصه‌گوی بچه‌ها خانم نشیبا است و از ساعت نه شب در رادیو ایران قصه می‌گوید. تصور عمومی جامعه به خصوص نسل‌های جدید یا روشنفکران ما نسبت به روایاتی که خدا می‌گوید، همان پنج دقیقه، ده دقیقه‌ی قصه‌ی خانم نشیبا است! یا روایت خدا، قصه‌ی [آقای] صبحی [در رادیودر] دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ [تلقی] است. اگر خدا اهل قصه و روایت بود که این همه قاعده و قانون از این روایت‌ها در نمی‌آمد. این روایت‌ها برای به کار افتادن ذهن ما است تا فسفر مغز مصرف شود، ذهن ما هندسه پیدا بکند و نهایتاً بتوانیم در حد فهم خودمان مهندسی خدا و توان‌های متعدد جنبه‌ی مهندسی‌ «او» را به تحلیل در بیاوریم ـ البته با همه محدودیت‌ها و اشکالاتی که فهم ما دارد. ما در این حد می‌فهمیم، در این طراحی یک ترتیب و تدریج عقلی به چشم می‌خورد؛ یعنی، خدا اهل ترتیب و تدریج عقلی‌است. الآن در دنیای مدرن قرار داریم، البته جامعه‌ی ما هنوز سیر مدرن را هم طی نکرده، ولی اروپا واقعاً جهان پیشرفته‌ی صنعتی است، آنها مرارت‌هایی را کشیده‌، دود چراغی  و خاک کاری خورده‌اند، چون خودشان خلق کرده‌اند، الآن شأن خدا برای‌شان تنزل کرده است. فکر می‌کنند با عقل خودبنیاد و مدرن خودشان پیش‌‌برنده‌ی جهان هستند، ولی در جامعه‌ی ما که این اتفاق‌ها هم نیفتاده است! جامعه‌ای همانند جامعه‌ی ما که مصرف‌کننده‌ی محصول نهایی آنهاست، البته با هزار اشکالی هم که به محصول نهایی آنها می‌گیریم، سیر خلق و فرآوری را طی نکرده است که خدا در ذهنش تنزل کند. جامعه روشنفکری ما نیز به تبعیت از آنها مصرف‌کننده‌ی پرینت دست چندم دستاوردهای فکری آن طرف است. به هرحال محصولات فکری‌ غرب دستاوردشان است. بر این اساس است که الآن جامعه‌ی ما و روشنفکران عموماً این‌گونه فکر می‌کند که مثلاً علم و عقل مقابل خداست، ولی از این کتاب و از کتاب آفرینش و از کتاب تاریخ و از تجربیات داخلی خودمان به‌دست می‌آید که خدا مظهر و منشاء عقل است. یعنی، می‌خواهیم به این موضوع فارغ از اینکه مذهبی باشیم یا نباشیم، موسی را قبول داشته‌باشیم یا نداشته‌باشیم، به سنت تاریخ قائل باشیم یا نباشیم یا اصلاً خدا را بپذیریم یا نپذیریم، رویکرد پژوهشی داشته باشیم، بپردازیم و بگویم کتابی هست. اصلاً فرض کنید کتاب برای دوران ماقبل مدرن است و هر اشکالی می‌تواند به آن وارد شود، ولی به هرحال از این کتاب به‌دست می‌آوریم که آیا خدا هندسه‌ عقل و درایتی داشته است؟

این‌قدر که ما می‌فهمیم این طراحی بسیار عقلانی‌تر از طراحی‌های بشری است. البته طراحی‌های بشری نیز بوده که در حوزه‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، فکری و استراتژی از آن استراتژی پیروز درآمده، ولی این استراتژی، استراتژی تضمینی است، ضریب خطا در آن تقریباً نیست، به دلیل همین ترتیب و تدریج عقلی آن است؛ یعنی، می‌بینیم که اول ترسیم است، بعد پیش‌نیازهایش فراهم می‌شود، سپس جهاز برای این پروژه تدارک دیده می‌شود، مرحله‌بندی صورت می‌گیرد، خدا برای پیش‌برندگانش سه دهه وقت صرف می‌کند تا موسی، موسی بشود. موسی کار خداست، خدا روی او وقت گذاشته، [موسی] از نوع این کادرهایی که امروز در جامعه‌ی ما می‌بینیم، نیست. کادر به این مفهوم که تبلور یا تجسم کارهای از پیش انجام‌شده می‌باشد. موسی این‌گونه است، کادر خداست. ابراهیم، لوط و شعیب با آن همه حوصله‌اش کادر خدا هستند. «او» به کادر فکر می‌کند و نهایتاً اینکه آن کادر هم صرفاً یک آدم پراگماتیست نیست.

همین دو ـ سه روزنامه‌ی مطرح را در دو ـ سه هفته‌ی اخیر بخوانید. می‌توان گفت که پنج، شش روز در دو هفته‌ی گذشته ستون‌های اصلی و سرمقاله‌ها در مدح پراگماتیسم است. می‌نویسند که آقا فکر یعنی چه؟ طراحی یعنی چه؟ فلسفه یعنی چه؟ استراتژی یعنی چه؟ ما بیاییم فقط تیم کار تشکیل بدهیم، آن هم چه وقت؟! مثلاً یک ماه مانده به انتخابات تیم درست کنیم. همین اوباما نیز که الآن رییس جمهور شده و به ظاهر همه فکر می‌کنند پراگماتیسم است، این‌گونه نیست! البته توان پراگماتیستی دارد، ولی برای هرکدام از این گزاره‌هایی که مطرح می‌کند یکی ـ دو پاراگراف تئوری دارد. من حساس شدم ببینم که اوباما پراگماتیست است یا نه؟ آیا فکری پشت سرش هست؟ این بریده روزنامه‌های اخیر را جمع کردم و یک بررسی هم کردم، مجموعاً چهل صفحه ملات جمع شد. دیدم سیری طی کرده، سیرش نیز فکری بوده، از آن پایین پایین‌های حزب دموکرات بالا آمده، به دلیل رنگ سیاهش ‌ نیز همیشه تحقیر شده بود. ضمن اینکه یک سیر پراگماتیسم را طی کرده، کنارش یک گزاره‌هایی را دارد. الآن رسیده به اینکه جهان غرب باید با بنیادگراها آشتی کند. در تلقی جامعه‌ی ما این است که یک آدم پراگماتیست است و می‌خواهد اول کار مثلاً مسائل را با بنیادگراها و پراتیک‌ها حل کند ولی این‌طور نیست، برای آشتی تاریخی‌اش یک استدلالی دارد، تحلیل می‌کند که واقعه‌ی ۱۱سپتامبر آن سال که برج‌های دوقلو مورد حمله واقع شدند، محصول یک عقده و حقارت تاریخی است؛ این یعنی، یک پاراگراف تئوریک. این فرد، یک فرد پراگماتیستی نیست که دلّال و آواره‌ی پروسه‌های پراگماتیستی بشود. ان‌شاءالله جلسه‌ی بعد می‌رسیم و می‌بینیم که انسان‌های منتخب خدا هم همین‌طور می‌باشند. یکی دو پاراگراف تئوریک جدی دارند، یک تحلیل از هستی، یک تحلیل از تاریخ، یک تحلیل از سیر تحولات و یک تحلیل از خودشان دارند. بله؛ یک دست و اندامی هم دارند که آن دست و اندام در خدمت آن پاراگراف‌ها قرار می‌گیرد.

اینجا استراتژی خدا عقلی است، که در آن هم ترتیب دارد و هم تدریج. تدریج در ادبیات ما؛ یعنی، کم‌کم! [ولی در واقع] تدریج [مرادف با] کم‌کم نیست. تدریج یعنی، درجه‌درجه، مدرج مثل دماسنجی که می‌گذارند یا درجه‌ای که موقع تب زیر زبان‌مان می‌گذاریم. این استراتژی از نوع آن درجه است، یک مرتبه‌ احساسی بالا و پایین نمی‌رود، احساسی تغییر موضع نمی‌دهد، بلکه به تدریج، آرام‌آرام و با حوصله تغییر می‌کند، کسی نیز دنبال خدا نگذاشته، دنبال طراح استراتژیک نگذاشته، بلکه یک ترتیب و تدریج عقلی دارد. مشحون است از تدبیر و درایت و احاطه. یعنی، استراتژی با تدبیر، درایت و ادراک پیش می‌رود و نهایتاً با یک احاطه‌ای توامان است.

***

حال در حد وقت بیاییم یکایک اینها را باز کنیم: چشم‌انداز، پیش‌نیاز، جهاز، فاز، عنصر پیشتاز و اندیشه ـ عمل سبب‌ساز. این استراتژی را از طراحی تا نتیجه تحلیل کنیم.

 

  • استراتژی پیروز؛ از طراحی تا نتیجه
  • چشم‌انداز:
  • شرایط شناسی
  • تشخیص تضاد اصلی
  • هدف‌گذاری

 

چشم‌اندازی را ما درک کردیم؛ وقتی که خدا در آیه‌های آغازین سوره‌ی طه برای حضرت محمّد روایت کیفی می‌کند، [ببینیم] این محمّد(ص) در چه فضایی است؟ در چه مرحله‌ای است؟ آمده دورانی را تغییر بدهد، فکر نو آورده؛ او هم پراگماتیست نبود، عمل‌گرای صرف نبود، او هم سالی دو ماه به غاری می‌رفت برای فکر کردن. غار هم چیز محیرالعقولی نیست، الآن مثلاً ما می‌خواهیم فکر کنیم می‌رویم یک قدمی می‌زنیم، کتابخانه‌ای می‌رویم، خلوتی می‌کنیم، فیلم معنایی‌ای می‌بینیم، با هدفون موسیقی گوش می‌دهیم. آن موقع این چیزها نبوده، غار سکوت محض بوده که می‌توانست پچ‌پچ شاپرک‌ها را بشنود، می‌رود آنجا. غارنشین و تارک دنیا که نبوده، می‌رفته آنجا فکر می‌کرده، کم غذا می‌خورده، کم می‌خوابیده، زیاد فکر می‌کرده است. این یعنی، آدم فکوری است. یعنی، ۲۴ ساعت را برای خورش و خوابان وقت کم می‌گذارد و برای فکر کردن و اندیشه‌ورزی وقت زیاد می‌گذارد. اینکه محمّد(ص) در این فاز و فضاهاست، به قول امروزی‌ها در مرحله‌ی «چه باید کرد؟» است. حال که در مرحله‌ی «چه باید کرد؟» است، برایش روایت می‌خواند. این روایت، روایت کیفی است. محمّد(ص) هم اهل تحلیل و طبقه‌بندی است.

کتاب «آیین نبرد» نوشته‌ی مرحوم مصطفی طلاس که وزیر دفاع سوریه بود، در گذشته در دوران سربازی در اختیار [سربازان] قرار می گرفت؛ ما هم قبلاً و هم در دوره‌ی سربازی آن را خواندیم. این «آیین نبرد» را شما بخوانید![۴] می‌بینید که محمّد(ص) چقدر اهل تاکتیک بوده، فارغ از اینکه پیغمبر خدا و مذهبی است، خود محمّد(ص) چقدر فکر می‌کرده؛ این مهم است! فردی را می‌فرستاده که تعداد شترهایی را که برای سپاه مقابل برده می‌شود، شمارش کند، از تعداد و وزن شترها و از میانگین تکه گوشتی که به هر فرد سپاه مقابل می‌رسیده، تعدا افراد سپاه مقابل را تخمین می‌زده است. پس آدم فکوری بوده و در فاز و فضای کار استراتژیک قرار داشته است. حال خدا دارد برای او روایت می‌کند؛ روایت «او» روایتی کیفی است، داستان‌سرایی نمی‌کند، نمی‌خواهد کودک را شب بخواباند، بلکه برعکس می‌خواهد شب‌بیدارش کند. یک روایتی هست که ما را خواب می‌کند و به چرت می‌برد، ولی در مقابل یک روایتی هست که اصلاً خواب را از سر به در می‌کند؛ این روایت [موسی و فرعون در سوره‌ی طه] از نوع خواب از سر به در کردن است.

در روایت برای حضرت محمّد چشم‌انداز ترسیم می‌کند، شرایط دوران موسی و فرعون را توضیح می‌دهد که قبلاً روی آن ایستادیم و دیگر لازم نیست توضیح دهیم؛ تضاد اصلی همین فربه شدن طولی، عرضی و همه‌بعدی و به خصوص ارتفاع فرعون و پیرامونش بوده، که این فربه‌گی موجب می‌شد جامعه به یک لاغری محض فرو برود؛ یعنی، خودش مظهر قدرت، امکانات تجمیع‌شده و مظهر ایدئولوژی دوران است، ولی بقیه‌ی مدارهای پیرامونش دائم نسبت به او کوتاه‌تر می‌شوند تا به قول خدا، توده‌ی مردم حشرات الارض آن موقع تلقی می‌شدند، دیگر کسی برای آنها تشخص قائل نبود. این تضاد اصلی را خدا تشخیص می‌دهد و هدف‌گذاری می‌کند؛ هدف هم حذف ارتفاع فرعون و ارتقاء توده‌ها بود. در این چشم‌اندازی که ما می‌بینیم خدا برای حضرت محمّد توضیح می‌دهد، خدا برای شناساندن شرایط، توصیف‌گر و تحلیل‌گر می‌شود و در تشخیص تضاد اصلی، به دوران مصر تشخصی می‌بخشد. در صنایع ادبی، صنعتی به اسم صنعت «تشخیص» داریم. یعنی، شاعر با استفاده از صنعت تشخیص به پدیده‌ها تشخصی می‌دهد [و به اشیاء غیرزنده جان می‌بخشد]. مثلاً آب یا آیینه یک شخصیتی دارند، این را صنعت تشخیص می‌گویند. خدا نیز اینجا از صنعت تشخیص استفاده می‌کند و به تضاد اصلی تشخص می‌دهد. [در] تشخص [به مصر، خدا نشان می‌دهد که] فرعونی بوده که حد و مرزی نداشته و کاملاً خودش را مرتفع و صاحب ارتفاع می‌دانسته است. سپس خدا هدف‌گذاری می‌کند و برای محمّد(ص) توضیح می‌دهد.

 

 

  • استراتژی پیروز؛ از طراحی تا نتیجه
  • پیش نیاز
  • پیش‌فرض: پروژه مشترک است به قَدر و به اَرج
  • نمایانی یک ظرفیت
  • پدیداری تقاضا ـ راهکار
  • تنبیه، آزمون و تصحیح عنصر عامل
  • تبدیل متقاضی به مجری

 

در مرحله‌ی پیش‌نیاز، یک پیش‌فرض را از ابتدا بیان کردیم مبنی بر اینکه در جهان پروژه  بین خدا و انسان‌ها مشترک است. البته انسان‌ها هر کدام به قدر و به ارج خودشان مشارکت می‌کنند. مثلاً، یکی ابراهیم است، یک ظرفیت ویژه و تقریباً نامحدود از خودش نشان می‌دهد، یکی نیز مثل ما است که ظرفیت، درجه‌ و ارج‌مان محدود می‌باشد ولی بالاخره این ارج و درجه‌ی محدود مانع از این نیست که بتوانیم با «او» که در اندازه‌های خودش با ابراهیم پروژه‌ پیش برده، در اندازه‌های خودش متناسب با ما پروژه پیش ببرد. با این پیش‌فرض، خدا در این پیش‌نیازها خیلی مهم است! این‌طور که خدا برای حضرت محمّد در این روایت توضیح می‌دهد، در این مرحله‌ی تعیین پیش‌نیازها موسی پیدا می‌شود، ظرفیت‌هایی را از خودش نمایان می‌کند، در ابتدا در درون خودش و سپس ظرفیت [برونی] بروز می‌دهد. وقتی به میدان شهر می‌رود و با طیف پیرامون حاکمیت فرعون درگیر می‌شود یعنی، اعلام ظرفیت می‌کند. این ظرفیت چند ویژگی دارد: داوطلبانه و درون‌جوش است و همان حس «آدمیت» در آن هست؛ آدم رفت ولی حس آدمیتش در همه‌ی ما باقی و در موسی نیز بوده است. موسی قصد داشته برای خودش پروژه‌ای اجرا کند، عنصر ضدظلم بوده، قصد داشته با فرعون درگیر شود، منتها مشکلش نداشتن روش و اسلوب بوده است. در این موقعیت خدا با این ظرفیت برخورد فعالی می‌کند. به ظرفیت موسی توجه می‌کند و بعد از نمایانی ظرفیت موسی، او را گزینش می‌کند، با او برخورد مسئولانه می‌کند. ما خودمان ظرفیت‌هایی داریم، در پیرامون‌مان ظرفیت‌هایی جدی وجود دارد، اما ما نه با خودمان و نه با پیرامون مسئولانه برخورد می‌کنیم. ولی ممیّزه‌ی خدا و انسان‌هایی از نوع خدا با ما این است که ظرفیت‌ها را جدی می‌گیرند، معطل نمی‌گذارند و با آن برخورد فعال می‌کنند، همانند برخورد فعالی که با موسی کرد.

اما وجه دیگر، تنبیه، آزمون و تصحیح عنصر عامل است. موسی آرام‌آرام در حال تبدیل شدن به یک عنصر عامل است. خدا تنبیهش می‌کند، یعنی، متنبّه‌اش می‌کند. قتل اول را مرتکب می‌شود، خدا به او یک تلنگر می‌زند؛ در فردای قتل اول، به‌رغم استغفار و انتقاد از خودی که روز قبل کرده ‌بوده، مجدداً می‌خواهد همان عمل را تکرار ‌کند. اما باز خدا متنبّهش می‌کند. در مراحل مختلف این تنبیه، آزمون و ابتلاء وجود دارد و تصحیح عنصر عامل دیده می‌شود.

آخرین وجه (تبدیل متقاضی به مجری) مهم است. «شاهکار خدا» اینجا دیده می‌شود. البته این عبارت (شاهکار خدا) متناقض به نظر می‌رسد، چون خدا خودش خداست و نمی‌توانیم بگوییم شاهکار خدا! [به بیان دقیق‌تر] «کار کیفی خدا» که می‌تواند مشمول همه‌ی ما هم بشود، تبدیل متقاضی بی‌روش و بی‌اصول اولیه به یک مجری کیفی است. این خیلی مهم است! این سی سال وقت می‌برد. سی سال وقت کمی نیست. الآن از تجربه‌ی جمهوری اسلامی سی سال گذشته، برای ما سی سال خیلی سنگین است، ولی خدا سی سال وقت می‌گذارد که موسی از یک عنصر زودخواه سراسیمه و آشفته‌ی عجول تبدیل به یک مجری کیفی و مدیر شود که بتواند یک جامعه را با خودش همراه کند. آخرین بند پیش‌نیاز (تبدیل متقاضی به مجری) خیلی مهم است، اولی (نمایانی یک ظرفیت) مهم است، آخرین بند نیز مهم می‌باشد. «او» به همه‌ی فعل و انفعالات و دینامیسم بشری مشرف و واقف است و عناصر دینامیک کیفی را نشان و شاخص می‌کند، آنها را بالا می‌آورد و روی آنها فرآوری انجام می‌دهد؛ تبدیل متقاضی به مجری خیلی مهم است! ما متعدد با خودمان برخورد غیرمسئولانه کرده و به خودمان ستم نموده‌ایم. آیه‌ای هست که خدا تصریح می‌کند انسان‌ها بر خودشان ستم ویژه روا داشتند و یا در ستمی که به خودشان کردند، افراط‌کار و مسرف بودند؛ «افراط‌کار نسبت به خودش»! ما در حد خودمان مشحون از ظرفیت هستیم، پیرامون‌مان نیز مشحون از ظرفیت است، اما به ظرفیت خودمان و پیرامون‌مان بها نمی‌دهیم. لذا، همه چیز برای‌مان قبرستان به نظر می‌رسد! کشور قبرستانی، جامعه قبرستانی، منزل قبرستانی، دانشگاه قبرستانی! واقعاً در نظر اول این گونه است، ولی آیا همه‌ی اینها قبرستان است؟ یک دینامیسمی، دستاوردی، امیدی، دریچه‌ای و روزنه‌ای نیست؟! اینجا خدا یک کار آموزگاری می‌کند، ظرفیت موسی که نمایان می‌شود، در سرفصل آغازین سی سال وقت می‌گذارد، بعد هم که چهل سال موسی پیامبر است، چهل سال، خستگی‌ناپذیر می‌دود، حدوداً هفتاد سال طول می‌کشد. خیلی مهم است! هفتاد سال خدا با یک نفر است، ظرفیت‌هایش را تحول می‌بخشد، فرآوری‌اش می‌کند و در سی سال اول هم او را از یک فرد کم‌ظرفیت اولی به یک مجری پرظرفیت پایانی تبدیل می‌کند. مرحله‌ی بعد، مرحله‌ای است که خدا نقش مجهِّز را بر عهده می‌گیرد که صحبت کردیم:

 

  • استراتژی پیروز؛ از طراحی تا نتیجه
  • جهاز:
  • پیام
  • فرصت
  • لهیب
  • ویژه‌نشانه

 

تجهیز جلوه‌های گوناگون پیدا می‌کند. اول کار، پیام است، پیام توحید در صحرای سینا[۵] به موسی می‌رسد، بعد فرصتی برای انتشار در اختیار موسی گذاشته می‌شود؛ پیام موسی یک لهیب درونی دارد و خدا این لهیب را روشن نگه می‌دارد و نهایتاً نشانه در جلوه‌های ویژه به او داده می‌شود.

با توضیحی که خود خدا می‌دهد، این سیر قابل درک است. این پیام مقدمتاً موسی را متحول می‌کند. موسی همسر و فرزندش را در صحرا می‌گذارد و به دنبال آتش می‌رود. آتش هم همان پیامی بوده که موسی دنبالش بوده؛ یعنی، یک مشعلی که هم خودش و هم پیرامونش را منور و نیز دوران را روشن کند. این مشعل را خدا از او دریغ نمی‌کند. پیام و بعد فرصت؛ هم قبل از پیام و هم بعد از پیام به او فرصت داده، فرصت ضروری است! عنصر زمان برای نقش‌آفرینی و قوام پدیده عنصر ویژه‌ای است. این بیان خداست، ولی ما متاسفانه این درک را نداریم یا کم‌تر داریم و نهایتاً لهیب؛ چون خدا از ابتدا یک فتیله‌ی مشتعلِ روغن‌داری را در بطن موسی دیده، سعی کرده این روغن تمام نشود و این لهیب باقی بماند و با این لهیب است که آنجا می‌گوید: «نعلینت را در بیاور آماده شو برای دویدن».[۶] انسانی که در درون لهیبی نداشته باشد، نمی‌تواند بدود، در خودش می‌ماسد، هفتاد متر برود می‌ایستد، مانع اول مانع هشتاد سانتی‌متر است که باید از روی آن بپری، دو مانع رد کنی می‌ایستی، مثل اسب کُپ می‌کنی! موسی باید انگیزه‌ای داشته باشد تا بدود، او دوان‌دوان است، به او وحی می‌شود که کفشت را در بیاور، چهل سال باید بدوی! ماراتن دو ساعت و خرده‌ای است، تو باید چهل سال بدوی. این طه توصیف همین دوان بودن است، کل طه صدای پای غزال است؛ قبلاً صحبت شده عین غزال می‌دود، بی‌خستگی و بی‌تن دادن به تشنگی.

نهایتاً ویژه‌نشانه‌هایی را برای موسی تدارک می‌بیند؛ این ویژه‌نشانه‌ها الزاماً دوردست نیست بلکه متناسب با درک، نیاز و سطح دورانی تغییر کرده، که در مراحل بعد ان‌شاءالله خواهیم دید. می‌رسیم به فاز و مرحله:

 

  • استراتژی پیروز؛ از طراحی تا نتیجه
  • فاز:
  • توجیه
  • تجهیز
  • اقدام

 

سیر ابراهیم قابل مرحله‌بندی کردن بود؛ کما اینکه مرحله داشت. سیر موسی نیز همین‌طور است. ۲۳ سال ایفای نقش پیامبر آخر، سیر لوط و ۹۰۰ سال نوح نیز این‌گونه است. یک آموزه‌ی دیگر توجه به مرحله است. از زمانی که پروژه [موسی] آغاز می‌شود تا زمانی که به پایان می‌رسد، آنچه ما از روایت خدا در می‌آوریم، سه مرحله‌ی اصلی دارد: توجیه، تجهیز و اقدام.

برای توجیه، می‌توان گفت که خدا وقت مکفی می‌گذارد، کارتوضیح با موسی انجام می‌دهد؛ موسای عجول به موسای پرحوصله تبدیل می‌شود، خیلی وقت از خدا می‌برد، خدا خیلی حوصله می‌کند تا موسی مجاب می‌شود که عنصر زمان را رعایت کند، زمان جدی از خدا می‌گیرد.

مرحله‌ی بعد از توضیح، تجهیز است. البته الآن در جامعه‌ی ما توجیه و کارتوضیح مغفول است. همه از هم انتظار داریم بدون اینکه سیر توجیه و توضیح و مفاهمه و درک مشترک را با هم طی کنیم، بیاییم در یک پروسه‌ی پراتیک فعال شویم. مثلاً بیاییم یک NGOای درست کنیم، یک حزبی درست کنیم، در انتخابات فعال بشویم! اما قاعده‌ی تاریخ، قاعده‌ی خدا، قاعده‌ی انبیا و قاعده‌ی انسان‌های پیش‌برنده‌ی هم‌عصر و ماقبل خودمان این نبوده است. اینجا خدا برای پیامبر آخر که در فاز و فضاست، دارد روایت می‌کند، عنایت و توجهش می‌دهد، ذهنش را به مرحله‌بندی معطوف می‌کند و برایش شرح می‌دهد که ما در مرحله‌ی اول وقت مکفی گذاشتیم و موسی را توجیه کردیم، با او کار توضیحی کردیم، او را به علم و درایت رساندیم و بعد مجهزش کردیم. تجهیز را هم که قبلاً دیدیم، که طی ان، موسی به مبنا و فهم توحیدی و روش مجهیز می‌شود و روش مواجهه با فرعون در مراحل مختلف به او انتقال داده می‌شود و نهایتاً تجهیز به یاد. اما آخرین وجه، اقدام است:

 

  • استراتژی پیروز؛ از طراحی تا نتیجه
  • اقدام:
  • دعوت
  • تبیین
  • تلنگر
  • مطالبه
  • مواجهه
  • غلبه

 

اقدام موسی یک اقدام پراگماتیستی نبود، مراحل خاص خودش را طی کرد. در ابتدا دعوت فرعون در کار بود. بعد از دعوت دست به تبیین زد. تبیین به مفهوم بیان روشنگر و مستمر است. تا حد امکان خدا و موسی برای فرعون در مرحله‌ی تبیین وقت گذاشتند، هر دو به فرعون تلنگر زدند اما وقتی جواب نداد، بحث مواجهه پیش آمد و بعد از مواجهه هم همان‌طور که قبلاً دیدیم فاز به مرحله‌ی غلبه و حذف فرعون رفت. این اقدام مجموعاً یک اقدام مهندسی‌شده‌ای بود؛ زمینه برای تحول فرعون فراهم شد، فرعون خودش استقبال نکرد، تبیین و بیان توأم با روشنگری یک بند جدی را به خودش اختصاص می‌داد و نهایتاً به رخ ‌به ‌رخی و حذف رسید، البته با سیری که قبلاً روی آن بحث کردیم. بحث را به پایان ببریم. مرحله‌‌ی بعد عنصر پیشتاز است؛

 

  • استراتژی پیروز؛ از طراحی تا نتیجه
  • عنصر پیشتاز: متقاضی فرآورده‌شده‌ی حامل:
  • یاد
  • متن ره‌نما
  • روش

 

این پروژه را یک فردی باید پیش می‌برد و جلودار آن می‌شد. این فرد، متقاضی اولیه‌ای بود که خدا فرآوری‌اش کرد، سیر فرآوری برایش گذرانده شد. این متقاضی اولیه تبدیل به یک انسان یا مجری حامله شد؛ یعنی، موسی اول از دغدغه‌اش حامله بود، نه روش و نه جهازی داشت. تشکیلات کوچکی برای خودش داشت، ولی آن زمان که موسی فرار کرد، تک، مضطرب و پراسترس بود. خودش را هم به خدا واگذار کرد، گفت من می‌روم، به هر جا که خدا خواست من را ببرد و آدرس بدهد، خدا هم خوش جایی او را برد و خوب آدرسی به او داد. ولی همان [موسی] حامله شد از عنصر یاد، از یک متن راهنما یا یک کتاب پیش‌برنده و نهایتاً روش. در این مرحله خدا موسی را عنصر پیشتاز کرد.

عنصر پیشتاز الزاماً یک فرد رادیکال، شعاری و یا عنصری نیست که مطالباتش این‌قدر با ظرفیت‌های دوران جامعه فاصله داشته باشد که نتواند تحقق پیدا کند! از نوع اتفاقاتی که دیدیم در این ۳۰-۲۰ سال و به ویژه در این ده سال اخیر رخ داد و دائم سطح مطالبات بدون اندیشیدن به پشتوانه‌ی تشکیلاتی، تحققی و فکری‌اش بالا می‌رود. ولی نه خدا این عمل [افزایش سطح مطالبات بدون مابه‌ازای تحققی] را می‌کند نه عناصر پیش‌برنده‌ای از نوع موسی. موسی وقتی که به یک بلوغ و کیفیتی رسید دیگر همیشه می‌توانست شرایط خودش را با ظرفیت دوران مقایسه کند. پیشتاز کسی نیست که گرد و خاک کند، خدا به یک مورد قسم می‌خورد، به سُمّ اسبانی که از آنها جرقه برمی‌خیزد نه گرد و خاک! در سوره‌ی والعادیات به جرقه‌های سم اسبان قسم می‌خورد؛ جرقه‌ای که پیش از طلوع خورشید، شب را تبدیل به صبح می‌کند. این عنصر پیشتاز است، پیرامون را روشنایی می‌بخشد یکی ـ دو قدم جلوتر [را برای دیگران روشن می‌کند]. موسی خیلی جلو نیفتاد، آن موقع که خیلی جلو افتاد، قومش را جا گذاشت و دوان دوان به سوی [میقات] رفت، خدا با او برخورد کرد. خیلی مهم است! خدا  مذمتش نکرد که این‌قدر جلو افتادی، گفت چرا این‌قدر جلو افتادی؟ موسی  فقط گفت ترسیدم زمان را از دست بدهم. بعد خدا به او یک اطلاع داد که موسی شوکه شد. خدا به او گفت می‌دانی در این شتابی که تو کردی و قوم خودت را جا گذاشتی چه اتفاقی افتاد؟ قومت گوساله‌‌پرست شد![۷] یعنی، گفت همه‌ی این تلاش‌هایی که در این مدت کردی به خاطر یک حرکت رادیکال و افراطی از بین رفت. دوان دوان آمدی سوی من چه کار؟ من که در آنجا و پیش قومت هم بودم. مضمونی که ما از آیات می‌فهمیم [این است که خدا به موسی می‌گوید:]‌ای کاش به گونه‌ای حرکت می‌کردی که یکی دو قدم بیشتر از قومت فاصله نداشتی، قومت هم آرام‌آرام می‌آمد. یعنی، خدا با رادیکالیسم کور، با رادیکالیسم شتابان، با رادیکالیسمی که درک شرایط را نمی‌کند و با فرد پیشتازی که می‌خواهد خودش را فرسنگ‌ها از پیرامون خودش جلوتر ترسیم کند، رابطه‌ی مثبتی برقرار نمی‌کند. در اینجا درس کیفی وجود دارد. در قرآن هم «مشفقون» آمده[۸] [که مرادف عنصر پیشتازاست]. یعنی کسانی که یک شعاعی دارند، یکی دوقدم هم جلوترند، اهل شفقت هم هستند، به نسبتی که می‌خواهند خودشان  پیش بروند، می‌خواهند که پیرامون هم پیش برود.

 

  • استراتژی پیروز؛ از طراحی تا نتیجه
  • اندیشه ـ عمل سبب‌ساز:
  • اندیشه‌ی توحیدی
  • عمل توحیدی
  • دینامیسم توحیدی

 

مرحله‌ی آخر هم این اتفاق بود که فرعون ارتفاعش به سطح رسید و به قول خدا بناهایی که به عرش رسانده بود، نابود گردید. خودش اهل ارتفاع بود، بناها هم همه به عرش رسیده بودند، همه از بین رفت. اینها میسّر نبود مگر با یک اندیشه و عمل سبب‌ساز. یعنی، موسی کارگزار خدا نبود، فرعون هم در یک امر خودبه‌خودی و صرفاً پراتیک حذف نشد. جان‌مایه‌ی [استراتژی خدا] یک اندیشه‌ی توحیدی بود. آن اندیشه‌ی توحیدی به عمل توحیدی موسی و قومش منجر شد و نهایتاً دینامیسم توحیدی حرف آخر را زد. ساحران و پیرامون فرعون هم دینامیسم خاص خودشان را داشتند، فرعون هم دینامیسم داشت، زیربناها و شبکه‌های آب تعبیه شده و اهرام ثلاثه از یک مهندسی برخوردار بودند. یعنی، او هم دینامیسمی برای خودش داشت، منتها بالنهایه اندیشه‌ی توحیدی منجر به عمل توحیدی شد و عمل توحیدی هم منجر به دینامیسم توحیدی.

***

در جلسه‌ی بعد اگر خانم قدس ـ بنیانگذار محک ـ بیایند، ان‌شاءالله در خدمت ایشان هستیم. بحث ما با بانی محک مقدمتاً این‌طور مطرح خواهد شد که آیا این محک یک پروژه بود و خدا در آن آمد؟ خدا آورده‌ای داشت؟ آورده‌ی شما چه بود؟ چه‌‌طور از یک زیرزمین ۷۰ متری اجاره‌ای چیذر به این امکانات رسیدید؟ امکانات رابطه‌ای بود یا نه؟ خدا در آن مشارکت داشت؟ مردم در آن مشارکت داشتند؟ ایشان این بحث را عنوان می‌کند، بعد هم جمع می‌تواند با ایشان روی سازوکار‌ها صحبت کند. ببینیم که در این دوران جدید هم امکان پیش‌برندگی، البته در مقیاس‌های کوچک‌تر، وجود دارد یا نه؟ بحث جلسه‌ی آخر «دید استراتژیک» این است که آیا برای ما هم امکان‌پذیر است که چشم‌اندازی طراحی کنیم؟ ما هم می‌توانیم رسّام، مهندس، مجهز و مرحله‌بند باشیم؟ ما هم می‌توانیم تعریفی از عنصر پیشتاز را در پس پیشانی خودمان داشته ‌باشیم و تحققش ببخشیم؟ و آیا ما هم می‌توانیم دینامیسم توحیدی داشته‌باشیم یا نه؟

همچنان که دوستان جوان آمدند اینجا و تعریف و انتقادی کردند که این بحث‌ها باید به درد امروز ما بخورد، ان‌شاءالله جلسه‌ی بعد این بحث را اختصاص دهیم به اینکه خدای استراتژیک چه کار با ما می‌تواند بکند و ما چقدر می‌توانیم کار رو به جلو داشته ‌باشیم؟ بخش دوم جلسه برای اول بار یک بحث جمعی ارائه می‌شود. قبل از عید یکی از دوستان جوان آمد پیشنهادی را مطرح کرد، و گفت که جمع‌هایی دومنظوره تشکیل شود، هم بحث‌های اینجا را نقد کند، هم خودش بحث ایجابی بیاورد. خودشان بدون دخالت ما چند جمع تشکیل دادند. ان‌شاءالله امروز یکی از آن جمع‌ها بحث خودش را ارائه خواهد کرد؛ ما هم تقاضا‌مان از دوستان این است که اینجا هم یک پروژه‌ی کوچک است، پروژه این است که تریبون تقسیم بشود و بحث را مشترک پیش ببریم و جمع‌های ساقدوشی پیدا بشوند که هم بحث‌هایی که اینجا می‌شود را نقد کنند هم خودشان بحثی بیاورند.

قبل از اینکه به تنفس نائل و برای بخش دوم جلسه آماده شویم، متذکر می‌شوم که هفته‌ی گذشته اعلام شد که به مساعی یکی از دوستان بزرگ‌تر این جمع که تجربه‌ی چندساله در سفرهای جمعی دارند، پیشنهاد شده که هر از چند گاهی دوستان بتوانند مشترک با ربط به این بحث‌ها یک سفری داشته‌ باشند، از طبیعت سرشار استفاده کنند، یک خوشی از مشاهده به آنها دست بدهد و به قول این دوست‌مان از مشاعات هستی هم بتوانیم استفاده کنیم. سفری برای پنجشنبه طراحی شده است. ان‌شاءالله این سفر یک روزه را با سرپرستی دوست بزرگ‌ترمان خواهیم رفت. خیلی متشکرم، خسته نباشید.

 


 

آورده‌های مشارکت‌کنندگان

 

مشارکت‌کننده‌ی اول

به نام خدا. ما سه جلسه‌ی دو ساعت و نیمی بحثی با هم داشتیم روی یکی از داشته‌ها و کارکردهای خدا؛ یعنی، یک کار مشترک نسبتاً متوسط و ابتدایی انجام دادیم.

اولین داشته‌ای که در مباحث آقای صابر مطرح شد خدای طراح ـ مهندس بود. دو بحث مستقل در این موضوع طراحی شد: بحثی که توسط دوستان ارائه می‌شود و یک طرح موضوعی هم به طور خلاصه می‌گویم. بر اساس این بحث‌هایی که ما با هم در طی سه جلسه انجام دادیم، به این نتیجه رسیدیم که همان‌طور که به دنبال اثبات خدا نیستیم، دنبال اثبات این داشته‌ها هم نیستیم. یعنی، اگر با این دید برویم سراغ کتاب [قرآن] یا حتی ذهنیات خودمان، دور باطلی را پیموده‌ایم. همان‌طور که اگر بخواهیم خدا را اثبات کنیم دور باطلی را پیموده‌ایم. قرار نیست که ما داشته‌های خدا را اثبات کنیم. یعنی، اگر ما بخواهیم در کتاب بگردیم و اثبات کنیم که خدا طراح است، چیز قابل توجهی دست ما را نمی‌گیرد، علاوه بر آن که شاید خودش موجب تردیدهای بسیاری هم بشود. ما به این رسیدیم که از توان طراحی خدا فهمی پیدا کنیم. دوستان در ادامه‌ی بحث توضیح می‌دهند. [به طور خلاصه] به این رسیدیم که در آیات ۳۱، ۹۹ و ۱۰۱ سوره‌ی یونس، خدا روی قانون‌مندی خلقت دست می‌گذارد. این آیات نشان می‌دهد که همان‌طور که خلقت از اول بوده، قانون‌مندی‌اش هم همراهش بوده، خلقت هم با ذات خدا همراه می‌شود. همین دو روز پیش هم آقای غنی در ویژه‌نامه‌ی اعتماد یک مقاله نوشته بودند که یک دعوای فلسفی بوده است و خیلی‌ها می‌گفتند که خلقت جدا از ذات خداست، ولی آقای مطهری در نقدی که می‌زنند آنجا می‌گویند که خلقت هم عین ذات خداست.

می‌خواهیم بگوییم که نیازی به اثبات داشته‌ها و قانون‌مندی‌ها نیست. اگر بخواهیم اثبات کنیم که جهان طراحی دارد، راهگشا نیست. چون ببینیم، می‌فهمیم و درکش می‌کنیم و بیشتر باید فهمی از آن توان پیدا کنیم و بعد ارتباطش با مسئولیت را تدبیر کنیم. چند مورد هم برای فهم این توان به ذهن‌مان رسید؛ یکی اینکه آیه می‌گوید خلقت در شش مرحله یا خلقت زمین در دو روز بود، این نشان می‌دهد که خدا یک طراحی داشته اشت؛ یا آیه‌ی۱۴ یونس می‌گوید: «آنگاه شما را پس از آنان در زمین جانشین قرار دادیم تا بنگریم چگونه رفتار مى‏كنید».[۹] حساسیت خدا روی انسان و روی پروژه را نشان می‌دهد که اگر طراحی داشته‌اید، می‌نگریم که چگونه عمل می‌کنید و این نشان می‌دهد که  خدا خود طراحی داشته است. همین لوح محفوظ که جاهای مختلف قرآن به کار برده است، نشان می‌دهد که طراحی کلانی نزد خداوند برای خلقتش وجود داشته، حال به عنوان مثال مدت مشخصی برای خلق گذاشته که مدت مشخص گذاشتن برای خلق هم نشان از یک طراحی است. یعنی، وقتی ما حتی به طراحی‌های خودمان نگاه می‌کنیم؛ مثلاً، یک مهندس، هم ایده‌ی تغییر و یک ایده‌ی کلی و بعد از ایده‌ی کلی، جزئیاتش مطرح می‌شود، بعد استعدادهای هر کدام از موادی که می‌خواهیم در این قطعه به کار ببریم، و بعد نتیجه‌ای که از آن قطعه نیاز داریم مد نظر قرار می‌گیرد.

بدون اینکه آدم بخواهد این را به خودش نسبت بدهد یا ندهد، یک ذهنیتی پیدا می‌کند، وقتی در قرآن می‌گردیم و می‌بینیم که مدت مشخص برای آن گذاشته، [نشان‌دهنده‌ی وجود نوعی طراحی و مهندسی است]. خلاصه این است که می‌گوید هم اولش، هم وسطش، هم مواد و مصالحش همه روی حساب است، همان چیزی که آقای صابر در بحث خدای طراح و مهندس گفتند: «به زمین گفتیم بیا گفت ما فرمان‌پذیریم و آمد». یک چنین گزاره‌ای، خودش کشف استعداد پدیده‌ها و مواد را نشان می‌دهد. دوستانی که مهندسی خوانده باشند می‌دانند، طراحی دقیقاً همین است. اینجا یک دیدی به انسان می‌دهد.

بعد اینکه در آیات دیگری گفته می‌شود که خدا اگر می‌خواست، می‌توانست خواسته‌اش را به یک نحو دیگری اجرا کند، این «نحو دیگر»، یعنی، یک نحوی هم الآن هست. این مثال‌ها بیشتر برای تقریب به ذهن است و گفتم اساسی هم که ما در بحث‌مان خصوصاً در جلسه‌ی آخر به آن رسیدیم این بود که ما دنبال اثبات طراحی خدا نیستیم، دنبال این هستیم تا یک فهمی از توان طراحی پیدا کنیم، البته معطوف به پروژه نه معطوف به ذاتش و نه به یک چیزی که قابل دسترس ما نباشد، بلکه معطوف به پروژه‌ی مشترکی که بین او و خودمان قرار دارد. از این لحاظ خواندن این چند آیه برای این است که تعبیری از طراحی پیدا کنیم. در ادامه‌ی بحث، دوستانی که روی چند کلیدواژه کار کرده‌اند، نتیجه‌ی کارشان را خواهند گفت و بعد رابطه‌اش با همین پروژه و سپس از یک طریق دیگری هم طراحی خدا را روی چند نمونه بررسی می‌کنند. یک نمونه را دقیق‌تر بررسی کرده‌اند؛ هم به خاطر کنجکاوی و هم اینکه این حس شد که در قرآن، بعد از انسان، مهم‌ترین موضوع آب (ماء) است. بعد آمدیم دنبال اینکه آن به چه درد ما می‌خورد یا اینکه در پروژه‌ی مشترک چه راه‌گشایی‌ای را دارد؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم

به نام خدا. چون بحثم شاید مقدم‌تر بوده من آغازمی‌کنم. در واقع از لحاظ اینکه شاید این بحثی که من دارم روی یک سری کلماتی باشد که بحث دوستان را توضیح بدهد، شاید بهتر است که من اول طرح بحث نمایم. ولی از همه لحاظ بهتر بود که ابتدا دوستان دیگر شروع کنند.

در آیاتی که می‌خوانیم واقعاً قصد این نیست که اثبات کنیم خدا مهندس یا طراح است. این طور برداشت کردیم که این آیات این را می‌رساند و ما پیرامون خودمان را که نگاه می‌کنیم می‌بینیم که این‌گونه است، طراحی هست و هر چیزی به کناری رها نشده‌ است. در این زمینه من خودم روی سه کلمه کار کرده‌ام. در قرآن یک سری آیاتی گلچین شده که این آیات واقعاً پرمفهوم است، اگر تنها روی این کلمات بحث و صحبت می‌شود، این فهم بنده می‌باشد و گرنه ممکن است خیلی منظورهای دیگر را هم برساند و خیلی مفاهیم عمیق‌تر هم داشته باشد. این سه کلمه، کلمات «تقدیر» و «تدبیر» و «وزن» است. ابتدا بهتر است توضیحی در ارتباط با معنای این سه واژه بدهم.

وزن از لحاظ لغوی معنی سنجش و اندازه‌گیری و قدر و اعتبار دارد. مثلاً، وقتی می‌گویند وزن کسی، به معنای اعتبار و قدر او است. یا مثلاً وقتی می‌گویند کلمه‌ی میزان از قدر گرفته می‌شود، این میزان هم می‌تواند میزان [به عنوان] فعل باشد، هم میزان و ترازویی باشد که ما انجام می‌دهیم. کلمه‌ی دوم، تقدیر است که از لحاظ لغوی معنی اندازه‌گیری معینی برای هر چیزی را می‌دهد، یا اینکه کمیت یک شی را تبیین کنیم. یا باز هم در مورد [معنای] تقدیر، این کلمه‌ی «وزن» شاید خیلی قشنگ‌تر است تقدیر را توصیف کند. وقتی می‌گویند قدر فلان کس به معنی اعتبار و احترام آن فرد است. سوم، معنی کلمه‌ی تدبیر چاره‌اندیشی در یک کاری است، البته نه لزوماً از سر بیچارگی، بلکه برای آنکه عواقب آن کار سنجیده بشود و دنبال آن کار باشد، آن کار اداره شود و چاره‌ای برای آن اندیشیده شود.

یک توضیح دقیق‌تر هم این است که تقدیر از لحاظ قرآنی، یعنی اینکه، برای هر شیء یک اندازه و استعداد مشخصی قرار داده‌اند. یعنی، از جانب خدا، استعداد و قابلیت و شاکله‌ای درون هر شیء قرار بگیرد و آن‌طور که از آیات برمی‌آید یک مسئولیتی را متوجه ما کرده که به آن اندازه و آن قابلیت معین شده در درون خودمان پی ببریم.

در مورد کلمه‌ی تدبیر، خدا قبل از اینکه سراغ بقیه‌ی مسائل برود، خودش را یک تدبیرگر کل معرفی کرده است. مثلاً در آیه‌ی۳ سوره‌ی یونس[۱۰] آمده: «پروردگار شما آن خدایى است كه آسمان‌ها و زمین را در شش هنگام آفرید، سپس بر عرش استیلا یافت. كار [آفرینش] را تدبیر مى‏كند. شفاعتگرى جز پس از اذن او نیست. این است‏ خدا، پروردگار شما؛ پس او را بپرستید. آیا پند نمى‏گیرید؟» که کاملاً نشان می‌دهد که خدا خودش را به عنوان یک مدبر اول و محیط بر آن خلقی که کرده و سیر و استعداد آن خلق معرفی می‌کند.

آیه‌ی ۵ سوره‌ی سجده[۱۱] بیان می‌دارد: «كار [جهان] را از آسمان [گرفته] تا زمین اداره مى‏كند آن‌گاه [نتیجه و گزارش آن] در روزى كه مقدارش آن چنان كه شما [آدمیان] برمى‏شمارید هزار سال است، به سوى او بالا مى‏رود.» یا در قسمتی از آیه‌ی دوم سوره‌ی رعد[۱۲] که می‌گوید: «... [خداوند] در كار [آفرینش] تدبیر مى‏كند و آیات [خود] را به روشنى بیان مى‏نماید. امید كه شما به لقاى پروردگارتان یقین حاصل كنید».

مورد دومی که در این آیات مشاهده می‌شود، این است که بعد از اینکه خداوند خودش را تدبیرگر کل معرفی می‌کند، مسئولیتی هم از انسان می‌خواهد. یعنی، انسان را مدبر می‌بیند و از او هم می‌خواهد که فکر کند و سوال می‌کند که آیا به این تدبیری که در کار و خلق تو شده، فکر نمی‌کنی و در آن تدبر نمی‌کنی؟ [در آیه‌ی ۴ سوره‌ی سجده[۱۳]]: «خدا کسی است که آسمان‌ها و زمین را در شش هنگام آفرید آن گاه بر عرش استیلا یافت برای شما غیر از او سرپرست و شفاعت‌گری نیست. آیا باز هم پند نمی‌گیرید؟».

[در آیات ۲۳ و ۲۴ سوره‌ی محمد[۱۴] می خوانیم:] «اینها همان کسانی هستند که خداوند آنان را لعنت نمود (شاید لعنت به همان معنای «دوری» درست‌تر مفهوم را برساند،) یا دور نمود و گوش و دل ایشان را ناشنوا و چشم‌هایشان را نابینا کرده‌ است. آیا به آیات قرآن نمی‌اندیشند؟».

به عنوان نمونه‌ی دیگر آیه‌ی۳۱ سوره‌ی یونس[۱۵] که همه‌اش پرسش است: «بگو كیست كه از آسمان و زمین به شما روزى مى‏بخشد؟ یا كیست كه حاكم بر گوش‌ها و دیدگان است؟ و كیست كه زنده را از مرده بیرون مى‏آورد و مرده را از زنده خارج مى‏سازد؟ و كیست كه كارها را تدبیر مى‏كند؟ خواهند گفت: ‏خدا. پس بگو آیا پروا نمى‏كنید؟»  اگر به سیر توجه شود [سوالی که در ذهن شکل می‌گیرد این است که] چرا خدا این پرسش‌ها را مطرح می‌کند؟ این پرسش‌ها نشان می‌دهد که وقتی از انسان می‌خواهد که در اداره‌ی این امور فکر کند، خود انسان نیز قابلیت و قدرت تدبر را دارد و با توجه به آن آیه‌ای که در سوره‌ی حجر است که می‌گوید: «نَفَختُ فیهِ مِن روحی» (حجر: ۲۹؛ ص:۷۲) کاملاً نشان می‌دهد که [خدا] تدبیرگری خودش را در انسان قرار داده و این سوال‌هایی که از او می‌پرسد و او را فرا می‌خواند به اینکه فکر کند، نشان می‌دهد که از او هم می‌خواهد که به این قابلیت‌ها برسد.

کلمه‌ی دوم، کلمه‌ی تقدیر است. خداوند در قرآن روی این کلمه خیلی حساس است و در آیاتی خودش را با این صفت معرفی می‌کند؛ خودش را یک ترازوی موزون‌گر قدر استعدادهای هستی نشان می‌دهد. یعنی، خودش را طوری معرفی می‌کند که [موید آن است که] تمام این قدرها و اندازه‌ها را او تعیین کرده است. مثلاً، در آیات ۱۷ و ۱۸ سوره‌ی مومنون[۱۶] آمده: «و به راستى [ما] بالاى سر شما هفت راه [آسمانى] آفریدیم و از [كار] آفرینش غافل نبوده‏ایم؛ و از آسمان آبى به اندازه [معین] فرود آوردیم و آن را در زمین جاى دادیم و ما براى از بین بردن آن مسلما تواناییم».  یا در آیه‌ی۲ سوره‌ی فرقان[۱۷] می‌خوانیم: «همان كس كه فرمانروایى آسمان‌ها و زمین از آن اوست و فرزندى اختیار نكرده و براى او شریكى در فرمانروایى نبوده است و هر چیزى را آفریده و بدان گونه كه درخور آن بوده اندازه‏گیرى كرده است».

مورد بعدی [در بررسی پیرامون] کلمه‌ی تقدیر که کاملاً در این آیات مشخص است [این است که] خودش را علاوه بر اینکه خالق قدرهای درون خلایق می‌داند، مخزن‌دار آنها هم می‌داند. یعنی، کاملاً بیان کرده که این تقدیرهایی که قرار گرفته مخزنش دست من است؛ یعنی، گنجینه‌ی آنها دست من است. مخصوصاً در کلمه‌ی آب که برای‌مان توضح خواهند داد، کاملاً در این آیات مشخص شده است.

مورد دوم که دوباره در [تحلیل و تامل پیرامون] این کلمه مشخص می‌شود، این‌ است که انسان را به پیدا کردن راه از [طریق] نگاه کردن به این تقدیرها و اندازه‌ها فرامی‌خواند و از او می‌خواهد که به این تقدیرها و اندازه‌ها به دقت نگاه کند. آیه‌ی ۹۹ سوره‌ی انعام[۱۸] بیان می‌کند: «اوست كسى كه از آسمان آبى فرود آورد. پس به وسیله‌ی آن از هرگونه گیاه برآوردیم و از آن [گیاه] جوانه‌ی سبزى خارج ساختیم كه از آن دانه‏هاى متراكمى برمى‏آوریم و از شكوفه‌ی  درخت خرما خوشه‏هایى است نزدیك به هم و [نیز] با‌غ‌هایى از انگور و زیتون و انار همانند و غیرهمانند خارج نمودیم. به میوه‌ی آن چون ثمر دهد و به [طرز] رسیدنش بنگرید. قطعاً در اینها براى مردمى كه ایمان مى‏آورند، نشانه‏هاست».

در آیه‌ی ۹۷ همین سوره [انعام][۱۹] آمده است که: «و اوست كسى كه ستارگان را براى شما قرار داده تا به وسیله آنها در تاریكی‌هاى خشكى و دریا راه یابید به یقین ما دلایل [خود] را براى گروهى كه مى‏دانند به روشنى بیان كرده‏ایم.» انسان را فرا می‌خواند تا از این تقدیرهایی که خدا درون آنها قرار داده به کنه [مساله] راه بیابد و مساله‌ی آخر اینکه خداوند برای خلق خودش زمان گذاشته است، هم زمانی که آن را خلق کرده، به زمانش اشاره کرده و هم خودش را قادر به آن دانسته که تنها من هستم که می‌توانم این زمان را از او بگیرم، زمانی را که برای رشد به ما و هستی داده و نسبت به ‌آن هم مرتب سوال می‌کند؛ مثلاً، [در آیه‌ی ۵ سوره‌ی حج[۲۰]] گفته: «اى مردم اگر درباره‌ی برانگیخته شدن در شك هستید پس [بدانید] كه ما شما را از خاك آفریده‏ایم، سپس از نطفه، سپس از علقه، آنگاه از مضغه‌ی داراى خلقت كامل و [احیاناً] خلقت ناقص تا [قدرت خود را] بر شما روشن گردانیم و آنچه را اراده مى‏كنیم تا مدتى معین در رحم‌ها قرار مى‏دهیم  (هم مدت را اشاره کرده هم مراحل خلق را) آن‌گاه شما را [به صورت] كودك برون مى‏آوریم، سپس [حیات شما را ادامه مى‏دهیم] تا به حد رشدتان برسید و برخى از شما [زودرس] مى‏میرد و برخى از شما به غایت پیرى مى‏رسد به گونه‏اى كه پس از دانستن [بسى چیزها] چیزى نمى‏داند و زمین را خشكیده مى‏بینى و[لى] چون آب بر آن فرود آوریم به جنبش درمى‏آید و نمو مى‏كند و از هر نوع [رستنی‌هاى] نیكو مى‏رویاند».

من فکر می‌کنم این آیه‌ی آخر که بحثم را با آن جمع خواهم کرد حتی بیشتر از صحبت من را بیان می‌کند، آیه‌ی۴۰ سوره‌ی طه[۲۱] است: «آنگاه كه خواهر تو مى‏رفت و مى‏گفت آیا شما را بر كسى كه عهده‏دار او گردد، دلالت كنم؟ پس تو را به سوى مادرت بازگردانیدیم تا دیده‏اش روشن شود و غم نخورد و [سپس] شخصى را كشتى و [ما] تو را از اندوه رهانیدیم و تو را بارها آزمودیم و سالى چند در میان اهل مدین ماندى، سپس اى موسى در زمان مقدر [و مقتضى] آمدى». خدا با موسی که صحبت می‌کند، سیر و طراحی خودش را در زندگی و تقدیر موسی نشان می‌دهد؛ اول او را به این آگاه می‌کند که موقعی که تو به دنیا آمدی و آن مسائل برایت پیش آمد و ما تو را به آب انداختیم، این ما بودیم که به مادرت آرامش دادیم و بعد که تو به حیطه‌ی فرعون رفتی باز ما بودیم که تو را به مادرت سپردیم تا در آغوش او رشد پیدا کنی، این قسمت سهم خود را از پشتیبانی از موسی به او می‌گوید و قسمت دوم آیه این را به موسی می‌گوید که تو هم سهمی برای رشد استعدادهای خودت نشان دادی و متذکر می‌شود که تو بارها آزمایش پس دادی و در شهر ماندی و نرفتی، مثل یونس نبودی که از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنی و در آخر هم می‌گوید: «ثمّ جئت علی قدر یا موسی»؛ یعنی، در حالی‌که به آن «قدر» کافی آزمایش شده بودی و به آن اندازه‌ی کافی رسیده بودی، ما تو را به آن پیامبری رساندیم.

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم

به نام خدا. من همانطور که دوستان قبلی هم اشاره کردند، دنبال اثبات توان خدا در طراحی هستی نبودم و فقط می‌خواستم در حد فهم خودم از توان خدا در طراحی هستی درکی داشته باشم. از آنجایی که انسان، زمین و آب از مهم‌ترین آفریده‌های خدا هستند و خدا هم در کتاب آخر به عناصر طبیعی ـ که آب مهم‌ترینش است ـ توجه خاصی داشته، من سعی کردم به طراحی خدا در آب توجه کنم.

آب یا همان ماء در لغت به معنی «هر مایع غیرجامد» است، چه آب مطلق باشد و چه مضاف. ولی وقتی به صورت مطلق «ماء» استفاده شود، منسوب به همان آب خالص است. به نظر می‌رسد آب در خلقت که دو وظیفه و چند صفت دارد که وظایفش یکی حیات‌دهندگی و دیگری هلاک کردن است.

برای حیات‌دهندگی می‌توان به آیه‌ی۲۲ سوره‌ی بقره و آیات ۴۸ و ۴۹ سوره‌ی فرقان اشاره کرد. در آیه‌ی ۲۲ سوره‌ی بقره[۲۲] عنوان می‌شود: «همان [خدایى] كه زمین را براى شما فرشى [گسترده] و آسمان را بنایى [افراشته] قرار داد و از آسمان آبى فرود آورد و بدان از میوه‏ها رزقى براى شما بیرون آورد پس براى خدا همتایانى قرار ندهید در حالى كه خود مى‏دانید». در آیات ۴۸ و ۴۹ سوره‌ی فرقان[۲۳] هم عنوان می‌شود: «و اوست آن كس كه بادها را نویدى پیشاپیش رحمت‏خویش [باران] فرستاد و از آسمان آبى پاك فرود آوردیم. تا به وسیله‌ی آن سرزمینى پژمرده را زنده گردانیم و آن را به آنچه خلق كرده‏ایم از دام‌ها و انسان‌هاى بسیار بنوشانیم». در این آیات وظیفه‌ی رویش و زایش به عهده‌ی آب گذاشته شده است، خیلی مهم است!

برای وظیفه‌ی دوم آب که همان هلاک‌کنندگی است، آیه‌ی۶۴ سوره‌ی اعراف[۲۴] را می‌توان بیان کرد: «چون آن رسول آمد او را تکذیب کردند. ما هم او و پیرامونش را در کشتی نجات نشاندیم و آنان که آیات الهی را تکذیب کردند (به آب هلاک) غرق کردیم که مردمی بسیار نادان و کوردل بودند».

اما بعد از وظایفی که در کتاب آخر به عهده‌ی آب گذاشته شده، یک سری صفات هم در لابه‌لای آیات این کتاب از طرف خداوند به آب نسبت داده شده که من چند مورد از آنها را استخراج کرده‌ام: طهارت، جریان، فراوانی، گوارایی و ریزش.

در مورد طهارت آب در آیه‌ی ۴۸ سوره‌ی فرقان عنوان می‌شود: «و اوست آن كس كه  بادها را نویدى پیشاپیش رحمت‏خویش [باران] فرستاد و از آسمان آبى پاك فرود آوردیم». صفت طهارت و پاکیزگی در این آیه به آب نسبت داده شده و این همان صفتی است که دارندگان این وصف مورد رحمت و محبوب خدا هستند: «...إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ» (بقره: ۲۲۲).

صفت بعدی جریان آب است. آیه‌ی۳۰ سوره‌ی ملک[۲۵] بیان می‌دارد: «بگو به من خبر دهید اگر آب [آشامیدنى] شما [به زمین] فرو رود چه كسى آب روان برای‌تان خواهد آورد؟». این آیه علاوه بر فرو رفتن آب و افت منابع آبی کره‌ی زمین صفت «مَعین» را به آب نسبت داده است. کلمه‌ی مَعین دارای دو ریشه است. احتمال اول اینکه از ماده‌ی «عین» مشتق شده باشد که در این صورت معین به معنای قابل رؤیت است و «ماء معین» یعنی آبی که به چشم بیاید و قابل استفاده باشد. دوم اینکه معین از ماده‌ی «معن» مشتق شده باشد که در آن صورت «معن الماء» به معنای جریان آب است و «ماء معین» یعنی آب جاری و قابل دسترس. یک نکته‌ی دیگری هم که از این آیه می‌توان فهمید این است که آب به امر و فرمان الهی و آن خلقت ویژه‌ی خودش به گونه‌ای طراحی شده که به اعماق زمین فرو نمی‌رود. یعنی، مواد تشکیل‌دهنده‌ی آب، بافت خاک‌ها و بستر زمین به گونه‌ای هست که مانع فرورفتن آب به عمیق‌ترین لایه‌ی کره‌ی زمین می‌شود.

صفت دیگر فراوانی آب است. در آیه‌ی ۱۶ سوره‌ی جن[۲۶] بیان می‌شود که «و اگر [مردم] در راه درست پایدارى ورزند قطعاً آب گوارایى بدیشان نوشانیم». در این آیه خداوند آب را پاداش و مزد استقامت و پایداری بر صراط حق قرار داده است.

صفت بعدی هم گوارایی آب است. در آیه‌ی۲۷ سوره‌ی مرسلات[۲۷] می‌خوانیم: «و كوه‏هاى بلند در آن نهادیم و به شما آبى گوارا نوشانیدیم». از جمله صفاتی که در قرآن به آب نسبت داده شده کلمه‌ی فرات است؛ فرات در لغت عرب به معنی شیرینی است، در این آیه ابتدا به کوه‌های بلند و سربرافراشته اشاره شده و بعد هم به سیراب کردن انسان‌ها به آب گوارا و شیرین که به نظر می‌رسد بین کوه و آب مطبوع و گوارا یک نسبتی وجود داشته باشد که کوه می‌تواند منبع ذخیره‌ی منابع آبی‌مان باشد و بنابراین می‌توانیم این‌ گونه بگوییم که بین کوه، باران و آب ارتباط تنگاتنگی هم وجود دارد.

صفت آخری که به آب نسبت داده شده ریزش است. آیه‌ی۱۴ سوره‌ی نباء[۲۸] می‌گوید: «و از ابرهاى متراكم آبى ریزان فرود آوردیم». صفتی که خداوند در قرآن برای آب مطرح کرده کلمه‌ی «ثَجاج» است که از ماده‌ی «ثج» به معنای جریان و ریزش می‌باشد و «ماء ثَجاج» آبی است که جریان و ریزش زیادی داشته باشد.

در نهایت باید بگویم که آب در قرآن اهمیت عمیقی دارد. خداوند در آیات متعددی به انسان توصیه می‌کند که در آب تفکر کند و شکر این نعمت را به جا آورد؛ از جمله آیات ۶۸ تا۷۰ سوره‌ی واقعه[۲۹]: «آیا آبى را كه مى‏نوشید، دیده‏اید؟ آیا شما آن را از [دل] ابر سپید فرود آورده‏اید یا ما فرودآورنده‏ایم؟ اگر بخواهیم آن را تلخ مى‏گردانیم، پس چرا سپاس نمى‏دارید؟». به نظر می‌رسد که در قرآن بعد از انسان آب باارزش‌ترین آفریده‌ی خداوند باشد و اینکه خداوند به انسان می‌گوید آیا به آب اندیشیده‌اید، با انسان شوخی نمی‌کند و این جمله هم یک جمله‌ی ادبی نیست، بلکه واقعاً انسان را تشویق می‌کند که در باره‌ی این مخلوقش اندیشه و فکر کند. یک سری ویژگی‌ها هم برای آب مطلوب و مورد نیاز بشر در قرآن بیان می‌کند، از جمله اینکه آب باید پاکیزه باشد، در دسترس باشد، خوش‌گوار، شیرین، ریزان و جاری باشد. و به نظر من این ما هستیم که باید با تدبر در نشانه‌ها به مطلوب خودمان  برسیم، کما اینکه نمونه‌ی بارزش آقای مهندس بازرگان به این صفت توجه کرد و آب را در تمام لوله‌های خانه‌های تهران به جریان انداخت و جاری کرد. در آب یک دینامیسم طراحی و تدبیری اندیشیده شده و این ما هستیم که باید با تدبر در نشانه‌ها و در این دینامیسم، تدبیر خودمان را با تدبیر خدا هماهنگ کنیم و به نظر می‌رسد که تدبیر باید دو سویه باشد. این ما هستیم که باید خودمان را با تدبیر خدا هماهنگ کنیم. به عنوان مثال آب دارای خاصیت منحصر به‌فردی است؛ یعنی، تمایل به کشش به سمت بالا دارد، به خاطر این خاصیت، آب این قابلیت را دارد که در گیاهان علی‌رغم وجود نیروی جاذبه‌ی زمین به سمت بالا حرکت کند و مواد معدنی مورد نیاز برای حیات گیاهان را حتی در بلندترین درختان نیز فراهم سازد. یا در زمستان، آب از سطح به سمت پایین یخ می‌زند و این قابلیت را دارد که شناور شود. بنابراین، ماهی‌ها می‌توانند در فصل زمستان زنده بمانند و یا اینکه آب دارای نقطه‌ی جوش و نقطه‌ی انجماد بسیار بالایی است و این باعث می‌شود که ما در محیطی که دمای هوا نوسانات زیادی دارد، بتوانیم زندگی کنیم و بدن ما دمای ثابت ۳۷ درجه‌ی خود را حفظ کند.

 

مشارکت‌کننده‌ی اول

می‌خواستیم یک مروری بکنیم و بگوییم یک قانون‌مندی در جهان هست و این قانون‌مندی نشان از یک طراحی دارد. این رویکردی است که قرآن به ما توصیه می‌کند تا رابطه‌ی این قانون‌مندی‌ها را در جهان بشناسیم و بر حسب این قانون‌مندی‌ها حرکت کنیم. یکی از این قانون‌مندی‌ها طراحی و مهندسی است. این طراحی پر واضح است؛ مهم‌ترین کلمه‌ای هم که در قرآن برای آن می‌توان پیدا کرد «قدر» است؛ یعنی، ظرفیت و استعداد پدیده‌ها. مثلاً به موسی گفته است: «ثُمَّ جِئْتَ عَلَى قَدَرٍ یا مُوسَى» (طه:۴۰)؛ یعنی،‌ای موسی در زمان معین آمدی. حال ما این را در همه‌ی پدیده‌ها جاری و ساری ببینیم؛ یعنی، کشف دینامیسم استعدادهای هر پدیده‌ای به انسان کمک می‌کند که با آن دینامیسمی که خداوند در همان پدیده گذاشته است، همراه گردد.

ما این‌ طور از خدای طراح و مهندس فهمیدیم که خداوند برای هر پدیده‌ای یک قدر و ظرفیتی گذاشته است. با تدبر در این قدر و استعداد، یعنی، کشف آن قدر و استعداد باید آن استعدادهای بالقوه‌ را بالفعل کرد. آیه‌ای که مثال زدند آیه‌‌ی ۷۰ سوره‌ی واقعه بود که می‌گوید اگر شکر نکنید آب تلخ و شور می‌شود. [این گزاره] شوخی و روکم‌کنی نیست! غضب خداوند که عجیب و غریب نیست، قانون و سنتش این است و آن مثال‌هایی که زده شد، صفت‌ها و استعداد ما این‌هاست که باید در این مسیر شکوفا و جاری شود، ما حق داریم، وظیفه‌مان است، جانشینی همین ‌است. جانشینی خدا در این مفهوم یعنی تن دادن به قدر و منزلت پدیده‌ها، تدبر در تدبیر خداوند و هماهنگ شدن با آن تدبیر. ما یک چنین برداشتی داریم



[۱]. ویلت چامبرلین: ویلتون نورمن چمبرلین (متولد ۱۹۳۶ ـ درگذشت به سال ۱۹۹۹) بازیکن بسکتبال اهل آمریکا و یکی از بزرگ‌ترین بازیکنان تاریخ بسکتبال جهان و همچنین اتحادیه ملی بسکتبال است. چمبرلین با قد ۱۶‏۲ سانتی‌متر در پست سنتر بازی می‌کرد. او تنها بازیکن در تاریخ نبا است که موفق به کسب ۱۰۰ امتیاز شخصی‌ در یک مسابقه شده است.

[۲]. «گر با غم عشق سازگار آید دل/ بر مرکب آرزو سوار آید دل/ گر دل نبود کجا وطن سازد عشق/ ور عشق نباشد به چه کار آید دل» ( ابوسعید ابوالخیر، رباعیات).

[۳]. به عنوان نمونه در آیه‌ی ۸۲ سوره‌ی یس تصریح شده: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ» : «چون به چيزى اراده فرمايد، كارش اين بس كه مى‏گويد: «باش» پس [بى‏درنگ‏] موجود مى‏شود».

[۴]. مشخصات کامل کتاب مذکور بدین شرح است: ژنرال مصطفی طلاس، «پيامبر (ص) و آئين نبرد»، ترجمه‌ی حسن اکبری مرزناک، تهران: انتشارات بعثت، ۵۷۴ ص.

[۵]. مطابق آنچه در قران آمده، پیام توحید نخست بار در وادی طوی بر موسی(ع) نازل شد و کوه سینا محل اقامت بنی‌اسرائیل بعد از خروج از مصر و همچنین جایگاه میقات موسی و نزول الواح تورات است. هرچند در برخی منابع تاریخی نیز کوه سینا به عنوان نخستین جایگاه نزول وحی بر موسی ذکر شده است.

[۶]. «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوى» (طه:۱۲).

[۷]. در این خصوص به عنوان یک نمونه می توان به آیات ۸۳ تا ۸۵ سوره‌ی طه نگاه کرد: «وَ مَا أَعْجَلَكَ عَن قَوْمِكَ يَامُوسىَ‏(۸۳) قَالَ هُمْ أُوْلَاءِ عَلىَ أَثَرِى وَ عَجِلْتُ إِلَيْكَ رَبِ لِترْضىَ‏(۸۴) قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِن بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِىُّ(۸۵)» : ««و اى موسى، چه چيز تو را [دور] از قوم خودت، به شتاب واداشته است؟» (۸۳) گفت: «اينان در پى منند، و من- اى پروردگارم- به سويت شتافتم تا خشنود شوى.» (۸۴) فرمود: «در حقيقت، ما قوم تو را پس از [عزيمت‏] تو آزموديم و سامرى آنها را گمراه ساخت.» (۸۵)».

[۸]. مشفق به لحاظ لغوی به معنای ترسان و هراسان است؛ اما اشاره‌ی شهید صابر به آیات ۵۷ تا ۶۰ سوره‌ی مومنون است که در آن، صفت «مشفق» بودن با صفت «سابقون» (پیشتازان) و سبقت گیرندگان در کار نیک در کنار یکدیگر آمده‌اند: «إِنَّ الَّذِينَ هُم مِّنْ خَشْيَةِ رَبهِم مُّشْفِقُونَ(۵۷) وَ الَّذِينَ هُم بَايَاتِ رَبهِمْ يُؤْمِنُونَ(۵۸) وَ الَّذِينَ هُم بِرَبهِمْ لَا يُشْرِكُونَ(۵۹) وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا ءَاتَواْ وَّ قُلُوبهُمْ وَجِلَةٌ أَنهُمْ إِلىَ‏ رَبهِّمْ رَاجِعُونَ(۶۰) أُوْلَئكَ يُسَارِعُونَ فىِ الخَيرَاتِ وَ هُمْ لهَا سَابِقُونَ(۶۱)»

[۹]. «ثُمَّ جَعَلْنَاكُمْ خَلاَئِفَ فِي الأَرْضِ مِن بَعْدِهِم لِنَنظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ».

[۱۰]. «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلاَّ مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ».

[۱۱]. «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ».

[۱۲]. «... يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاء رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ».

[۱۳]. «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ مَا لَكُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَلَا شَفِيعٍ أَفَلَا تَتَذَكَّرُونَ».

[۱۴]. «أُوْلَئكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَى أَبْصَرَهُمْ(۲۳) أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ أَمْ عَلىَ‏ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا(۲۴)»

[۱۵]. «قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ أَمَّن يَمْلِكُ السَّمْعَ والأَبْصَارَ وَمَن يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيَّتَ مِنَ الْحَيِّ وَمَن يُدَبِّرُ الأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللّهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ».

[۱۶]. «وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَائِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِينَ(۱۷) وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَإِنَّا عَلَى ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُون(۱۸)».

[۱۷]. «الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا».

[۱۸]. «وَهُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ كُلِّ شَيْءٍ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِرًا نُّخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُّتَرَاكِبًا وَمِنَ النَّخْلِ مِن طَلْعِهَا قِنْوَانٌ دَانِيَةٌ وَجَنَّاتٍ مِّنْ أَعْنَابٍ وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمَّانَ مُشْتَبِهًا وَغَيْرَ مُتَشَابِهٍ انظُرُواْ إِلِى ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَيَنْعِهِ إِنَّ فِي ذَلِكُمْ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ».

[۱۹]. «وَهُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُواْ بِهَا فِي ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَالْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ».

[۲۰]. «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئًا وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ».

[۲۱]. «إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى مَن يَكْفُلُهُ فَرَجَعْنَاكَ إِلَى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَقَتَلْتَ نَفْسًا فَنَجَّيْنَاكَ مِنَ الْغَمِّ وَفَتَنَّاكَ فُتُونًا فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِي أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلَى قَدَرٍ يَا مُوسَى».

[۲۲]. «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِرَاشًا وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَّكُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَندَادًا وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ».

[۲۳]. «وَهُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُورًا(۴۸) لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا وَنُسْقِيَهُ مِمَّا خَلَقْنَا أَنْعَامًا وَأَنَاسِيَّ كَثِيرًا(۴۹)».

[۲۴]. «فَكَذَّبُوهُ فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُواْ قَوْمًا عَمِينَ».

[۲۵]. «قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاء مَّعِينٍ».

[۲۶]. «وَأَلَّوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُم مَّاء غَدَقًا».

[۲۷]. «وَجَعَلْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ شَامِخَاتٍ وَأَسْقَيْنَاكُم مَّاء فُرَاتًا».

[۲۸]. «وَأَنزَلْنَا مِنَ الْمُعْصِرَاتِ مَاء ثَجَّاجًا».

[۲۹]. «أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاء الَّذِي تَشْرَبُونَ(۶۸) أَأَنتُمْ أَنزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنزِلُونَ(۶۹) لَوْ نَشَاء جَعَلْنَاهُ أُجَاجًا فَلَوْلَا تَشْكُرُونَ(۷۰)».

 

 
شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 898
پرینت

 سلسله نشست‌های «باب بگشا»

نشست بیست و سوم: تبیین: داشته‌ها و کارکردهای او: دید استراتژیک (۶)

سه‌شنبه ۱ اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۸

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

به نام همراه یاریگر

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

ضرورت رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خدا

 

عنوان بحث باب بگشا بود، دقّ‌البابی ان‌شاءالله به خدا داشته باشیم؛ «من رفیقم رهگشایم باب بگشا نزد من آ». جمله‌ی پرپژواکی است که خدا در هستی طنین انداخته، ما شاید خیلی شنوای آن نباشیم. ان‌شاءالله که بتوانیم با کار خودمان و با تدقیق و تمرکز شنوایی مختلطی پیدا کنیم. نشست بیست و سوم هست، عنوان بحث «داشته‌ها و کارکردهای او، دید استراتژیک»، کماکان در پرانتز گشاده‌ای که مثل خود هستی گشاده است، ضرورت رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خدا را [وارسی می کنیم]؛ چون «او» می‌طلبد که این چنین رابطه‌ای داشته باشیم. شاید ما می‌خواستیم روابط دیگری با «او» برقرار کنیم، مناسبتی، تاکتیکی، بزنگاهی؛ «او» به آنها «نه» نمی‌گوید، اما «او» خودش راغب است و از ما انتظار دارد به دلیل امکانات و فرصت‌هایی که در اختیار ما گذاشته، با «او» جدی‌تر، صمیمانه‌تر و شفاف‌تر برخورد کنیم. سیزده جلسه‌ی اول ما یک فصل را تشکیل داد:

 

  • از آغاز تا به اینجا؛ سیزده نشست، یک فصل
  • آغاز از خود
  • نظر به پیرامون
  • درک وضعیت؛ بحران رابطه با «او»
  • انفعال در هستی
  • ضرورت خروج از وضعیت        
  • طراحی متد خروج؛ پیشاتبیین، تبیین، پساتبیین
  • تبیین ما؛ حرکت در میان دو مبنا: خود و «او»
  • دقت بر یک الگو؛ ابراهیم و «او»

 

در سیزده جلسه‌ی اول در پی این بودیم که ببینیم گیر اصلی وضعیتی که ما در آن به سر می‌بریم ـ چه فردی چه جامعه‌ی ما ـ چیست؟ مشکل کار کجاست؟ و چرا گلوله‌ی شفاف و انفجاری درونی تاریخ در اسلحه گیر کرده، اسلحه نه به مفهوم سخت‌افزار، اسلحه به مفهوم لوله‌های درون و پس پیشانی خودمان. به این خاطر با روش از درون به بیرون، از خودمان شروع کردیم که ببینیم مشکل خودمان چیست؟ پیرامون‌مان، حاکمیت و نهایتاً جامعه‌ی بزرگ و نسل نو. لذا ابتدا در خودمان کنکاش کردیم در درون خودمان به یک بحران و سردرگمی رسیدیم که جای ما در هستی کجاست؟ زیاده‌‌ و عاریت و بارِ بر هستی هستیم؟ یا نه باردار هستی هستیم؟ به پیرامون‌مان نظر افکندیم؛ نیروهای فکری و سیاسی و نیروهای اجتماعی، حاکمیت جمهوری‌اسلامی، نسل نو و چنین دریافتیم که در مجموع از درون به بیرون خیلی خدای فعالی حضور ندارد و ما هم «او» را بر خودمان ناظر نمی‌بینیم. لذا «او» خیلی در ایران ما وظیفه‌مند و پروظیفه نیست. البته نه به این مفهوم که «او» مستقل از ما وظیفه‌ای نداشته باشد و اجرا نکند، ولی ما خیلی چیزی از «او» نمی‌خواهیم، سرش را شلوغ نمی‌کنیم، وقت از «او» نمی‌خواهیم، نمی‌خواهیم سر قرارمان بیاید، مشغله‌اش را زیادتر نمی‌کنیم!

این وضعیت را که درک کردیم رسیدیم به بحران رابطه‌ی ما با «او» و چون رابطه‌ی ما با «او» بحرانی‌است و «او» فعال مایشاء هستی است ما خیلی در این هستی نقشی نداریم. نمی‌گوییم بود ونبودمان یکی است، اهانت هم نمی‌کنیم، اما خیلی فعال نیستیم. در مدار تغییر و در کُریدورهای رو به تغییر و رو به تحول هستی نمی‌گردیم و پاگردی برای خودمان جستجو نمی‌کنیم. بنا به سنت پدران خودمان، انسان‌های ماقبل خودمان و یا هم‌عصر خودمان به این رسیدیم که بالاخره همچنان‌که در هستی کرگدنی وجود دارد، شاخ ویژه و استراتژیکی به شرایط می‌زند و بن‌بست‌ها را می‌‌شکند، ما هم در نوع خودمان شاخ‌های پنهانی داریم که نخواستیم از آنها استفاده کنیم. شاخ نه به مفهوم رخ‌به‌رخی آنتاگونیستی با جریان؛ بلکه به این مفهوم که با جداره‌های شبکه‌هایی که با ما برقرار می‌شود، می‌توانیم با سعی، عزم، استارت و هم‌فکری خودمان از پیله‌ها به در بیاییم و این تار عنکبوت‌های شکل‌بسته و مبدل به کریستال را بشکنیم و بتوانیم در هستی فعال بشویم.

به ضرورت خروج که رسیدیم به جامه‌دان و انبان و توشه احساس نیاز کردیم. در دنیای جدید و قدیم، در همه‌‌ی جهان‌ها، انسان‌ غارنشین هم این گونه بوده که بالاخره متد، روش و یک اسبابی [برای خروج از وضعیت] وجود داشته؛ از اسباب خروج از غار بگیر تا [اسباب خروج] از شبانی به کشاورزی و از کشاورزی به صنعت و الآن هم که دوره‌ی پسامدرن است که ما خیلی طی نکرده‌ایم. سعی کردیم [برای ساختن] متدمان هم از تجربه‌ی بشر و هم از توصیه‌ی خدا و هم از تلاش خودمان استفاده کنیم؛ یک متد دست‌ساز. اصطلاحی در گذشته می‌گفتند که با بیل و فرغون خودت راه را باز کن و امکان حرکت را فراهم کن. حال ما مطلق نمی‌گویم بیل و فرغون خودمان! تجربه‌ی پیشینیان، توصیه‌ی ‌استاد راهنمای هستی و نهایتاً بیل و فرغون و چنگ و ناخن خودمان [دست‌مایه‌ی ما برای ساختن ابزار خروج از بحران هستند].

مقدمتاً یک متد سه‌سطحی تهیه شد که سطح اول آن، پیش‌نیاز یا «پیشاتبیین» است، سطح وسیع یا مدار گسترده‌تر و پرتشعشع‌تر آن، «تبیین» است که الآن در آن قرار داریم و نهایتاً ببینیم با این پیشاتبیین و تبیین چه «پساتبیین»ی را می‌خواهیم برای خودمان رقم بزنیم. در پیشاتبیین با چند جلسه بحث نسبتاً تفصیلی که انجام شد و دوستان دیگر هم در تکه‌ی دوم جلسه در آن مشارکت کردند، به این رسیدیم که ما نباید حس نیروی اضافی در هستی را داشته‌باشیم. سربار هستی نیستیم، بلکه باردار هستی هستیم و می‌توانیم از وضعیت انفعالی در هستی به فعال هستی تبدیل شویم. در تبیین که حدوداً هشت جلسه‌ی اخیر را شامل شده، آمدیم به توصیه‌ی خدا عمل کردیم. به توصیه‌ای که به شکست‌خوردگان و شوک‌زدگان بعد از جنگ اُحد داشته که حالا شکستی هست به بن‌بست مرحله‌ای رسیدید، اما به هرحال امکانی برای خروج از موقعیت هست. موقعیتی که خودتان ساختید، من برای‌تان رقم نزدم. موقعیت هم این بود که تصور کردند به کوچه‌ی بن‌بست آخر جهان رسیدند و دیگر راهی نیست!

«او» پیشنهاد کرد که خودتان را یک ایستگاه فرض کنید و من یک ایستگاه بزرگ‌تر و مبسوط بین این دو ایستگاه قدمی بزنید و حرکتی داشته باشید و ضمن آن به حل مساله نائل خواهید شد. به اعتباری، من را مبنا بگیرید و خودتان را هم ـ که یک مبنای کوچک هستید ـ [به حساب آورید و] بین این دو مبنا، جاده‌ی عریضی است که امکان تردد برای همگان وجود دارد. ما برای اینکه ببینیم این کار شدنی هست یا نه بر یک الگو دقت کردیم: الگوی ابراهیم و «او». دیدیم که می‌شود با خدا حتی رفت‌وآمد کرد، گفتگو کرد و از «او» خواسته داشت و خواسته‌ی «او» را هم اجرا کرد و نهایتاً با «او» به یک پروژه‌ی مشترک رسید.

 

  • دوم فصل؛ باب بگشا
  • در آستانه‌ی باب با دو پیش‌فرض:
  • اتکاءبه او
  • رابطه مستمر ـ استراتژیک

 

 فصل دوم رسیدیم به همین آستانه‌ای که «او» می‌خواهد ما به آن نائل بیاییم. «او» درجای جای کتاب تصریح می‌کند که به ما هم سر بزنید، دقّ‌البابی کنید، ما را به روندهای‌تان بخوانید، با ما غریبگی نکنید، با شما هستیم و داریم‌تان. گفتیم باید قبل از این باب‌بگشا دو تکلیف روشن شود: اول اینکه آیا ایمان داریم که «او» نقطه اتکاء هست و مومنیم و می‌توانیم به «او» اعتماد کنیم؟ دوم، خودمان چقدر جدی هستیم و می‌خواهیم با «او» رابطه‌ی مستمر، غیر تاکتیکی، غیر مناسبتی و درازمدت برقرار کنیم؟ برای اینکه این سیر را طی کنیم، این‌طورکه درک کردیم رابطه‌ی ابراهیم با «او» و همچنین رابطه‌ی موسی با «او» دو سو دارد؛ رابطه‌ی ما هم با «او» هم دو سو دارد:

 

  • تبیین؛ دو سوی رابطه؛
  • «ما» :                                      «او» :
  • هستنده                                     هستان
  • فعال به اندازه                             فعال مایشاء
  • نقطه تقاضا                                 منشاء عرضه

 

گرچه که وزن دوسو یکی نیست؛ یک طرف ماییم و یک طرف «او»ست. ما اهل هستی هستیم، تا وقتی‌که زنده هستیم؛ ولی «او» منشاء هستی است، هستی از اوست، هستان است. ما می‌توانیم فعال به اندازه  باشیم، در حد مقدورات خودمان، در حداین نشست، آن نشست، این خیز و...؛ به اندازه‌ی خودمان، در حد قواره، قد، حد و مزیت‌های خودمان. طبیعتاً قد و قواره و مزیت‌ها و سرشانه‌های فعالیت ما به اندازه‌ی سایزهای «او» نیست؛ «او» فعال بی‌محدودیت است؛ همه‌جا حاضر و لیبروی کل تاریخ و کل هستی است. وجه دیگر اینکه ما تقاضاداریم، پرتقاضا هستیم ـ به خصوص اگر در پروژه‌ها و پروسه‌های درازمدت و استراتژیک بخواهیم برویم، تقاضاهای‌مان بیشتر می‌‌شود. اگر ما در جا بنشینیم خیلی تقاضا نداریم، تقاضای‌مان ممکن است این باشد که زودتر خواب‌مان بگیرد، زودتر چرت‌مان بگیرد، خدا هم با نشستگان مساله‌ی جدی دارد. ولی اگر در پروسه باشیم، بحث خواب و چرت و اینها سر جای خودش است، اما اینکه گرهی گشوده بشود، پیرامونی تشکیل بشود، مسیری هموار شود، تقاضاها جدی‌تر است. به نسبتی‌که ما تقاضاهای‌مان جدی‌تر و کیفی‌تر هست، خدای کیفی را دقیق‌تر و جدی‌تر درک خواهیم کرد، جدی بودن «او» بستگی مستقیم به جدی بودن ما دارد.

از پیشاتبیین که باید دیدگاه‌مان را عوض می‌کردیم، جلوتر می‌آییم و به سراغ تبیین می‌رویم:

 

  • تبیین؛ در لابه لای متون:
  • هستی
  • تاریخ
  • ما
  • کتاب

 

 برای اینکه سیری را طی کنیم، طبیعتاً نمی‌توانیم صرفاً به ذهن خودمان متکی باشیم. خودمان برای رجوع و رک و دریافت، یک مرجع هستیم؛ امّا مستقل از ما، هستی هم هست، تاریخ هم هست، ما هم هستیم و کتاب آخر «او» هم هست. هستی کتاب بزرگ و لایتناهی آفرینش، تاریخ هم کتاب دست‌ساخته‌ی مرحله به مرحله‌ی در حال تطور و تحول بشر ـ که ما هم جزء آن هستیم، خود ما، درون ما، تجربه‌ی باطنی ما و نهایتاً کتاب. [این چهار متن، متون هستند] برای برگ زدن و دقت کردن و خط کشیدن و فسفری کردن و حاشیه‌نگاری تا ان‌شاءالله در تبیین بتوانیم از آن استفاده کنیم. او تذکرهایی به ما می‌دهد؛ مثل یک مربی و استاد راهنما در ابتدای کار، وسط کار، در بریدگی‌ها، سرپیچ‌ها، سراشیب‌ها، تندبالایی‌ها، در هر مرحله به ما تذکرهایی می‌دهد. در مرحله‌ی آغازین هم دو تذکر به ما می‌دهد:

 

  • تبیین؛ دو نشانه‌ی ویژه، یک روش
  • دو نشانه‌ی ویژه:
  • طبیعت‌؛ انسان

 

یکی از این دو تذکر مربوط به بیرون از ماست و یکی مربوط به خود ماست. تصریح می‌کند که در تبیین خودتان، دو نشانه‌ی ویژه را از یاد نبرید و رابطه‌ی مستمر با آن برقرار کنید: یکی طبیعت و یکی انسان. طبیعت به مفهوم سرشت هستی. خود ما هم باز جزئی از هستی هستیم، ما هم سرشت داریم، طبیعت هم سرشت دارد؛ سرشت‌ها یا با ادبیات خودش در کتاب آخر، نظر به آفاق، افق‌ها و کرانه‌ها و نظر به درون خودتان را از یاد نبرید. حال ما هم این‌قدر می‌فهمیم در کنار این‌ دو نشانه‌ی ویژه، یک روش را هم به‌کار ببندیم، یک روشی که در مواجهه با منبع چهارم یعنی کتاب آخر هست. هستی خیلی خوانندگی نمی‌خواهد؛ تاریخ، هم خوانندگی، هم بینندگی، هم جستجوگری و هم شنوندگی می‌خواهد؛ خودمان هم که خواننده‌ی بدون کتاب خودمان خواهیم بود.

امّا منبع آخر مکتوب، قابل لمس و برگ‌زدنی است، کتابتی در درون خودش مندرج دارد. ما با این کتاب بالاخره چه کار کنیم؟ الآن مدت‌هاست، می‌توان گفت دهه‌هاست که جامعه‌ی ما در مواجهه با این کتاب قفل شده، کتاب به حداقل حداقل کارایی‌های خودش رسیده که هرچه که نسل‌ها جلوتر می‌آیند، آن کارایی‌های سنتی خودش را از دست می‌دهد. مثلاً ما کودک که بودیم رسم خانواده و شاید خانواده‌های دیگر هم این‌ بود که موقع سفر از یک حلقه‌ای حدوداً به قطر یک متر که روی آن سوره‌ی یاسین را نوشته بودند و به آن حلقه‌ی یاسین می‌گفتند، رد شویم و تصور سنتی چنین بود که با این کار، از هر اتفاقی بیمه هستیم! الآن آن حلقه‌ی یاسین در هیچ خانه‌ای نیست، یا بچه‌های جدید شاید خیلی از آنها تمکین نکنند که از زیر قرآن رد شوند، قرآن را ببوسند یا قرآن را روی سر بگیرند. مرحله به مرحله که جلوتر می‌آییم این کتاب بیکاره‌تر می‌شود. کتابی که کتاب تغییر است، کتاب روش، متد و تجربه است، روایت مراحل توان‌فرسای انسان هست. این کتاب [امروز] از جلو آوردن کاروان بشر بیکاره مانده و به قول خود خدا پس سر انداخته شده است.[۱] پس سر انداخته می‌شود به این مفهوم که ما جلوتر از کتاب هستیم و مرحله‌ای که ما داریم طی می‌کنیم، کتاب پشت آن است و کتاب با ما به مرحله‌ی جدید نخواهد آمد و ما را همراهی نخواهد کرد. حالا ما به این کتاب با همه‌ی مشکلات درونی و بیرونی که داریم رویکردی بکنیم و مواجهه‌ای با آن داشته باشیم، بیگانگی با آن نکنیم:

 

  • تبیین؛ دو نشانه‌ی ویژه، یک روش
  • یک روش:
  • مواجهه با کتاب
  • انتخاب نشانه و گزاره
  • بررسی میدان موضوعی نشانه و گزاره
  • شان انتشار
  • بارگیری از واژگان
  • تحلیل
  • بهره از منابع کمک‌متن
  • دریافت نهایی

 

[بدین منظور] نشانه‌ها و گزاره‌هایش را انتخاب کنیم ـ و لو اینکه در جایی با آن مساله داشته باشیم؛ آن مساله داشتن را هم خدا حق ما دانسته و تصریح کرده بدترین جنبندگان یا بندگان من کسانی هستند که کور و کر روی آیات می‌افتند.[۲] این آیات هم شامل آیات هستی می‌شود، هم خودمان که یک آیه هستیم، هم تاریخ که یک آیه‌ی مشاع هست از طرف کل بشر، و هم آیات این کتاب [قرآن]. پس «او» به ما توان کنکاش و چندوچون و سوال کردن روی گزاره‌ها و نشانه‌ها را به ما داده، لذا به‌رغم همه‌ی مسائل و مشکلاتی که با آن داریم یا احتمالاً داریم و خواهیم داشت، نشانه‌ها و آیات و گزاره‌ها ـ که سرجمع نشانه‌هاست ـ را انتخاب کنیم، جدی با آن برخورد کنیم، به عنوان یک فایل پژوهشی بتوانیم با آن مواجه شویم.

پیرامون آیه و گزاره، یعنی میدان مغناطیسی آن را بررسی کنیم و شأن نزول آیات را بدانیم که چرا منتشر شده و [نیاز چه کسی بوده است؟] نیاز انسان بوده، نیاز ناس بوده، نیاز همسر زکریا، نیاز خود زکریا، نیاز مریم که ناخودخواسته باردار شده بوده، نیاز محمّد(ص) ظرفیت‌دارشده بوده، نیاز موسای آشفته‌سر و آسیمه‌سر بوده، نیاز ابراهیم با طمأنینه‌ی اهل ساخت و ساز بوده است؟ نمی‌شود بی‌نیاز [نازل شده باشد]. خدا بی‌جهت صحبت نکرده، بی‌جهت جمله‌ای را منتشر نکرده؛ این شأن نزول انتظار چه بوده، ناشی از چه نیاز و تقاضایی بوده است؟ سپس ارتباطش بدهیم با تقاضاهای امروزین خودمان؛ نه البته ارتباط کلیشه‌ای. و نهایتاً با توجه به اینکه واژه‌ها بیرون از فرهنگ ما و واژه‌ی عرب است، [از وازه‌های بارگیری کنیم]. زبان عربی فارغ از اینکه ما از آن خوش‌مان بیاید یا نیاید و تحت تاثیر این سی سال یا قبل‌تر از آن باشیم، زبان کاملی است و می‌توان گفت از کامل‌ترین زبان‌هاست و واژه‌هایش باردار هستند. بتوانیم ازاین واژه‌های چندقلوی باردار عربی را بارگیری کنیم، آن واژگان را تخلیه کنیم و در ادبیات خودمان بیاوریم. اشکالی هم ندارد، بالاخره ما باید بفهمیم؛ منتها نه به شکل افراطی! مثلاً در ترکیه بعد از «کمال‌ آتاتورک» آمدند نماز را هم ترکی کردند! ما به این افراط نیفتیم؛ چهارچوب‌ها را رعایت کنیم و معطوف به جان‌مایه‌ی اصلی متن، ترجمان فرهنگی خودمان را در حد فهم خودمان از آن داشته‌باشیم.

طبیعتاً در این کشاکش‌ها ـ چه این کتاب را قبول داشته باشیم و چه نداشته‌باشیم ـ چون ذهن ما به کار افتاده، «او» هم روی ما فعال می‌شود، این کتاب هم خودش، خودفعال است. از خودفعالی کتاب و فعال‌شدن «او» و فعال‌شدن خودمان نتیجه‌ای عایدمان می‌‌شود که آن عایدی، تحلیل است. تحلیل به مفهوم گره‌گشایی است. «اصحاب حلّ و عقد»، بزرگانی را می‌گویند که گره‌ از امور و مسائل می‌گشایند. ما خودمان به کمک «او» و به کمک کتاب می‌توانیم اصحاب حلّ و عقد خودمان باشیم. در کنارش هم برای درک متن، متعدد و الی‌ماشاءالله کمک‌متن وجود دارد. کمک‌متن از مثنوی بگیریم تا [دیوان غزلیات] شمس، حافظ، باباطاهر، سنایی و تا فیلم معناگرای امروزین، تا یک موسیقی اهورایی امروزین، تا نهج‌البلاغه، دعای امام‌حسین، سایر دعاها یا حتی پرخاش کسی‌که اصلاً به توحید هم اعتقاد ندارد، [را شامل می‌شود]. همه‌ی اینها را که کنار هم بگذاریم، می‌توانیم به عنوان کمک‌متن تلقی کنیم.

آخرالامر از این روش بتوانیم به یک درکی برسیم با این تبصره که آن درک، درک ماست، همچنان که همه حق دارند از این کتاب بهره‌برداری کنند، ما هم در حد خودمان حق داریم [از قرآن درک و دریافتی داشته باشیم]. تاکنون از حقوق خودمان گذشتیم ،دیگر از حقوق خودمان نگذریم! ما هم برای خودمان یک مرجع هستیم. شاید حرف‌مان را دیگران نپذیرند، ولی حرف ما حرفی‌است در کنار حرف دیگران و تجربه‌ای است در کنار تجربه‌ی دیگران. با این مقدمات که چند جلسه به طول انجامید می‌آییم روی تبیین:

 

  • بحث پیشاروی؛
  • تبیین ما: داشته‌های «او» کارکردهای «او»
  • خدای طراح ـ مهندس
  • خدا خالق
  • دید استراتژیک (۶)

 

در ده جلسه‌ی گذشته از پیشاتبیین عبور کردیم و وارد بحث تبیین شدیم تا ببینیم که داشته‌ها و کارکردهای «او» چیست؟ اگر «او» را «دارای سرشار» فرض کنیم، می‌توانیم به همین میدان هفت‌حوض نارمک تشبیه‌اش کنیم. میدان هفت‌حوض نارمک را اگر بعد از عید که کف‌اش را ساییده‌اند و رنگ آبی لعاب‌داری به آن زده و فواره‌اش را روشن و شعفناک آبی در آن رها کرده‌اند، ببینیم، مشاهده می‌کنیم که از آن حوض اول تا حوض هفتم، فیضان است و آب تمام نمی‌شو.د حال خدا هفت حوض نیست، هفتاد حوض هم بالاتر است و منبع لایزالی هست. آیه‌ای هست «یا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمیدُ» (فاطر: ۱۵). حال فقراء را غالباً به ذلیل و گدا ترجمه کردند، اساساً این‌طوری نیست؛ ما در این بحث خودمان می‌توانیم از «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّه» استفاده کنیم. «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ»یعنی من بی‌نیاز هستم  و از آن طرف هم این‌قدر سرشارم، هفت هزار حوض هستم؛ اگر شما در مسیر درازمدت‌تان، در تقاضامندی‌تان و در کار استراتژیک‌تان نیاز داشته باشید، [من پاسخگوی نیازمندی‌های شما هستم]. یعنی شما نیازمندید، پرتقاضا هستید، من هم در نقطه‌ی عرضه هستم. تقاضای شما با عرضه‌ی ما پیوند بخورد، جهان‌ها را از درون تا به بیرون تغییر می‌دهد. حال ما با این تصور که «او» سرشار هفتاد هزارحوض است [به سراغ «او» می‌رویم]. حوض‌های «او» خزه نمی‌بندد، بوی تعفن نمی‌گیرد، تبدیل به برکه نمی‌شود؛ این حوض‌ها بین پروژه‌های همه‌ی انسان‌ها از اول تا الآن ـ که ما باشیم ـ جاری است. ما هم آمدیم اکنون با تصحیح دیدگاه و روحیه، سهمی برعهده بگیریم، پروژه‌ای اجرا کنیم. ما هم می‌توانیم برای کارهای جدی‌تر و  دست‌مایه‌دار‌تر و دستاورددارتر، در این حوض‌ها آب‌تنی خاص خودمان را داشته باشیم و لیف و قدیفه‌ای به‌کار ببریم و شسته و رفته بیرون بیاییم، ان‌شاءالله.

دو جلسه را روی دو داشته‌ی اول درنگ کردیم. «خدای طراح ـ مهندس»، خدایی است که جهان را کج و معوج، بی‌چشم‌انداز، بدون طراحی خلق نکرده؛ این جهان و هستی هندسه‌ای دارد. هندسه صرفاً نه به مفهوم خط‌های چسبیده به‌هم یا هرم و دایره و مربع و مستطیل و... . به این مفهوم که اندیشه‌ای دارد و آن اندیشه مابه‌ازاء و مختصات متعین خارج از خودش را به‌وجود آورده و نهایتاً جهانی با طراحی و مهندسی «او» شکل گرفته است. در ایران ما که طراحی و مهندسی آرام‌آرام دارد فراموش می‌شود، حاکمیت مدت‌هاست آن را فراموش کرده، نیروها هم دارند با آن وداع می‌کنند و نسل جدید هم که حاکمیت و نیروهای قبل از خودش را می‌بیند، نیازی به طراحی و مهندسی حس نمی‌کند. در چنین وضعیتی که ما داریم زیست می‌کنیم، طبیعتاً تدقیق روی ویژگی‌ و خصلت طراح و مهندس بودن خدا می‌تواند ما را هم به این فکر فرو بدارد که ما هم در حد خودمان می‌توانیم طراحی کنیم و مختصات هندسی تشکیل دهیم.

نهایتاً خدای خالق، خدایی که در تنیده با طراحی و هندسه‌گری‌اش، می‌تواند خلق کند و خلق مستمر و الی‌ماشاءالله تا اینجایی که ما آمدیم «او» خسته نشده، خواب‌زده نشده، ناامید نشده و کارگاه بی‌تعطیل و سه شیفت در تایم هستی برقرار است و این ما هستیم که دیر می‌آییم؛ «او» سر جایش است. بعد از این دو رسیدیم به دید استراتژیک، در دید استراتژیک این‌قدر که از همین چهار متن ـ متن هستی و تاریخ و کتاب و خودمان ـ تا اینجای کار درک کردیم، این‌است که همچنان که در این هستی انسان هویتی دارد، از نظر خدا محترم است و خدا با او به احترام برخورد می‌کند، و علی‌رغم آنکه «او» برای همه‌ی موجودات ارزش قائل است، یک جایگاه، وزانت و حرمت ویژه‌ای برای انسان قائل است. از طرف دیگر راه‌ها هم اعتبار دارد:

 

  • دریافت‌های کلیدی؛
  • اعتبار راه
  • پروژه‌ی مشترک ما و «او»
  • روش «او»
  • سهم ما

 

در این نظام هستی، در این کتاب و  نزد خدا «راه» اعتبار دارد. اعتبار راه هم به نسبت اینست ‌که این راه باید پیموده شود، روند طی شود و دستاورد نائل آید. راه‌ها مسیرهایی است برای پیمودن و اجرای پروژه. ما با ذهن متوسط خودمان این‌طور درک کردیم که این هستی ـ نمی‌گوییم کل هستی اما حداقل این زمین خودمان ـ پروژه‌ی مشترک ما و «او»ست؛ با هدایت و استادی و رهنمونی «او». روش «او» هم روش کیفی است که ما را ترغیب می‌کند، تصحیح می‌کند و با ما در سیرهای‌مان مشارکت می‌کند. «او» قواعدی دارد. اگر ما قواعد «او» را رعایت کنیم، در آغاز و در مسیر می‌توانیم با روش مورد نظر «او» که از وجود «او» اشتراکی استفاده کنیم. لذا ما در این پروژه‌ی مشترک سهمی داریم و بهره‌ای و نصیبی. «او» هم چند سیگنال ابتدایی در کتاب به ما نشان می‌دهد:

 

  • ادبیات استراتژیک در متن مکتوب
  • عنایت به فرجام
  • اصلی ـ فرعی کردن
  • پاس عهد با «او»
  • ذخیره‌سازی
  • انباشت‌های کیفی
  • ورود و خروج صادقانه به روندها

 

ما را دعوت و توصیه‌ی مؤکد می‌کند به تجهیز به ملزومات دیدگاه استراتژیک یعنی دیدگاه‌های‌مان، فرجام را پایش بکند، فرجام‌گرا باشیم ـ نه به مفهوم سنتی آخرت‌گرا که زندگی ما را قفل کند و هستی را از یاد ببریم، نه آخرت‌گرای کلیسایی، نه آخرت‌گرای حوزه‌ی خودمان؛ که البته وقتی به حکومت رسیدند، آخرت [برای آنها]، زرورق و روکشی بیش نیست و این جهان این‌قدرچسبنده است که اصلاً آن دیدگاه سنتی آخرت‌گرا را هم شست و بُرد؛ زرورقی هم وجود ندارد. امّا به هر حال فرجام قابل تدقیق است. بالاخره آخر کجاست، ما به کدام مسیر خواهیم رفت؟

سیگنال دوم، اصلی ـ فرعی‌کردن‌هاست؛ عهد نگه داشتن با «او»، با خودمان و با پیرامونمان. به خاطر اینکه اگر عهدی نباشد ـ مثل اکنونِ جامعه‌ی ما که عهدی در عشق‌ها، نامزدی‌ها، پیش‌برد امور و در آموزش نیست ـ خیلی چیزی عاید و حادث نمی‌شود. «او» می‌گوید که اگر می‌خواهید چیزی عاید و حادث شود، عهود محترم است؛ مثل خود راه که محترم است ومثل خودتان. لذا، انسان محترم، راه محترم، بنابراین عهد قابل احترام را می‌طلبد.

تشکیل سیلو و ذخیره‌سازی و انباشت‌های کیفی و نهایتاً دعایی که به صورت آیه درآمده؛ یعنی خود خدا به پیامبر آخر گفته این دعا را بخوان: «وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنی‏ مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنی‏ مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لی‏ مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصیراً». تصریح می‌کند که تو اگر می‌خواهی در پروسه‌ها و روندهای جدی وارد شوی، بخواه از من که در ورود و خروج سلامتی را برای تو رقم بزنم و نهایتاً اسباب نصرت و ظفرمندی در پایان روندها برایت فراهم شود. حال بعد از ابعاد توصیه‌های خدا، برای اینکه به بحث جدی‌تر پی ببریم، می‌آییم این ویژگی‌های استراتژی خدا را می‌بینیم. ببینیم آیا خدا طراحی استراتژیکی داشته یانه.

 

  • خدای صاحب استراتژی؛ یک طراحی استراتژیک
  • در  یک ـ سه‌گزاره و چندین نشانه
  • (طه، اعراف، شعراء)
  • طه: نگینی در میانه
  • با ۷۲ نشانه، ۳۰ بند، ۱۶ مرحله

 

در بدو امر چنین به نظر می‌رسد که روایت‌هایی که خدا کرده ـ به‌خصوص روایت مواجهه‌ی موسی و فرعون ـ روایتی است که در درون خودش یک طراحی استراتژیک را مستتر کرده. به نسبتی که ما به این گزاره‌ها وارد شویم، این استتار را می‌توانیم کنار بزنیم و نقشه‌ی راه و راهکار آن استراتژی را مشاهده کنیم. در سه گزاره‌ی طه و اعراف و شعراء و چندین نشانه، این داستان روایت شده و خصوصاً در طه که نگینی است درمیانه‌ی قرآن با ۷۲ نشانه (آیات ۹ تا ۸۲)، ۳۰ بند و ۱۶ مرحله. آیه‌ی اول که آیه‌ی ۹ طه بود با این شروع می‌شد که: «آیا روایت موسی به تو رسیده است؟». خدا می‌خواهد [به پیامبر (ص) بگوید] که می‌خواهم یک گزاره‌ی استراتژیک را برای تو توضیح بدهم. روایت کیفی از من، توضیح مراحل و برملا کردن قواعد کار استراتژیک از من، گوش، ذهن، درک و دریافت هم از تو.

از این ۷۲ آیه می‌توان ۳۰ بند و ۱۶مرحله استخراج کرد؛ یعنی مراحلی که از طراحی به دستیابی منجر می‌شود. از طه و اعراف و شعراء درک می کنیم که از طراحی تا دستیابی و نائل آمدن به هدف‌گذاری استراتژیک اولیه، چه مراحلی که با درایت «او» تعبیه شده است:

 

  •  مراحل یک استراتژی آموزشی؛
  • ۱. طراحی
  • ۲. گزینش و فرآوری مجری
  • ۳. کارسپاری استراتژیک
  • ۴. تجهیز کیفی
  • ۵. توجیه مجری در بزنگاه اقدام
  • ۶. تامین فهرست تقاضاهای مجری
  • ۷. تعیین مخاطب
  • ۸. تجهیز به متن و روش
  • ۹. تجهیز روحی ـ روانی
  • ۱۰. همراهی دلادل با مجری
  • ۱۱. اقدام
  • ۱۲. طرح موضوع ـ تبیین مجری (انسجام مجری با استراتژی)
  • ۱۳. آوردگاه اندیشه ـ عمل
  • ۱۴. ادامه‌ی تجهیز
  • ۱۵. برتری ماقبل پایانی (برتری دینامیسم؛ برتری توحید)
  • ۱۶. اقدام نهایی: محو ـ جانشینی

 

مرحله‌ی اول طراحی است، طراحی پروژه. مرحله‌ی دوم این است که انسانی باید این پروژه را اجرا کند، خدا از بالا و به شکل محیرالعقول و مستقل از کادرهایش ـ که انسان‌ها باشند و ما باشیم ـ نمی‌خواهد چیزی را اجرا کنیم. ما آمدیم که [کادرهای خدا باشیم]. خود خدا هم با اینکه بی‌نیاز است، ولی بر یارانش درود می‌فرستد.[۳] یارانش هم که فقط انبیاء نیستند، هر انسانی می‌تواند یار، پیش‌برنده و کمک‌کار «او» تلقی شود. حال در آن مرحله، خدا موسی را بنا به عللی که قبلاً صحبت شد و امروز هم اشاره می‌کنیم انتخاب کرده است. در مرحله‌ی سوم، هم کارسپاری استراتژیک به او می‌کند، هم به او وحی می‌شود و هم پروژه به «او» سپرده می‌شود. در مرحله‌ی چهارم خدا «او» را به کیفیت‌های متعدد و متنوع مجهز می‌کند. آن انسان هم فکر، نظر، عقل و حسی دارد، لذا در مرحله‌ی پنجم، مجموعه نیازهایش را با «او» در میان می‌گذارد و «او» هم خواسته‌های مجری را تامین می‌کند. نهایتاً خدا به «او» تفهیم می‌کند این مسیری که تو می‌خواهی طی کنی گروه هدف و مخاطبش، مردم هستند؛ بین تو و فرعون، مردم وجود دارند، آنها را دریاب و سعی کن که موضوع و سوژه‌ی اصلی پروژه‌ات، آنها و رشد و ارتقاء دورانی تاریخی‌‌شان باشد. در مرحله‌ی هشتم مجری را به متن، یاد و روش مجهز می‌کند. در مرحله‌ی نهم تجهیز ادامه دارد، و به سمت مجهزکردن روحی و روانی شیفت می‌کند. مرحله‌ی دهم همراهی‌ دلادل با مجری است تا نهایتاً مرحله‌ی شانزدهم که اقدام نهایی می‌شود که توضیح مرورگرانه خواهیم داد:

 

  • پای تابلوی خدا؛ آموزش عمل استراتژیک 
  • مرحله‌ی اول ـ طراحی:
  • تحلیل شرایط؛ برجسته‌سازی تضاد اصلی؛
  • هدف استراتژیک؛گزینش استراتژیک
  • مرحله دوم ـ گزینش و فرآوری مجری:
  • تو را برای خود پروردم ـ فرآوردم
  •  مرحله سوم ـ کارسپاری استراتژیک:
  • پیام دورانی : برهنه‌پا شو! سبک‌بال شو! غزال شو!
  • وحی از «من»، گوش از «تو»؛

 

مرحله‌ی اول، مرحله‌ی طراحی است. مولوی خوش می‌گوید:

 

گرچه میوه آخر آید در وجود

اول است او زانکه او مبسوط بود

 

میوه آخر می‌رسد، ولی رقم‌زننده‌ی پروژه‌ای که منجر به میوه می‌شود، از اول آن میوه را دیده، ترسیمش کرده و در ذهن خودش تعینش بخشیده است. این طراحی هم این‌طور بوده؛ هر طراحی‌ای که منجر به دستیابی شود یا با ادبیات امروز هر استراتژی پیروز، میوه‌ی نهایی‌اش در ابتدای کار متعین است. اگر امروزه ما مسیرهایی طی نمی‌کنیم، به دستاوردی نائل نمی‌شویم، به خاطر اینست که میوه از ابتدا کال است، از اول، به قاعده‌ی خدا، کار روی آن صورت نگرفته که همه‌ی مقوم‌هایش را فراهم کند تا نهایتاً بتواند آن پروژه و پروسه به نتیجه و ثمر و میوه تبدیل بشود. مرحله‌ی اول خدا برای حضرت محمّد(ص) ـ آنجا که می‌گوید «آیا روایت موسی به تو رسیده است؟» ـ شرایط آن زمان مصر را توضیح می‌دهد: فرعونی بوده، مردمی بودند، تحقیری بوده، عالی‌طلبی و برتری‌طلبی محض فرعون بوده و تحقیر شدن توده‌های عظیم. خدا آنجا تضاد را توضیح می‌دهد. تضاد هم این است که سیر رشدی باید طی شود، در این سرزمین مانعی وجود دارد برای این رشد، با آن مانع باید برخورد متناسب خودش صورت بگیرد. لذا جان‌مایه‌ی ‌پروژه «رشد» است با هدف حذف ارتفاع کاذب و ارتقاء عمومی مردم آن زمان مصر.

در مرحله‌ی دوم توضیح می‌دهد که سیر موسی نزدیک به سه دهه به طول انجامید تا به آن مرحله‌ی رسالت و کارسپاری رسید. قبلاً تصریح کردیم که موسی هم در زبان عبری [متشکل است از دو جزء] «مو: آب» و نیز «سی: درخت». موسی، هم دونده و جهنده و رونده بود، هم مثل درخت کار تشکیلاتی کرده، خودش را انشعاب داده و شاخ و برگ کرده بود. کار تشکیلاتی کار خیلی حیرت‌انگیزی نیست؛ هر انسانی در هر حوزه‌ای ـ در محله، آموزشگاه، خانواده و ... ـ می‌تواند کار سازمان‌یافته بکند. خودش را توضیح بدهد، خودش را تکثیر کند، شاخ و برگ داشته ‌باشد و خودش را انشعاب بدهد. موسی دو وجهی بود. هم مثل آب، میل به تحول داشت، یک‌جا نمی‌ایستاد، خیلی هم شتابان و عجول بود. و هم برای دستیابی به خواسته‌اش، اهل انشعاب و گسترش و اجتماعی‌شدن بود. تقاضای اولیه‌ی موسی، ضمن تکامل خودش به این ایده‌ی خدا پیوند خورد و به این خاطر به عنوان مجری گزینش شد. اینکه خدا می‌گوید: «وأصطنعتکَ لنفسی»، «تو را برای خودم پروردم و آفریدم و فرآوردم»، نشان‌دهنده‌ی این است که سیری قبل از مرحله‌ی کارسپاری طی شده. در مرحله‌ی کارسپاری هم خدا می‌گوید که الآن وقتش است، بعد از اینکه تو به پختگی مرحله‌ای و دورانی رسیدی، سبک‌بال شو و در این عرصه که من هستم و تو کلام من را عریان و بدون حجاب می‌شنوی ـ من را نمی‌بینی ولی کلام مرا می‌شنوی ـ پس کاملاً جاذب باش و وحی از من، هوش از تو برای ره‌گیری جدید.

 

  • مرحله‌ی چهارم ـ تجهیز کیفی:
  • تفهیم مبنا؛ جلوه‌های ویژه
  • مرحله پنجم ـ توجیه مجری در بزنگاه اقدام:
  • به سوی فرعون طغیان‌‌گر رو با نشانه‌ها ـ براهین
  •  مرحله ششم ـ تامین فهرست تقاضاهای مجری:
  • خواهندگی شفاف مجری ـ اجابت بی‌چند و چون «او»
  •  مرحله هفتم ـ یقین مخاطب، گروه هدف استراتژی:
  • توده مردم

 

در مرحله‌ی چهارم که تجهیز کیفی است، خدا مبنای اصلی را که همان توحید است به موسی تفهیم می‌کند. امکانات محیرالعقولی در آن شرایط به او می‌بخشد مثل ید بیضا و عصایی که در دینامیسم خودش تبدیل به اژدها می‌شود. در مرحله‌ی پنجم، خدا به او می‌گوید «برو». در مرحله‌ی ششم، موسی کاستی‌های خودش را مطرح می‌کند، خدا کاستی‌هایش را [به صورت] مرحله‌ای رفع می‌کند. [در مرحله‌ی هفتم] گروه هدف استراتژی‌ انتخاب می‌شود.

 

  • مرحله‌ی هشتم ـ تجهیز به یاد، متن و روش:
  • ذکر مستمر، کتاب رهگشا، روش متناسب مواجهه
  •  مرحله‌ی نهم ـ تجهیز روحی ـ روانی:
  • جرات‌بخشی، اعتمادآفرینی
  •  مرحله‌ی دهم ـ همراهی دلادل با مجری:
  • دریاب، پروژه مشترک است

 

مرحله‌ی هشتم، تجهیز به ذکر مستمر، کتاب ره‌گشا و روش متناسب مواجهه و برخورد است. مرحله‌ی نهم [موسی به] جرات [برای آغاز حرکت نیازمند است]؛ خدا به او جرأت می‌بخشد و اعتماد تزریق می‌کند. در مرحله‌ی دهم که جان‌مایه‌ی اجرای مشترک خدا و موسی در این سیر است، خدا تصریح می‌کند که خیلی به خودت نپیچ و بفهم و درک کن و دریاب که این پروژه مشترک است و من هستم و هم‌پوشانت هستم.

 

  • مرحله یازدهم ـ اقدام:
  • فرمان رفتن، طرح موضوع کردن، مطالبه‌جو بودن
  • مرحله دوازدهم ـ طرح موضوع‌ـ‌ تبیین مجری:
  • تبیین، تلنگر، دعوت
  • مرحله سیزدهم ـ آوردگاه اندیشه ـ عمل:
  • تلاش برای تاثیر، مواجهه دیدگاه ـ روش

 

مرحله‌ی یازدهم، مرحله‌ی اقدام است. مراحل دوازدهم و سیزدهم که جلسه‌ی قبل روی آن صحبت کردیم، مراحلی کیفی بودند. در مرحله‌ی دوازدهم خدا سعی می‌کند از طریق موسی شرایط تحول، دگرگونی، رشد و تغییر جهان‌بینی و تغییر خصلت را برای فرعون فراهم کند. فرعون یک مقدار جلو هم می‌آید، پرسش‌گر می‌شود، از موسی می‌پرسد که این چیزی که می‌گویی چیست؟ از او تبیین جهان، تبیین هستی و جایگاه خدا را پرسش می‌کند، و بعد یک سوال تاریخی می‌کند آیا داستان گذشتگان هم این طور بوده یا نه؟ داشته آرام‌آرام جلو می‌آمده، ولی خودش و طیف ایدئولوژیک پیرامونش که «ملاء» باشند یک ایستایی تاریخی و مرحله‌ای بروز می‌دهند و می‌گویند که ما جلوتر از این نمی‌آییم، اگر می‌خواهی با تو مواجهه کنیم، مواجهه‌ی ما با تو در همان میدان ایدئولوژیک ماست، ما به سحر معتقدیم و حرف‌های‌مان را با هم در آن آوردگاه می‌زنیم.

هفته‌ی پیش تصریح شد که خدا در آیه‌ی ۵۶ طه، مرحله‌ی سیزدهم را تشریح می‌کند. مضمون مرحله این است که به حضرت محمّد می‌گوید ما انصافاً برای تحول فرعون کم نگذاشتیم؛ تبیین، استدلال و نشانه، همه چیز فراهم آوردیم؛ دیگر خودش ابا کرد. کلمه‌ی «ابا» را خدا به کار می‌برد: «وَ لَقَدْ أَرَیْنَاهُ ءَایَاتِنَا كلَّهَا فَكَذَّبَ وَ أَبى‏» (طه: ۵۶). تکذیب کرد و برنتابید و ابا کرد. ابا کرد، یعنی پشت کرد و نخواست که در این مواجهه، حقیقت را دریابد؛ به حقیقت پشت کرد. تا این مرحله جلو آمدیم که فرعون و طیفش موسی را به آوردگاه دعوت کردند:

 

  • مرحله‌ی چهاردهم ـ ادامه تجهیز
  • عمل در آوردگاه
  • بیم مجری
  • ترس‌زدائی ـ اعتلا : مترس که تو خود برتری(۶۸ ـ ۶۵ طه)

 

در مرحله‌ی چهاردهم باز چون موسی انسان است، مثل خود ما ـ منتها با ظرفیت‌های جدی‌تر ـ مشکلات خاص خود را دارد. آنجا هم باز بیم دارد. تا اینجای کار موسی مثل همه‌ی انسان‌ها، در سه مرحله بیم داشت. به این اعتبار پروژه‌ مشترک است که «او» در کنار وجوه اشتراک دیگر در پروژه، «بیم‌زدا» هم هست. مرحله‌ی چهاردهم، [مندرج در] آیات ۶۴ تا ۶۸ سوره‌ی طه است. اینجا آوردگاه مطرح می‌شود؛ یعنی هرکسی آورده‌ی خودش را می‌آورد. موسی با آورده‌ی خودش، با جهان‌بینی، دیدگاه‌ها و ابزارهای خود، آنها هم با با جهان‌بینی، دیدگاه‌ها و ابزار خودشان.

آیات ۶۴ تا ۶۸ طه[۴]: «پس نیرنگ خود را گردآورید و به صف پیش آیید، به واقع امروز هرکه برتر آید خوشبخت شود (یا رستگار شود، استعلا گیرد، این سه واژه را می‌توان در ترجمه به کار برد). ساحران گفتند موسی تو درمی‌اندازی یا ما اول دراندازیم؟ موسی گفت شما دراندازید. پس ناگاه ریسمان‌ها و چوب‌دستی‌های‌شان بر اثر سحرشان در خیال او این‌گونه می‌نمود که به شتاب می‌خزند»، یعنی تردستی و سحر و به گونه‌ای بود که موسی هم فکر کرد واقعاً دینامیسمی وجود دارد و طبیعتاً در این دینامیسم حقانیتی نهفته است. آیه‌ی ۶۷ طه: «موسی در خود احساس بیم کرد». اینها، همه روایت خداست. آیه ی ۶۸ طه: «گفتیم مترس، مخوف، که تو اعلایی و بس برتری (قُلْنَا لَا تخَفْ إِنَّكَ أَنتَ الْأَعْلىَ)». اینجا در آن آوردگاه که هر دو طرف می‌باید ظرفیت خودشان را عرضه کنند، مجری مساله‌دار می‌شود، موسی بیم دار می‌شود، جوِّ میدان او را می‌گیرد و خدا هم در اینجا ترس‌زدایی می‌کند و به او اعتلا می‌بخشد.

اینجا یک پیچ ظریفی نهفته است، خطاب به موسی عنوان می‌کند: «إنّک أنت الأعلی». یعنی تو برتری، خود فرعون هم همین ‌اعتقاد را داشت که برتر و عالی‌ترین و بلندقدترین موجود هستی‌است و وقتی موسی خواست به او تبیین کند که خدایی هست، به هامان گفت: «نردبانی بیاور و از گِل پخته برجکی بساز، تا حدی که ممکن است ارتفاعش بدهیم و برویم آن بالا ببینیم عالی‌تر از ما کسی هست یا نه؟ قدبلندتر، رشیدتر و رشدیافته‌تر از ما کسی هست یا نه؟»[۵]. به این رسید که نه، کسی نیست؛ پس خود فرعون هم اهل برتری بود. حال چرا خدا اینجا برای موسی کلمه‌ی برتر را به کار می‌برد؟ تا آنجایی‌که ما از این آیات می‌فهمیم و سیری که طی کردیم، این برتری موسی به چند اعتبار است. [نخست] به اعتبار وجود خود موسی‌است؛ وجودش رشدیابنده بود، از نوجوانی به خاطر مشاهداتش و عنصر ضدظلمی که در درونش به‌وجود آمده بود، با اینکه در بارگاه فرعون پرورش یافته ‌بود، بعد که به صحن جامعه رفت، اختلاف‌ها و تضادها و برتری‌طلبی‌های بی‌پایان فرعون را دید، آرام‌آرام از درون رشید شد. رشیدی فقط به قد فیزیکی نیست، موسی به اعتبار اینکه از درون رشید بود، وجود قابل رشدی داشت و اهل تقاضا بود [واجد برتری بود]. تقاضا مثل بارفیکس است؛ در بچگی می‌گفتند بارفیکس را آویزان بکن و به کلاف در میخ کن. به خاطر اینکه در بچگی و نوجوانی قد کوتاه است. مثلاً اگر قد یک نوجوان، ۱۵۰ ـ ۱۶۰ سانتی‌متر باشد، دست را هم خیلی بکشد، روی شصت پا هم بایستد، بالاخره دو متر نمی‌شود. ولی بارفیکس دو متر و بیست سانتی‌متر است. اگر بخواهد این فاصله را رفع کند، دائم باید بپرد و خیز بردارد. بالاخره برای رسیدن به آن حد نصاب تقاضا وجود دارد. موسی از داخل تقاضا داشت، یعنی غیرممکن است این انبیاء یا انسان‌های برتر دوران‌سازی که ما دیدیم، در درون تقاضا نداشته و پرنده، جهنده، جستجوگر و پردغدغه نباشند و سرِ گردان و پیچان نداشته ‌باشند. [اگر این ویژگی‌های وجود نداشته باشد] خدا دلیلی ندارد روی آنها خیلی فعال باشد. اینجا می‌گوید «لاتَخَف إنّک أنت الأعلی»؛ یعنی وجودی داری، این وجودت سانت به سانت بالا آمده، در تقاضاها کشیده شده، دیگر اینجا جای کوتاه‌آمدن نیست، سیر علو را طی کردی، سیری طی کردی، ما در مسیر تجهیزت کردیم، تفاوت‌های ماهوی با فرعون و دیدگاه و جهان‌بینی‌ و ابزار کارش داری، و وجه دیگر از این اعلا بودن این ‌است که «ما هم هستیم». ما هم در این پروژه و پروسه همراهی‌ات می‌کنیم، لذا این تصریح که خدا در آیه‌ی ۶۸ طه خطاب به موسی می‌کند این ‌است که مدار اعلی، تو هستی؛ این مدار اعلی متفاوت از مدار برتری‌طلبی، علو و ارتفاع‌گیری فرعون‌ است.

اینجا در این مرحله، طبیعتاً خدا باز مجری را می‌کِشد. شاید اگر برعهده‌ی خود مجری بود، کار در مرحله‌ی گذشته مشکل پیدا می‌کرد؛ یعنی متوقف شده و با فترت مواجه می‌گردید. ولی این فترت در خدا وجود ندارد، مظهر انسجام است، در انسجامش، حباب و روزنه‌ای وجود ندارد، لذا در پروژه‌هایش هم فترتی وجود ندارد. جاهایی که انسان مجری، نُکص[۶] نیاز داشته، نُکص‌ها را پذیرفته؛ امّا باز فرمان حرکت از نو، به او داده که اینجا دیگر گلوگاه کار است. به موسی تفهیم می‌کند که تو برتری، از نوجوانی تا جوانی را با تقاضا سر کردی، بعد آمدی در عرصه، روش‌هایت اشکال داشت، خواستی مکانیکی و فیزیکال برخورد کنی، کسی را کشتی، ما از شرایط خارجت کردیم، پوشش‌ات دادیم، رفتی به مدین و صاحب زندگی‌، همسر آرام‌بخش، پدر همسر فکور [شدی]. همه‌ی این‌ها را برای تو فراهم کردیم و اینها همه سیر عُلّو تو بود؛ آرام‌آرام بالا آمدی تا به اینجا رسیدی، اینجا نمی‌توانی سیر گذشته‌ی خودت را فراموش کنی و آوردگاه را ترک کنی، این مرحله‌ی چهاردهم است. مرحله‌ی پانزدهم، مرحله‌ی ماقبل پایانی‌است و یک مقدار  باید در آن درنگ کنیم و تعمیقش دهیم.

 

  • مرحله‌ی پانزدهم ـ برتری ماقبل پایانی (برتری توحید؛ برتری دینامیسم):
  • بینداز، پوک‌اند
  • ریزش ایدئولوژیک در مدار فرعون(۱۲۶ ـ ۱۱۳ اعراف)
  • ایمان‌آوری ساحران (۷۳ ـ ۶۹ طه)
  • تَرَک در اندیشه و تشکیلات (۵۱ ـ ۳۸ شعراء)

 

آیاتی که می‌توانیم در مرحله‌ی پانزدهم استفاده کنیم، آیات ۱۱۳ تا ۱۲۶ سوره‌ی اعراف، آیات ۶۹ تا ۷۳ سوره‌ی طه و ۳۸ تا ۵۱ سوره‌ی شعراء هستند. اکنون آوردگاه است، هرکس آورده‌ی خودش را وسط می‌گذارد. این آیات را می‌توان به شش دسته تقسیم کرد. خدا اینجا برای اینکه این استراتژی برای حضرت محمّد در این روایت جا بیفتد، فضا را کاملاً سینماتیک ترسیم می‌کند.

دسته‌ی اول در آیات ۳۸  تا ۴۲ شعراء[۷] است که خدا میدان را ترسیم می‌کند: «پس ساحران برای روز موعود جمع‌آوری شدند.(۳۸) و به توده گفته شد آیا شما هم جمع خواهید شد؟ (۳۹) به این امید که اگر ساحران غلبه کردند از آنان پیروی کنیم.(۴۰) وچون ساحران نزد فرعون آمدند در آوردگاه، گفتند آیا اگر ما غلبه کنیم به واقع برای ما پاداشی خواهد بود؟(۴۱) فرعون پاسخ می‌دهد: آری و در آن‌صورت حتماً از مقربان خواهیدشد (مدار مقرّب من خواهیدشد) (۴۲)». مهم است، ساحران که بعداً متحول می‌شوند، «به عزت فرعون قسم» یاد می‌کنند که ما پیروزیم.[۸] این آیات نشان‌دهنده‌ی این‌است که یک بسیج تشکیلاتی صورت گرفته، پس ساحران برای روز موعود جمع‌آوری شدند. قبلاً هم مشاوران و ملاء به فرعون گفته ‌بودند که فرصتی از موسی بگیر، او الآن آماده‌است. آن زمانی که موسی رفت و ید بیضاء و عصای منجر به اژدها را نمایان کرد، آنها گفتند وقت بگیر تا در این زمان ما بتوانیم یک بسیجی داشته باشیم، از سراسر مصر ساحر جمع کنیم. از سراسر مصر ساحر جمع کردند. این‌طور که ما می‌فهمیم بسیج تشکیلاتی صورت گرفته بود. آیه‌ی دوم نشان‌دهنده‌ی بسیج توده‌ای است، یعنی همه‌ی توده‌ها را هم جمع کردند که اگر در این آوردگاه پیروزی از آن ساحران شود، سمپاتی ایدئولوژیک مردم به فرعون و پیرامون و مدار پراتیکش که ساحران باشند، افزایش پیدا کند و رابطه‌ی اعتقادی مردم با فرعون جدی‌تر شود و به مرحله‌ی کیفی‌تری رهنمون شود. این اتفاقات می‌افتد و ساحران اینجا تقاضاهایی داشتند و با فرعون مطرح می‌کنند اگر ما پیروز میدان شدیم، سهم ما چیست؟ او هم عنوان می‌کند که به مدار  نزدیک من و به مقربان من تبدیل خواهیدشد. آنها هم ایمان‌شان به فرعون در آن بزنگاه جدی‌تر، کیفی‌تر و افزون می‌شود و به عزت فرعون [قسم یاد می‌کنند]. آیه خیلی قشنگ است، عزّت به زبان فارسی یعنی انسجام؛ الآن در واژگان فارسی آمده عزیز یعنی کسی‌که خیلی او را دوست داریم؛ ولی عزیز یا کسی که عزت دارد، یعنی در فاز انسجام کامل است. آنها هم می‌گویند پس حالا که فرعون این‌است در فاز انسجام کامل است، به انسجام کامل فرعون قسم یاد می‌کنند که ما در این مقابله پیروز هستیم.

دسته‌ی دوم را می‌شود در آیه‌ی ۶۹ طه[۹] جستجو کرد. خدا در اینجا، در آوردگاه باز هوای مجری را دارد، به موسی عنوان می‌کند «و آنچه در دست داری بیانداز تا هرچه ساخته‌اند،  ـ صنعت کرده‌اند، صنع کرده‌اند ـ ببلعد. آنچه برساخته‌اند افسون افسون‌گر است و افسون‌گر در هیچ روندی رستگار نمی‌شود». آیه خیلی کیفی است، می‌گوید این میدانی که این‌ها فراهم کرده‌اند، تردستی‌ و سحری که دارند، را خیلی به دیده‌ی انسجام کامل نگاه نکن، صنع است! به اصطلاح امروز، مونتاژ است، سرهم‌بندی است، چسب اعتقادی، ایدئولوژیک و ایمانی ندارد؛ ولی چسب تو، چسب [واقعی و قابل اتکاء] است. خدا یک‌بار دیگر موسی را تجهیز می‌کند. آنجا که قبلاً در مراحل قبل خدا می‌گوید نترس، پروژه مشترک است، انصافاً چنین است و در همه‌ی مراحل خدا وجب به وجب و قدم به قدم با مجری‌اش هست و رهایش نمی‌کند. این‌کار را که موسی می‌کند میدان عوض می‌شود.

دسته‌ی سوم، آیات ۱۱۸ و ۱۱۹ اعراف[۱۰] هستند: «پس حقیقت آشکار و کارهایی که می‌کردند باطل شد و در آنجا مغلوب و خفیف شدند». اینجا دیگر جنگ کاملاً مغلوبه می‌‌شود و میدان برمی‌گردد.

دسته‌ی چهارم، آیات۷۰ تا ۷۳ طه[۱۱] و آیات ۱۲۰ تا ۱۲۶ اعراف هستند: «پس ساحران به سجده درافتادند، گفتند به پروردگار موسی و هارون ایمان آوردیم. فرعون گفت آیا پیش از آنکه به شما رخصت دهم به او ایمان آوردید؟ به‌طور قطع او بزرگ شماست که به شما جادو آموخته. پس بی‌تردید دست‌های شما و پاهای‌تان را یکی از راست و یکی از چپ قطع می‌کنم و شما را بر تنه‌های درخت خرما به‌ دار می‌آویزم تا نیک بدانید عذاب کدام‌یک از ما سخت‌تر و پایدارتر است». در آیه‌ی ۷۲ طه انقلابی صورت می‌گیرد: «ساحران گفتند ما هرگز تو را بر نشانه‌های آشکار که به‌سوی ما آمده و بر آن کس که تاروپود ما را سرشته‌است، ترجیح نخواهیم داد. پس هر حکمی که خواهی بکن که تنها در این زندگی دنیاست که تو حکم می‌رانی». اینجا اتفاقی صورت می‌گیرد یعنی در آن میدان جهان‌بینی ساحران عوض می‌شود، این ناشی از درایت خداست، یعنی بدر آن سو هنوز افرادی وجود داشتند که ته‌فطرتی داشتند، ولو اینکه ساحر بوده ‌باشند. خدا برای آنها هم فرصتی فراهم می‌کند تا آنها هم بتوانند به فطرت رجوع کنند و برگردند. آیه‌ی ۷۲ طه، آیه‌ای کیفی هست. ساحران در مواجهه با فرعون تصریح می‌کنند آن‌کس که تاروپود ما را سرشته است، «فَطَرنا» به‌کار می‌برند؛ یعنی کسی که ما با او رابطه‌ی فطری داریم. به سمت کسی می‌آیند که با او رابطه‌ی فطری داشتند، تاروپودشان را سرشته و با آنها درتنیده‌ بوده، این فرصت برای آنها فراهم می‌شود.

در ادامه، آیات ۱۲۰ تا ۱۲۶ اعراف[۱۲] اظهار می‌دارند: «ساحران به سجده درافتادند. گفتند ما به سوی پروردگارمان انقلاب خواهیم کرد». آیه خیلی زیباست: «إنّا إلی ربّنا منقلبون». یعنی در این آوردگاه در ما انقلابی ایجاد شد؛ انقلاب فقط بیرونی نیست، ما از درون منقلب شدیم. تا حالا فکر می‌کردیم عزت با توست، انسجام حداکثری با توست و فکر می کردیم که تکنیک ما یگانه تکنیک محیرالعقول جهان است، ما هستیم که فقط می‌توانیم تردستی کنیم و در روی زمین سامانی می‌توانیم بدهیم که همه فکر کنند این ابزار ما، این ریسمان ما جهنده‌است، ولی ریسمان ما به‌واقع جهنده‌ نبود. جهندگی و دینامیسم در سیری است که موسی رقم زده است. این را تصریح می‌کنند و می‌گویند که ما اصلاً منقلب شدیم، ما به سوی پروردگارمان انقلاب خواهیم کرد. «انقلاب خواهیم کرد» یعنی این سیر و تحول ما ادامه دارد، ما از درون منقلب شدیم، تو هم هر برخوردی خواستی با ما می‌توانی بکنی، مشکلی نداریم: «و تو جز برای این ما را به کیفر نمی‌رسانی که ما به آنچه از سوی او برای ما آمد ایمان آوردیم. پروردگارا! بر ما شکیبایی فروریز و ما را تسلیم شده بمیران». ساحران هم به نوعی به عناصر استراتژیک مجهز می‌‌شوند؛ به صبر و به تسلیم.

دسته‌ی پنجم آیات توضیح‌دهنده‌ی پایان قضیه است. آیه‌ی ۷۳ طه[۱۳] جمع‌بندی ساحران و جمع‌بندی گزاره است: «ما به پروردگارمان ایمان آوردیم تا گناهان‌مان و آن سیری را که ما را به آن واداشتی بر ما ببخشاید و خدا بهتر و پایدارتر است» : «وَ اللَّهُ خَيرٌ وَ أَبْقَى». و اساساً الله خیر و أبقی است؛ [این گزاره دربردارنده‌ی] یک فرجام استراتژیک است؛ یعنی خدا پایدار و جاوید و فرجام استراتژیک به سمت اوست. با ادبیات امروز، ساحران فرعون که تا لحظات پیش فکر می‌کردند [فرعون] عزت دارد و می‌توانند به مدار اول و مدار مقربان او نزدیک شوند، اینجا تصریح می‌کنند که هم انسجام با خداست و هم اینکه تو استراتژیک نیستی، خدا استراتژیک است و ما طبیعتاً به «او» پیوند خواهیم خورد.

اینجا در مرحله‌ی پانزدهم، که مرحله‌ی برتری ماقبل پایانی است، دو اتفاق رخ می‌دهد: برتری توحید، برتری دینامیسم. توحید، جهان‌بینی و دیدگاه اعتقادی موسی است و برتری‌طلبی دیدگاه فرعون بود که هم به ملاء و هم به ساحران سرایت کرده ‌بود. دوم اینکه اینجا برتری دینامیسم در کنار برتری توحید تحقق پیدا می‌کند. اینجا هم خدا باز نقش اساسی ایفا می‌کند و موسی نقش پیش‌برنده را. اینکه خدا تصریح می‌کند که «بینداز، پوک هستند، انسجام با توست، تو پوک نیستی» [نتیجه‌ی فرآوری درازمدت خداست]. ۱۱-۱۰ سال از نوجوانی تا جوانی را خودت به مقوم‌های درونی‌ات مجهز شدی، بعد ما مقوم‌های درونی‌ات را اضافه کردیم. تو پوک نیستی، مانند همان انجیر و زیتونی که خدا قبلاً به آنها قسم خورده ‌بود، هستی. برای خودت، انجیر شدی، زیتون شدی، مقوّم‌های درونی داری، دیدگاه اعتقادی و جهان‌بینی‌ات هم که نقص و پوکی ندارد. آنها پوک، تُرد و شکننده هستند. بینداز! که موسی می‌اندازد، جنگ مغلوبه می‌شود.

اینجا یک ریزش ایدئولوژیک در مدار فرعون صورت می‌گیرد. خدا خیلی نیازی به عِده و عُده ندارد، ولی کار استراتژیک این‌است. خدا منجر به ریزش نیرو در آنها می‌شود، نیروی آنها را جذب می‌کند. ما خیلی این‌طوری فکر نمی‌کنیم، ما کسی از بغل‌مان هم رد شود و از او خوش‌مان نیاید، با او مرزی می‌بندیم. یعنی این‌ها ابزار دست فرعون هستند، حاکمیت فرعون را در سراسر مصر با سحر اینها نگه ‌داشته‌اند، ولی خدا به اینها هم فرصت می‌دهد.

دو جلسه پیش بحث داشتیم آیا سیر تاریخ از نظر خدا سیر رشد است یا سیر تسویه است؟ سیر رشد است، هرکس بپیوندد این مسیر را طی می‌کند، تسویه نمی‌شود؛ ولی بالاخره فرعون ابا کرد، آخر تسویه می‌شود. نه صرفاً توسط خدا، توسط قواعد، سنن و حقایق مندرج در هستی. ساحران جذب می‌شوند، این‌ هم نکته‌ی خیلی  کلیدی‌ای است: فردی که در یک بزنگاه متحول می‌‌شود. ساحران در یک بزنگاه متحول شدند، بزنگاه هم طبیعتاً یک بزنگاه لحظه‌ای و ثانیه‌ای نبوده، آنها هم در درون خودشان حتماً تلاطمی داشته‌اند، با حرفه‌ی خودشان حتماً مشکلی داشته‌اند، با فرعون تضاد ذهنی داشتند. وقتی در بزنگاه عمل به فرعون می‌گویند وقتی ما پیروز شدیم سهم ما چیست، نشان‌دهنده‌ی این‌است که خیلی به کارشان ایمان نداشتند، دنبال ارتقای مدار مادی بودند. خدا این فرصت را فراهم می‌کند چند و چون‌های آنها در یک لحظه پاسخ پرسش‌های تاریخی خود را بگیرد و آنها متحول می‌‌شوند. متحول که می‌شوند به این سوی کار می‌پیوندند. ساحران ایمان آوردند، آنها هم می‌توانند ایمان بیاورند، اینجا شکست مرحله‌ی جدید فرعون است که تَرَک در اندیشه‌ی برتری‌طلبش و علوّش و تَرَک در تشکیلاتش [رخ می‌دهد]. طبیعتاً آنجا ریزش توده‌ای هم بوده که آیات خیلی روی آنها مانور نداده است‌. این مرحله، مرحله‌ی پانزدهم است که موسی با آن انسجامی که یک مقدار خودش داشته و بعد هم خدا منافذ و ترک‌های انسجام او را تکمیل می‌کند و کاملش می‌کند [موفق به در هم شکستن برتری‌طلبی فرعون می‌شود]. موسی اینجا ظفرنمون بیرون می‌آید و این مرحله، مرحله‌ی ماقبل پایان است. ان‌شاءالله در جلسه‌ی بعد بتوانیم روی مرحله‌ی شانزدهم برویم که استراتژی چگونه به ثمر می‌رسد؟ و ان‌شاءالله در جلسه‌ی بیست‌وپنج نیز ببینیم با توجه به این تدقیق‌ها و کنکاش‌ها آیا خدا استراتژی داشته یا نداشته است؟

طه را به چند گزاره می‌توان تقسیم کرد و چند مرحله می‌توان از آن درآورد؛ اینکه قواعد مراحل چه بوده، حال به چه درد امروز ما می‌خورد، ما  در کجای کار در زندگی فردی، خانوادگی، زندگی عمومی‌تر و اجتماعی‌تر این روند را به کار ببندیم؟ [پرسش‌هایی است که در نشست‌های بعدی به آنها خواهیم پرداخت].

دو سه دوست قبلاً وقت گرفته‌اند و فکر نمی‌کنم در جلسه باشند. اگر آمدند که خدمت‌شان هستیم، اگرنه هر کدام ازدوستان‌مان روی بحث امروز و بحث‌های قبل نکته‌ای داشتند، خواستند با جمع در میان بگذارند خدمت‌شان هستیم. شما انتقادگر باشید، پرسش‌گر باشید، من هم در حد فهم خودم بتوانم به پرسش‌های شما پاسخ بدهم؛ اگر هم نتوانستم که ان‌شاءالله مشترک روی آن فکر کنیم.

 


 

آورده‌های مشارکت‌کنندگان

 

هدی صابر: دوستانی که وقت قبلی گرفته ‌بودند، نیامدند، الآن کسی نکته‌ای برای عرضه دارد؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول

با سلام خدمت حضار محترم. من روی صحبت‌هایی که جلسه‌ی قبل مطرح شد یک نکته‌ای می‌خواستم مطرح کنم. زیاد نمی‌خواهم بحث را طولانی کنم. در جلسه‌ی قبل بحثی را نسبت به جوامع بینش‌مند و جوامع هدفمند داشتیم. یکی از عزیزان آمد و نظرشان را داد، از نظر من نظرات جالبی داشت، واقعاً صحبت‌های‌شان را پسندیدم، اما در بعضی از موارد، نسبت به ‌آن چیزی که خودشان طرح کردند، فکر می‌کنم یک‌سری تناقض‌هایی بود. سریع و در حد یک خط یک مرور می‌کنم، بعد برمی‌گردم و در مورد موضوع اصلی صحبت می‌کنم. صحبت کردیم که در جوامع بینش‌مند اگر ما می‌خواهیم جامعه‌ای باشیم که به پویایی و به جنب‌وجوش برسیم باید اهداف خودمان را مشخص کنیم. این برای همه‌ی جوامع یک چیز قطعی است. چیزی است که همه‌ی جوامع آزمایش کردند و به آن رسیدند، فقط ما هستیم که فعلاً از لحاظ تئوری با آن سروکله می‌زنیم. یعنی هنوز حتی از لحاظ عملی هم درست و حسابی پیاده‌سازی نشده، چه از لحاظ سطوح بالای کشوری و چه از لحاظ فردی.

موضوعی که دوست عزیزمان بعد از صحبت‌های من مطرح کردند این بود که ما نمی‌توانیم الگویی را که من گفتم به عنوان الگوی اصلی کشور انتخاب کنیم، چون بومی نیست. در صحبت‌های ایشان یک چیز جالبی را که من می‌بینم و خودم روی آن دقت کردم. می‌گفتند اولین قدمی را که باید برداریم این ‌است که بتوانیم از آن قالب‌های خودمان خارج شویم. این خیلی خوب است. من نکته‌ی خیلی جالبی را در این حرف دیدم؛ اینکه اول سعی کنیم خودمان را بشکنیم که همان فکرکردن است که من هم در آن جلسه همین را گفتم، یعنی از آن غرور آدم کم می‌کند و می‌پرسد حال من چه هستم؟ چه کاره هستم؟ به کجا رسیدم؟ چه کار می‌خواهم بکنم؟ و هدف‌های من در زندگی چیست؟ این از قالب خارج شدن را، در این مورد به شدت پسندیدم و فکر می‌کنم یک نکته‌ای بود که باید به صحبت‌های من ضمیمه می‌شد.

اما اینکه ایشان مطرح کردند این روش بومی نیست، یک نکته‌ای را می‌خواهم اضافه کنم. چون این صحبت با صحبت اولیه‌ی ایشان در تناقض است. بومی بودن به معنای داشتن قالب است. هیچ‌کس نمی‌تواند این را انکار کند، وقتی ما بومی هستیم و می‌گوییم ما بومی داریم، یعنی من یک آدمی هستم که یک‌سری اصولی را در زندگی خودم داریم و حاضر هم نیستیم تحت هیچ شرایطی آن اصول را تغییر بدهیم. حتی اگر هم بدانیم آن اصول اشتباه است، حاضر به تغییر نیستیم، چون فکر می‌کنیم که نیاکان ما درست رفتار کردند. آیا فرعون هم همین رفتار را با موسی نکرد؟ آیا فرعون هم زمانی که موسی برایش استدلال آورد و صحبت کرد، خدا را برایش معرفی کرد، از جهان و دنیای آخرت صحبت کرد، آیا فرعون هم همین‌کار را نکرد؟ نگفت ما بر اساس نیاکان خودمان و گذشتگان خودمان رفتار می‌کنیم؟ اشکال جامعه‌ی ما الآن این ‌است که شاید ما در خیلی علوم پیشرفت کردیم یا ما فرهنگ بسیار غنی‌ای داریم و خیلی چیزهای دیگر، ولی اصولاً در یک مورد و آن‌ هم از لحاظ بین‌المللی شدن ما به شدت در فقر هستیم. یعنی نمی‌توانیم بگوییم ما یک جامعه‌ی بین‌المللی هستیم که حاضریم هرگونه الگوی مثبتی از دنیا را بپذیریم. ما اول نگاه می‌کنیم ببینیم این الگوی مثبت از چه کشوری دارد عرضه می‌شود! این خودش یک مانعی برای پیشرفت ‌است. شما زمانی که می‌خواهید پیشرفت کنید، اول مانع‌ها را کنار می‌زنید، با دید خودتان مثبت منفی‌ها را نگاه و سپس انتخاب می‌کنید؛ بدون اینکه ببینید از چه کشوری یا از کجا می‌آید. وقتی الگو مثبت است، مثبت است. عقل و فطرت شما وقتی می‌گوید این خوب ‌است، پس خوب ‌است و دیگر شما نمی‌توانید بگویید که چون فلان کشور آمده و پیاده‌سازی‌اش کرده و چون من نیاز به الگوهای بومی دارم، باید بیایم این را قبول کنم یا مثلاً ردش بکنم.

به نظر من بومی بودن به ‌معنی قالب داشتن است. قالب ‌داشتن هم باعث می‌شود که آدم پیشرفت نکند. ما باید سعی کنیم یاد بگیریم بین‌المللی شویم؛ فکر ما باید بین‌المللی کار بکند. استدلالی که دارم این است که در یک موضوع مشخص، ما کشور آمریکا را مطرح کردیم، در موضوع‌های دیگر چطور؟ در سخت‌کوشی ژاپنی‌ها سرآمد دنیا هستند. هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که یک ژاپنی بیشتر از چند نفر در کشور خیلی قوی دیگر کار می‌کنند. آمریکایی‌ها هم از لحاظ سخت‌کوشی جلوی ژاپنی‌ها کم می‌آورند. از لحاظ دیسیپلین و انضباط کاری آلمانی‌ها برترند؛ یعنی این باز یک نکته‌ی مثبت است. از لحاظ فلسفه و سیاست فرانسوی‌ها در دنیا سرآمد هستند؛ دانشگاه‌های فلسفی و سیاسی فرانسوی‌ها را نگاه بکنید. از لحاظ هنر و معماری ایتالیایی‌ها سرآمد هستند. ما باید برویم از آنها یاد بگیریم یعنی این نشان می‌دهد که ما می‌توانیم الگوهای مثبت را از سراسر دنیا جمع کنیم و بیاوریم. می‌توانیم رنگ و لعاب کشور خودمان و آن چیزی هم که در کشور خودمان داریم و در فرهنگ‌مان داریم به آن بدهیم، ولی اینکه ما کلاً این روش‌ها را انکار کنیم و بگوییم که من نمی‌پسندم چون بومی نیست، این یعنی قالب و یعنی تناقض با حرف اولیه‌ی خودمان که می‌گوییم از قالب خودمان باید خارج بشویم و باید از خودمان پرسش بکنیم و بپرسیم که می‌خواهیم چه‌کار کنیم. چون زمانی‌که شما از خودتان می‌پرسید به نواقصی می‌رسید که شاید در فرهنگ خودتان هم به جوابش نرسید به یک‌سری نواقصی می‌رسید که شاید لازم باشد کتاب‌هایی را بررسی کنید. شاید این‌قدر وقت بگذارید و بروید کتابخانه‌ی ملی، فرهنگ‌های دیگر را مطالعه کنید و ببینید آنها در فرهنگ‌های خودشان چه‌کار کردند که باعث شده کشوری رشد کند.

می‌توانم مثالی بزنم. یک تفکر بین‌المللی که همه‌چیزهای مثبت را بر می‌دارد، همین کشور آمریکاست. مثال عملی هم این است، کسی تا حالا مهر سلطنتی کشور ایالات متحده را دیده؟ نماد مهر سلطنتی این کشور شامل چهار نماد است که از چهار فرهنگ دنیا اقتباس شده: فرهنگ یونان، فرهنگ مصر باستان، فرهنگ ایران باستان و فرهنگ یهود. ستاره‌ی داوود به عینه در این مهر دیده می‌شود؛ عقاب نشان سلطنتی هخامنشی در این مهر دیده می‌شود؛ در پشت مهر ـ چون مهر سلطنتی به ‌شکل سکه است ـ یک هرم از اهرام ثلاثه دیده ‌می‌شود. یعنی نمادها را استفاده کردند، به انضمام اینکه اگر دقت کنید در قسمتی از تصاویری که در مهرهای سلطنتی استفاده می‌شود، سردر کنگره‌ی آمریکا هم دیده می‌شود که سر در کنگره‌ی آمریکا از فرهنگ یونان باستان و از معبد خدایان یونان و سنای روم اقتباس شده است. یعنی از تمام فرهنگ‌های دنیا استفاده کردند. در این کشور صراحتاً می‌گویند که سنای ما براساس سنای یونان پایه‌ریزی شده است؛ یعنی فرهنگ دموکراسی را از آنها گرفتند و خودشان هم می‌گویند. می‌گویند ما یک سری از [دستاوردهای] فرهنگ[ی] را از ایران گرفتیم؛ مثل فرهنگ بانکداری. این نشان می‌دهد که اقتباس را چقدر خوب انجام می‌دهند.

ما باید تفکرمان را بین‌المللی کنیم. ما چیزهای خیلی خوب داریم. ما اولین چیزها را در دنیا داریم، اولین پست، اولین سکه، اولین دولت، اولین بایگانی، اولین بانکداری و اولین حقوق بازنشستگی را در دنیا داریم. بنابراین، اول باید چیزهایی که خودمان داریم را تقویت کنیم؛ دوم، از دیگران هم چیز مثبت را یاد بگیریم. باید قبول کنیم از دنیا عقب هستیم (اگر بخواهیم فرافکنی نکنیم). این عقب‌افتادگی نباید جبران شود؟ وقتی ما می‌خواهیم عقب‌افتادگی را جبران کنیم، قاعدتاً باید در راستای آن تلاش کنیم و بدون راهکار نمی‌شود این کار را انجام داد. این یک امر حتمی در دنیاست. راه‌حل‌ها را ما نمی‌آفرینیم، کسانی که این راه را رفته‌اند و به موفقیت رسیده‌اند، آن راه‌حل‌ها و رویکردها را ارائه می‌کنند.

***

مشارکت‌کننده‌ی دوم

من در ارتباط با همان بحث اصلی خودمان که «باب بگشا» و دید استراتژیک هست، نکته‌ای طرح کنم. در بررسی استراتژی خدا در روند پروژه‌های مشترک خدا با انسان‌هایی که در تاریخ در مدارهای برتر قرار گرفته‌اند ـ چون ممکن است انسان‌های برتر دیگری هم بوده‌اند که در تاریخ نیامده‌اند ـ [این انسان‌ها] به صورت الگو مطرح می‌شوند. این الگوهایی که مطرح می‌شوند شائبه‌ای برای انسان ایجاد می کند که من باید [الزاماً] همانند موسی باشم؟ این که من مانند موسی باشم، چند جنبه‌ی متفاوت دارد؛، یکی اینکه ممکن ‌است خیلی ساده‌انگارانه تلقی بشود که من در هر موقعیتی رسیدم، یکی به من برخورد کرد، مثلاً گفت که تو فلان روز فلان کار بد را انجام دادی، من می‌گویم ببین من الآن موسی هستم و این فردی که جلوی من قرار گرفته، فرعون است! یعنی یک ارزش‌گذاری بکنم. من الآن باید جواب او را بدهم؛ بله در آن زمان کار بد کردم، چون جاهل بودم و الآن می‌آیم کار خوب می‌کنم و مثلاً باندسازی نمی‌کنم. این به معنی این ‌هست که من درس بگیرم از اینکه موسی چگونه در موقعیت‌هایی که قرار گرفته، توانست آن استعدادهای بالقوه‌ و ارتباط‌هایی که با خدا داشت، را بالفعل کند. این درس گرفتن نباید این تلقی را برای ما پیش بیاورد که یک هم‌سانی و یا یک هم‌شکلی وجود دارد.

به‌نظر من ما آدم‌ها یک‌سری همسانی‌ها با هم داریم که کلاً این همسانی که ما آدم‌ها باهم داریم رشته‌ی تاریخ و رشته‌ی همه‌ی انسان‌ها را با هم پیوند می‌دهد. ما در موقعیت‌های متفاوت و در تاریخ‌های بسیار متفاوت، حتی به طوری که نه تنها زبان همدیگر را نمی‌فهمیم، هیچ درکی از زندگی همدیگر نداریم، با این‌حال [این هم‌سانی‌ها] همه‌ی ما را مشترک و انسان می‌کند. فکر می‌کنم آن چیزی که ما را انسان می‌کند، همان است که در رابطه‌ای که در دین تعریف می‌شود می‌گویند رابطه‌ی مخلوق بودن با آن خالق اصلی. حال کسی می‌تواند اسم روی [این رابطه‌ی خالق و مخلوقی] بگذارد یا نگذارد؛ کسی به شناخت می‌رسد و می‌گوید خدا، یکی هم به شناخت نمی‌رسد. این هم به معنی درجه‌بندی نیست، در موقعیتش قرار نگرفته، اسمش را شاید خدا نگذارد، شاید چیز دیگری بگذارد.

آن چیزی که همه‌ی ما را با هم هم‌سان و یک‌شکل می‌کند، یکی آن آزادی است که در درون همه‌ی ما هست و یکی آن عدالت و عزت‌نفس است و همه‌ی صفات عالیه‌ی دیگر. وقتی ما مخلوق خدا هستیم، وقتی که خدا می‌گوید «ما از روح خودمان در شما دمیدیم»[۱۴]، پس همه‌ی آن نکات عالی و برتری که در خدا هست، در ما هم هست. اینکه در موقعیت‌های متفاوت و در انتخاب‌های متفاوت‌مان، ما اینها را پس می‌زنیم، به یک حدی می‌رسیم که این حد کوچک ما می‌‌شود، و این یک مساله‌ی جداست. خدا هم بارها در قرآن گفته که موقعیت‌های بد را ما برای شما نمی‌سازیم، خودتان برای خودتان می‌سازید و یک جاهایی گفته که ولی وقتی یک خیری به خودتان می‌رسد می‌گویید که این خیرها از خودمان بوده، در حالی که این خیرها از ما [خدا] بوده است![۱۵] این به معنای آن نیست که خدا می‌خواهد کار ما را بی‌ارج و ارزش کند یا بگوید که شما هیچ چیز نیستید! خدا خودش به ما کرامت داده، مثلاً خودش آیه می‌آورد که شما خلیفه‌ی من هستید، کرامت دارید؛ نمی‌خواهد کار ما را بی‌ارج و ارزش کند، بلکه بیشتر معنی‌اش این است که این کارهای خیر و خوبی، نتیجه‌ی همان خوبی خود ما هست که اینها را از اول در انسان قرار داده است. یعنی این‌طور نیست که خدا در بزنگاه‌ها وارد شود و بگوید که من الآن این خوبی را برای شما انجام دادم! نه بی‌شک ما هم در آن دخیل بودیم، منتها در انجام بدی‌ها [مساله متفاوت است]. از این نظر که من فکر نمی‌کنم که خدا در بدو امر، بدی را آفریده باشد؛ ما در موقعیت‌های متفاوت‌مان، دائم بدی‌ها را بزرگ می‌کنیم و یک کاری می‌کنیم که آنها به فعلیت برسند. بدی‌ها را ما به فعلیت می‌رسانیم. این موقعیت‌های ما هستند که باعث می‌شوند ما در مواجهه با انتخاب‌های خیر و شر قرار بگیریم. همین موقعیت‌های ما هم هست که ما را متفاوت از همدیگر می‌کند.

من یک موقعیتی دارم که هیچ‌وقت موسی آن موقعیت را نداشته و من نمی‌توانم بیایم با خودم فکر کنم که اگر موسی اینجا بود چه‌ می‌گفت؟ شاید توجه به این موقعیت‌های متفاوت ما، این مبحث را یک مقدار روشن می کند که بومی بودن ما به این معنی نیست، که می خواهیم روی آن پافشاری بکنیم. نه؛ چیز برتر از ما چیز ویژه‌ای نیست؛ چیز ضعیف‌تری هم نداریم. ما در این موقعیت قرار گرفتیم؛ در این موقعیتی که الآن هستیم. اینجا یک کشور جهان سوم است همه هم می‌دانیم و شرایطش را درک می‌کنیم. یکی هم در موقعیت دیگری هست. این است که این موقعیتی را که داریم به رسمیت بشناسیم و نخواهیم فرافکنی کنیم. این موقعیت را داریم؛ آن را به رسمیت بشناسیم، بر مبنای همین حرکت کنیم، در همین موقعیت انتخاب‌های خوب و بدمان را انجام دهیم تا اینکه آن بدی برطرف شود. حال برطرف ‌‌شدن هم حتماً به این معنی نیست که حل شود و از بین برود و ما از روی آن رد شویم. الآن بعضی از مددکاران اجتماعی به این نتیجه رسیده‌اند که مثلاً حتی به آن معتادی که به ظاهر در یک موقعیت بدی قرار گرفته است، نباید بگویند که حتماً تو تا ترک نکنی نمی‌توانی زندگی کنی! نه؛ خیلی وقت‌ها می‌گویند با همین اعتیادی هم که داری، زندگی‌ات را بکن؛ چرا بقیه‌ی زندگی‌ات تحت‌الشعاع قرار بگیرد و در آنها به اعمال زشتی دست بزنی؟ وقتی با اعتیاد که درجه‌ی انسانیت آدمی را مختل می‌کند می‌توان این گونه برخورد کرد، سایر مسائل که جای خود دارند. با بقیه‌ی مسائل هم باید کنار آمد و با آن زندگی کرد، اما نه به معنا که باید بی‌خیال آن مسائل بشویم، ولی باید [با همان مساله] جلو برویم.

 

هدی صابر: فکر می‌کنید اندازه‌ی ما خیلی پایین‌تر از موسی است؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: اصلاً حرفِ بالا ـ پایین نیست؛ بالا و پایین معنی ندارد. من با شما متفاوتم، شما با من متفاوتید. ضمن اینکه ما با هم هم‌سانی قابل توجهی داریم که آن همسانی و هم‌شکلی ما همان مخلوق بودن و آزادی‌ای است که در ما هست. نمی‌خواهیم برویم به آزادی برسیم! آن [استعدادها و ویژگی‌های جاری را باید] برویم به فعلیت برسانیم.

 

هدی صابر: روی حد و اندازه‌ی خودمان، که مشکلی نداریم؟ با آن حد و اندازه چه باید کرد؟ بحث ما این‌است موسی خودش است، ما هم خودمان هستیم. ما هم که نمی‌خواهیم خودمان را جای کس دیگری بگذاریم. واقعیت‌مان این‌است؛ با واقعیت‌های‌مان الآن چه کار باید بکنیم؟ یک دفعه یک بحث اینجا آوردید و مساله‌ی «سرمایه» را مطرح کردید.[۱۶] این اندازه‌ی ما چه نسبتی با آن «سرِ» «مایه» دارد که مرتبه‌ی قبل مطرح شد؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: من فکر می‌کنم آن [سرمایه] را دقیقاً داریم. می‌خواهم این را بگویم که ما نباید دنبال چیزی بیرون از خودمان بگردیم. خواندن ما از تاریخ، قرآن، طبیعت به این معنی نیست که ما داریم جدای از خودمان می‌گردیم. نه؛ همان‌طور که ما یک تکّه از هستی هستیم، آنها [انسان‌هایی مانند موسی] هم یک تکّه از هستی هستند؛ ما از هم جدا نیستیم، اگر جدا نبودن‌مان را بپذیریم، از ظرفیت‌های همدیگر بهتر می‌توانیم استفاده کنیم.

 

هدی صابر: با همین تبصره‌ها، با لحاظ کردن اندازه‌های خودتان، به نظر شما چه طرح مشترکی را می‌توانید متناسب با امروز و ضرورت‌ها و نیازها با «او» پیش ببرید؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: فکر نمی‌کنم آن چیزی باشد که من بخواهم اصلاً شبیه این باشد که بخواهم بیایم از یک جا شروع کنم که «به نام خدا از اینجا این طرح را با خدا پیش می‌بریم...»، یا اینکه من بخواهم تصمیم‌گیری خاصی بکنم، یک بزنگاهی یک تصمیم بزرگ بگیرم، یک تحولی در من رخ دهد؛ فکر نمی‌کنم این‌طور باشد، چه برسد به اینکه بگویم می‌توانم یا نمی‌توانم. من فکر می‌کنم همین نقطه‌چین‌های ریزی که در زندگی ما هست، هر لحظه من می‌توانم اینجا بنشینم یا ننشینم، می‌توانم الآن اینجا را خراب کنم یا نکنم؛ همین [انتخاب‌های] کوچک‌ را که متفاوت انجام بدهیم، می‌توانیم به آن بدی فائق بیایم. مسلماً من کم‌کم به مسیرهای بزرگ‌تر هم می‌رسم که بتوانم پروژه‌ی بزرگ‌تری با خدا تعریف کنم.

 

هدی صابر: آن مشترکاتی که می‌گویید مثلاً چیست؟ مهمترین مشترک ما چیست؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: مشترک ما نیل به حرکت است، نیل به آزادی است، نیل به فرآوری و غیره.

 

هدی صابر: فکر می‌کنی از رهگذر این بحث‌ها، هر کدام از ما به حرکت متناسب خودمان می‌رسیم‌؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: من فکر می‌کنم [این مساله امکان‌پذیر است، اما] نه به خاطر صرفاً بحث. خود بحث خیلی مفید است و ما می‌توانیم از آن به عنوان یک درس استفاده کنیم؛ به این صورت که بگوییم اینجا این‌گونه بود، ما هم می‌توانیم باشیم یا نباشیم و مثلاً یک سری از موقعیت‌ها برای‌مان شفاف و روشن شود. بیشتر به خاطر تلنگرهایی که [بحث به ما] می‌زند، به خاطر همین که هربار یک صفتی از خدا می‌آید پررنگ و مشخص می‌شود، [این بحث‌ها مفید هستند]. یک آینه‌ی کوچک از هر صفت خدا مسلماً باید درون من هم وجود داشته باشد؛ این تلنگری که می‌زند بزرگ‌ترین چیزی است که باعث می‌شود من به خودم برسم که این استراتژیست بودن در من هم هست. پس اگر یک کاری کردم که واقعاً یک کار بزنگاهی بود، اینجا به خودم برمی‌گردانم با توجه به این بحث که مطرح می‌شود.

 

هدی صابر: پس ما هم به این ترتیبی که شما می‌گویید با «او» هم مشترکات جدی‌ای داریم؟

 

مشارکت‌کننده‌ی دوم: من فکر می‌کنم با «او» بیشترین مشترکات را داریم؛ چون بالاخره «او» خالق ماست و خودش گفته که از روح خودمان در شما دمیدیم. حال اینکه ما چقدر از «او» فاصله داریم، دیگر مساله‌ی خودمان است. متشکرم.

***

مشارکت‌کننده‌ی سوم

هدی صابر: دوست‌مان [که در ادامه در بحث مشارکت می‌کند] اینجا حضور خیلی فعالی ندارد و به تناوب می‌آید. یک مقداری هم کم‌حرف و درون‌گراست. چند بار هم قول داده اینجا بحث بیاورند؛ ما هم الآن می‌خواهیم او را در رودربایستی  قرار بدهیم. این بحث‌هایی که اینجا می‌شود به نظرت چقدر واقعی‌است؟ فکر می‌کنی تخیلی است یا می‌توانیم با واقعیتش ارتباط برقرار کنیم؟ بالاخره آن خروجی را خواهد داشت که ما خودمان را پیدا بکنیم در حد خودمان ـ نه متوهم باشیم نه خودکم‌بین ـ بتوانیم مثلاً یک پروژه‌ای را تعریف کنیم که این پروژه تعیین‌کننده‌ی یکی از مسائل پیرامون‌مان باشد. این‌طور نگاه می‌کنید؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: عرض سلام دارم خدمت دوستان و سال جدید را هم تبریک می‌گویم. از شما هم تشکر می‌کنم که محبت کردید و من را دعوت کردید. سوالی که فرمودید این ‌بود که آیا این بحث‌ها برای زندگی در اجتماع کاربرد دارد یا نه؟ من فکر می‌کنم که کاربرد دارد از این بابت که وقتی ذهن و فکرم درگیر یک مساله‌ای می‌‌شود سعی می‌کنم در اجتماع مصادیقش را برای خودم پیدا کنم؛ یعنی این از غفلت برای من بهتر است. آن موقع هم که دور بودم یا سعادت نداشتم یا به هر دلیل دیگری که نتوانستم بیایم واقعاً این کمبود را در وجودم حس می‌کردم.

 

هدی صابر: آن کارهایی که خودت می‌کنی به نظر خودت یک پروژه‌‌ی کوچک حساب می‌شود چشم‌اندازی داشتی؟ هدف‌دار است یا مثلاً از سر دل است؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: این کارهایی که انجام شده مثلاً از فیلم مکتوب‌سازی‌ها یا عکس‌گرفتن‌ها یا نوشتن یا درس خواندن یا آموزش دیدن یا هر چیز دیگر، دو گونه هدف در ذهنم برای‌شان متصور هستم. یکی هدف‌های مقطعی و کوتاه‌مدت، مثلاً اینکه این مسیر را طی می‌کنم اینجا می‌آیم، که این خودش یک هدف کوتاه است. اما این هدف‌های کوتاه‌مدت،‌ اگر که یک هدف بلندمدت داشته ‌باشد، مطلوب می‌‌شود. مثل کوهنوردی که می‌خواهد کوه برود. ما وقتی با بچه‌ها کوه می‌رویم، ممکن ‌است در یک قسمت از مسیر حتی به شرق برویم یا به غرب برویم، ولی مهم این ‌است که آن هدف اصلی کجاست؟ اگر ببینیم که در این مقطع تصمیم می‌گیرم که از جهت شرقی صعود کنم که سقوط نکنم و مثلاً بتوانم این دیوار را دور بزنم یا این مسیر را طی کنم تا این نقاب برفی مرا با خودش پایین نبرد، درست است که در ظاهر [از طی کردن مسیر اصلی] منحرف‌ شده‌ام، ولی هدف کلی این ‌است که به قله برسد و این مطلوب است. امیدوارم که بتوانم چنین سعادتی داشته باشم که هدف‌هایم با توجه به رویکرد به هدف غایی و متعالی درست باشد.

 

هدی صابر: حوزه‌ی فعالیت خودت را چگونه تعریف می‌کنی؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: مسائل اجتماعی؛ بیشتر مسائلی که فکر می‌کنم به گونه‌ای دردهای ریشه‌ای جامعه است مخصوصاً در بحث آموزش. واقعاً خیلی از بحران‌هایی که خودم دارم و دیگران دارند و اجتماع ما دچارش است، در بحث آموزش و سیستم آموزشی است. وقتی که این مسائل را می‌بینیم، اگر یک مقدار وجدانم درد بگیرد، سعی می‌کنم به آنها عمیق‌تر بپردازم. همیشه هم نشان داده برای خودم خوب بوده و اصلاً احساس می‌کنم که همان‌طور که در مورد موسی بحث شد، هر مساله‌ای که برای آدم پیش می‌آید، به آدم امتیاز می‌دهد [و تجربه‌ی مثبتی بر انسان می‌افزاید]. همیشه فکر می‌کنم که خدا این‌قدر محبت و صفا دارد که حتی اگر بخواهی چموشی کنی و دستت را به «او» ندهی، «او» دست تو را می‌گیرد و می‌گوید: «بیا؛ من با تو کار دارم» و دائم می‌خواهد کمک کند که این کوه را بالا برویم.

 

هدی صابر: فکر می‌کنی خدا چقدر به آموزش بها می‌دهد؟ مصادیق آن چیست؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: من فکر می‌کنم خدا خودش معلم اول و آخر هستی ‌است. اول‌معلم، خود خداوند است و مصادیق آن هم رسولان و پیامبرانی است که فرستاده.

 

هدی صابر: در ارتباط با ما چطور؟ رابطه‌ی آموزشی‌ای که با ما برقرار می‌کند، چیست؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: یکی از رابطه‌های آموزشی که فکر می‌کنم خدا با من برقرار می‌کند، بحث خوردن سنگ به سرم یا خوردن سرم به سنگ است. وقتی که با یک مساله‌ای برخورد می‌کنم و آسیب می‌بینم و به فکر فرو می‌روم که چرا این اتفاق افتاد و از دید سیستمی بخواهیم بگوییم به فیدبکش توجه می‌کنم، این دائم من را توسعه می‌دهد. پیام آن همان مثال ورزشکاری است که وارد میدان شده، یک ضربه خورده، دچار درد شدیدی شده، اگر که به فکر پیشرفت و توسعه باشد، به این می‌اندیشد که من چرا این ضربه را خوردم؟ گاردم باز بود؟ فکرم مشغول بود؟ اگر به این فکر کرد، راه را برای تکرار خطا بسته و در نتیجه توسعه پیدا کرده است؛ یعنی حریف سخت‌تری شده و مرتبه‌ی بعد اگر بخواهند به او آسیب وارد کنند، دیگر سخت‌تر می‌توانند این کار را بکنند. فکر می‌کنم با این خطاها و پیگیری‌ها [خدا با ما رابطه‌ی آموزشی برقرار می‌کند].

 

هدی صابر: فکر می‌کنی این بحث‌ها می‌تواند ما را در حوزه‌های مختلف به یک فعال تبدیل کند؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: اگر بخواهیم این بحث‌ها ما را فعال کند، فکر می‌کنم یک مقدار به فعال‌سازی ذهن نیاز داریم. یعنی این به عنوان ورودی که به ذهنم وارد شد، روی آن یک سری پردازش کنم تا بتوانم یک خروجی بهتری داشته باشم. به خروجی‌ها فکر کنم تا دوباره بتوانم در این سیکل تلاش کنم.

هدی صابر: خودت نکته و بحث دیگری نداری؟

 

مشارکت‌کننده‌ی سوم: خیلی علاقمندم که بحثی بیاورم و به صورت مکتوب و مصور عرضه کنم. [در حال حاضر نکته‌ای مطرح می‌کنم و] فقط می‌شود به عنوان طرح بحث، طرح مساله روی آن فکر کرد. سال گذشته بنده این سعادت را پیدا کردم که به مراسم حج واجب مشرف شوم. آنجا این را متوجه شدم که واقعاً حج آن چیزی که بلندگوها و تریبون‌ها مطرح می‌کنند، نیست. یعنی یک مراسمی است که برای همین بحث خروج از بحران. حج و موسم حج و فرآیند و پروسه‌ای که در حج برای یک حاجی اتفاق می‌افتد به عنوان یک راهکار اساسی و بسیار بسیار درخور فکر و تامل است که خداوند ارائه کرده برای خروج من به عنوان یک انسان و خروج ما انسان‌ها از این بحرانی که در آن هستیم. حالا من عرضم این است و خواهش می‌کنم شما هم به آن فکر کنید آیا اصلاً این پروسه‌ی حج می‌تواند ما انسان‌ها را از بحران خارج کند یا خیر؟ و اگر قرار است که خارج کند چگونه؟ باتشکر.

***

مشارکت‌کننده‌ی چهارم

بحثم در ذیل همین موضوعی است که الآن هم پیش می‌رود یعنی بحث موسی و استراتژی آموزشی می‌گنجد و اینکه ببینیم واقعاً میزان حضور فعالی که خدا در این پروسه داشته چقدر بوده است؛ شاید یک مقدار بحثم پراکنده باشد، چون آمادگی لازم را نداشتم.  چند نکته دارم و سعی می‌کنم سریع مطرح کنم.

در سوره‌ی نازعات که آقای صابر هم دفعه‌ی قبل آیاتش را ذکر کردند ـ آیات ۱۷ تا ۱۹ ـ خدا به موسی می‌گوید: «به سمت فرعون برو. او طغیان کرده. پس بگو آیا می‌خواهی پاکیزه شوی و من تو را به سوی پروردگارت راه نمایم؟ تا خداترس شوی» و بعد هم آن معجزه‌ها را نشان داد. می‌خواهم بگویم آیا واقعاً انسجامی که خدا در این طرح نشان داده در سیر و حرکت موسی بوده یا نه؟ آیا یک نشانه‌ای در فرعون که موید بر ادعایی که خدا اول داشته [مبنی بر امکان هدایت و خداترس شدن فرعون، وجود دارد؟]. چون واقعاً [تصویری که خدا از فرعون طرح می‌کند] را موسی به آن شکل نمی‌دیده است. خدا این تلنگر را به موسی می‌زند. آقای صابر ذکر کردند که همان پرسش‌های جدی که واقعاً از جانب فرعون مطرح شد [نشان می‌داده که زمینه‌ و] رگه‌هایی [برای امکان هدایت‌پذیری فرعون] هست. شاید هشت سال پیش بود که با یک سری از دوستان همین سوره‌ی طه را کار می‌کردیم. آنجا این نکته مطرح شد که فرعون وقتی این پرسش‌ها را از موسی می‌پرسد، پرسش‌ها به قدری سنگین است که موسی در سکوت فرو رفته و انگار یک گسست جدی بین پرسش از موسی و ادامه‌ی وقایع وجود دارد. فرعون می‌گوید تو آدم کشتی، تو فلان کردی. موسی به گونه‌ی دیگری جواب می‌دهد. اگر فضایش درست درک نشود، واقعاً [مساله ایجاد می‌شود]. این پرسش‌ها جدی است.

بحث دیگر، تغییر لحن فاعل در آیات۵۱ تا ۵۶ سوره‌ی طه[۱۷] است. فرعون می‌پرسد که تکلیف مردم گذشته چه می‌شود؟ موسی جواب می‌دهد: «گفت علم آن در کتابی نزد پروردگارمان است، پروردگارم نه دچار خطا می‌شود و نه فراموش می‌کند. خدایی که زمین را برایتان آسایشگاه قرار داد و برای شما در آن راه‌ها کشید و از آسمان آبی فرستاد پس با آن انواع مختلف از روییدنی‌ها را بیرون آوردیم بخورید و دام‌های‌تان را بچرانید که قطعاً در این‌ها عاقلان را نشانه‌هایی است. شما را از زمین آفریدیم و در آن بازتان می‌گردانیم و بار دیگر از آن بیرون‌تان می‌آوریم. البته ما همه‌ی آیات خود را به او نشان دادیم ولی آنها را تکذیب کرد و سر باز زد». اینجا یک تغییر فاعل اتفاق می‌افتد یعنی روی صحبت اول فرعون است؛ بعد روی سخن مستقیماً خدا می‌شود. به نظر می‌آید واقعاً فطرت فرعون یک لحظه هماهنگ شده؛ یعنی گویا آن لحن فاعل که دارد تغییر می‌کند، ندای فطرت است؛ همان که «قالوا بلی»[۱۸] را گفته؛ همان فطرتی که الهی است و گویا یک نشانه‌ی بسیار عمیقی از آن پیمان ابتدایی و پیوستگی با مبداء خلقت، اینجا نشان داده می‌شود. آن تلنگری که خدا به موسی زد که احتمال برگشت [فرعون از مسیر خطا] هست، در این تغییر فاعل رخ می‌دهد؛ یعنی گویا در درون موسی این [حالت] دارد اتفاق می‌افتد.

 

هدی صابر: همه خسته نباشید



[۱]. اشاره‌ی شهید صابر به آیه‌ی ۳۰ سوره‌ی فرقان است: «وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».

[۲]. اشاره‌ی شهید صابر به آیه‌ی ۷۵ سوره‌ی فرقان است: «وَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِّرُواْ بَايَاتِ رَبِّهِمْ لَمْ يخِرُّواْ عَلَيْهَا صُمًّا وَ عُمْيَانًا» : «و [بندگان خدای رحمان] كسانى‏اند كه چون به آيات پروردگارشان تذكر داده شوند، كر و كور روى آن نمى‏افتند».

[۳]. در آیات متعددی این سلام کیفی مشاهده می‌شود که از آن جمله است آیه‌ی ۵۸ سوره‌ی یس: «سَلَامٌ قَوْلًا مِّن رَّبّ رَّحِيمٍ».

[۴]. «فَأَجْمِعُواْ كَيْدَكُمْ ثمَّ ائْتُواْ صَفًّا  وَ قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلىَ‏(۶۴) قَالُواْ يَامُوسىَ إِمَّا أَن تُلْقِىَ وَ إِمَّا أَن نَّكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَى‏(۶۵) قَالَ بَلْ أَلْقُواْ  فَإِذَا حِبَالهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يخَيَّلُ إِلَيْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنهَا تَسْعَى‏(۶۶) فَأَوْجَسَ فىِ نَفْسِهِ خِيفَةً مُّوسىَ‏(۶۷) قُلْنَا لَا تخَفْ إِنَّكَ أَنتَ الْأَعْلىَ‏(۶۸)».

[۵]. «فَأَوْقِدْ لىِ يَاهَامَانُ عَلىَ الطِّينِ فَاجْعَل لىِّ صَرْحًا لَّعَلىِّ أَطَّلِعُ إِلىَ إِلَاهِ مُوسىَ‏ وَ إِنىِّ لَأَظُنُّهُ مِنَ الْكَاذِبِينَ» : «و فرعون گفت: «پس اى هامان برايم بر گِل آتش بيفروز و برجى [بلند] براى من بساز، شايد به [حالِ‏] خداى موسى اطّلاع يابم، و من جدّا او را از دروغگويان مى‏پندارم.»» (قصص: ۳۸).

[۶]. «نُکص» به معنای توقف و بازایستادن از کار است.

[۷]. «فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِمِيقَاتِ يَوْمٍ مَّعْلُومٍ(۳۸) وَ قِيلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنتُم مجْتَمِعُونَ(۳۹) لَعَلَّنَا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إِن كاَنُواْ هُمُ الْغَالِبِينَ(۴۰) فَلَمَّا جَاءَ السَّحَرَةُ قَالُواْ لِفِرْعَوْنَ أَ ئنَّ لَنَا لَأَجْرًا إِن كُنَّا نحْنُ الْغَالِبِينَ(۴۱) قَالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ إِذًا لَّمِنَ الْمُقَرَّبِينَ(۴۲)».

[۸]. «فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ» (شعراء: ۴۴).

[۹]. «وَ أَلْقِ مَا فىِ يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُواْ  إِنَّمَا صَنَعُواْ كَيْدُ سَاحِرٍ  وَ لَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتىَ‏».

[۱۰]. «فَوَقَعَ الحَقُّ وَ بَطَلَ مَا كاَنُواْ يَعْمَلُونَ(۱۱۸) فَغُلِبُواْ هُنَالِكَ وَ انقَلَبُواْ صَاغِرِينَ(۱۱۹)».

[۱۱]. «فَأُلْقِىَ السَّحَرَةُ سجُدًا قَالُواْ ءَامَنَّا بِرَبِ هَارُونَ وَ مُوسىَ‏(۷۰) قَالَ ءَامَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ ءَاذَنَ لَكُمْ  إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ  فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكمُ مِّنْ خِلَافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فىِ جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنَا أَشَدُّ عَذَابًا وَ أَبْقَى‏(۷۱) قَالُواْ لَن نُّؤْثِرَكَ عَلىَ‏ مَا جَاءَنَا مِنَ الْبَيِّنَتِ وَ الَّذِى فَطَرَنَا  فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ  إِنَّمَا تَقْضىِ هَاذِهِ الحَيَوةَ الدُّنْيَا(۷۲) إِنَّا ءَامَنَّا بِرَبِّنَا لِيَغْفِرَ لَنَا خَطَايَانَا وَ مَا أَكْرَهْتَنَا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ  وَ اللَّهُ خَيرٌ وَ أَبْقَى(۷۳)».

[۱۲]. «وَ أُلْقِىَ السَّحَرَةُ سَاجِدِينَ(۱۲۰) قَالُواْ ءَامَنَّا بِرَبِّ الْعَلَمِينَ(۱۲۱) رَبِّ مُوسىَ‏ وَ هَرُونَ(۱۲۲) قَالَ فِرْعَوْنُ ءَامَنتُم بِهِ قَبْلَ أَنْ ءَاذَنَ لَكمْ  إِنَّ هَاذَا لَمَكْرٌ مَّكَرْتُمُوهُ فىِ الْمَدِينَةِ لِتُخْرِجُواْ مِنهَا أَهْلَهَا  فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ(۱۲۳) لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُم مِّنْ خِلَافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ(۱۲۴) قَالُواْ إِنَّا إِلىَ‏ رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ(۱۲۵) وَ مَا تَنقِمُ مِنَّا إِلَّا أَنْ ءَامَنَّا بَايَاتِ رَبِّنَا لَمَّا جَاءَتْنَا  رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبرًا وَ تَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ(۱۲۶)».

[۱۳]. «إِنَّا ءَامَنَّا بِرَبِّنَا لِيَغْفِرَ لَنَا خَطَايَانَا وَ مَا أَكْرَهْتَنَا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ  وَ اللَّهُ خَيرٌ وَ أَبْقَى».

[۱۴]. «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏» (حجر: ۲۹؛ ص:۷۲).

[۱۵]. «مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ مَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِك‏» : «هر چه از خوبيها به تو مى‏رسد از جانب خداست و آنچه از بدى به تو مى‏رسد از خود توست‏» (نساء: ۷۹).

«فَإِذَا مَسَّ الْانسَانَ ضُرٌّ دَعَانَا ثمَّ إِذَا خَوَّلْنَهُ نِعْمَةً مِّنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلىَ‏ عِلْمِ  بَلْ هِىَ فِتْنَةٌ وَ لَاكِنَّ أَكْثرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» : «و چون انسان را آسيبى رسد، ما را فرامى‏خواند سپس چون نعمتى از جانب خود به او عطا كنيم مى‏گويد: «تنها آن را به دانش خود يافته‏ام». نه چنان است، بلكه آن آزمايشى است، ولى بيشترشان نمى‏دانند» (زمر: ۴۹).

[۱۶]. اشاره‌ی شهید صابر به بحث ارائه‌شده توسط همین مشارکت‌کننده در نشست هجدهم (داشته‌ها و کارکردهای او: دید استراتژیک (۱)) به عنوان مشارکت کننده‌ی اول می‌باشد.

[۱۷]. «قَالَ فَمَا بَالُ الْقُرُونِ الْأُولىَ‏(۵۱) قَالَ عِلْمُهَا عِندَ رَبىِّ فىِ كِتَابٍ لَّا يَضِلُّ رَبىِّ وَ لَا يَنسىَ(۵۲) الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْدًا وَ سَلَكَ لَكُمْ فِيهَا سُبُلًا وَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّن نَّبَاتٍ شَتىَ‏(۵۳)كلُواْ وَ ارْعَوْاْ أَنْعَامَكُمْ  إِنَّ فىِ ذَالِكَ لآَيَاتٍ لاوْلىِ النُّهَى‏(۵۴) مِنهَا خَلَقْنَاكُمْ وَ فِيهَا نُعِيدُكُمْ وَ مِنهَا نخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى‏(۵۵) وَ لَقَدْ أَرَيْنَاهُ ءَايَاتِنَا كلَّهَا فَكَذَّبَ وَ أَبىَ‏(۵۶)».

[۱۸]. اشاره‌ایست به عبارت مندرج در آیه‌ی ۱۷۲ سوره‌ی اعراف: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏» : «و هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذريّه آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: «چرا، گواهى داديم»».

 

 

صفحه1 از4

<< شروع < قبلی 1 2 3 4 بعدی > پایان >>
مسیر جاری:   صفحه اصلی آموزش‌هانشست‌های «باب بگشا»
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد