شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 2176
پرینت

سلسله نشست‌های «باب بگشا»

نشست هشتم: تبیین ما: رابطه میان دو مبنا؛ ابراهیم، نماینده‌ی ما ـ ۱

سه‌شنبه ۲۱ آبان‌ماه ۱۳۸۷

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

 به نام همراه یاری‌گر

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم؛ با شب بخیر و با کسب اجازه از دوستان به خصوص مو سفیدان بحث را آغاز می‌کنیم. «من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا نزد من آ... » با تاکید ویژه بر «باب بگشا»؛ با این تلقی که اگر پروژه‌ای را شروع کنیم و پروسه‌ای را آغاز کنیم یک همراه یاری‌گری وجود دارد که اگر قانونمند حرکت کنیم یاریمان می‌کند. به نام همراه یاری‌گر بحث اصلی را پی می‌گیریم. نشست هشتم است و عنوان نشست :«تبیین ما»؛ با زیر تیتر «رابطه بین دو مبنا»، برای بررسی رابطه بین دو مبنا مدلی را انتخاب کرده‌ایم؛ مدل ابراهیم، که مدل محیر العقولی نیست. ابراهیم انسانی است مثل ما و  ما را نمایندگی کرده در دوردست ها.

 یادآوری جلسات پیش این بود که اینجا کلاس نیست، یادگاه است. جمع‌گاه ست، حول هیچ فردی تشکیل نشده است. دوستانی هم که در نوبت دوم از وقت استفاده می‌کنند تقاضا داریم که فقط از امکان تریبون استفاده کرده و روی فرد خاصی تاکید نکنند. امکان مال خداست و متعلق به هیچ فرد خاصی نیست. قرارمان این است که  نشست را تبدیل به جمع‌گاه و یادگاه کنیم و پیش برد مشترک داشته باشیم. برای این که بحث امشب را به بحث‌های هفت شب پیش پیوند بزنیم خیلی سریع و گذرا مرور می‌کنیم  مباحث گذشته را؛  ابتدا مروری بر عناوین مباحث پیشین:

  • بحث اول؛ آغازگاه
  • بحث دوم؛ خدا در وضع موجود
  • بحث سوم؛ چگونگی مواجهه با بحران
  • بحث چهارم؛ متدولوژی خروج از بحران
  • بحث پنجم؛ متدولوژی ما برای خروج از بحران
  • بحث ششم؛ فاز صفر ما چیست؟
  • بحث هفتم؛ به استقبال تبیین
  • بحث هشتم؛ تبیین ما (رابطه میان دو مبنا؛ ابراهیم، نماینده‌ی ما)

اما پیوند مباحث گذشته با بحث امشب:

اتصال مباحث پیشین به بحث حال؛

­ طرح شفاف درون

­ بحران رابطه با خدا

­ خروج از هستی      

               انسان

­ تدبیر برای مواجهه با بحران

               او

­ متدولوژی «او» برای خروج از بحران : انسان در میان دو مبنا

اگر بخواهیم سوزن و نخی به دست بگیریم و تکه‌ی شب اول را به تکه‌های دوم تا هشتم متصل کنیم، باید عنوان کرد که در نشست اول ابتدا شرح شفاف درون کردیم بدون هراس، بدون واهمه و بدون حس زیر بازجویی. از طرح شفاف درون رابطه با خدا را بحرانی یافتیم، در میان جامعه، نیروها، نسل نو و خودمان. محصول رابطه بحرانی با پروردگار، خروج ما از هستی است به نحوی که خود را فعال در هستی نمی‌بینیم. سپس برای خروج از بحران میل کردیم به سمت تدبیر؛ انسان‌های پیش از ما تدابیری داشتند، گونه‌هایی از تدابیرشان را بررسی کردیم، پنج گونه بررسی شد که چهارگونه خیلی کارا نبود اما یکی از گونه‌ها، کارا بود. سپس تدبیر خدا نیز مورد تدقیق نسبی قرار گرفت. متدولوؤی «همراه یاری‌گر» را  برای خروج از بحران بررسی کردیم. جوهر متدولوژی این بود که انسان را برای خروج از بحران بین دو مبنا واقع می‌کرد؛ انسان و خدا.

  اما متدولوژی ما برای خروج از بحران به چه نحو مطرح شد؟

­ متدولوژی ما برای خروج از بحران؛ پیشاتبیین، تبیین، پساتبیین

                                                             وداع با یک تلقی

­ پیشاتبیین : فاز صفر ما چیست؟  

                                                            تجهیز به یک دیدگاه

­ ما؛ عضو فعال هستی، فعال مدار تغییر  

­ تبیین؛ شناختِ عینیِ مبانی تئوریکِ رابطه میان دو مبنا:

                                                            ابراهیم، نماینده‌ی ما

متدولوژی ما در سه سطح قابل ارائه است: قبل از تبیین، تبیین و پسا تبیین؛ قبل از تبیین پیش نیاز است و زمان کوتاهتری را به خود اختصاص می‌دهد، اما خود تبیین مرحله فراخی است که می‌توانیم بیشتر در آن درنگ کنیم. پسا تبیین هم چشم انداز ما ست. همچنان‌که در شکست احد خدا دست به تبیین زد و بعد از تبیین، جان مایه جدیدی به شوک‌زدگان داد تا توانستند به فرمان «از نو ازنو» خدا سر پا بشوند و پروژه را پیش ببرند، چشم اندازمان این است که بتوانیم  به فعال هستی تبدیل شویم.

پیشا تبیین را فاز صفر نام نهادیم. اما فاز صفر ما چیست؟ فاز صفر ما وداع با یک تلقی سنتی و مجهز شدن به یک دیدگاه نوست. تلقی سنتی این بود که ما مستاجر هستی هستیم و نقش زیادی در آن نداریم. در این جهان سختی‌ها را تحمل می‌کنیم برای رسیدن به یک آخرت پایدار. اما دیدگاه نو این بود که نه، ما مدتی که در اینجا هستیم برای زندگی آمده‌ایم. زندگی نه به این معنایی که الان هست. «زنده» را جدا می‌نویسیم و «گی» را در گیومه می‌گذاریم چرا که اول زنده باید بود و حس زنده بودن داشت تا بتوان زندگی کرد. ما آمده‌ایم زندگی کنیم و به لحاظ استراتژیک، آخرت را هم پیش رو داریم. در مدتی که در جهان هستیم از پا نخواهیم نشست و مانند انسان‌های پیش برنده قبل از خود می‌خواهیم به تحول بیندیشیم و در مدار تغییر سیر کنیم. مدار تغییری که خدا در ۶۰ آیه  در سوره آل‌عمران تبیینش کرد. بحث جلسه‌ی امشب، نتیجه جلسه‌ی گذشته است که ما عضو فعال هستی هستیم و فعال مدار تغییر.

حال اگر بخواهیم وارد تبیین بشویم با متدی که خدا به ما به عنوان متد راهگشا معرفی کرده است، باید خود را قرار بدهیم بین دو مبنا، یک مبنا انسان که خودمان هستیم و یک مبنا خدا. مبنای ارشد خدا و مبنای کوچک ما. امشب می‌خواهیم ابراهیم را به عنوان انسان مبنا مورد بررسی قرار دهیم. قبل از تمرکز بر ابراهیم به عنوان نماینده‌ی ما گریزی می‌زنیم به متدولوژی خدا برای عبور از بحران:

گریزی به گذشته‌های بحث؛

            تبیین حلّال رو به جلو : انسان در میان دو مبنا

                        ­ مبناشناسی

                                    ­ قانون‌دانی

                                                ­ احاطه به نقش

                                                            ­ دانا به ظرفیت

                                                                        ­ معطوف به مبنا

در مباحث گذشته بحثی داشتیم تحت عنوان «تبیین حلال رو به جلو». که خدا به ما توجه داد به  حرکت بین دو مبنا؛ مبنای انسان و مبنای بسیط خدا. خدا همزمان با توصیه به حرکت در میان دو مبنا، ما را به قانون دانی، احاطه به نقش و دانایی به ظرفیت توجه داد. اگر بتوانیم خود را مبنا بگیریم، این مبنا گرفتن هم هویتی است و هم مادر اعتماد به نفس و هم مادر ایفای نقش است و نهایتا زمینه ساز ادای سهم. در حقیقت خود ما هم یک دستگیره‌ایم در هستی، دستگیره اصلی خداست اما ما نیز برای خودمان و برای دوران خودمان می‌توانیم دستگیره تلقی شویم.

غرض از قانون دانی این است که قانون ورود به هستی، قانون تحول، قانون اجتماع و قانون تاریخ را بدانیم و بتوانیم به مجموعه قوانین احاطه پیدا یابیم.

وجه بعدی اشراف به نقش است؛ اشراف به نقش خود و نقش «او».

و نهایتا دانایی به ظرفیت خود و مدار محدودی که در اختیار داریم. اگر «او» کاملا دست باز و آغوش باز است و همه‌ی هستی را در بر می‌گیرد، ما محدوده‌مان اندک است. منتها در این محدوده‌ی اندک، الا ما شاء الله می‌توانیم تحرک داشته باشیم و از خود دینامیسم بروز دهیم. پس بین دو مبنا، قانون دانی، احاطه به نقش و دانایی به ظرفیت تعبیه شده است. اکنون در یابیم که میان دو مبنا چگونه سیر کنیم:

انسان در میان دو مبنا؛

«خود»

و

«او»

سیری طی کنیم میان خود و او، سیری که امنیت در آن است. یعنی تنها کسی که اگر راز برایش بر ملا کنی و درددل کنی، برای ما پرونده سازی نمی‌کند. در تجاربی که وجود داشته است نزدیک‌ترین دوستان و نزدیک‌ترین زوج‌ها، گاها برای هم پرونده سازی کرده‌اند. اما او پرونده سازی نمی‌کند و ما مطمئن هستیم که اطلاعاتمان لو نمی‌رود، رازهایمان بر ملا نمی‌شود و واقعا ستار و پوشاننده است. به همان نسبت که گندم پوشاننده زمین است، خدا هم ستار درون ماست. لذا این رابطه، رابطه امن و جاده‌ای با ضریب امنیت بالا است. مسیر، مسیر دل انگیزی است چون با فطرت ما رابطه دارد و در این مسیر، مساله‌ای از مسائل ما حل می‌شود. راه گردش و تفریح نیست، راهی است که ضمن آن بالاخره باری از روی دوش ما برداشته خواهد شد.

از انسان = ما   آغاز کنیم؛

تبیین مبنای جزء

از خودمان شروع می‌کنیم از مبنای اول که مبنای جزء است. خوب این مبنای جزء سر سلسله‌ای دارد؛ آدم و زوجش حوا:

تبیین مبنای جزء؛

آدم، سرسلسله :

ویژگی‌ها                          ترجیحات

آموزش‌دیده                       استقرار به جای اسکان

با ژن عالی                                    متن به جای حاشیه

با ساختار قوام‌یافته               کارگاه به جای تماشاگاه

صاحب اراده                      کارگری به جای بیکاری

مخیر                               ساخت و تغییر به جای تحسین

 ویژگی‌های آدم این است که آموزش دیده است. در چند مرحله، آموزش دیده است. این انسان، ژنش عالی است، ساختارش کاملا قوام یافته است و صاحب اراده و مخیراست. اگر بخواهیم خودمان را و سر سلسله خودمان را مبنا بگیریم ـ مبنا به این مضمون که به این ویژگی‌ها ایمان بیاوریم ـ ، باور می‌کنیم که ژن ما ژن کیفی است. درونمان دارای مُقَوِّم‌های جدی است، صاحب ایده‌ایم، صاحب عزمیم، هم آموزش می‌گیریم و هم آموزش می‌دهیم. هم جذب می‌کنیم و هم انتقال می‌دهیم. صاحب اختیاریم، صاحب تشخیصیم و صاحب تشخص، به اصطلاح «کسی» هستیم برای خودمان و  دارای قدرت انتخاب؛ با امکان عمل داوطلبانه. عملی متفاوت با عمل پادگانی. آدم سر سلسله ـ که خود ما نیز مانند اوییم ـ چند ترجیح اصلی داشت، ترجیهاتی که باعث شد از جنت، نقل مکان کند به زمین واقعیت؛ استقرار را بر اسکان ترجیح داد، متن را بر حاشیه، کارگاه را بر تماشاگاه، کارگری را بر بیکارگی و ساخت و تغییر را بر تماشاگری و تحسین.

تبیین مبنای جزء :

ابراهیم؛ بنیانگذار

به مرحله دوم تبیین مبنای جزء وارد می‌شویم و به ابراهیم می‌پردازیم. آدم یک فرد نبود. خدا نمی‌خواست با آدم منو‌گرافی کند. گرافی که فقط یک مورد را نقاشی کند. آدم سرسلسله بود، یک نوع بود که آن نوع در سیر تاریخ تا ما امتداد یافته است. ما هم از انواع انسان هستیم. پروژه‌ای که خدا با آدم شروع کرد ادامه دارد و سیرش تا رستاخیز، تا روز موعود ادامه دارد و توقف ندارد. تصور می‌شود که در مقاطعی از تاریخ خلا وجود دارد، اما خلایی وجود ندارد و در همان مقاطع نطفه‌هایی منعقد می‌شود و زاد و ولدی شکل می‌گیرد. ابراهیم هم عنصری از جمله این عناصر است:

ابراهیم؛

                           نماینده‌ی ‌ما

                            از گونه‌ی ‌ما

                                    با انگاره‌های ما

                                    با پرسش‌های ما

انسان‌هایی که از ابتدا آمدند، ژن کیفی داشتند ولی با مزاج‌ها متفاوت. برخی سر سلسله‌اند مثل آدم، برخی آغاز گرند، برخی بانی‌اند مثل ابراهیم، برخی پیش برنده اند، بخشی پای کارند، بخشی مایه‌گذارند، بخشی میدان دارند، بار بردارند و برخی امکانات آورند. مجموعه انسان‌هایی از این نوع، سر سلسله، بانی و امکان آور، جهانی را که ما در آن زندگی می‌کنیم ساخته‌اند و تاریخ را به این مرحله رسانده‌اند. بخشی هم تماشاکارند و حاشیه نشین؛ به این مفهوم که به متن نمی‌آیند و محافظه کارند. محافظه کار به معنای اهانت نیست، محافظه کار به این معنا که می‌خواهند از وضعیت موجود حفاظت کنند. مانند یک فویل آلومینیوم هستند، مانند یک روکشند. مثل تابه تفلون آلمانی که هیچ چیزی به‌شان نمی‌چسبد؛ مربا یا روغن یا حتی قیر هم به آن نمی‌چسبد. هیچ چیز به‌شان نمی‌چسبد چون قرار نیست ایفای مسئولیت کنند. در دوران بچگی ما کوچه مهران که حد فاصل خیابان سعدی و فردوسی بود محل خرید محسوب می‌شه. همه چیز در کوچه مهران یافت می‌شد و خرید‌ها آن جا صورت می‌گرفت. دهه چهل پیراهن‌هایی آمده بود نامش آمپرمابل بود، تقریبا پلاستیک صد در صد. دستفروشی در کوچه مهران می‌ایستاد و یک پارچ آب دستش بود. آب را می‌ریخت روی پیراهن آمپرمابل و پیراهن را گره می‌زد. یک قطره آب از پیراهن بیرون نمی‌ریخت. برخی بنا نیست چیزی جذب کنند و بنا نیست که نم پس بدهند. منتها این گونه‌ها، ایفاگر نقش نبوده‌اند. اگر جهان تا این مرحله جلو آمده محصول تلاش همان کسانی است که آخر صفت‌شان یک «ر» قرار دارد. «ر» در ادبیات فارسی حرفی دینامیک است؛ بار بردار، سلسله دار، بنبان گذار، پایه کار، مایه‌گذار و این‌هایی که«ر»  آخر صفت‌شان بوده است تاریخ را تا این جا کشانده‌اند. آدم سر سلسله بوده و ابراهیم بنیان گذار است. ابراهیم نماینده‌ی ماست و انسان محیر العقولی نیست. از گونه ما و با انگاره‌های ما، پرسش‌های ما را هم در ذهن داشته است. ببینیم سیر ابراهیم که ما را نمایندگی کرده چگونه بوده است. فرازهای زندگی ابراهیم را به عنوان نماینده نوع بررسی می‌کنیم:

فرازهای حیاتِ ابراهیم؛

            نماینده‌ی ‌نوع

-  ورود به هستی

      - زیست خود ویژه

          - قوام و انسجام مرحله‌ای

              - موجودیتی پشتِ یافته

                  - ماراتنی در پی ایده

                     -  ابتلاء و رفاقت

                         - طرح مشترک

                            - بنیانگذاری

                                - وداع با هستی

                                    - ویژه فعال جاوید هستی

ابراهیم در ابتدا وارد هستی شده است. او زیست ابتدایی خود ویژه‌ای داشته و در همان دوران خودویژه نیز به قوام و انسجام اولیه می‌رسد؛ در دوران قبل از نوجوانی، این خیلی مهم است. سپس یافته‌ای را که به آن دسترسی پیدا کرده است با تمام وجود و با تمام موجودیت حمل می‌کند و پشت یافته‌اش قرار می‌گیرد و ماراتنی را طی می‌کند. ماراتنی در پی ایده‌ای که به آن مجهز شده است.

 او در سیر، مبتلا می‌شود و با «او» که مبتلایش کرده است به رفاقت می‌رسد. با همان رفیق، طرح مشترک اجرا می‌کند. در سیر اجرای طرح مشترک، بنیانگذار می‌شود و بعد از بنیان گذاری با هستی وداع می‌کند اما ویژه فعال هستی است. وجودش نیست، جسمش نیست اما یادماندگار و اثر ماندگار است.

تصور کلیشه‌ای این است که بشری که به جهان می‌آید، سر فصل‌های حیاتش سر فصل‌های کلاسیکی است؛ تولد و بلوغ و ازدواج و فرزنددار شدن و نهایتا مرگ. تصور عمومی این است که انسان آمده این وظایف را بطور اداری انجام بدهد. تولد می‌یابد، ازدواج می‌کند چون همه ازدواج می‌کنند، بچه‌دار می‌شود ـ وظیفه اداری سوم ـ و بعد از آن هم می‌میرد چون نمی‌تواند بیش از این در قید حیاط باشد. هر انسانی در زندگی خود، سر فصل‌های کیفی دارد که با سر فصل‌های کلاسیک خیلی متفاوت است. ابتدا یک سلام کیفی به هستی می‌دهد، آرام آرام صاحب فهم می‌شود، حس تشخیص می‌یابد و باردار می‌شود، ـ بارداری فقط حاملگی فیزیکی نیست ـ ایده دار می‌شود، عاشق می‌شود، بنا گذار می‌شود و مولد؛ در این بزنگاه‌های کیفی انسان‌های دیگری هم بر او ظاهر می‌شوند؛ مادر مسئولی، پدر هدف داری و معلم مایه‌گذاری و از سوی آن‌ها تلنگر‌هایی به او می‌خورد و به سیرهای کیفی وارد می‌شود. پس سیرهای کیفی انسان‌ها را باید وارسی کرد نه سیرهای کلاسیک آن‌ها را. ابراهیم هم اساسا انسان کلاسیکی نیست و زندگی اداری نداشته است و از سر رفع مسئولیت زندگی نکرده است. حال ببینیم او چه زیستی داشته است؛

ورود به هستی؛

            - پدیداری ممنوعه

            - تولد نهانی

                        - نوزادِ یارِ غار

                                    - مهر منفصل

ورود ابراهیم به هستی در شرایط خاصی صورت گرفته است. او در سالی متولد می‌شود که حامله شدن ممنوع بوده است. در این سال ـ که عنوان می‌شود ۳۰۰۰ سال بعد از آدم و ۱۶۰۰ سال پس از نوح است. ـ نمرود در ملکی که ابراهیم زاییده شد حکومت می‌کرده است و به توصیه منجمان تولد را ممنوع اعلام کرده یود. نمرود حکومت ویژه‌ای داشته است. آن زمان، استراتژها منجمان بودند. به ستاره نگاه می‌کردند و از روی آرایش ستارگان، آینده دوردستی را ترسیم می‌کردند. منجمان گفتند امسال فرزندی متولد می‌شود که عامل تغییر است. می‌آید و این نظام را تغییر می‌دهد و هژمونی نمرود را هم از این سرزمین بر می‌دارد. از این رو نمرود هم فرمان می‌دهد که کسی بچه‌دار نشود و اگر هم می‌شده فرزند باید معدوم می‌شده است. در دوران ممنوعه پدیداری، مادر ابراهیم ـ که نامش نام زیبایی است امیله ـ باردار می‌شود و بارداریش را به هر ترتیب پنهان می‌کند. او این هنر را داشته و به نوعی، تیپ تشکیلاتی بوده؛ هم اهل استتار و هم اهل اختفا بوده است و توانسته بود حاملگی‌اش را مخفی کند. حتی پدر که می‌دانسته او باردار است فکر می‌کرده بچه که به دنیا می‌آید معدوم می‌شود. لذا تولد ابراهیم نیز پنهانی بوده است. مادر در غار او را به دنیا می‌آورد؛ مادر خود ماما و خود قابله است. او ابراهیم را پس از تولد به غار می‌سپارد. غار از منازل طبیعی هستی است. مادر غار را سنگ چین می‌کند و شیر اول را به طفل می‌دهد و باز می‌گردد. لذا این نوزاد «یار غاری» است که می‌گویند؛ در غار به دنیا آمده، در غار با هستی مانوس می‌شود و تا نوجوانیش در غار و بیرون غار زندگی می‌کرده است. مادر، حامل مهر منفصلی بوده است. می‌رفته و بر می‌گشته و به طفل سر می‌زده است. طبیعی هم بوده است چون در آن سرزمین زن‌ها در دوران خاص ماهانه از شهر خارج می‌شدند و بعد از طی دوران به شهر بر می‌گشتند. لذا رفت و برگشت‌های امیله حساسیتی را دامن نمی‌زده است. منجمان به نمرود گفته بودند: «به این سال اندر مملکت تو فرزندی به وجود آید که او  بتان را بشکند، ولایت را بگیرد و تو نیز به دست او هلاک شوی». ولی بالاخره آنچه که رخ می‌دهد خلاف تمایل نمرود بوده است. حاکمیت‌ها تصور می‌کنند جلو هر پدیده و روند و گزاره‌ای را می‌توانند بگیرند از جمله جلو سیرهای طبیعی، روزنه‌ها و رخدادها را. به هر حال تولد طفل رخ می‌دهد و ابراهیم به هستی وارد می‌شود. زیست ابراهیم هم، زیست خود ویژه‌ای است:

 

زیست خود ویژه؛  

-دور از کانون

            - مام مدّبر

                        - در بغل طبیعت

                                    - در گهواره مشاهده

                                        - آگهی پسینی پدر از وجود

ابراهیم طفلی کاملا دور از کانون است؛ نه پدری، نه مادری، نه خواهری، نه برادری؛ ـ بچه‌های نسل جوان که اول کلام عنوان می‌کنند ما با خانواده بحران داریم، با خانواده مشکل داریم، ابراهیم اصلا خانواده‌ای نداشته است ـ همین خانواده‌ای که ما با آن مشکل داریم بالاخره خود امکاناتی دارد و غنیمتی است. اما ابراهیم مادر مدبری داشته است که تا حد امکان او را مراقبت می‌کرده است. طفل در بغل طبیعت پهلو به پهلو می‌شده، و سپس در گهواره مشاهده قرار می‌گیرد و نهایتا پدرش مدتها بعد از تولد او از حیات فرزندش آگاه می‌شود. لذا ابراهیم زیست خود ویژه‌ای داشته است، مادری که می‌رفته و می‌آمده و فقط غذا رسانی می‌کرده و نمی‌توانسته فرزند را در سفره تربیت قرار دهد و تنها می‌سپاردش به طبیعت. پدر آذر نامی بوده است. آدم معتبری بوده، معتمد بوده و کارش بت تراشی و بت فروشی. در حاکمیت هم صاحب نقش و سهم و معتمد و خزانه دار نمرود بوده است. پدر وقتی از وجود ابراهیم خبردار می‌شود، خشم آلوده نمی‌شود، مهر آلوده می‌شود. ابراهیم در چنین شرایطی طی رفت و برگشت‌هایی به منزل می‌رود و می‌آید.

اما ادامه سیر:

قوام و انسجام مرحله‌ای؛  

-بستر دو وجهی

            - فرصت مبسوط

                        - میدان دید فراخ

                                    - سکوت و خلوت

                                          - تمرکز بر محسوسات

این فرزند سپس قوام و انسجام مرحله‌ای پیدا می‌کند. او در بستری که دو وجهی بوده و در فرصت مبسوطی که در اختیار داشته و با میدان دید فراخی که از بالای کوه بر آن مسلط بوده است، در سکوت و خلوت و با تمرکز بر محسوسات، آرام آرام به درک حقایقی نایل می‌آید.

شرایط فکری ابراهیم هم ویژه بوده، بستر او دو وجهی است. به این مضمون که طبیعت هم زبر و هم لطیف را می‌شناسد. زبری و خشونت طبیعت را کاملا لمس می‌کند. او با لمس طبیعت آماده می‌شود برای ورود به پروسه‌ی لمس و اصطکاک؛ اگر می‌بینیم بعدها اهل لمس و اصطکاک است و دوران را تغییر می‌دهد و نیز پیامش از آن زمان تا حال به ما می‌رسد و به ما انگیزه می‌بخشد، یک وجهش شاید این باشد که او اهل لمس بوده است. هم زبری‌ها را لمس کرده و هم لطافت‌ها را.

فرثت ابراهیم بسیار مبسوط بوده است. از افق تا شفق و از شب تا پگاه. اهل بیداری در شب هم بوده است لذا در تاریکی محض هم فرصت اندیشه داشته است. گرگ و میش اول صبح را تجربه می‌کند، بعد به طلایه می‌رسد، تابانی خورشید را می‌بیند، فروکش خورشید را و گرگ و میش دم غروب را مشاهده می‌کند و در نهایت به  سرخی شفق راه می‌برد. میدان دید او هم بسیار وسیع است. بالکن تاریخ در اختیار ابراهیم بوده و چشم انداز بالکن را میدان دید قرار می‌داده. بدین ترتیب از سکوت و خلوت به طمانینه و آرامشی می‌رسد، او این فرصت را داشته که در محسوسات دقیق بشود. اگر انسان این فرصت را داشته باشد که در محسوسات دقیق شود، می‌تواند بر سیر پدیده‌ها و مکانیسم پدیده‌ها  مسلط شود. به زبان امروز بخواهیم صحبت کنیم یک فرصت ویژه مطالعاتی در اختیار ابراهیم بوده است. او با آن امکانات وسیع می‌توانسته درک و دریافت کند، به جستجو بپردازد، به یافته برسد و یافته‌اش را به آزمون بگذارد.

همچو کتابی است جهان، جامع احکام نهان

جان تو سر دفتر آن فهم کن این مساله را

شعر خیلی زیباست. مولوی می‌گوید که این کتاب جهان در اختیار توست. در  کتاب جهان احکامی، قواعدی و سننی وجود دارد. سیر‌هایی وجود دارد منتها مشروط بر این که تو این مساله کلیدی را فهم کنی؛ جان تو، جوهر تو، ژن تو، سر دفتر این جهان است. سر دفتر، مسلط بر دفتر است و به یک معنا، مشرف بر دفتر. او می‌تواند این دفتر را برگ بزند و از آن قاعده استخراج کند. سیری که ابراهیم تا سیزده سالگی طی کرد، چنین سیری است. از نوزادی تا سیزده سالگی سر دفتری جهان را کرد، این خیلی مهم است، جهان را وارسی کرد. ممکن هست که فردی، هم امروز در وضعیت ابراهیم قرار گیرد و ۱۳ ـ ۱۴ سال پرت بیفتد ولی در این مدت صوفی بشود، معتکف بشود، بی‌انگیزه بشود و یا همان چهار عمل اصلی (خورد، خواب، لذت و تماشا) را انجام بدهد و یا ۱۳ ـ ۱۴ سال خمیازه بکشد. ولی ابراهیم کنه محیط را در آورد. با دیدگان  لیزری به طبیعت نگاه کرد. قشنگ ته و توی جهان پیرامونش را در آورد.

او، آرام به یک قوام و انسجام مرحله‌ای می‌رسد. او یک روش شناخت داشته است. قبلا عنوان شد که روش شناخت فقط محصول روشنفکران پخته و سن گذرانده و از دانشگاه در آمده نیست. دیدیم که میزباقر دراندرونیِ عامیِ کشتی گیر هم توانست روش شناختی داشته باشد. محجوبی و رشدیه و حنیف‌نژاد و باغچه بان و رایکوف مربی فوتبال هم توانستند با تدقیق در هستی به یک روش شناخت و متدلوژی دست پیدا کنند. متد ابراهیم به ترتیب این بود که وجود را حس کرد، در پی یافتن وجود برآمد، با سیر آزمون و خطا. او در مشاهداتش تصور می‌کرد که وجود مطلق، از زمره محسوسات است و بعد از آزمون و خطاها، از افول یابنده‌ها عبور کرد و به سمت عنصر جاوید رفت. به سمت عنصر جاوید که رفت، او نیز به جانب ابراهیم آمد. عنصر جاوید این‌طور نیست که در عالم فیکس باشد. اگر حس کند هر کدام از ما قدمی به پیش می‌نهیم، او قدم‌های استراتژیک و جدی تری به پیش می‌نهد. لذا «او» با ابراهیم، دوستی پیشه کرد و گذاشت ابراهیم سیر‌های آزمون و خطا را طی کند تا در یک بزنگاه به یقین برساندش. امشب روی سیر ابراهیم، قدری  بایستیم؛

قوام و انسجام مرحله‌ای؛  

یک روش شناخت :

- حس وجود

- در پی وجود با آزمون و خطا

 - گذار از افول‌یابنده‌ها

- به سمت عنصر جاوید

- رهنمونی به یقین در بزنگاه :

پاسخ آغازگری

جستجوگری

ابراهیم در ابتدای کار و در مرحله اول شناخت خود، وجودی را حس کرد. از مشاهدات و از تدقیق‌هایش حس کرد وجودی در عالم هست و حس کرد بخشی از این وجود درون خود او نیز هست و در جهان بیرون هم منتشر و پراکنده است. لذا یافته اصلی و کیفی‌اش در مرحله اول، همین وجود بود. سیر آزمون و خطا را طی کرد و از افول یابنده‌ها عبور کرد و به سمت عنصر جاوید پیش رفت. ابراهیم یک شب کیفی را با مادرش در کوه می‌گذراند. شب تا صبح با هم می‌نشینند. شب‌های قبل هم خود این امکان را داشته که تا صبح مشاهده‌گر باشد. خدا آن شب و شب‌هایی از ان نوع را که ابراهیم از سر گذرانده است چنین توصیف می‌کند: «آن هنگام که شب بر او پرده انداخت ستاره‌ای بدید گفت این پروردگار من است، چون افول کرد گفت افول کنندگان را دوست ندارم. سپس قمر مشعشع را مشاهده کرد، گفت این پروردگار من است. چون افول کرد گفت بی‌گمان اگر پروردگارم مرا هدایت نمی‌کرد از گمراهان بودم. آن‌گاه که خورشید رخشان را دید گفت این پروردگار من است، این کبیر‌ترین است، آن هم که افول کرد گفت‌ای قوم از آن چه شریک قرار می‌دهید مبرا هستم. من بی‌شایبه، صاف دل و حنیف به جانب انسجام بخش تاروپود جهان، به جانب انسجام بخش آسمان‌ها و زمین روی دل می‌کنم». ابراهیم این سیر را طی می‌کند. آخر الامر چه می‌شود؟ بی‌شایبه و حنیف می‌شود، حنیف یعنی دین دار قبل از دین و پاک نهادِ قبل از توحید. قبل از این که آیینی بیاید او سیر وحدت با خدا را طی کرده است، در  آخر روایت ادبی خدا، آمده است که «این گونه ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از صاحبان یقین باشد». در اینجا یک قانون ظاهر می‌شود؛ اگر کسی استارت شناخت را بزند، خدا در کار او در می‌آید و به سرفصل می‌رساندش. غیر ممکن است که سیری را طی بکنیم و در سیرمان اشتباه استراتژیک و تاکتیکی نداشته باشیم، این ذاتی قضبه است. بحران ذاتی انسان است و خطا هم ذاتی استراتژی و شناخت است. ابراهیم هم مشمول این آزمون و خطا شد. اما در یک شبی خدا آرام ارام او را از آزمون و خطا‌های مکرر به سوی یقین بردش و خدا در همان چند آیه، ادبیات رسیدن از تردید به یقین را برای او انشاء کرد که مولوی آن را آهنگین کرده است:

دل تو مثال بام است و حواس ناودان‌ها

تو ز بام آب می‌خور که چو ناودان نماند

دل تو مثال بام است و حواس ناودان ها؛ خیلی کیفی است، دل تو منشایی است مثل بام که باران‌ها برآن می‌ریزد و حواس هم چون ناودان ها. ما با حواس می‌توانیم طبیعت را حس کنیم. «تو ز بام آب می‌خور که چو ناودان نماند» بالاخره محسوسات در رفت و آمدند می‌آیند و می‌روند. اما تو دلت را مخزنی قرار بده که از عصاره محسوسات بتوانی به شناخت کیفی نایل آیی. ابراهیم وقتی از همه‌ی ناودان‌های پیرامونش استفاده کرد، همه‌ی حواس چندگانه‌اش را بکار انداخت و کاملا دینامیک و فعال شد، در این سیر، فعال ما یشاء هستی هم در کارش در آمد. خدا سنگین وزن نیست، خدا سبک بال به جانب او رفت و مساله‌اش را حل کرد. ابراهیم از حوزه محسوس به حوزه دل رسید و در این سیر خدا کمک ویژه‌ای به او روا داشت و به یقین رساندش. و این به یقین رسیدن پاسخ آغازگری و جستجوگری ابراهیم است. از روش شناخت ابراهیم برای ما قانون در می‌آید چون بعدا هم تکرار شده و خودمان نیز در تجارب باطنیمان این را سیر کرده‌ایم. به قانون دقت ورزیم:  پژواک خدا این است:

مشاهده کن؛ دقت بورز؛ با دینامیسم وارد شو؛ پی گیری کن؛ آن‌گاه کمک بگیر

این سیر را ابراهیم طی کرد و آخر الامر این خداست که برای انسانی که این سیر را طی می‌کند کف می‌زند. همه تصور می‌کنند خدا حس ندارد، عبوس است، خدا اهل وجد نیست، خدا اهل کف زدن نیست، خدا اهل دف نیست. در عالم ما دو ساز داریم؛ یک ساز، ساز انسان است. ساز انسان، ساز تقاضاست، نی؛ شبان و چوپان و بویراحمدی و امریکای لاتینی و... اهل نی‌اند. حالا نی داریم تا نی؛ امریکای لاتینی ساکسیفون می‌زند، یکی دیگر قره نی می‌زند، یکی فلوت می‌زند، در ایران ما هم نی می‌زنند. همه‌ی انسان‌هایی که اهل سوز دل هستند، حرفی در درون دارند، تقاضایی را می‌خواهند به هستی اعلام کنند اهل نی‌اند. این طیف از انسان‌ها همه نی زده‌اند: مصدق نی داشته، ماندلا نی داشته، اوباما هم از این به بعدش نشان خواهد داد که نی‌زن است یا بر شیپور قدرت می‌خواهد بدمد. این دوره آزمون اوست، بالاخره یک سیاهی آمده بالا. امروز درست چهلمین سالروز ترور مارتین لوتر کینگ است. حدود یک هفته قبل از ۴۰ ساله شدن ترور مارتین لوتر کینگ یک سیاهی در آمریکا به حاکمیت رسیده است، خیلی اهمیت دارد. در آمریکا دونده‌ها و پرنده‌ها همه سیاه‌اند. اکثر پرش کنندگان روی سبد بسکتبال سیاهند، می‌خواهند عقده بگشایند. باب بیمونی بود در المپیک ۶۸ مکزیک هشت متر و نود سانت پرید، خیلی محیر العقول بود. در جهان ورزشی که سال به سال رکوردها تپ و تپ می‌شکنند، این رکورد باب بیمون ۲۲سال دوام آورد. یک بشری توانست هشت متر و نودسانت، نه در سه گام در یک گام بپرد. بسکتبال هم ورزش سیاه‌های آمریکاست، می‌پرند، جهش دارند و با تمام قدرت توپ را در سبد هوک می‌کنند. رقص سیاه‌ها هم رقص راک‌اند رول است، خیلی مهم است، راک اندرول رقصی است با حداکثر دینامیسم، تانگوی بورژوایی نیست که دو نفر در آغوش هم آرام آرام، ساعتی را طی کنند. نه راک‌اند رول رقصی است که فرد بعد از ۵ دقیقه خیس عرق می‌شود، رقص سیاه هان، رقص اعتراض است. سازشان هم ترومپت است از نوع نی ما. حالا باید ببینیم این اوباما می‌خواهد ترومپت بنوازد یا اینکه شیپور هژمونیک را. ساز تقاضا، ساز انسان است. ساز انسان نی است. اما دف ساز خداست، ساز عرضه است. دف پژواک است و پاسخی است به آن نی. پس خدا به قول فوتبالیست‌ها اهل یک و دو است، پاسش بدهی، به تو  پاس می‌دهد. نمی‌ایستد تماشا کند، پاس را در جایگاه تماشاچیان نمی‌اندازد. پاس را نمی‌اندازد بیرون استادیوم و بگوید بدو دنبالش، توی سرازیری پاست نمی‌دهد، در سطح به تو پاس می‌دهد. شعر زیبایی است که باز از مولوی عاریت می‌گیریم؛ شعر، تحسین خدا، خطاب به انوع ابراهیم است، خطاب به همه‌ی ماست:

ای جان پسندیده، جوییده و کوشیده

پرهات بروییده، پرهات مبارک باد

خیلی ریتمیک است. «او» می‌گوید بالاخره جانی کندی، آغازی کردی، جستجو ورزیدی، حال ما به تو بال و پر دادیم. اما این پر متعلق به خود توست. درست هست که ما پرت دادیم اما این پر مبارکت باشد، پر متعلق به توست و منتی سرت نمی‌گذاریم. روش شناخت ابراهیم بس مهم است و ما می‌توانیم به آن تاسی کنیم. در این روش شناخت، از حس اولیه به یک شناخت کیفی، راه برده می‌شود.

لوح بعدی بسیار مهم است، بالاخره انسان به یک یافته‌ای می‌رسد، یافته‌ای را که باید پروراند و از آن حفاظت کرد و نیز به کیفیت نوینی رساندش:

موجودیتی پشتِ یافته؛  

  • -رفت و برگشت‌ها از مامن، به محیط
  • - از انفراد به اجتماع
  • - تاثیر متقابل
  • - در میدان واقعی تضاد فیکسیسم ـ دینامیسم
  • - زیستِ درتنیده با یافته
  • -سرمایه میدانی ـ کاربستی

ابراهیم از نوجوانی از مامن خود به محیط جامعه رفت و آمد می‌کرد. نزد خانواده و آذر و مادر؛ از انزوای خود خارج و به اجتماع می‌آمد و تاثیر متقابل هم داشت؛ هم از جامعه می‌گرفت، هم به جامعه می‌داد. در این جامعه بک میدان واقعی تضاد برای او ترسیم شد؛ دینامیسم خود و فیکسیسم جامعه. او در این کشاکش و با یافته‌اش کلنجار می‌رفت. ابراهیم یافته‌اش را برای خودش بافت و بافته را از درون پوشید، بافتنی ابراهیم، همان ایده‌اش  بود و آن را سرمایه‌اش کرد و به کار انداخت و از آن کاربست گرفت. او با مادر به منزل می‌آمد و به مامن برمی گشت. از انزوا به اجتماع می‌آمد. اجتماع بت‌گرا و بت در آن جا چند وجهی بود؛ هم ایدئولوژیک بود، هم دیدگاه بود، هم دستگاه بود و فقط به یک مجسمه خلاصه نمی‌شد. دستگاهی بود که اقتصاد هم داشت؛ پدر ابراهیم، خود بت تراش و بت فروش بود. بت یک امکان معیشت را فراهم می‌کرد و اقتصادی برای خود داشت. اجتماعی هم گرد بت ایجاد شده بود و مردم  گرد آن طواف می‌کردند مثل همین طوافی که  دور خانه کعبه است اما با محتوایی دیگر. بت‌پرستان کمپی داشتند، اتراق گاهی داشتند، منزل‌گاهی جدی داشتند. ابراهیم می‌آمد و می‌رفت و نگاه می‌کرد و تاثیر می‌پذیرفت. او در وسط میدان فیکسیسم و دینامیسم قرار گرفته بود. اما مهم این بود که با یافته خودش که یافته‌ای وجودی بود می‌زیست. وجود خود او بخشی از وجود کل است. در هستی وجود کل و منتشری وجود دارد. ابراهیم این یافته را زمین ننهاد و با آن زندگی کرد.

حمل یافته در همه حال و انسجام ویژه با یافته؛ با این مفهوم یافته مثل یک بافته  نیست که تاروپودش از هم جدا شود. یافته برای سر طاقچه نیست، یافته، تافته است. به این مفهوم: گرم از حس، گرم از فسفر، گرم از دغدغه؛ یافته مثل نان بربری و باگت هشت روز مانده نیست که نشود خوردش. بافته مثل نان دو تنوره و دو آتشه است. مولوی تمثیلی در شعرش بکار می‌برد که بس زیباست و با حال ابراهیم همخوانی دارد. مولوی در ابیات کوتاه و فشرده و آکاردئونی خود در دیوان شمس چنین می‌سراید:

شعر من نان مصر را ماند

شب بر او بگذرد نتانی خورد

آن زمانش بخور که تازه بود

پیش از آن که نشیند بر او گرد

گرم سیر ضمیر، جای وی است

می‌بمیرد در جهان از سرد

نان دو آتشه و دو تنوره را نمی‌شود در فریزر بگذاری و دوباره در ماکرو گرمش کنی. نان دینامیسم خودش را از دست می‌دهد. یافته برای انسجام پیدا کردن انسان است برای انسانی مثل ابراهیم که دورش دویده و ضمن همان دویدن، خدا به او پرو بال داده و از دونده به بالنده تبدیلش کرده. لذا او آن یافته را در میدان به کار می‌اندازد. ما یک سرمایه میدانی داریم و یک سرمایه غیر میدانی؛ سرمایه غیر میدانی مثل زیر خاکی است، دفینه است، مثل سرمایه‌هایی است که در جامعه‌ی ما تشکیل می‌شود. فیلم سازانی هستند یک فیلم دارند و تا آخر عمر هم می‌خواهند از همان فیلم نان بخورند، فوتبالیست‌هایی هستند که در کل زندگی‌شان یک گل زده‌اند. موزیسینی هست که فقط یک ترانه ساخته است، خواننده‌های متعددی هستند که فقط یک تصنیف خواندند ولی بالاخره یک خواننده‌ای هم هست که چندین آلبوم می‌آورد. فیلم سازی می‌آید که کارنامه مسلسلی با خود دارد و پنج دهه فیلم می‌سازد. لذا سرمایه نه به مفهوم زیر خاکی است، نه دفینه، نه سرکه، نه قورمه. قبل از آمدن یخچال گوشت را قورمه و نمک سود می‌کردند و یک سال از آن استفاده می‌کردند. اما سرمایه این‌طور نیست. در ایران ما سرمایه تشکیل می‌شود ولی متاسفانه زایش و پویش ندارد. اما ابراهیم و انسان‌های در مسیر تحول، ممیزه‌شان با انسان‌های بیرون از مسیر تحول این است که سرمایه را به گردش می‌اندازند:

طوفان اگر ساکن بُدی، گردان نبودی آسمان

زان موج بیرون از جهت، این شش جهت جنبان شود

انسان به این حقیقت دست پیدا کرد که باد هچون سیکل است و این‌طور نیست که اتفاقی بیاید و برود. انسان مسیر باد را با حوصله تعقیب کرد و دریافت که مسیر آن سیکلی و چون دالانی مدور است. مولوی آن زمان که شعر می‌گفته این اتفاق علمی رخ نداده بوده اما می‌گوید طوفان اگر ساکن بُدی، گردان نبودی آسمان. بدین معنا که طوفان هم اگر ثابت بود هرگز جابجا نمی‌شد و باران محصول باد هم بارش نمی‌کرد. «زان موج بیرون از جهت این شش جهت جنبان شود»؛ کار سرمایه هم این است. سرمایه‌ای به خصوص از جنس یافته، نه سرمایه‌ای از جنس بازاری و میدانی و نه از نوع رفیق دوستی و شهرام جزایری ـ بستنی فروشی که بعد از پنج سال پنج ملیارد ثروت انباشت. ـ سرمایه‌ای محصول مرارت؛ سرمایه‌ای محصول سیر ابراهیم؛ این سرمایه، سرمایه‌ای دینامیک است. سرمایه زیر متکا و زیر پتو نیست، متعدد گدا پیدا کرده‌اند وقتی رفتند و تشکش را شکافتند دیدند پر از دلار است. آن تک دلاری که نتواند زندگی فرد را متحول کند چه سرمایه ایست؟ ولی سرمایه ابراهیم سرمایه‌ای کیفی و مکفی است.

آرام آرام به انتهای بحث می‌رسیم:

ماراتنی در پی ایده؛

  • -فراخوانی آغازین
  • - زندان     
  • - ادامه دعوت
  • - مناظره پیروز
  • - اقدام
  • - آتش
  • - مهاجرت
  • - بازگشت

 در میانه لوح سیر ابراهیم که به دلیل کمبود جا دو تکه شد ماراتن رقم خورده است. طول ماراتن ۴۲ کیلومتر و ۱۹۵ متر است. اما ماراتن ابراهیم ته ندارد، می‌دود، می‌دود، می‌دود... . ماراتن دو تخصصی سیاهان است. ما در این شصت سال گذشته جز یک مورد سفیدی نداریم که قهرمان ماراتن شده باشد، همه سیاه. کنیایی‌ها که از گرسنگی می‌میرند و در جوب جنازه‌شان را جمع می‌کنند چه جوهری دارند که قهرمان پابرجای دوهای سنگینند؟ تازه پا برهنه هم می‌دوند، نه کفش کف ابری آمریکایی و اروپایی و ژاپنی پای‌شان هست، نه پزشک ورزیده دارند، نه روانکاو دارند، نه قبل از ماراتن برای‌شان موسیقی کلاسیک می‌گذارند. دونده با شکم قارو قوری و پای برهنه آمده و می‌دود و معلوم است که در پی «چیزی» است. ابراهیم هم ماراتن دوید. می‌شود گفت اولین ماراتن بشر که ثبت و ضبط شده ماراتن ابراهیم است، ابتدای این ماراتن فراخوانی آغازین است، او بعد از فراخوان آغازین به زندان می‌رود و حبس می‌شود، از زندان می‌گریزد، دعوتش را ادامه می‌دهد، بعد از دعوت در یک مناظره کیفی و در یک دیالوگ، بر نمرود سمبل هژمونی دوره پیروز می‌شود. به عمل می‌رسد، مقابل بت قرار می‌گیرد، و سپس برابر آتش. آتش با هر مکانیزمی که ما نمی‌دانیم چیست، بر او  سرد می‌شود. بعد از آتش مهاجرت می‌کند و نهایتا باز می‌گردد. این نیمه‌ی اول ماراتن ابراهیم است اما فاز دوم ماراتن را در جلسه‌ی بعد پی خواهیم گرفت.  

فراخوانی آغازین: وقتی ابراهیم در نوجوانی به منزل و نزد پدر و مادر می‌آید، به توحید رسیده بوده است. آذر آدم پاک فطرتی بوده است. او بعد از یک مدت کوتاه درک می‌کند که ابراهیم موحد و به توحید رسیده است. با این که درک می‌کند ابراهیم موحد است، او را به کار می‌گیرد. ابراهیم هم از کار ابا نمی‌کند. آذر چند بت به ابراهیم می‌دهد تا آن‌ها را در بازار بفروشد. ابراهیم هم پذیرفت و تمرد نکرد. طنابی بر گردن بت‌ها بست و آن‌ها را می‌کشید و فریاد می‌زد «چه کسی این بت‌ها را که سود و زیانی ندارند از من می‌خرد؟ » ببینید او ۱۳ ساله است، پیر نیست، پشت خمیده نیست که تجربه‌اش را بخواهد به کار گیرد. سپس بت‌ها را به گودال آب و لجن انداخت و گفت: «آب بنوشید و سخن بگویید». این خیلی مهم است آمد وسط میدان فیکسیسم و دینامیسم ایستاد. دینامیسمی را که از هستی گرفته بود، تنگ در آغوش گرفت. ابراهیم به طور وجودی با ایده برخورد کرد و با این ایده توانست به میدان تضاد فیکسیسم و دینامیسم بیاید و در موضع دینامیسم بایستد. خبر که به آذر رسید ترتیبی داد که ابراهیم به زندان افکنده شود. ابراهیم به محبس رفت و سپس از زندان فرار کرد. از زندان که فرار می‌کند آوازه‌اش به نمرود می‌رسد، نمرود گفت بگذار ببینم این بچه، چه می‌گوید. حرف حساب این پسر چیست؟ دیالوگ او با ابراهیم دیالوگی کیفی است. ابراهیم دیدگاه خودش را توضیح می‌دهد: «پروردگار من کسی است که زندگی می‌بخشد و می‌میراند». نمرود هم می‌گوید من هم که همین‌طورم، هم زندگی می‌بخشم و هم می‌میرانم. می‌توانم تو را بکشم یا می‌توانم تو را ببخشم. ابراهیم از هستی کمک می‌گیرد و در فاز دوم دیالوگ، بر موضع مدیریت هستی می‌ایستد. به نمرود می‌گوید: «او آفتاب را از مشرق می‌تاباند‌گر تو می‌توانی آن را از مغرب آشکار کن.» نمرود خلع سلاح و مبهوت می‌شود و دیگر چیزی نمی‌گوید. مناظره، مناظره‌ی پیروز است. بعد از مناظره، آذر ابراهیم را به کناری می‌کشد و می‌گوید من استدلال تو را پذیرفتم اما بگذار من از ولایت نمرود که خارج شدم به تو سلام می‌گویم و اسلام می‌آورم. یعنی به هستی سلام می‌گویم. به مدیر هستی تسلیم می‌شوم. تسلیم نه از سر جبر. به آن واقعیت، به آن کمک‌کار. من هم سلام کیفی می‌دهم. اما این فرصت به دست نیامد و آذر فوت شد.

مرحله بعدی ابراهیم، مرحله اقدام است اما قبل از این که به اقدام برسد مناظره دومی هم دارد. مناظره‌ای قبل از فوت آذر. مناظره‌ای با آذر و قوم. این مناظره هم مناظره‌ای کیفی است. باز از انشا خدا کمک بگیریم:  ابراهیم عنوان می‌کند: «این صورت‌ها که در آن گوشه گرفته‌اید و پرستش می‌کنید چیست؟ » جالب است لفظ صورت را به کار می‌برد و می‌گوید این بت، فقط صورت است. محتوایی، دینامیسمی، جانی، جهانی در درون این صورت نیست. این صورت چه هست که می‌پرستید؟ آن‌ها هم نمی‌توانند استدلال کنند. فقط می‌گویند: «پدرانمان را بر آن‌ها پرستنده یافتیم». آن‌ها بر سنت پدران می‌ایستند. ابراهیم، هم با آن‌ها برخورد می‌کند و هم با سنت‌شان و هم با سنت پدران‌شان. بس زیباست. آن‌ها در این دیالوگ می‌گویند: «تو حقیقتی را با خودت آورده‌ای یا بازیگری و اهل ملعبه‌ای؟ » حرف، بسیار کیفی است. نوع انسان طالب حقیقت است. اگر حس کند حقیقت در کار است، می‌انگیزد و می‌دود. در ایران هشت بار حقیقت عمومی به میان آمده و مردم ایران دور آن جمع شده‌اند و هشت فراز مبارزاتی را شکل داده‌اند. انسان‌های زمان ابراهیم هم از نوع ما هستند. ژن که فرقی نمی‌کند. قوم به او می‌گوید پیامی آوردی؟ حقیقتی را آوردی یا اهل بازی هستی؟ او چه جواب می‌دهد، می‌گوید: «بله؛ پروردگار شما تارو پود هستی را در تنیده و من بر آن شهادت می‌دهم». این شهادت به این مفهوم است که من مشاهده‌اش کرده‌ام و بر آن گواهی می‌دهم. پس منظور این است که تلقی جدیدی از هستی دارم. پیام دورانی حمل می‌کنم. قوم ابراهیم یک روز خاصی داشتند مثل سیزده یه در ما که همه از شهر بیرون می‌روند. شهر خالی می‌شود و همه از شهر بیرون می‌روند بجز ابراهیم. ابراهیم به بتکده می‌رود. اقدام او، کار جوانانه‌ای نیست، با این که جوان هست اما کار پخته است. تبری بر می‌دارد و بت‌ها را می‌شکند و آخر سر تبر را می‌گذارد روی دوش بزرگ‌ترین بت. وقتی همه می‌آیند متوجه می‌شوند که تنها کسی که در شهر بوده ابراهیم است. سوال می‌کنند که ابراهیم تو با الهه‌های ما چنین کردی؟ او نمی‌گوید نه و نمی‌گوید بله؛ می‌گوید: «بلکه بزرگ‌ترین آن‌ها این کار را کرده باشد، ازو بپرسید». او می‌خواهد فیکسیسم بت را در مقابل دینامیسم انسان‌ها و دینامیسم هستی و مدیر هستی قرار دهد. بعد آن‌ها مقر می‌آیند و می‌گویند: «این که ناطق نیست تا به ما توضیح بدهد.» ابراهیم می‌گوید: «از کسی که ناطق نیست و سود و زیانی بر خویش ندارد چطور می‌خواهید که سود و زیانی بر شما داشته باشد؟» بعد از این اقدام، آتش است و بعد از آتش هم مهاجرت. ابراهیم قبل از مهاجرتش یک جمله عمیق می‌گوید: «من رونده‌ام به سوی پروردگارم و او بر من راهنماست.» رونده می‌شود، مذهب هم به همین معناست. مذهب یعنی راهی برای رفتن نه راهی برای ماندن؛ نه راهی برای چنگ زدن به امکانات جهان؛ نه راهی برای این که تبدیل به کپک بشوی؛ نه راهی برای این که راه همه را ببندی، نه؛ راهی برای رفتن. ابراهیم لفظ ذاهب را بکار می‌برد. انسان اهل رفتن است، مذهب هم، مسیر رفتن است، خدا هم خدای راه است، خدای نقطه نیست. او به مجموعه انسان‌هایی که اهل رفتن هستند ولو غیر مذهبی  در مسیر حقیقت، کمک می‌کند. ابراهیم می‌گوید من رفتم. حرکتش هم اقلیتی است، برایش مهم نیست که اکثریت دنبالش نیستند. ساره دختر عمه‌اش که حالا باهم انس داشتند و زن و شوهر شده بودند، و برادر زاده‌اش لوط و چند گرونده. ابراهیم با آن‌ها می‌زند بیرون، خارج می‌شود، سیری را طی می‌کند و پس از مدتی باز می‌گردد. حال، او چه سیری را طی می‌کند ان‌شاء‌الله در نشست بعدی توضیح داده خواهد شد. این مهم است که در ماراتنی در پی ایده، سه مدار قابل تحلیل است:

              ماراتنی در پی ایده:

ایمان به دینامیسم؛                  جان‌مایه مبارزه

لمس و اصطکاک؛                   بستر مبارزه

استدلال؛                             روش مبارزه

 در مدار اول، جان مایه مبارزه ابراهیم، ایمان به دینامیسم است. در مدار دوم، بستر مبارزه لمس و اصطکاک است و در مدار سوم، روش مبارزه هم استدلالی است.

به این مفهوم، ابراهیم به دینامیسم مندرج در هستی ایمان پیدا کرده است. با آن مبناگیری و با آن تدارک، جان مایه‌ای پیدا می‌کند برای مبارزه، خیلی مهم است که فردی از ۱۳ سالگی تا صد و اندی سالگی، در وسط شرایط بایستد. بایستد و هافبک وسط شرایط بشود، خیلی نفس می‌خواهد. خیلی انرژی می‌خواهد، خیلی انگیزه می‌خواهد. معمولا هافبک وسط‌هایی که سن‌شان بالا می‌رود مربی به آن‌ها می‌گوید تو که دیگر نمی‌توانی جست و خیز داشته باشی، وسط زمین باش و خوب فکر کن و چهارتا پاس خوب بده؛ اما ابراهیم این‌طور نیست. هافبک سنگین وزنِ ثابتِ وسط زمین نشد. او همان هافبک سبک بال بود در تمام صد و اندی سال عمرش، جان مایه‌ای داشت. جان مایه‌اش را از کجا گرفت؟ از کوه و دشت و ستاره و ماه و خورشید و آخر الامر از کسی که در این آزمون و خطا‌ها رهنمونش کرد و در نقطه ای، به او بال و پر داد برای بالنده شدن.

بستر مبارزه‌اش چیست؟ متن است. او در متن، اهل لمس و اصطکاک شد. بت را کِشاند و در لجن انداخت و با آذر درگیر شد و بعد با نمرود و بعد با قوم. کوتاه نیامد. کوتاه نیامدنش هم آنارشیستی و از سر رو کم کنی و با مضمون بچه محلی نبود، استدلالی بود. با آذر، استدلالی توحید را مطرح کرد. در ۱۳ سالگی که بت را برای فروش برد، با استدلال آن را در جوب انداخت، سپس به طور استدلالی با نمرود دیالوگ بر قرار و محاجه کرد و استدلالی هم بت‌ها را شکست. خیلی مهم است. استدلالی لوط را عضو گیری کرد و بعد هم می‌بینیم که کعبه را استدلالی بنیان می‌گذارد و مناسک را به عنوان محتوای آن مهندسی می‌کند. همه‌ی سیر ابراهیم، سیر استدلال است. وقتی هم از خدا چیزی می‌خواهد استدلالی می‌خواهد. این فرد یک فرد رادیکال به مفهوم شورشی و افراطی نیست اما رادیکال‌ترین تحولات را در دوران خود رقم زد که تشعشع آن تحول رادیکال، هم اکنون به ما رسیده است.

تا میانه یک زندگی؛

  • ژن عالی
  •  هم‌آغوشی با هستی
  • درک و دریافت از هستی                        کمک‌کاری «او»
  • تقویم
  • امکان شناخت
  • در خدمت یافته

تا میانه یک زندگی پیش آمدیم، زندگی چه کسی؟ زندگی کسی که از جنس آدم بوده است و ما، هم از جنس آدمیم و هم از جنس ابراهیم. او تا میانه زندگی‌اش با ژن عالی و با  هم آغوشی با هستی و درک و دریافت ویژه از هستی پیش آمد. او تقویم یافته بوده، مقوم درونی داشت، امکان شناخت برای خود فراهم کرد و تمام وزن و تمام قد در خدمت محصول شناختش قرار گرفت. به کمک‌کاری «او» که فعال‌ترین عنصر هستی است.

بحث پیشاروی؛

نیمه‌ی دوم زندگی نماینده‌ی ‌ما؛ ابراهیم

بحث جلسه‌ی آینده ما نیمه‌ی دوم زندگی نماینده‌ی ماست. یک هاف تایم را پیش آمدیم. او خیلی بیشتر از ما دویده. نیمه‌ی اول زندگیش بسیار کیفی است. ان‌شاء‌الله ما هم بتوانیم مشابه او کیفیتی پیدا کنیم و کیفیتمان را بدون شرمندگی بروز بدهیم.

خیلی متشکر از بذل توجه‌تان، بعد از ده دقیقه جلسه را پی می‌گیریم. فقط با توضیح این که جلسه متصل است، پس دوستان توجه بکنند، دوست جوانی که صحبت می‌کند انتظار دارد همین جمع پای صحبتش بنشینند. لذا تقاضا این است که تکه‌ی دوم جلسه متصل تلقی بشود و حضور همه استمرار یابد. خیلی متشکرم.


آورده‌های مشارکت‌کنندگان

برای نیمه‌ی دوم نشست، چهار نفر وقت خواسته بودند. سه نفر از آقایان و یکی از خانم‌ها، که خانم تشریف نیاورده‌اند و یکی از آقایان هم شهرستان هستند. امروز دو نفر را در نوبت برای ارائه بحث داریم. از دوست جوان‌تر خواهش می‌کنم برای ارائه بحث تشریف بیاورید.

 

مشارکت‌کننده‌ی اول

بسم الله الرحمن الرحیم. سلام عرض می‌کنم، با اجازه بزرگتر ها. عنوان بحث من «طرح پیش نیازهای«باب بگشا»» ست. یک توضبح کوچکی می‌دهم. این جلسات در واقع گشایش بابی است. باب رویکرد به پروردگار، رویکرد به خدا، رویکرد به دین به عنوان یک عامل انگیزاننده و بنای فکری و محرک و موجب فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی. لازم است پیش نیازهایی برای گشودن این باب طرح بشود. من عذر می‌خواهم که موضوع بحثم با شروع سلسله جلسات باب بگشا یک مقدار فاصله دارد. من می‌خواستم در صحبت قبلی خود که ۳ ـ ۴ جلسه پیش بود مطرح بکنم ولی فرصت نشد. حال، مساله اساسی به عنوان پیش نیاز را در قالب یک سوال مطرح می‌کنم و سعی می‌کنم در حد وسع فکری خود آن را پاسخ بدهم. پرسش این است که آیا ما می‌خواهیم پا جای پای گذشتگانمان بگذاریم؟ این رویکرد مجدد، باب بگشا در چه راستایی است؟ آیا ما می‌خواهیم پا جای پای گذشتگان فکریمان بگذاریم یا نه، حرکت جدیدی است؟ جواب منطقی به این سوال به نظرم این است که ما باید از تجربه گذشتگان استفاده کنیم. بالاخره تجربیاتی بوده، و خیلی هم با ما فاصله ندارد، در اوان تاریخ نیست. در همین نسل قبل از ما بوده و مدارک و اسنادش موجود است و زیاد از ما فاصله ندارد. اما این فتح باب با بررسی آرا و تئوری‌های قبل باید همراه باشد. تئوری‌هایی که من فکر می‌کنم در دهه ۳۰ شمسی رخ داد، با در نظر گرفتن وضعیت گذشته و وضعیت حاصل از آن فرایند. چیزی که امروز، طرح شده بالاخره تئوری‌هایی پیشینی در کار بوده و تکمیل شده. عوامل بسیاری روی آن تاثیر گذاشته تا به وضعیت امروزی رسیده است. روی همین منطق خلاصه‌ای از برداشت تاریخی خود را از پیشینه رویکرد نو‌گرانه به دین یا همان روشنفکری دینی عنوان می‌کنم چون احساس می‌کنم طرح این بحث خیلی ضرورت دارد. تاریخچه را مروری کنیم: بخش دوم روشنفکری دینی توسط گروهی از نیروهای فعال در جبهه ملی دوم و دقیقا بعد از کودتای ۱۳۳۲ بر علیه نهضت ملی و دولت ملی دکتر مصدق کلید می‌خورد. بعد از کودتا این رویکرد توسط کسانی که سعی داشتند همه‌ی هواداران و مخالفان حکومت گذشته را در یک جبهه جمع کنند کلید می‌خورد. این جبهه به نهضت مقاومت ملی موسوم است که به مشکل بر می‌خورد. یعنی جمع کردن نیروها حول یک جبهه به مشکل بر می‌خورد البته امروز هم ما این مشکل را داریم. امروز هم وحدت ایجاد کردن بین نیروهای مختلف در جامعه‌ی ما مشکل شده و می‌بینیم که خیلی تشتت آرا هست و موفق نمی‌شوند که وحدتی ایجاد کنند. در آن زمان نهضت مقاومت ملی شکل می‌گیرد و همین‌ها هستند که بحث رویکرد به دین را مطرح میکنند. توسط مهندس بازرگان به طور شاخص و آیت‌الله طالقانی و دکتر سحابی طرح دین در جامعه با بازشناسی مجدد مفاهیم قرآنی آغاز می‌شود. این‌ها آغازگران ما هستند که با بازشناسی مفاهیم قرآنی شروع به کار می‌کنند. حالا به نحوی ما هم داریم چنین کاری را در سال ۸۷ رقم می‌زنیم. همان‌طور که آقای صابر اشاره کردند مهندس بازرگان یک متد علمی ارائه می‌کند. دقیقا در سال ۱۳۳۳ یعنی یک سال بعد از کودتا کتاب عشق و پرستش که در واقع یک متد جدید بررسی علمی مفاهیم دینی و قرآنی بود، بدست می‌آید. یک جور روشنفکری مبتنی بر اصول دینی و با استفاده از اصول ترمودینامیک؛ این جریان ادامه پیدا می‌کند تا سال ۱۳۳۹ و تشکیل نهضت آزادی. خود مهندس یازرگان در مورد تشکیل نهضت آزادی می‌گوید: «جبهه ملی همان‌طور که از نام آن پبداست جبهه بود، بعنی اتحادی از واحد‌ها و نیروهای فکری و افراد مشخص که مقصد مشترک‌شان استقلال کشور و آزادی کشور بوده است. اما مقصد مشترک داشتن ملازم محرک مشترک داشتن نیست چنین انتظاری نباید داشت. محرک بعضی ممکن است ناسیونالیسم، بعضی دیگر عواطف انسانی و یا تعصب‌های نژادی و محرک بعضی‌ها مثلا سوسیالیسم باشد. ولی برای ما و بسیاری از همفکران و شاید اکثریت مردم ایران محرکی جز معتقدات و مبانی اسلامی نمی‌توانست وجود داشته باشد. نمی گویم سایرین مسلمان نبودند یا مخالفت با اسلام داشتند، برای آن‌ها اسلام ایدئولوژی سیاسی و اجتماعی حساب نمی‌شد». با این تلقی نهضت آزادی شکل می‌گیرد. وجه جدید را چند سال بعد دکتر شربعتی آغاز می‌کند یا مقالات و کتاب‌های علمی که حتی بسیاری مورد توجه قرار می‌گیرد و پا می‌گذارد جای پای گذشتگان خود با دغذغه‌ها و نقطه نظراتی که خود به آن‌ها می‌رسد. فردی بود جامعه شناس و جریان شناس و کار خود را با نقد و نفی جریان ارتجاع مذهبی آغاز کرد.  من در جلسه‌ی قبل هم که گفتم ایشان را تحسین می‌کنم به خاطر همین هست که ایشان جریان شناس و جامعه شناس خوبی بودند که توانستند آینده را هم ببینند. نکته این است که شناخت جریان سیاه نقطه برجسته‌ای هست که ایشان پی می‌برد. جریان ارتجاغ مذهبی را می‌شناسد و نقد می‌کند. در کتاب‌های تشیع علوی تشیع صفوی و تشیع سیاه و تشیع سرخ، در باز‌شناسی مفاهیم دینی جریان‌هایی را نقل می‌کند که قدمت تاریخی دارد. بعد از مرگ مشکوک دکتر و وقوع انقلاب، این مبارزه با ارتجاع مغفول می‌ماند و کسی آن را پی گیری نمی‌کند. من از چند نفر سوال کردم و پرسیدم چرا شما به عنوان همفکر شریعتی چنین کاری را دنبال نکردید و کسی هم چنین کاری را دنبال نمی‌کند؟ جواب من این بود که همت تمام دوستان شریعتی این بود که بیایند و آثار او را انتشار بدهند و خوب هم انتشار دادند. بعد از انقلاب یک اشاره‌ای می‌کنم به گروه فرقان که گروه مشکوکی هست و جای مطالعه زیاد دارد و در آخرین شماره‌های چشم انداز ایران هم مصاحبه‌هایی شده است و توصیه می‌کنم که حتما همه بخوانند که گروه فرقان با هدف مبارزه با آخوندبسم دست به کارهایی می‌زند که بقیه همفکران واقعی دکتر شریعتی را هم در زاوبه انزوا قرار می‌دهد. مطلب دیگری هم هست که مردم و نیروها در این مقطع جذب کاریزمای آقای خمینی و کاریزمای مذهبی می‌شوند  بعد از  دو سال با توجه به اتفاقات فراوانی که می‌افتد مجموعه آقای خمینی کم کم از روشن فکر‌ها فاصله می‌گیرد و  پیوندش با مجموعه روحانیت قوت می‌گیرد. من مجموعه در نظر می‌گیرم که بخشی مثل مطهری و بهشتی روشنفکر هستند و بخشی مرتجع هستند. ما باید یک بررسی کنیم که چرا از روشنفکری دینی به عنوان یک نردبان، محصولی حاصل شد که استبداد دینی اسمش را گذاشتند. بحث من این هست که ما الان که می‌خواهیم رویکرد دوباره‌ای به جامعه داشته باشیم و می‌خواهیم مفاهیم دینی را طرح بکنیم و از آن استفاده کنیم، ممیزه ما با حرکت قبلی و محصول قبلی چیست؟ البته ما هم به این مسائل اعتقاد داریم و محرک فعالیت‌های ما و اکثریتی که در این جمع هستند دین است. البته محرک‌های دیگری هم وجود دارد. محرک بعضی انسان دوستی است، محرک بعضی دموکراسی است، محرک بعضی آبادی ایران است. به هر حال باید سوال‌هایی را مرتبط با گذشته طرح کرد. نقد گذشته فکر می‌کنم بسیار لازم باشد. در واقع ما می‌خواهیم با رویکرد باب بگشا که در واقع گشودن بابی است، اثر گذار باشد و همه‌ی ما می‌خواهیم که این باب ان شاءالله گشوده بشود و بتوانیم یک رابطه استراتژیک با خدا برقرار بکنیم و بتوانیم از مفاهیم و ارزش‌های دینی دری را بگشاییم و راهی را باز کنیم. من چند سوال در جمع‌بندی صحبتم مرتبط با گذشته دارم. کجا ما اشتباه کردیم که از دل یک روشنفکری مترقی چنین مضامین مرتجعانه‌ای که امروز شاهد هستیم از رسانه‌های مختلف اشاعه می‌شود و به آن عمل می‌شود؟ هم نیاز به ایده نو داریم و هم نیاز به نقد گذشته. آیا اشتباه  ما جذب به کاریزمای مذهبی بود؟ رفتن پشت روحانیت بود؟ کجای کار اشتباه بود؟ آیا اشکال از دین اجتماعی است؟ ما بحث‌های زیادی داریم. اکنون دین را فقط به اخلاق تنزل می‌دهند و می‌گویند دین کاملا فردی است و هر کس برای خودش مسلمان است. که من وارد این بحث نمی‌شوم اگر چه خودم هم صحبت‌هایی در مورد دین اجتماعی دارم. عذر می‌خواهم از دوستان که در فرصت محدود، مسائل متعددی را مطرح کردم. تشکر می‌کنم از همه‌ی دوستان.

 

آقای صابر: ورود و خروج خیلی خوبی بود؛ بحث با یک پرسش شروع شد و با یک پرسش هم خاتمه پبدا کرد. دوستمان می‌خواستند بگویند که چند دهه پیش یک بار جامعه‌ی ما وارد بحث باب بگشا شده و اتفاقا دق‌البابی هم که کرده از مسیر دین بوده است. با توجه به این که کار با روشنفکری دینی آغاز شد و به این وضعیت انجامید پرسش این است که چه تضمینی وجود دارد که بار دیگر باب بگشایی صورت بگیرد و به فرجام خوشی منجر شود؟ شما می‌خواستید این مضمون را بگویید؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: بله دقیقا؛

 

آقای صابر: من یک سوال دارم. شما خودت مجددا به اینجا آمدی و طرح بحث کردی. آیا مشکل اصلی‌ات تردید و ترسی است که در مورد تجدید تجربه پیشین داری؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: من مطمئن هستم که  از این مسیر محصول خوبی در می‌آید. ایمان دارم که تجربه قبلی به کار ما می‌آید و آمده، جامعه هنوز آن تجربه را به یاد دارد و مطمئن هستم که تجربه نوآغاز هم فرجام خوب و خوشی خواهد داشت.

 

آقای صابر: از کجا اطمینان داری؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: به هر حال جامعه‌ی ما در این ۳۰ سال تجربه کرده است. به قول شما پس ذهن ملت ایران این‌قدر خراشیده و مخمل ذهن‌شان این‌قدر خراشیده شده است و تجربه‌های گوناگون انقلاب و جنگ و نواقص اصلاحات، همه تجربه است که روی ذهن‌ها و روی حافظه تاریخی ملت ایران تاثیر گذاشته است و اکنون نیز شاهد این تاثیر هستیم. اگر با این تاثیر فاصله بگیریم مردم  به اندیشه‌ای که طرح می‌کنیم، اقبالی نشان نمی‌دهند. ولی اگر اندیشه ما با آن حافظه تاریخی مطابقت داشته باشد و حرف‌هایمان حرف‌های نو باشد و نخواهیم تجربیات قبلی و راه‌هایی که قبلا دیگران رفته‌اند و به بن‌بست رسیده است را تکرار کنیم، از راه استقبال خواهد شد. جامعه‌ی ایران یک جامعه پیشرفته بود و پاک بود. اشخاص مهم نیستند. من فکر می‌کنم ما باید به نحوی کار کنیم که تمام اقشار و مردم را رشد بدهیم. مردم رشد یافته هستند، اینجا ما خودمان را رشد می‌دهیم تا درواقع به حد آن‌ها برسیم.

 

آقای صابر: از نظر روشی چه پیشنهادی داری؟ ما چه کنیم که اگر بار دیگر باب بگشودیم، آن سیر را گام به گام طی نکنیم؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: همه‌ی دوستان برای نتیجه دادن این گشایش باب باید  دغدغه داشته باشند و کار بکنند. بیاییم گذشته جنبش روشنفکری را نقدی بکنیم و بررسی بکنیم که کجاها مشکل داشتیم. کجا‌ها کم کار کردیم که چنین حاصل شده است؟ و دیگر آن اشتباهات را تکرار نکنیم.

 

آقای صابر: خیلی ممنون. دوست دوم از بقیه فرصت در حد ۱۵ دقیقه استفاده خواهند کرد. تشریف بیاورید.

 ***

مشارکت‌کننده‌ی دوم

با سلام خدمت دوستان؛ به نام آن که جان را فکرت آموخت. من در فرصتی که دارم چند نکته عنوان می‌کنم، عنوان بحثم » پالایش تفکر»  است. که به نظر من ابزار خروج از بحران هست. این نکاتی که می‌گویم خیلی نکات پیچیده‌ای نیست و همه‌ی ما وقتی تامل بکنیم به این نکات می‌رسیم. این بحث یک مقدار شبیه بحث تقوا است، چطور این آقایان روحانی اول بحث‌های‌شان عادت دارند عنوان کنند که «خودمان و دیگران را دعوت می‌کنیم به تقوا»؛ این یک نوع تمرین فکری است که به نظر من در خروج از بحران‌ها و رسیدن به یک مساله جدید، مهم‌ترین مساله، تفکر صحیح است. اگر تامل بکنیم چه در حکومت و چه در اپوزسیون و چه در موضع‌های فردی این آسیب متاسفانه وجود دارد. من با توجه به فرصت بیش از این وارد مقدمه نمی‌شوم و چند نکته را برای این که بهتر فکر بکنیم ذکر می‌کنم. در قرآن این همه تاکید شده است روی یفقهون و یعلمون، واقعا بیاییم بهتر فکر بکنیم.

اولین نکته بازخوانی همه‌ی منابع اعتقادی است. ما در خیلی از بحران‌ها و قضاوت‌هایمان فکر می‌کنیم که خیلی از مسائل از درون دین است درحالیکه اگر برویم و بازخوانی و بررسی بکنیم، می‌بینیم خیلی از آن‌ها بعدا وارد دین شده است. در شب احیا در حسینیه، آقای مجتهد شبستری تعبیر جالبی بکار بردند و گفتند تمام اعتقادات تاریخچه دارند، واقعا هم همین‌طور هست. شما می‌بینید که تمام اعتقادات، چه در بحث‌های کلامی و چه در بحث‌های حکومت، تاریخچه دارند. من با توجه به کمبود وقت برای این که نکات قابل تامل باشند یکی دو مورد مثال کوچک می‌زنم؛ به عنوان مثال در همین بحث منابع توصیه من این است که حتی اگر در یک سخنرانی، در یک مقاله و حتی در یک کتاب ارجاع بدهند، حتی به قرآن هم ارجاع دهند، باید برویم  مراجعه کنیم. ممکن است شما تعجب کنید مگر ما چندتا قرآن داریم؟ من سالها پیش موقعی که دبیرستان بودم مطلبی خواندم و  دوباره در جای دیگری هم دیدم که آقایی، تعبیری بکار برده بود و رفرنسش تفسیر کشاف بود، که او هم به نقل از یکی از علما طرح مطلب کرده بود. گفته بود که به نظر من زن از شیطان بدتر است و دو تا رفرنس هم داده بود. یکی سوره یوسف که در آیه ۲۸ خطاب به زن‌ها می‌گوید «کیداَ عظیما» و در سوره نساء در آیه ۷۶  راجع به شیطان می‌گوید «کیدا ضعیفا، » لذا این عالم می‌گفت من از زنان بیشتر می‌ترسم. حالا شما به قرآن مراجعه بکنید می‌بینید این عبارت را چه کسی گفته است؟ این را عزیز مصرگفته، بعد از این که زلیخا مطرح می‌کند که یوسف به من نظر داشته است، یکی از نزدیکان می‌آید و بحث پیراهن را مطرح می‌کند که اگر از پشت پاره شده است مقصر زلیخا بوده است. در آنجا عزیز مصر این جمله را می‌گوید. بنابر این حتی اگر رفرنس قرآن هم باشد باید مراجعه کنیم. یک جا شماره آیه درست هست، عبارت هم وجود دارد و تحریف نشده است ولی در مفهوم تحربف شده است. یک مثال دیگر هم دوستمان آقای علیجانی می‌زدند ـ من مثال‌ها را هم در بحث‌های زنان زدم، خوب، نصف جامعه‌ی ما زنان هستند که این آموزه‌های غلط در ایجاد بحران‌ها تاثیر دارد ـ ایشان می‌گفتند که همان‌طور که می‌دانید در فتوای سنتی چه در حکومت، چه در سیاست نمی‌تواند وارد شود. مبنای این فقط یک روایت است که تاریخچه آن هم هست. یکی از یاران پیامبر در جریان جنگ جمل وقتی عایشه می‌آید و از او دعوت می‌کند که بیا و به ما بپیوند، می‌گوبد که پیامبر گفته جامعه‌ای که در آن زنان حکومت کنند رستگار نمی‌شوند. توجه کردید؟ بنابراین ما می‌بینیم که اگر برویم و همه‌ی مفاهیم را بازخوانی کنیم و به منابع رجوع کنیم ممکن هست خیلی از بحران‌هایمان حل شود چون خیلی از بحران‌هایمان به علت عدم آگاهی است که فکر می‌کنیم خیلی عناصر داخل دین است.

نکته دوم افزایش آگاهی با پذیرش پایبندی به آزادی اظهار نظر است، ممکن هست شما در وهله اول فکر کنید خوب این که معلوم است همه حق اظهار نظر دارند، برای همین من گفتم این بحث شبیه تقوا هست که باید روی آن تامل کرد. حتی در جامعه‌ی روشنفکری هم من دیده‌ام که بعضی‌ها نباید حرف بزنند، بعضی حرف‌ها را بدون این که وارد آن بشوند می‌گذرند و نمی‌پذیرند، چه بسا در خیلی از آن حرف‌ها نکات مهمی باشد ولی ما متاسفانه به دلیل پیش فرض‌هایی که داریم اجازه نمی‌دهیم که اظهار نظر جدیدی ایجاد بشود و بتوانیم آگاهی پیدا کنیم چون برای خروج از هر بحرانی آگاهی خیلی مهم است.

اما نکته سوم این هست که معیار تفکیک و ارزیابی‌ها را در قضاوت‌هایمان رعایت کنیم. سخنی حضرت علی دارد که «نگاه نکن چه کسی سخن می‌گوید نگاه کن که چه می‌گوید». ما متاسفانه دچار یک افراط و تفریط در تفکرمان هستیم. افراط این که اگر کسی را قبول داشته باشیم فکر می‌کنیم که هر چه او بگوید درست هست و تفریط این که اگر کسی را قبول نداشتیم فکر می‌کنیم همه‌ی حرف‌هایش غلط است. یا به عبارت دیگر فکر می‌کنیم اگر کسی در یک زمینه خوب است، همه‌ی حرف‌هایش درست است و برعکس. یک مثالی را عنوان بکنم، بحثی را آقای شاملو در سال ۶۹ داشت که آن زمان هم در جامعه‌ی ایران خیلی سروصدا شد. ایشان یک سخنرانی در یکی از دانشگاه‌های آمریکا داشت در مورد فردوسی، خلاصه‌اش این بود که ضحاک آدم عادلی بوده است و فردوسی چون دهقان زاده و فئودال بوده است با او مساله داشته. یک ذره تعبیر شبه مارکسیستی بود. چرا این مثال را زدم؟ درصد بالایی از انرژی فکری ما  و جامعه‌ی ما صرف همین مسائل می‌شود، من یادم است عده‌ای می‌گفتند چون آقای شاملو شاعر است چرا آمده راجع به تاریخ قضاوت کرده است؟ یعنی فکر می‌کنند در مورد تاریخ حتما باید کسی اظهار نظر بکند که دکترای تاریخ داشته باشد. لذا به حرف طرف توجه نمی‌کنند. من موافق حرف آقای شاملو نیستم اما از نظر تفکر و نقد ما باید با معیارهای همان تفکر آن را بسنجیم. یک عده هم از آن طرف و خصوصا کسانی که حالت اپوزسیون داشتند فکر می‌کردند چون ایشان شاعر بزرگی هست حتما نظریه تاریخی‌اش هم درست است و ایشان یک کشف بزرگی کرده و حرفی زده که هیچ کس تا حالا نزده است. من فکر می‌کنم خیلی روی این باید کار کرد، همه‌ی ما همین‌طور هستیم. کسانی را که از نظر فکر قبول داریم فکر می‌کنیم که موضع سیاسی‌شان هم درست است و برعکس کسانی را که موضع سیاسی‌شان را قبول نداریم فکر می‌کنیم اگر در مورد تاریخ، در مورد فرهنگ، در مورد هرچه حرف بزنند حرف‌شان غلط است.

نکته چهارم به نظر من خیلی نیاز به تمرین دارد و گامی اساسی است برای رهایی از بحران؛ وقتی شما دچار بحران هستید یعنی چه؟ یعنی ما در یک مواردی اشکال داریم و باید از یک مرحله به مرحله‌ای دیگر برویم ولی همیشه تعدادی ترمز داریم و یک سری مانع برای تغییر کردن. من اسمش را می‌گذارم معیارهای پایبندی و انعطاف پذیری؛ تشخیص معیارهای انعطاف و تغییر پذیری. این مساله‌ای است که از بچگی برای خود من سوال بوده است. وقتی در مورد دیگران دست به قضاوت می‌زنبم می‌گوییم ایشان خیلی به اصولش پایبند است. مثلا مهندس بازرگان از جوانی تا آخر عمرش چه قبل از انقلاب و چه بعد انقلاب پایبند بوده است. از یک طرف دیگر این پایبندی یک آفت هم دارد. آفتش چیست؟ آفتش تعصب و جمود است. از آن طرف انعطاف پذیری هم مهم است. یک کسی می‌آید و یک حرفی را که پنجاه سال پیش می‌زده است تکرار می‌کند، ما می‌آییم و این آدم را رد می‌کنیم چون می‌گوییم او دارد یک حرف را تکرار می‌کند و انعطافی در حرف‌هایش ندارد. اما خوب انعطاف پذیری هم یک آفت‌هایی دارد و اگر زیاد انعطاف پذیر باشیم متزلزل و سست اعتقاد می‌شویم. به نظر من چیزی که بابد روی آن تفکر و تمرین بکنیم این است؛ حرف کلیدی اما ساده‌ای است. تا زمانی که به درستی به یک گزاره، یک حرف و یک شخص، اعتقاد داریم باید به آن پایبند باشیم. هر وقت با دلایل معتبر دیدیم که این موضوع غلط است چه در علم، چه در اخلاق و چه در اعتقادات بیاییم آن را کنار بگذاریم. باز این جمله خیلی ساده است ولی باید روی آن تامل کرد و با تمرین می‌توان به آن رسید. یک مثال ساده برایتان می‌زنم؛ می‌دانیم که مادرها بخاطر علاقه‌ای که به فرزندان‌شان دارند اگر یک خطایی از آن‌ها سر زد ـ مخصوصا پسر‌ها ـ توجیه می‌کنند و می‌گویند خوب او جوان است و جوانی کرده، حاضر نیستند بپذیرند اما اگر همان خلاف را پسر همسایه بکند او را محکوم می‌کنند. متاسفانه ما در تفکراتمان حاضر نیستیم علایق‌مان را تغییر بدهیم. می‌بینیم که از شخصی اول انقلاب دفاع می‌کردند، حال شما اگر به دلایل جدید رسیدید، بیایید و ردش کنید. مهم‌ترین نکته این است که ما در تغییر هر روابطی، تابع ضوابط آن تغییر باشیم. بنابراین تغییر فی نفسه نه مثبت است و نه منفی. تغییری که بر اساس دلایل جدید باشد مثبت است و ما با تمرین فکری باید این تغییر را صورت بدهیم و برویم به مرحله جدید‌تر؛ ولی تغییری که در آن تابع جو بشویم، صحیح نیست. مثلا الان عموما غیر مذهبی شده‌اند پس ما هم برویم غیر مذهبی بشویم. این جوّ در تاریخ ما نمونه‌های زیادی دارد. قبل از انقلاب اکثر روشنفکران ما به قول آن جمله طنزی که آقای ابراهیم نبوی داشت که «هر ایرانی در عمرش حداقل دو ساعت توده‌ای بوده است، » همه‌ی روشنفکران و سیاسیون ما در دهه ۲۰ و ۳۰ یا توده‌ای بوده و یا متاثر از حزب توده بودند چون جو سوسیالیستی بود. بعد ار فروپاشی شوروی و تحولات آن جو لیبرالی شده است؛ پس ما هم متاثر از جو لیبرال شویم. بنابراین اصل این است که ما واقعا بیاییم و به اصول پایبند بشویم. این پایبندی به اصول خیلی ارزش دارد و خیلی محترم است. مرحوم بازرگان را مثال می‌زنم چرا که چون او اسیر جو نشد و به خاطر قدرت تغییر عقیده نداد. اما خیلی‌ها را می‌بینیم که تغییر عقیده می‌دهند چون متوجه می‌شوند که عقیده قبلی‌شان غلط است. در علم این موضوع خیلی پیش می‌آید، کسی محقق است و به آزمایش‌های جدیدی دست می‌زند و تئوری خود را عوض می‌کند. این که ما بیاییم و بگوییم شما باید ثابت قدم باشی و پایبند باشی و باید صدسال روی تئوری قبلی بمانی؛ هم این غلط است و هم آن.

نکته پنجم در عبور از بحران خیلی مهم است و من اسمش را گذاشتم «پذیرش قانون بقای مشکلات» البته آقای صابر در یکی از جلسات‌شان تعبیر استهلاک و مایه‌گذاری داشتند. منظورم این هست که مانند قانون بقای انرژی، مشکلات هرگز از بین نمی‌روند بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می‌شوند. مبنایش هم قرآنی است. در سوره انشراح خطاب به پیغمبر آمده است: «اَلَم نَشرَح، لَکَ صَدرَک، ووزعنا عنک وزرک، الذی انقض ظهرک، و رفعنا لک ذکرک، فانا مع العسر یسرا، ان مع العسر یسرا». این تاکید از خود قرآن هست که دوبار پشت سر هم تکرار می‌کند انا مع العسر یسرا، نمی‌گوید بعد العسر یسری، همراه سختی آسایش است نه بعد از سختی آسایش است. من یادم هست که آقای میثمی بالای مجلات آن زمان راه مجاهد آیه ان مع العسر یسرا را می‌نوشتند و این خطاب به خود پیامبر هم هست. به پیامبر دلداری می‌دهد و می‌گوید مگر ما به تو، سعه صدر ندادیم؟  مگر ما بار را از روی دوش تو بر نداشتیم؟ در حالیکه پشتت خمیده شده بود. و ذکرت را بلند کردیم. آیات به پیامبر دلداری می‌دهد و به همین خاطر پیامبر می‌گوید همراه سختی آسایش است. دوبار هم این را تکرار می‌کند و در ادامه می‌گوید «فاذا فرغت فانصب، و الا ربک فرغب، » می‌گوید هنگامی که فارغ شدی و آسوده شدی دوباره به سوی پروردگارت مشتاق باش، یعنی زندگی همین هست. شما وقتی دانشجویید می‌گویید کی می‌شود که ما از این درس راحت بشویم و دیگر دغدغه امتحان و درس نداشته باشیم. فکر می‌کنید اگر وارد کار بشوید فرش قرمز پهن کرده اند، وقتی وارد کار می‌شوید، کار هم مشکلات خودش را دارد. کسی که ازدواج نکرده مشکلات خودش را دارد، کسی که ازدواج می‌کند همین طور، تمام موارد زندگی همین طور، بچه‌دار شدن و نشدن و الا آخر. این در زندگی عادی هست. آقای صابر هم این اشاره را داشتند در ارتباط با استهلاک و مایه‌گذاری، نمی‌شود ما به هدفمان بخواهیم برسیم بدون تحمل مشکلات. حالا چرا من این نکته را به عنوان نکته خروج از بحران آوردم؟ بخاطر این که بپذیریم اگر ما در یک مرحله جدید رفتیم و بازهم مشکل داشتیم نباید ناامید بشویم و بگوییم که راهمان اشتباه بوده است. هر مرحله‌ای مشکلات خودش را دارد ولی باید با آن مشکلات هم کنار بیاییم.

نکته ششم را که خیلی واضح هست از آن می‌گذرم ولی لازم هست. دوست عزیزمان که صحبت کردند و پیشنهادی دادند برای آینده، من اتفاقا این نکته را هم برای عبور از بحران نوشته بودم. نقد و تحلیل مستمر گذشته و پذیرش نقاط قوت و اشتباهات؛ یکی از مشکلاتی که ما در جامعه داریم عدم پذیرش اشتباهات است. فکر نکنیم مساله ساده‌ای است. نکات، نکات ساده‌ای است اما همه‌مان دچارش هستیم. چقدر صریح می‌توانیم اعتراف کنیم که اشتباه کردیم. من یک پاورقی سیاسی بگویم در مورد انقلاب فرهنگی. هنوز هم بعضی از دوستان هستند که از عملکردشان دفاع می‌کنند. هنوز هم در مورد تسخیر لانه جاسوسی و ادامه‌اش و نتیجه‌اش معتقدند تمام مراحل تا آخرش درست بوده است. نقد گذشته و پذیرش اشتباهات چه در عالم سیاست، چه در عالم اخلاق و چه در هر حوزه دیگری، اولین قدم برای ورود به مرحله جدید است. اگر اشتباهات‌مان را نپذیریم در مرحله بعدی که فکر می‌کنیم از بحران خارج شده‌ایم ولی به شکل بدتری با بحران مواجه خواهیم شد با نتایج تاسف بارتر اجتماعی.

آخرین نکته آن که شاه‌کلید خروج از همه‌ی بحران‌ها اتصال به منشاء همه‌ی هستی، خداوند هست. جمع، جمع مذهبی است چرا من علی رغم واضح بودن، آن را به عنوان یک نکته مطرح کردم؟ من فقط به دو نکته کلیدی اشاره می‌کنم. یک بار هم آقای کدیور در یکی از بحث‌ها گفته بودند و حتی وعده داده بودند که در مورد مظلومیت خداوند صحبت کنند. ما متاسفانه از خداوند غافل هستیم. همین افراد مذهبی را می‌گویم. اگر ما واقعا به خدا متکی بشویم به این معنا ـ همان تعابیری که در قرآن هست «انا نحن اقرب الیه من حبل الورید»، خدا از رگ گردن به انسان نزدیک‌تر است. و واقعا با خودمان خلوت کنیم ببینیم خدا را از رگ گردن‌مان به خودمان نزدیکتر می‌بینیم یا نه؟ و واقعا از خدا کمک بخواهیم. همین  که در نماز پشت سر هم جمله ایاک نعبد و ایاک نستعین را می‌گوییم و همه معنی‌اش را می‌دانیم، یک نکته ادبی در آن هست. در زبان عربی اگر بخواهید بگویید من تو را می‌پرستم باید بگویید نعبدکَ، اگر بخواهید بگویید تنها تو را می‌پرستم باید بگویید نعبد ایاکَ. اگر ایاک را در اول جمله بیاورند در عربی یعنی تاکید در تاکید؛ ایاک نعبد یعنی من مسلما تنها تو را می‌پرستم و تنها از تو کمک می‌خواهم. اما نکته این که ما در بحث خدا نباید دچار افراط بشویم و با خدا باید احساس نزدیکی بکنیم. به تعبیر زیبای دوست‌مان آقای علیجانی که اول سخنرانی‌های‌شان همیشه می‌گویند به نام خدا، بهترین دوست انسان‌ها ـ که حتی یک بار مورد اعتراض واقع شدند سر این تعبیرشان ـ ضمن این که باید خدا را بهترین دوست‌مان بدانیم از یک عارضه هم باید بپرهیزیم. خدا را بهترین دوست خودمان بدانیم، مستقیم با او حرف بزنیم، همین تعابیری که در قرآن هست، همین آیت الکرسی که همه حفظیم؛ که او هیچ وقت چرت نمی‌زند و هیچ وقت نمی‌خوابد  ولی در عین حال «ولم یکن له کفوا احد» را فراموش نکنیم. این خدا شبیه به هیچ کس نیست. آفت جامعه مذهبی ما این هست که متاسفانه ما از طرف خدا قضاوت می‌کنیم، حکم می‌دهیم، محکوم می‌کنیم، یک عده را از خودمان می‌رانیم. یک مثال بگویم در ماه رمضان که تازه گذشته است خیلی دیدم که می‌گویند فلانی تو روزه‌ات قبول نیست. نمی‌گویند تو روزه‌ات باطل است. تفاوت هست بین باطل و قبول، باطل یک چیز فقهی هست که مثلا کسی نمی‌داند سیگار کشیدن درست نیست شما می‌گویید سیگار نکش. اما در مورد قبول بودن؛ چه کسی می‌تواند در مورد قبول بودن روزه قضاوت بکند؟ فقط خدا، حتی پیغمبر هم نمی‌تواند. در خیلی از روایت‌ها هست که من از سرنوشت حتی خودم هم در قیامت نمی‌دانم. این را بپذیریم. این پارادوکس هست. یعنی خدا را نزدیک خودمان بدانیم، یعنی از رگ گردن‌مان نزدیک‌تر ولی هرگز خدا را شبیه هیچ کس ندانیم. شبیه به هیچ کس نیست چه برسد خودمان،  خودمان را جانشین خدا ندانیم. با تشکر از شما، چون بحث خدا شد من حرفم را با جمله شریعتی در «با مخاطب‌های آشنا»، تمام می‌کنم: «اگر تنها‌ترین تنها یان شوم بازهم خدا هست، او جانشین همه‌ی نداشتن‌هاست، نفرین‌ها و آفرین‌ها بی‌ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ‌های هار شوند و از آسمان بر سرم هول و کینه بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی. ‌ای پناه‌گاه ابدی تو جانشین بی‌پناهی‌های من می‌شوی».  این کلید خروج از بحران هست.

***

آقای صابر: خیلی متشکر، از دیدگاه دوست دوم، برای خروج از بحران، بازخوانی، آگاهی، تشخیص معبارها، پذیرش قانون بقای مشکلات، نقد و بررسی گذشته، اتصال به مبدا هستی تجویز شد. جلسه‌ی امشب را به پایان می‌بریم. برای جلسه‌ی بعد دوستان وقت بگیرند. همان‌طور که دوست‌مان گفتند روش‌های قدیم را تکرار نکنیم و نگذاریم یک نفر شاخص شود. اصل توزیع را همه بکار ببندیم و امکانی فراهم کنیم تا از تریبون همه استفاده کنند. نکته‌ی دیگر این که تریبون آرام آرام مردانه نشود. در دو جلسه‌ی اول دو نفر از خانم‌ها بحث ارائه کردند و بحث‌شان هم کیفی بود و ساختار داشت. شب خوش، خدا نگهدار.

 

 
شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 2465
پرینت

سلسله نشست های «باب بگشا»

نشست ششم: فاز صفر ما چیست؟

سه‌شنبه ۷ آبان ۱۳۸۷

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام، با یاد خدا و با شب بخیر خدمت دوستان بحث را آغاز می‌کنیم؛

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

ضرورت رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خدا

 

ای عشق برادرانه پیش آ

بگذار سلام سرسری را

خدا شفاف، صریح و رک است وانتظار دارد که ما بی‌شائبه، مستمر و از سر صاف دلی  با او برخورد کنیم. ببینیم در نهایت ما توان داریم که این رابطه را برقرار کنیم یا نه؟ از اولین دوشنبه‌ی ماه رمضان پنج نشست را با هم برپا کردیم. امشب نشست ششم را آغاز می‌کنیم. وقت کوتاهی را اختصاص می‌دهیم به گره زدن بحث امشب با مباحث قبلی:

  • بحث اول؛ آغازگاه
  • بحث دوم؛ خدا در وضع موجود
  • بحث سوم؛ چگونگی مواجهه با بحران
  • بحث چهارم؛ متدولوژی خروج از بحران
  •  بحث پنجم؛ متدولوژی ما برای خروج از بحران
  • بحث ششم؛ فاز صفر ما چیست؟

 اگر بخواهیم امشبانه را به شبهای پیش اتصال دهیم، فشرده‌ای از مباحث پیشین را طرح می‌کنیم؛

­ آغاز گاه؛         آکواریوم درون

در نشست اول یا بحث آغازگاه، آکواریوم درونمان را به نمایش گذاشتیم. ویژگی آکواریوم شفافیت است، همه‌ی عناصر آن از بیرون پیداست؛ هم موجودات زنده، هم جامدات، هم قل قل آب و هم غذای ماهی. چیزی پنهان نیست. اگر هم زیر شن‌ها چیزی پنهان باشد با یک تلنگر و یک تقه می‌توان آن را دید. در این آکواریوم  بحرانها را نشان دادیم و تشویش‌ها و تردید‌ها را.

­ خدا در وضع موجود؛                         «او» غایب است

                                                        بحران رابطه با «او»

                                                        میوه بحران : جدایی از هستی

جلسه‌ی دوم از آکواریوم درون خود به در آمدیم و درون آکواریوم بزرگ جامعه رفتیم، در یک آکواریوم بزرگِ حسی و لمسی که از صبح تا شب با آن سر و کار داریم. در جستجو برآمدیم که خدا کجای آن قرار دارد؟ در جامعه، حاکمیت موجود، نیروهای سیاسی و روشنفکری، نیروهای اجتماعی و نهایتا نسل نو، در جستجوی خدا برآمدیم. از ترکیب یافته‌ها به این رسیدیم که خدا غایب است. او را نه در درونمان حس می‌کنیم و نه بر خود ناظر می‌بینیم. بحران رابطه با او به طور جدی احساس می‌شود:  بحران شناخت او، بحران جایگاهش و خصوصا بحران رابطه. میوه این بحران این است که ما از ذات هستی جدا شدیم وعلت سرگردانی ما جدایی از مادر هستی است.

­ چگونگی مواجهه با بحران؛      گونه‌های انسانی

                                                 تدبیر «او»: تبیین راه‌گشا

نشست سوم به چگونگی مواجهه با بحران اختصاص یافت. با این تلقی که پیشینیان ما، پدران و مادران ارشد ما نیز بحران دار می‌شدند. بحران خاص ما نیست، بحران از انسان غارنشین تا به حال ادامه داشته. اما آن‌ها در بحران منزل نگزیدند و از آن خارج شدند. امید که ما هم به سنت آن‌ها بتوانیم از بحران خارج شویم.

حال ببینیم که مواجهه با بحران به چه ترتیبی بود؟ پنج گونه‌ی انسانی مواجهه با بحران را در پیش رو داشتیم که گونه آخر کاملتر بود که انسان در آن به دقت دست به تحلیل خود می‌زد، درون کاوی می‌کرد، سپس به تحلیل شرایط بیرون می‌پرداخت و سرانجام هم با شعف وامید در پی برون رفت از بحران بود. بعد هم به گونه خدا نگاه کردیم و کاویدیم که تدبیر او چیست؟ تدبیراو که از شصت آیه 120تا180 سوره آل‌عمران و تحلیل و نقادی شکست احد برمی تراوید، «تبیین راه گشا» بود.

­ متدولوژی خروج از بحران؛ تبیین حلّال رو به جلو

                                         انسان در میان دو مبنا

در نشست چهارم تحت عنوان متدولوژی خروج از بحران وارسی کردیم که جنس تبیینی که در جلسه‌ی سوم از آن صحبت کردیم چیست و چه ماهیتی دارد؟ آن تبیین را حلال و رو به جلو یافتیم. ساختار تبیین این بود که انسان را بین دو مبنا قرار می‌داد؛ مبنای خود و مبنای ارشد هستی که خداست.

­ متدولوژی ما برای خروج از بحران؛

  • پیشاتبیین؛ وداع با یک تلقی،  تجهیز به یک دیدگاه
  • تبیین؛      ما میان دو مبنا       
  •  پساتبیین؛ پیوند با هستی، عضویت در هستی

اما متدولوژی ما برای خروج از بحران؛ ما هم پیشینه‌های تاریخی و انسانی را در اختیار داریم و هم تدبیر خدا پیش روی ماست. هم می‌توانیم از میراث متدولوژیک انسانهای قبل از خود استفاده کنیم و هم از تدبیر خدا. ولی بین پیشینیان و خدا، خود ما هم هستیم که موجودیتی داریم. این موجودیت باید فعال شود و برای اینکه این موجودیت فعال شود ما نیز باید برای خود یک متدولوژی دست و پا کنیم. سه سطح برای متدولوژی «ما» تعیین شد: پیشاتبیین، تبیین و پساتبیین.

پیشاتبیین این بود که ما با یک تلقی سنتی که در پس پیشانی و دالانهای ذهنمان تار عنکبوت بسته وداع کنیم و به یک دیدگاه نو مجهز شویم. دیدگاه جدیدی که بتوانیم از طریق آن به هستی بازگردیم.

تبیین هم با تاسی به همان متد خدا؛ خود و خدا را مبنا قراردهیم و در میان این دو مبنا، دست به تحلیل زنیم.

پساتبیین ما هم پیوند مجدد با هستی و عضویت در هستی است.

پیش از اینکه سراغ بحث امشب برویم تبصره جلسات گذشته را تکرار می‌کنیم تا ملکه‌ی ذهن شود. اینجا نه کلاس است، نه ما آموزگاریم و نه دوستانی که اینجا می‌آیند آموزش‌گیرنده؛ اینجا یک یادگاه است، هر کدام از ما  حق داریم که دغدغه‌های‌مان را منتقل کنیم هم بنده و هم دوستان، پیشبرد بحث هم مشترک است. در فاصله‌ی یک هفته سعی کنیم همه روی یک موضوع فکر کنیم و محصول فکرمان را ارائه دهیم، نیمی از جلسه ارائه بحث است  و نیمی از جلسه مشارکت دوستان. پیشبرد مشترک، شامل فکر مشترک، طرح مشترک و نقد مشترک است.

فاز صفر ما چیست؟

پیشا تبیین؛      وداع با یک تلقی

                 تجهیز به یک دیدگاه

 ما ضرورتا به فاز صفر رسیدیم، فاز صفر را می‌شود «پیش نیاز»، «تکه‌ی اول مطالعه» و «تجهیز نخستین» ترجمه کرد وهم ملموس‌تر، آنرا «پناهگاه اول» نام نهاد. پناهگاه اول بدین مفهوم  که اگر بخواهیم به یک کوه مرتفع مثلا مرتفع‌ترین قله کشورمان دماوند برویم، به یکباره نمی‌توانیم از دامنه به قله صعود کنیم. فشار فیزیکی هوا بسیار سنگین‌تر از فشار فیزیکی سطح دریاست. درست است که تهران هزار و ششصد و چهل متر بالا‌تر از سطح دریاست ولی همین هزار و ششصد و چهل متر با 5678 متر ارتفاع قله البرز حدودا چهار هزار متر تفاوت دارد. برای اینکه بتوانیم از هزار و ششصد متر به 5678 متر صعود کنیم و بتوانیم فشار فیزیکی راتحمل کنیم باید یکشب در پناهگاه اول بخوابیم. اگر در پناهگاه اول نخوابیم، نمی‌توانیم بالا برویم. اگر هم مقابله کنیم، هستی ما را وادار به سکته می‌کند. حالا یا آن سکته بریدن است که برمی‌گردیم، یا سکته فیزیکی است. ولی شب اول اگر داخل پناهگاه بمانیم طبیعتا بعد از بیست و چهار ساعت، تنظیم می‌شویم و می‌توانیم به دماوند و مرتفع‌تر از دماوند صعود کنیم. حال فاز صفر یا قبل از تبیین آن است که یک تلقی سنتی را کنار بگذاریم و به یک دیدگاه جدید مجهز شویم. تلقی سنتی از ابتدا در گوش ما خوانده شده است که جهان محل گذر است و با این جهان باید کنار آمد و تحملش کرد. این جهان کریدوریست و این کریدور ارزش اقامت ندارد. این تبلیغ هم تبلیغ کلیسایی ده قرن وسطی بود و هم تبلیغ حوزه خودمان. اگر این تلقی سنتی را ملاک قرار دهیم وضع موجود ما همچنان هست که هست. نه آرمانی، نه ایده ای، نه رهایی، نه تغییری، نه تحولی، نه تکاملی، نه شوقی و نه دست افشانی؛ همین وضعیت مرثیه‌ای را که در آن قرار داریم باید بپذیریم. حال پیش رویم ببینیم که آیا می‌توانیم یه یک دیدگاه جدید مجهز شویم  یا خیر؟

 آمدنم بهر چه بود؟

     پرسشی استراتژیک

                             تعیین‌کننده

                                         سمت‌دهنده

مصرعی است در شعر شاعر که آمدنم بهر چه بود؟ این مصرع را پدران و مادران ما خوانده اند، معلمان ما هم زمزمه کرده‌اند. در تصنیف‌های این قطعه‌ای که ترجیع بندش «آمدنم بحر چه بود» است اجرا شده است. این آمدنم بحر چه بود پرسشی است که سه وجه دارد؛ استراتژیک است، تعیین کننده است و سمت دهنده. مستقل از این که این پرسش استراتژیک، تعیین کننده و سمت دهنده باشد، از حقوق لا یتجزی ما است؛ ما حق اندیشه داریم، حق تردید داریم، حق پرسش داریم و به خصوص بعد از پرسش حق فهم داریم یعنی پاسخ دهنده باید ما را تفهیم کند. پرسش‌گری و پاسخ دهی مثل معامله است، مثل معاشقه است، دو طرف می‌خواهد. در سی سال گذشته پرسشها متعدد بوده است، اما پاسخ دهنده‌ای وجود نداشته است؛ دولت پاسخگویی، نیروی پاسخگویی، روشنفکر پاسخگویی. حال ببینیم خدا در چه موضعی است؟ پاسخگو هست؟ پاسخگو نیست؟ کبر دارد؟ یا اینکه نه، ارتفاعش را کم می‌کند؟ با ما در خیابان راه می‌آید؟ در پارک قدم می‌زند؟ با ما روی نیمکت می‌نشیند و ما را تفهیم می‌کند؟ آیا پرسشی را که داریم به ما تفهیم می‌کند؟ ببینیم  که سنت خدا چیست. ما از حقمان استفاده کنیم، ببینیم برخورد خدا با حق طلبی ما به چه نحوی است؟

پرسشِ

                                    آمدنم بهر چه بود؟

                                     (فلسفه خلقت انسان؟ )

                                    پرسشی  از خودِ خالق

به جای اینکه به در و دیوار بزنیم یا به قول نفتگران، چاه فرعی بزنیم که به نفت برسیم، بطور مستقیم «آمدنم بحر چه بود » و فلسفه خلقت را از «او» بپرسیم و ببینیم که دیدگاه «او» چیست. حق ماست که از او در مورد فلسفه آمدنمان به هستی، طرح پرسش کنیم.  

از جلسه‌ی اول تصریح شد که چند کتاب باز مقابلمان هست؛ بازترین آن‌ها کتاب هستی است، سپس کتاب تاریخ،  کتاب خدا، و خود ما که تجربه باطنی‌مان یک کتاب است. در سال 46 ـ 45  که ما دبستان بودیم فیلمی روی صحنه آمد به نام کتاب آفرینش که بسیار فیلم زیبایی بود. در سینما صحرای فعلی حدود شش ماه این فیلم روی پرده بود. اولین بار بود که هجوم به یک فیلم فکری صورت می‌گرفت. قبل از آن هجوم بیشتر به فیلم‌های هجده سال به بالا بود ولی در اینجا از فیلم معنا استقبال می‌شد و سینما هم همیشه پر بود. کتاب آفرینشی که ما داریم بسیار بسیار پر برگ و تمام نشدنی است و هر چقدربرگ زنیم، به ته آن نمیرسیم. یک کتاب تاریخ هم داریم که محصول خود انسان است. یک کتاب خدا داریم که می‌توانیم روی آن به عنوان منبع پژوهش حساب کنیم، اعم از اینکه قبولش داشته باشیم یا نداشته باشیم، سر طاقچه بگذاریم یا در عمل از آن استفاده کنیم به هر حال امکانی است برای پژوهش، وارسی و کاوش.

 در کنار این سه کتاب باز، خود ما نیز کتاب هستیم و قابل مطالعه و وارسی برای خود و دیگران. حال در جستجوی پاسخ خود از کتاب خدا برآییم؛

اخذ پاسخ از یک گزاره؛

                               نُه نشانه از بقره

                                  (38 ـ 30)

در سوره بقره نُه نشانه هست؛ آیات 38 ـ 30.  گزاره‌ای کیفی که در آن خدا توضیح داده است که آمدن ما بحر چه بود. همچنان‌که «او» گفته است که بدترین جنبندگان، جنبندگانی هستند که کر و کور روی آیات می‌افتند. ما  کر و کور روی آیات نمی‌افتیم. آن را عرصه‌ای می‌پنداریم که می‌شود آن را شخم زد و تهش را در آورد. و سر آخر از حاصل این کنکاش و شخم، ببینیم به پاسخ آن پرسش نایل می‌شویم یا نه؟

     فهرست موضوعی نُه نشانه؛

  • ­ اطلاع‌رسانی خدا به فرشتگان در مورد خلقت انسان
  • ­ واکنش و موضع‌گیری فرشتگان  و خودبرتربینی انها نسبت به انسان
  • ­ گوشزد خدا به فرشتگان : فاقد دانش و اطلاعید
  • ­ آموزش اسماء به آدم
  • ­ عرضه آموزش توسط آدم به فرشتگان
  • ­ اقرار فرشتگان به فقدان دانش خویش و به علم و حکمت «او»
  • ­ آگاهانیدن اسماء از سوی آدم به فرشتگان
  • ­ سجده فرشتگان به آدم به فرمان خدا، به جز ابلیس
  • ­ اسکان آدم و حوّا در جنت به همراه پرهیزباش خدا از نزدیکی به شجر
  • ­ اغوا شدن آدم و حوّا و هبوط
  • ­ آموزش کلمه به آدم، توبه آدم و پذیرش توبه از سوی «او»
  • ­ بشارت هدایت؛ با کاربست هدایت نه بیم نه اندوه

اگر این نُه آیه را به روز ترجمه کنیم، فهرستی را مقابل ما قرار می‌دهد. ببینیم فهرست موضوعی این نُه نشانه چیست؟ با زبان خودمان می‌خواهیم با قرآن برخورد کنیم.

در صدر فهرست این حقیقت درج است که خدا به فرشتگان درباره خلقت انسان اطلاع رسانی می‌کند. خدا وقتی می‌خواهد انسان را خلق کند به موجودات پیشین گزارش می‌دهد.

فصل دوم واکنش و موضع گیری فرشتگان و خود برتر بینی آن‌ها نسبت به انسان نو ورود است.

پرده سوم گوشزد خدا به فرشتگان است که شما فاقد دانش و اطلاع هستید و از کُنه فلسفه خلقتِ موجود جدید مطلع نیستید؛ برخودی نرم، ملایم و غیر سرکوب‌گرانه.

در فصل چهارم انسان یا موجود جدید که پا به هستی می‌گذارد، در مرحله ورود به هستی تحت آموزش خدا قرار می‌گیرد. مرحله اول ورود به هستی آموزشگاه است؛ آموزش اسماء.

در فصل بعدی آدم که مجهز شده و آموزش گرفته، این آموزش‌ها را به ملائک منتقل می‌کند یعنی از اول این انسان دو وجهه است؛ هم آموزش گیر است و هم آموزش ده، هم جذب می‌کند و هم پس می‌دهد.

بعد از اینکه آدم آموزش‌ها را منتقل می‌کند، فرشتگان مقابل خدا صاف‌دلانه اقرار می‌کنند. اقرار نه در مقابل بازجو، اقرار نه در مقابل آخوند، اقرار نه در مقابل کشیش. اقراری دوستانه و صاف‌دلانه، به فقدان دانش خود و علم و حکمت «او».

سپس فرشتگان به اعتبار دانش آدم به فرمان خدا، مقابل انسان سجده می‌کنند به جز یک مورد ابلیس که تمکین نمی‌کند.

بعد از این رفت و برگشت‌ها خدا آدم و همسرش حوا را در جایی که اسم آن جنت است اسکان می‌دهد. نه ما محتوای آن را می‌دانیم و نه کسی آن را دیده است که تعریف کند. در ابتدا خدا پرهیز باشی می‌دهد که در آنجا آزادید ولی به یک نقطه (درخت) نزدیک نشوید. آزادی کامل با یک نقطه قرمز.

آدم و حوا در ابتدای اسکان اغوا می‌شوند و در پی اغوا و عهد شکنی، یک مرحله تنزل می‌یابند.

هبوط مرحله تنزل است. در همین مرحله‌ای که انسان تنزل پیدا می‌کند، آموزش مجدد می‌بیند. این بار به جای اسماء، آموزش کلمه. آدم بعد از آموزش دوم توبه می‌کند. توبه به مفهوم بازگشت به رفیق اصلی که خداست. او توبه می‌کند و بازمی‌گردد و به خطای خود که محصول بد عهدی است اقرار می‌کند. خدا هم  می‌پذیرد.

در نهایت در فصل آخر این نُه نشانه بشارت هدایت است. خدا می‌گوید درست است که هبوط  کردی به مرحله پایین‌تر اما از این به بعد ما بطور مستمر تو را هدایت می‌کنیم. اگر این هدایت را به کار ببندی نه بیمی هست و نه اندوهی.

 

اکنون، کلید واژه‌های گزاره؛

  •  ­ اِذ : قید زمانِ نشانگر مرحله کیفی
  •  ­ جعل : ایجاد به همراه تغییر کیفیت و حالت
  •  ­ خلیفه : قایم مقام، جای‌نشین
  •  ­ اسماء : کلیدواژه‌های هستی
  •  ­ انباء : خبر بی‌سابقه دادن، اطلاع‌رسانی کیفی و بس بدیع
  •  ­  سجده : فروتنی کردن، کوچک‌شماری خویش
  •  ­ سکنی : اسکان و زیست آسوده
  •  ­ رغد : بی‌رنج و مزاحم
  •  ­ هبوط : به زیر آمدن، تنزّل مرتبه
  •  ­ استقرار : قرار جستن با تکاپو و تلاش
  •  ­ تلقی : خوب دریافتن، انتقال کیفی
  •  ­  کلمه : لفظ باردار از معنا

فهرست موضوعی را پشت سر گذاشتیم. ببینیم کلید واژه‌های اصلی گزاره نُه نشانه‌ای چیست؟ عبارتی است با مضمون «با واژه به عمق سفر کن». خیلی زیباست. اگر در هر متنی  بتوانیم مقدمتا کلید واژه‌ها را، آن‌هاییکه برق می‌زنند و به ما چشمک می‌زنند خوب بشناسیم، راحت‌تر می‌توانیم به عمق آن متن راه یابیم. در هر صورت اگر بتوانیم با چشمک زن‌ها و کلید واژه‌ها و راهنما‌ها برخوردی نزدیک برقرار کنیم روان‌تر می‌توانیم با متن تماس بگیریم.

یکی از آن واژه‌ها «اذ» است، اذ قید زمانی است که نشانگر مرحله‌ای کیفی است. برای سر فصلی که انسان می‌خواسته به هستی بیاید خدا اولِ آیه واژه «اذ»  را آورده که گویای مرحله‌ای بسیار کیفی است.

واژه بعدی «جعل» است، جعل در فارسیِ مصطلح و عرفی به مفهوم جابه جایی، کلاه برداری وقلب قضیه است ولی در عمق خود به مفهوم ایجاد یا همان خلق است به همراه تغییر کیفیت و حالت. برای موجود جدیدی که آمده، خدا مقدمتا واژه جعل را به کار برده است و از واژه خلق استفاده نکرده؛ «ما می‌خواهیم انسان را جعل کنیم » یعنی با استفاده از مواد و مصالح و تغییر کیفی در آن، خلق جدید صورت می‌گیرد، خلق جدیدی که ماهیت جعل داشته است.

کلید واژه بعدی «خلیفه» است که ترجمه شده است به قایم مقام، نایب و جانشین.

اما «اسماء»، اسماء در قرآن‌هایی که ترجمه سنتی دارند رمز و راز معنی شده است ولی در واقع امر اسماء‌ای که به آدم  برای ورود به عالم هستی منتقل شد، کلید واژه‌های ورود به هستی بوده است. یعنی این موجود می‌خواهد به عرصه‌ای وارد شود که هیچ شناختی از آن ندارد. همچنان‌که ما سراغ متن می‌رویم، سراغ کلید واژه‌ها نیز می‌رویم. خدا با این روش که از هر روش علمی، علمی‌تر است کلید واژه‌ها را عرضه می‌دارد که انسان در هستی گم و گور نشود. کلید واژه‌ها، قطب نمای ورود به هستی  تلقی می‌شوند. واژه بعدی «انباء» است که نبی  از این کلمه مشتق می‌شود. انباء یعنی خبر بی‌سابقه دادن یا اطلاع رسانی کیفی و بس بدیع. چیزی که قبلا کسی نشنیده است.

«سجده» به مفهوم فروتنی کردن و کوچک شماری خویش.

«سکنی» یعنی اسکان و زیست آسوده که به کلمه بعدی که «رغد» هست ضمیمه می‌شود. زیست بی‌رنج، بی‌مزاحم و سکونت با آرامش کامل.

«هبوط» به زیر آمدن و تنزل مرتبه.

«استقرار» مقابل سکنی است یعنی قرار جستن با تکاپو و تلاش، با رنج با مرارت، و با  افتان و خیزان.

«تلقی» به معنی خوب دریافتن. وقتی می‌گوییم به این تلقی رسیدیم یعنی اطلاعاتی را در ذهن فرآوری کرده‌ایم و این اطلاعات فرآوری شده در ما رسوخ  کرده و تبدیل به تلقی شده است. تلقی با استنباط خیلی فرق دارد و خوب دریافتن و انتقال کیفی معنی می‌‌شود.

«کلمه»، به مفهوم لفظ باردار از معناست. کلمه که در مرحله دوم آموزش، به آدم منتقل شده است، واژگانی باردار از معنا و مفهوم بوده است.

 

اینک، محتویات و مضامین گزاره؛

  • ­ اطلاع‌رسانی دموکراتیک خدا به فرشتگان در مرحله خلقت انسان
  • ­ موضع‌گیری و واکنش فرشتگان در قبال پدیده و زیر سوال بردن اقدام نوین خدا
  • ­ پاسخ خدا : بر دانشی مسلط‌ هستم که شما فاقد آنید
  • ­ آموزش کلیدواژه‌های هستی به موجود نو و عرضه آن‌ها به فرشتگان و سپس آزمایش آگاهی فرشتگان
  • ­ فرشتگان : تو منزهی. ما از این دانش نوین ناآگاهیم و تو در موضع دانش و حکمتی
  • ­ انتقال دانش نو از آدم به فرشتگان
  • ­ خدا؛ احاطه کامل دارم بر نهانی‌های آسمان‌ها و زمین و آگاهم از عرضه‌ها و نهان‌کاری‌های شما
  • ­ خدا؛ سجده کنید به پدیده نو؛ همه ساجد جز ابلیس
  • ­ سکونت توام با آسودگی آدم و همسر در جنت، بی‌رنج و مزاحمت و به سفره‌داری خدا
  • ­ زنهار : دوری از درخت
  • ­ لغزش زوج، خروج از جایگاه، هبوط و استقرار در زمین
  • ­ فراگیری بهینه کلمات، بازگشت آدم به سوی خدا، پذیرش خدا
  • ­ خدا : پس از هبوط، ره‌نمایی مستمر خواهد بود با کاربری ره‌نمایی : نه نگرانی از آینده نه اندوه بر گذشته

این 9 آیه می‌خواهد این محتویات و مضامین را به ما که پرسشگر هستیم و آمدنم بحر چه بود را پیگیری می‌کنیم، منتقل کند. و این پیگیری حق ماست كه ببینیم محتوای مضامین چیست؟ آیا خدا  با ما فعال برخورد می‌کند یا نه؟  اگر متنی دینامیسم داشت نشان‌دهنده آن است که مولف متن بناست با مخاطب خود فعال برخورد کند. اگردینامیسم نداشت و مانند خیلی از روشنفکران یا مثل حاکمیت کلی گویی کرد و باری به هر جهت و با افعال مجهول برخورد کرد، آن متن هیچ دردی را دوا نمی‌کند. ببینیم این متن چه دردی را از ما دوا می‌کند؟

بخش اول محتویات، اطلاع‌رسانی دموکراتیک خدا به فرشتگان در مرحله خلقت انسان است. این اطلاع رسانی، یک  گزارش دهی کیفی است. خدا با آن همه جلال و جبروتی که در ذهن ازاو متصوراست اهل گزارش دهی پیشینی است که این امر، خیلی مهم است. یک وقت هست که یک گروه سیاسی یا حاکمیت گزارش دهی می‌کند، از نوع گزارش دهی‌هایی که ما می‌بینیم؛ گزارش دهی پسینی. اطلاعی از خارج به داخل رسیده مجبورند توضیح بدهند. این گزارش دهی نیست. گزارش دهی دموکراتیک مربوط به قبل از پروسه است. خدا گزارش دهی دموکراتیک می‌کند. می‌خواهد موجود جدیدی خلق کند، موجودین را مجاب می‌کند. این خیلی مهم است. موجودین چه کسانی هستند؟ فرشتگان. فرشتگان چه موجوداتی هستند؟ نیروهای طبیعی. اگر خدا سرکوبگر بود، اگر می‌خواست پادگان درست کند یا روابط ارباب ـ رعیتی با موجوداتی که خود خلق کرده برقرار کند لازم نبود که کار دموکراتیک کند و به اطلاع رسانی پیشینی دست زند اما او اطلاع رسانی پیشینی کرد و به فرشتگان گزارش داد.

 «اذ»، نشانگر مرحله جدیدی است؛ «من می‌خواهم در این مرحله جدید موجود جدید یا پدیده‌ای به هستی اضافه کنم». پس خدا به فرشتگان توضیح می‌دهد و مهم‌تر اینکه زمینه را برای اظهار نظر آن‌ها باز می‌گذارد. ابلاغ نمی‌کند، زمینه باز می‌کند.

در مرحله دوم آن‌ها هم از حقوق‌شان استفاده می‌کنند. موضع می‌گیرند و درقبال پدیده واکنش نشان می‌دهند. موجود و اقدام  خدا را زیر سوال می‌برند. می‌گویند تو موجودی را می‌خواهی خلق کنی که فساد بپا و بس خونریزی می‌کند.

در مرحله سوم خدا  برخورد دموکراتیک را ادامه می‌دهد، و له آن‌ها پاسخ می‌دهد. پاسخ او هم باز دموکراتیک است. می‌گوید: من در خصوص ایجاد این پدیده اطلاعی دارم و بر دانشی مسلط هستم که شما فاقد آن هستید.

خدا شرایطی فراهم می‌کند که فرشتگان به این دانش آگاهی پیدا کنند. راه را نمی‌بندد. روند را قطع نمیکند. در این فاصله آموزش کلید واژه‌های هستی به موجود جدید یا پدیده ـ آدم ـ شکل می‌گیرد. انتقال اول و آموزش اول صورت می‌پذیرد. خداوند از آدم می‌خواهد که یافته‌ها و داشته هایش را به موجودین عرضه کند. کلید واژه‌ها، قطب نمای جدید ورود به هستی تلقی می‌شوند. خدا فرصت انتقال آگاهی به فرشتگانی که مدعی و مهاجم هستند و پروژه جدید خدا را زیر سوال می‌برند، به آن‌ها ارزانی می‌کند. و این مرحله، آزمون فرشتگان است. وقتی که آدم  اسماء و کلید واژه‌ها را عرضه می‌کند فرشتگان در می‌یابند که دانش‌شان کم بوده است. نه از این طرف تازیانه‌ای در کار است نه از آن طرف جزع و وزعی. فرشتگان، دوستانه و صاف‌دلانه به نقص خود اعتراف می‌کنند؛ رابطه‌ای شفاف. رابطه‌ای که ما  به دنبالش هستیم.

فرشتگان عنوان می‌کنند که تو منزهی، منزهی از شائبه و ما از این دانش نوین که تو به  آدم انتقال دادی ناآگاه بودیم و دریافتیم که تو در موضع دانش و حکمتی و ما در موضع بی‌دانشی. انتقال دانش نو از  سوی آدم با هر مکانیسمی به نیروهای طبیعی صورت می‌گیرد.

سپس خدا با آن‌ها برخورد می‌کند که من احاطه کامل دارم و نهانی‌های آسمان‌ها و زمین را می‌دانم و آگاهم از هر آنچه که شما عرضه می‌کنید و هر آنچه عرضه نمی‌کنید. هم بر گویش های‌تان آگاهی دارم و هم بر نهان کاری‌های‌تان.

خدا می‌خواهد که موجودین به پدیده جدید سجده کنند. همه داوطلبانه ساجد می‌شوند، به  جز ابلیس که واکنش نشان می‌دهد و می‌گوید که من برترم و به قول کتاب استکبارو کبر می‌ورزد. بعداز اینکه این پروسه‌ها طی می‌شود سکونت آدم و همسر در جنت ـ که ما نمیدانیم کجاست و چگونه است ـ آغاز می‌شود. سکونتی همراه با آسودگی، بی‌رنج و مزاحمت و به سفره ‌داری خدا. آن‌ها قرار نیست هیچ کاری بکنند. فقط آقایی و خانمی می‌کنند و خدا برای آنان سفره می‌گشاید.

خدا در این دوران به آنان آزاد باش کامل می‌دهد اما با یک زنهار؛ از این درخت دوری کنید. ولی آن‌ها اغوا می‌شوند. این زوج می‌لغزند و به دلیل اینکه عهد می‌شکنند، از جنت خارج می‌شوند. و سپس هبوط و استقرار در زمین. دیگر سکونت در کار نیست و در زمین مستقر می‌شوند. در مرحله استقراردر محل جدید، نوبت به فراگیری بهینه کلمات می‌رسد. آموزش کلمه و سپس توبه  آدم، و بازگشت او به سوی خدا و پذیرش خدا.

خدا پس از هبوط اعلام می‌کند  بعد از این دو مرحله آموزشی (مرحله اسماء و مرحله کلمه) رهنمودهای مستمری وجود خواهد داشت. اگر این رهنمودها را به کار ببندید نه نگرانی از آینده خواهید داشت و نه اندوه از گذشته. در اینجا خدا انسان را رشد می‌دهد؛ هبوط و تنزل کردی اما اگر رهنمایی‌ها را به کار ببندی اندوهی از گذشته نداشته باش، چشم انداز روشن ورو به افق داشته باش و از آینده نیز نگران نباش.

جانِ گزاره؛ ‌

  • ­ مرحله جعل انسان در زمین، مرحله‌ای است کیفی
  • ­ واکنش موجودین به خلق پدیده؛ ما تو را تسبیح می‌گوییم و مقدس می‌داریم پدیده‌ای جعل می‌کنی که فساد به پا کند و بس خون بریزد؟
  • ­ پدیده؛ مجهز به کدهای هستی است
  • ­ موجودین؛ ناآگاه به دانش نو هستند
  • ­ برتری کیفی پدیده نسبت به موجودین به اعتبار دانش کیفی اوست
  • ­ پذیرش این برتری کیفی و فروتنی موجودین، جز تک‌مورد حق‌پوش
  • ­ اسکان زوج نو، آزمون صبر، حوصله، عهد و...
  • ­ قابل اغوا بودن پدیده (آدم و حوا)
  • ­ فرود از مرتبه و آموزش کیفی خاص در همین مرحله
  • ­ اصل هدایتِ مستمر پس از فرود

 به مرحله چهارم وارد می‌شویم. مرحله اول متن خوانی، مرحله دوم کلید واژه‌شناسی، مرحله سوم محتوا‌شناسی و مرحله چهارم، دقت بر جان گزاره. جلسه‌ی گذشته عنوان شد که ما می‌توانیم عزراییل باشیم. عزراییل یکدیگر نه، عزراییل مضامین. یعنی جان مضامین را بگیریم. آیات این نکته را به ما منتقل می‌کنند که  مرحله جعل انسان در زمین، مرحله‌ای کیفی است. «اذ» به مفهوم ورود به مرحله کیفی تری است. این مرحله به اعتبار ورود انسان به هستی مرحله‌ای کیفی است. واکنش موجودین به پدیده چگونه است: آن‌ها با خدا برخورد می‌کنند  که تو را تسبیح می‌گوییم، تقدیس هم می‌کنیم پس انسان را چرا می‌خواهی خلق کنی؟ یعنی فکر می‌کنند که مساله خدا این است که ابواب جمعی  داشته باشد که حمد و تقدیسش را بگویند. خدا را زیر سوال می‌برند و می‌گویند اگر حمد و تقدیس  را می‌خواهی ما که هستیم، موجود جدید برای چه؟ موجودی که می‌خواهد فساد کند و خون بریزد.

در همین حال پدیده به کدهای هستی مجهز می‌شود. موجودین همه به دانش نو و کدهای هستی ناآگاهند. یک برتری کیفی بین انسان نو ظهور و فرشتگان وجود دارد و این برتری کیفی به اعتبار همان دانش انتقالی کیفی و به اعتبار صلاحیت انسان است. تفاوت بین موجود قبلی و موجود جدید بر سر کیفیت و ساختار است. موجودین، برتری کیفی  پدیده یا موجود جدید را می‌پذیرند و همه فروتنی می‌کنند به جز ابلیس.

سپس زوج جدید اسکان پیدا می‌کنند. این اسکان آزمون صبر، حوصله، عهد و... است. اما زوج جدید قابل اغوا هم هستند و پس از اغوا و نزدیک شدن به درخت ممنوعه از مرتبه عالی قبلی به مرحله‌ای پایین‌تر فرود می‌آیند. آن‌ها در این مرحله نیز تحت آموزش خدا قرار می‌گیرند و به واژگان باردار از معنا مجهز می‌شوند.

آرام آرام به آستانه پاسخ می‌رسیم. هفت آونگ از مجموع  کلید واژه‌ها ومضمون‌شناسی‌ها به صدا در می‌آید  آونگها در گوش صدا می‌کند:

در آستانه پاسخ؛

آونگ اول :

 جایگاه موجودین (فرشتگان)               جایگاه پدیده (انسان)

جایگاه : نیروی طبیعی کارگزار             جایگاه :نه کارگزار

              باربردار                                 اهل سازوکار

              پیام‌رسان                              صاحب آثار

              گزارشگر

آونگ اول بسیار مهم و کلیدی است. ببینیم جایگاه و ویژگیهای موجودین، یا نیروهای طبیعی چیست؟ جایگاه و ویژگی‌های پدیده (انسان) چیست؟ نیروهای طبیعی، کارگزار هستی هستند. آنچه که ما از کتاب می‌فهمیم این است که آن‌ها بار بردار ند و بارهای هستی را حمل می‌کنند و نیز پیام رسانند؛ جبراییلی وجود دارد که پیام رسان به انبیاست، عزراییلی وجود دارد که پیام رسان مرگ است. فرشتگان، گزارشگر نیز هستند، آنچه را که دیده‌اند به خدا گزارش می‌کنند.

اما جایگاه موجود جدید چیست؟ او بنا نیست کارگزار باشد. حمال بی‌جیره و مواجب هم نمیخواهد باشد. اهل ساز و کار است. او صاحب آثار هم هست. حرف می‌زند، مینویسد، تراوش می‌کند، ترشح می‌کند و رد پا در هستی به جای می‌گذارد.

ویژگی‌های موجودین:                      ویژگی‌های پدیده :

 اهل تمكین                                 اهل چند و چون

 غیر مخیر                                   تردیدكن

در چارچوب                               نافرمان؛ بدعهد

اهل حمد و تقدیس مستمر                 ناسپاس؛ حق پوش

پرسشگر؛ كنجكاو                           پر مطالبه؛ فكور

فرشتگان یا نیروهای طبیعی؛ اهل  تمکین‌اند. تنها موردی که تمکین نمیکنند  در مرحله کیفی ورود انسان به هستی است که شیطان تمرد می‌ورزد. آن‌ها غیر مخیر هستند. باری برمیدارند، پیامی می‌رسانند، گزارشی می‌دهند. بیرون از چهار چوب نمیتوانند عمل کنند. در چهار چوب‌اند و اهل تقدیس مستمر. افعال نقدس و نسبح بیان حال آنان است؛ یعنی ما از اول تسبیح گو بودیم و تا آخر هم تسبیح گو خواهیم بود. اما در مورد انسان، اصلا این‌طور نیست. او اهل  چند و چون است. به وسط میدان تاریخ می‌آید. نافرمان است. بد عهد است. تردید می‌کند. ناسپاس است. درمواردی حق پوش است. اصل خدا را منکر می‌شود. حقیقت را منکر می‌شود. پرسشگر و کنجکاو است. پر مطالبه است. فکوراست. ویژگیها و جایگاه این در مقابل ویژگیها و جایگاه آن، تفاوتی بس بعید است.

 

آونگ دوم :                  نابسندگی خدا به

                                    حمد و تسبیح و تقدیس

                                    ابواب جمعی تحت امر

                                                 تمكین موجودین

                                                 كارگذاری نیروها

خدا به چهار حوزه نابسنده است؛ خدا به حمد و تسبیح و تقدیس نیروهای قبلی بسنده نمیکند. ابواب جمعی نمیخواهد، اگر ابواب جمعی می‌خواست آن کارگزاران وجود داشتند. در بعضی از احزاب می‌بینیم توده سازمانی کاملا کارگزار رهبر سازمانی‌اند. سیستم نوچه‌ای و سیستم کارگزاری. انسان قرار نیست این گونه باشد. انسان قرار نیست نوچه خدا باشد. خدا در مرحله خلقت انسان، ابواب جمعی تحت امر نخواسته، او به تمکین موجودین بسنده نکرده و فراتر از کارگزار به نیروی جدید کیفی روی می‌کند. آونگ دوم نابسندگی خدا به چهار حوزه است.

آونگ سوم : احاطه کامل خدا به ویژگی‌های پدیده‌

                                    عجول                                صاحب كرامت

                                    جهول                                صاحب اراده

                                                ظلوم                                 مخیر

                                                هلوع                                داوطلب

آونگ سوم حاوی احاطه کامل خدا بر ویژگی‌های پدیده است. در کتاب خدا  ویژگی‌های منفی برای انسان آورده شده است؛ عجول، جهول، ظلوم و هلوع. از آن طرف، انسان صاحب کرامت و اراده است. مخیر است و داوطلب. این ویژگیها، ویژگیهای منفی را می‌پوشاند‌. این بیت بیان حال انسان در مرحله کیفی ورود به هستی است:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه‌ی فال بنام من دیوانه زدند

همه فکر می‌کنند انسان از سر دیوانگی و جنون، باری را که خدا به طبیعت و کوهها عرضه کرده است و آن‌ها وانهاده اند، پذیرفته است. آیا انسان دیوانه بوده است؟ نه، به اعتبار کرامتش و اراده‌اش و اختیارش، داوطلبانه بار امانت را پذیرا شده است. این دیوانگی مرادف با چند واژه است: این دیوانگی کار عشق است.  کار مهر است. کار میل به مشارکت است. اگر آدم عاشق نبود دیوانگی نمیکرد. این‌طور نیست که حلوایی وسط تاریخ افتاده و انسان بخواهد از سر هوس، انگشت به آن بزند. او از سر عشق ومسئولیت بارهستی را در همان مرحله خلقت پذیرفته است.

باربرداری از سر :

                    اختیار

                    انتخاب

                    عشق

                    و مسئولیت

 ادامه آونگ سوم  بار برداری از سر اختیار است و انتخاب و عشق و مسئولیت.

آونگ چهارم : آموزش و پرورش ازلی ـ ره‌نمونی مستمر

                                                خدایِ

                                                            رب

                                                            وقت‌گذار

                                                            فرآورنده

 در این 9 آیه برای خدا واژه الله و خالق به کار برده نشده است. در گزاره مورد بحث، «رب» آمده است و وجه مربیگری و پرورشی خدا عمده شده است. این آموزش دهندگی  و پرورش دهندگی ازلی است. در بدو ورود انسان، آموزش اسماء، در مرحله هبوط، آموزش کلمه و پس از آن نیز هدایت و ره نمونی مستمر. این خدا، رب، وقت گذار، فرآورنده است. از مدتِ وقتی که خدا برای انسان صرف کرده مطلع نیستیم ولی این‌طور که می‌فهمیم  خیلی بیشتراز وقتی است که برای موجودین صرف کرده بود. این خیلی اهمیت دارد. اگر بخواهیم به زبان امروز صحبت کنیم خدا مربی‌ای است که از ابتدا در رختکن بوده است. آن مربی که با کت و شلوار و کراوات می‌آید، خیلی فرق می‌کند با مربی‌ای که از ابتدا گرمکن پوشیده و برای شاگردان وقت صرف می‌کند. این خیلی مهم است. به بعضی از مربیان می‌گویند مربی کتابی. بعضی از استادها  خود می‌گویند اگر جزوه را از من بگیرید نمیتوانیم ده دقیقه کلاس را اداره کنیم. بعضی مربیان هم اگر یادداشت داخل جیب‌شان نباشد نمی‌توانند تمرین بدهند. نمی‌تواند تاکتیک طراحی کنند. ولی خدا از اول در رختکن با انسان بوده است. این وجه «رب» خیلی با اهمیت است. او از اول پای تخته است. خدا معلم ـ مربی است و در هر مرحله آموزشی دارد.

مرحله اول (خلقت)               آموزش و تفهیم کدهای هستی

مرحله دوم (هبوط)              انتقال کیفی واژگان باردار

مرحله جاری (پس از هبوط)    پیام‌رسانی، ره‌نمونی

اگر در آونگ دوم، نابسندگی خدا در گوش‌های‌مان زنگ زد، در آونگ پنجم، نابسندگی انسان پژواک می‌کند:

آونگ پنجم : نابسندگی انسان به

                           چهار عمل اصلی

- تماشاگری

- خورد

- تذلذ

- خواب

  آونگ پنجم بسیار بسیار مهم است. شاید از مهم‌ترین هاست؛ آدم و حوا در جنت چهار عمل اصلی  بیشتر انجام نمیدادند. یكی از این چهار عمل اصلی تماشاگری بود. مسحور کارت پستال طبیعت می‌شدند مثل فیلمهای علی حاتمی. فیلمهای علی حاتمی  شاید خیلی پیام نداشته باشد ولی اگر هر فریم فیلم او را فیکس کنیم، یک کارت پستال ظاهر می‌شود. کادر‌ها قاب عکس‌اند. آن زوج هم نشسته بودند و طبیعت را تماشا می‌کردند. و در کنار تماشا، خورد. درخت در کنارشان بود و هر چیزی که می‌خواستند می‌خوردند و سپس تذلذ جنسی و خواب. بیش از این این‌ها کاری نداشتند؛ انسان نیز از این چهار عمل اصلی ارضا نشد. عنوان می‌‌شود که حضور انسان در جنتی که ما نمیدانیم کجاست 7 ـ 6 ساعت بیشتر نبوده است. این خیلی مهم است. خود ما هم تجربه‌مان همین است. اگر سفری برویم و از سطح زندگی عادی خودمان خیلی فراتر رویم و در یک هتل 5 ـ 4 ستاره زندگی کنیم، بعد از 4 ـ 3 روز حوصله‌مان سر می‌رود. و بیش از آن  نمی‌توانیم در این فضا زندگی کنیم. در جنت هم همین‌طور. آن‌ها به چهار عمل اصلی، بیش از شش هفت ساعت  بسنده نکردند. خدا به آن چهار عمل بسنده نکرد، انسان هم به این چهار عمل.

 آونگ ششم :

             - اسکان : بس‌کوته

             - استقرار : از آغاز تا اکنون

                        اسکان = زیست آسوده، بی‌رنج و مزاحم، آماده‌خوارانه و بی«کار»انه

                        استقرار = جُستنِ قراربا تکاپو، کار و تلاش

اما آونگ ششم. اسکان زوج بسیار کوتاه بود. اما استقرار از همان اول تا حال ادامه دارد. اسکان چیست؟ زیست آسوده، بی‌رنج و مزاحم، آماده‌خوارانه و بی«کار»انه. در سال 61 فیلمی  به اسم اوبلوموف بر پرده آمد. زندگی یک اشراف روسی را در سال‌های آخر حکومت تزار نشان می‌داد. او بلوموف فردی حدود صد و بیست کیلو بود که در بیست و چهار ساعت حدود 16 ـ 17 ساعت خواب بود. در سه نوبت، سه وعده غذای مفصل خورد. پس از خوردن، باد می‌کرد و می‌خوابید. بیست و چهار ساعت‌های زندگی‌اش به این منوال می‌گذشت. اسکان اول هم همین طور بود. اما استقرار با جستن قرار با تکاپو و با کار و تلاش قرینه است. با تلاطم، هیجان، جستجوگری و کسب و تحصیل. انسان از آدم تا حال، زیست با تکاپو و تلاش و مرارت و کسب را تجربه کرده است.

 آونگ هفتم :

گزینه‌های مرجح انسان :

استقرار به جای اسکان

متن به جای حاشیه

کارگاه به جای تماشاگاه

کارگری به جای بی‌کاری

ساخت و تغییر به جای تحسین

و منزل‌گزینی به جای مستاجری

آونگ هفتم خیلی پر پژواک است. گزینه‌های مرجح انسان؛ انسان استقرار را به جای اسکان را انتخاب کرد، و متن را به جای حاشیه. آن جنت حاشیه هستی بود. انسان می‌نشست و تماشا می‌کرد نه در پیست می‌آمد نه داخل چمن و فقط تماشاچی بود. انسان کارگاه را  نیز به جای تماشاگاه برگزید و کارگری و پرولتری را بجای بیکاری و نیز ساخت و تغییر را بجای تحسین. اینکه بنشیند و پدیده‌هایی را که خود در خلق آن نقشی نداشته  تحسین کند و وه بگوید، او را ارضا نمی‌کرد. آمد بجای تحسین به ساخت و تغییرروی آورد. اما مهم‌ترین ترجیح انسان منزل ‌گزینی به جای مستاجری است. انسان شش هفت ساعت مستاجر بود. زمین را  از خدا، با همه‌ی امکاناتش برای ساخت، ساز، تغییر، تحول و دگرگونی تحویل گرفت. تفاوت اسکان و استقرار، تفاوت گل گلخانه‌ای با گل خودرو و خود کفاست. گل گلخانه‌ای با سیستم آبرسانی قطره‌ای خو دارد و با دمای تنظیم شده داخل گلخانه و تغذیه بی‌دردسر. اما گل خودرو با پنجه از درون خاک، آب و غذای خود را تدارک می‌بیند و با تغییر فصل برای بقا می‌جنگد.

 این آونگها در گوش ما زنگ می‌زند، مثل پیانوی محجوبی با راست پنجگاه؛ اکنون ما سر چاه پاسخ هستیم، پاسخ «آمدنم بهر چه بود؟ » پاسخ در بداعت خداست و جوهره و میل انسان:

آمدنم بهر چه بود؟

پاسخ :

                               -بداعت خدا                           -جوهره و میل انسان

چهار عمل اصلی خدا :

                                    -خلق                             -اندیشه

                                    -جعل                             -ساخت

                                    -انشاء                             -تغییر

                                    -تقویم                            -تسخیر

بداعت خدا در چهار عمل اصلی او متبلور ست: جعل، خلق، انشاء و تقویم. و در این طرف جوهره انسان، شامل اندیشه است، ساخت، تسخیر و تغییر.

انشاء یعنی اینکه خدا انسان را انشاء کرد. انشاء از همان دبستان برای ما تازگی داشت. دیکته نبود که معلم بگوید و بنویسیم و تقلب کنیم. انشاء تنها درسی بود که نمیشد تقلب کرد. حتی اگر نمی‌نوشتی مجبور بودی که درجا آن خلق کنی. کلاس پنجم دبستان بودیم. یکی از دوستانمان برای خواندن انشاء پای تخته خوانده شد. معلم آقای محمدی نامی بود، سختگیر و دست بزن هم داشت. همکلاسی ما انشاء ننوشته بود اما خودش را از تک و تا نینداخت و دفترش را باز کرد و دو صفحه انشاء خواند. معلم خواست نمره بدهد دید که در دفتر چیزی موجود نیست. آقای محمدی بجای اینکه او را بزند به او بیست داد. گفت که درسته که تقلب کردی ولی خیلی کیفیت به خرج دادی که چیزی را که ننوشتی، بخوانی. بالاخره انشاء را باید خلق کنیم. انشاء خدا  باری به هر جهت نیست. در این انشاء انرژی، اندیشه، بداعت و نوآوری متراکم شده است.

اما تقویم. در کنار نُه آیه سوره بقره از سوره تین یا زیتون به واژه «تقویم» راه می‌بریم. تقویم، جان مایه پاسخ به پرسشی است که در پی آنیم:

آمدنم بهر چه بود؟

پاسخ :

سه سوگند مبنایی :

                          سوگند به انجیر

                          سوگند به زیتون

                          سوگند به پیامگاه کیفی

              که :

                          خلق با نیک‌ترین مقوم‌ها

                          و با سازمان‌یافتگی کیفی

                                      صورت گرفته است.

 خدا در این سوره به ما پاسخ می‌دهد؛ او سه سوگند مبنایی یاد می‌کند. یکی سوگند به تین، یکی سوگند به زیتون  و یکی سوگند به طور سینین ومکان امن.

سوگندها به چیست؟ انجیر در ما طبیعت موجودی بسیار وفادار و صادق است. زیتون هم همیشه سبز است. در پاییز هم اگر مشاهده کنید برگ زیتون سبز است. پاییز‌گرا نیست و  به زردی نمی‌نشیند. سوگند به سبزی زیتون و سوگند به وفا و صداقت انجیر و نیز سوگند به طورسینا که پیامگاهی کیفی است  که به اغلب انبیا در آنجا وحی رسیده و خدا با موسی در سینا گفتگو کرده است. انجیر و زیتون بسیار پر مایه و قوام یافته‌اند. ترکیبات‌شان، هم خودشان را قوام یافته می‌کند و هم کسی که از آن‌ها استفاده می‌کند قوام می‌گیرد. حال «تقویمی» که به این مفهوم آمده یعنی خلق با نیک‌ترین مقوم‌ها. در سوره زیتون انسان مظهرسازمان یافتگی و ساختارمندی است و این سه سوگند پشتوانه آن است. خدا سه سوگند یاد می‌کند تا بگوید: خلق انسان با نیک‌ترین مقوم‌ها و با سازمان یافتگی کیفی صورت گرفته است. ترکیب انسان ترکیب پر پیمانی بوده است. این پدیده چگونه پدیده‌ای است؟

پدیده‌ای ذاتاً کیفی، قوام‌یافته و عالی

                  که

آموزش گیرنده در سرفصل‌ها و در «جریان» است

                  و

آموزش‌دهنده آموزه‌هاست

                  و به ویژه

حامل برخی ویژگی‌های «او» در مدار «خود» است

                  که

استقرار را به جای اسکان برگزیدست

                  و برای

مجموعه ساخت و سازها، بداعت‌ها و بناگذاری‌ها آمدست.

پاسخ پرسش این است: پدیده ذاتا کیفی، انسان است: از آدم اول تا ما.

انسان پدیده ذاتا کیفی، قوام یافته و عالی است که آموزش گیرنده در سر فصلها بوده و در جریان حیات هم آموزش می‌گیرد. او آموزش هم می‌دهد و آموزش دهنده همان آموزه‌ها است. انسان بویژه حامل برخی ویژگی‌های «او» در «مدار خود» است. یعنی پدیده حامل برخی از ویژگیهای خالق و منشاء خویش است.

انسان استقرار را به جای اسکان برگزیدست و زمین را برای مجموعه ساخت و سازها، بداعت‌ها و بناگذاری‌های خود، انسان خواسته تا در آن بگردد و مشاهده کند. وجد داشته باشد و برقصد. در استقرار بر خلاف اسکان،  خون هست، هزینه هست، دست بریدن هست، خار به پا رفتن هست، پای پیاده راه رفتن هست و... این بشر، شش هفت ساعت بیشتر در جنت تاب نیاورد. آمد که در  کره‌ای که خدا در اختیارش قرار داد مناسبات را سامان بدهد، فرهنگ و تمدن بسازد و بنا سازی کند.

در پی پاسخ پرسش «آمدنم بهر چه بود؟ » به مرحله پیشاتبیین می‌رسیم:

پیشاتبیین؛ وداع با یک تلقی

                        تجهیز به یک دیدگاه

کلید کار آن است که؛

انسان : چرخان، حیران، کارگزار، موم دست تاریخ نیست

        عنصر اندیشمند، عنصر تحول، عنصر تغییر و، عنصر «عالی» است.

حال فاز صفر ما چیست؟  پیشا تبیین، شامل وداع با یک تلقی سنتی و تجهیز به یک دیدگاه جدید.

پاسخ آخر خدا این است: انسان چرخان، حیران، کارگزار و موم دست تاریخ نیست. عنصر اندیشمند و تحول و تغییر و تعالی است. تعالی که «عالی» آن به خود انسان برمیگردد.

با سرآمد زبان این نشست و دستیابی به این مهم که انسان برای ساخت و ساز، تحول، تغییر و تعالی به جهان آمده است، در نشست آتی به استقبال تبیین می‌رویم:

بحث پیشاروی؛

به استقبال تبیین


 

 آورده‌های مشارکت‌کنندگان

از دو جلسه‌ی پیش بر این روال پیش رفتیم که نیمه‌ی دوم جلسه با مشارکت حاضرین در نشست همراه باشد. در دو جلسه‌ی اخیر هر بار چهار نفر برای ارائه بحث  فرصت خواستند. در این جلسه نیز دو نفر از دو نسل فرصت ارائه بحث خواسته‌اند. از دوست جوان‌تر برای ارائه بحث دعوت می‌کنیم:

 

مشارکت‌کننده‌ی اول

به نام خداوند یکتای مهربان، موضوع بحث من خروج از بحران است.  سلام عرض می‌کنم خدمت حضار محترم. زیاد با دوستان آشنا نیستم و تازه در جمع شما حضور پیدا کرده ام. کمی هم لهجه دارم خطیب هم نیستم من را ببخشید.

بحران از جنس انسان است و توسط انسان نیز قابل حل می‌باشد. چون ما خود، بحران را ایجاد کرده‌ایم و سراسر تاریخ  نیز مشحون از بحران بوده است. این بحرانها با توجه به شرایط محیطی و جغرافیایی با هم فرق دارند. من یک موضوع علمی را می‌خواستم بگویم. شما یک برکه‌ای را در نظر بگیرید وقتی سنگی در آن بیندازید موج درست می‌شود، بنابراین انرژی این موج تا آخرین نقطه پیش می‌رود. حال تصور کنید چند برکه، کنار هم باشند و مجرا‌هایی بین این برکه‌ها درست کنیم. هنگامی که در یکی از این برکه‌ها سنگی می‌اندازیم این موجها با تمام انرژی به سراسر برکه‌ها پیش می‌رود. می‌خواهم بگویم که این تحولات و بحرانها غیر از مسائل داخلی به مسائل بیرونی هم بستگی دارد. بنابراین ابتدا مسائل کلی را می‌گویم و سپس به مسائل خودمان برمیگردم. اگر در قرن هفدهم روشنفکران ادعا  کردند که خدایان گذشته مرده اند، خدای جدیدی را معرفی نکردند و اگر هم معرفی کردند آن خدا در درون بازار بود. ار آن پس جامعه صنعتی نگاهش به زمین معطوف شد و به انسان. غیب فراموش گردید، غیبی که در قرون وسطی در تمام زمین بیشتر به یک توهم شبیه بود. با این حال خدای جدید پای خود را از کلیسا بیرون نگذاشت. در این حال، روشنفکر مجذوب صنعت شد و  لذا پیامبران پاریس و فرانکفورت ظاهر می‌شدند. علمای دین هم همان حرکت  سنتی سده‌های پیشین را ادامه دادند. اما مردم عادی، مردم محکوم جامعه صنعتی، قربانیان تجدد و فراموش شدگان عصر نوین‌اند. تفکری در قرن هفده در فرانسه و سپس در انگلیس رایج شده بود که انسان را گرگ انسان می‌خواند. در بسیاری از داستانها، فیلمها و نمایشنامه‌های اروپایی این تفکر رسوخ کرده است و در ما نیز این تفکر رسوخ کرده است. این که در بیرون همیشه گرگی کمین کرده است و لذا، فرد را از جامعه ترساندند. کار هم در بیرون از خانه، در مزرعه و حصار ده سامان می‌یافت. پدر مادری که  در خارج از خانه کار می‌کنند کودک جامعه امروز را از بیرون ترساندند و شکوفایی ذهن را از او باز گرفتند؛ او را سطحی نظر و بدون تفسیر و تحلیل در جامعه رها کردند. ترس و آرمان خواهی بدون وسیله و نگاه مادی‌گرایانه و ظهور وسایل جدید و حیرت آور، او را دچار بحران و سر گشتگی کرد. در کنار قهرمان‌های دوران نو، زیباییها، لذت و بسیاری از مفاهیم نیز از نو تعریف شدند. در این مرحله تناقض‌ها شروع شد؛ تناقض بین والدین و فرزندان، بین والدین با یکدیگر، کارفرما با کارگر، روحانی قدیم با روشنفکر جدید. بازار صنعت با تکنولوژی و... تناقض به تمام نهادها و بنیانهای فرهنگی رسوخ کرد و نهایتا بسیاری از  اندیشه‌های جامعه‌شناسی که امروزه ما می‌بینیم به گل نشست و آرمان شهرها همه تخیلی از آب در آمدند و آشفتگی در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و اعتقادات پدیدار شد. هویتهایی ظهور کردند که تا آن زمان  در تحولات انسانی جایگاهی نداشتند. رشد فمنیسم همان‌طور که دوستان اطلاع دارند از کشورهای اروپایی شروع شد و بعد در جوامع آمریکایی به حرکت خودش ادامه داد. زنانی که از کشورهای آسیایی به آمریکا می‌رفتند در آنجا با این طرز تفکر آشنا شدند مخصوصا  کشورهای آسیایی جنوب شرقی  که در آنجا زنان اعتراض کرده بودند که ما آزادی جنسیتی می‌خوایم نه آزار جنسی. این تفکری بود که در تاریخ  تازه شروع شده بود. رشد همجنس‌گرایی هم از کشوری مثل آمریکا شروع شده بود. در سانفرانسیسکو بیست سال پیش  که  تحقیق کردند 30 درصد مردم هم جنس باز بودند، کلوپ تشکیل دادند، تعاونی تشکیل دادند، نماینده برای خودشان انتخاب کردند. بعد از چندی یک فرد متعصب مسیحی می‌آید و نماینده‌شان را می‌کشد ولی بعدها جریان همجنس‌گرایی در تمام  کشورها ادامه پیدا می‌کند. امروزه شیطان پرستی هم طرفدارانی پیدا کرده و در نهایت رشد مذهب شیطان پرستی به کشور ما هم کشیده شده. می‌بینیم شیطان که تا بحال منفور بوده  قدرت جدیدی  درست کرده است، طرفدار درست کرده است و برخی‌ها  به آن معتقد شده‌اند. در سیاست، شاهد  کمرنگ شدن اندیشه‌های دولت ملی، رشد هویت‌های قومی، رشد بنیاد‌گراهای مذهبی و ایجاد  انجمنهای بین المللی مثل انجمن محیط زیست و همچنین نفوذ موثر کامپیوتر و اینترنت هستیم. بنابراین خط قرمزها شکسته شده اند، آیین‌های دیروز کمرنگ شدند. بنابراین بحرانهایی که می‌بینیم معلولها هستند پس باید به دنبال علتها بگردیم. اما اگر بخواهیم در یک نگاه کلی این سه دهه را بررسی کنیم بعد از انقلاب بخاطر قدرت نیروی چپ هر چند شعار نه شرقی نه غربی سر داده بودیم اما جامعه به سمت سوسیالیسم رفت، کما اینکه می‌بینیم دولت به ظاهر لیبرال از صحنه سیاست کنار رفت و دولت چپ مورد پذیرش واقع شد. چنین دیدگاهی همچنان حفظ شد آرمانها و ارزشها در  سطح ماند و خیلی کم توانست درونی شود و حال این بحرانها در لایه‌های زیرین در حال حرکت هستند. اما اگر بخواهیم جزیی‌تر وارد مسائل شویم که این بحرانها چه هستند و دنبال علت بگردیم آنچه به عینه می‌بینیم فقر شدید در پایین جامعه به خصوص در میان اقوام مرز نشین، به وجود آمدن باندهای خلاف، رشد طلاق و... است. چندی پیش بنیاد مطالعات آسیا ـ اقیانوسیه اعلام کرده بود که پنجاه درصد ازدواج‌ها به طلاق منتهی شده است و بررسی‌هایی که انجام شده نشان داده است که در ازدواج‌هایی که ماندگار شدند باز هم به نوعی طلاق پنهان داریم، یعنی زوج‌ها بخاطر بعضی شرایط مجبورند که زندگی کنند. روحیه انتقاد بسیار پایین است. مصرف‌گرایی و خودبینی فردگرایی سیری صعودی دارد. اعتیاد در همه جا دام پهن کرده است. عقیده‌ها نسبت به قبل متزلزل شده است. کتاب مقدس ما فقط یک نماد است. مذهب باز هم به سمت مسجد نقل مکان کرده. حوزه علمیه که  فقط مرجع تقلید درست می‌کند و چیزی به نام مرجع تحقیق در حوزه علمیه نداریم.

اما خروج از بحران؛ به دنبال قدرت نباشیم، خود تفسیری از جامعه‌ی ایران و جهان داشته باشیم، «خود» و نه آن خودی که اومانیسم می‌گوید و به جایی تکیه ندارد. آن خودی که در کتاب مقدس ما تعریف می‌شود و سپس از دریچه این خود، نگاه کنیم به طبیعت و تاریخ و جامعه امروز. با استبداد تاریخی که در فرهنگ ما ریشه کرده است مبارزه کنیم و نیز مبارزه با قبیله‌گرایی و  با تفکر خودی و غیر خودی. اگرچه در علوم طبیعی و صنعت از قافله عقب مانده‌ایم اما می‌توانیم هر چه سریع‌تر در زمینه علوم انسانی  با توجه به  فرهنگ عظیم ایرانی گامهای بزرگی برداریم. به جرات می‌گویم اگر قرآن را باز کنیم، این بار ما نظریه پرداز شویم. همان‌طور که تافلر جامع شناس آمریکایی می‌گوید موج جدید نه از کشورهای صنعتی که از ملتهای آسیایی و آفریقایی شروع می‌شود. اگر دیگران به این معتقدند چرا ما خود را نشناسیم. بیاییم جامعه را از نو تعریف کنیم زیبایی را خود تعریف کنیم و پشت دانایی اردو بزنیم. خیلی ممنون.

 

آقای صابر: دستت درد نکند. بعضی از دوستان نظر داشتند که با ارائه کننده بحث، گفتگو صورت گیرد. شما بحران بیرون از خود را خوب ترسیم کردی، خودت هم سیر بحران را طی کرده ای؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول:  البته من هم جزیی از این جامعه هستم. نمیتوانم بگویم نه. من هم زمانی که به دنیا آمدم عواملی جلوتر از من بودند، من آن‌ها را پذیرفته‌ام بنابراین بحرانهایی هم که بوده‌اند را نیز پذیرفته ام. نمیتوانم بگویم نه نپذیرفتم، بوده‌اند و من هم دچارشان شده‌ام.

 

آقای صابر: در مورد راه حل‌هایی که دادی فکر می‌کنی شدنی هستند؟ خودت دنبال‌شان دویده‌ای یا نه؟

 

مشارکت‌کننده‌ی اول: البته  که شدنیست. همیشه برای پیشبرد هر اندیشه‌ای به یک قربانی نیاز است و هزینه می‌خواهد. گروهی باید ایثارگر باشند، باید ایثار کنیم. اگر بخواهیم مسیر را تغییر دهیم این‌طور مخملین نمی‌شود باید حرکت کنیم.

 

آقای صابر: همه‌ی این راه حل‌هایی که شما گفتید صرفا مربوط به مواجهه با قدرت و مستلزم هزینه دادن نیست. بخشی هم از درون فرد شروع می‌شود. در پی قدرت نبودن و تفسیر خود از جهان ارائه کردن و تعریف مجدد از خود و... خیلی ربطی به مواجهه ندارد. از درون شروع می‌شود، برای این‌ها هم فکری کرده ای؟

 

مشاركت‌كننده‌ی اول: بله، من می‌توانم نهایت تلاشم را بکنم که از این بحران‌ها نجات پیدا کنم. البته شاید در حال حاضر، عواملی  به من آرامش بدهد ولی قطعا ده سال دیگر اگه زنده بودم این مسائل من را آرام نمی‌گذارند.

 ***

مشارکت‌کننده‌ی دوم

به نام خدا و با سلام به حضار گرامی. کسی که می‌خواهد کاری انجام دهد، مثلا می‌خواهد تصویری از زندگی ارائه بدهد، بهتر است وقتی از زندگی صحبت می‌کند تصویری واقعی از زندگی ارائه دهد، تصویری که اکثریت مردم با آن زندگی می‌کنند نه یک تصویر قهرمانانه و ایثارگرانه. شاید این نوع زندگی کردن  برای افراد خاصی  قابل قبول باشد ولی اکثریت دنبال چنین چیزی نیستند. برای مردم مهم این است که زندگی کنند. حال این زندگی معنی دارد یا نه، جهان احمق خانه است یا هتل، برای آن‌ها اصلا اهمیتی ندارد. نفس زندگی برای‌شان مهم است. برای همین هیچ وقت نمیشود با مردم از مسئولیت صحبت کرد ولی می‌توان به آن‌ها به این شکل توضیح داد که  بخاطر اینکه زندگی راحتتری داشته باشید و از این مشکلات به در آیید این گونه باید عمل کنید. به قول قرآن «انا هدینا سبیل اما شاکرا و اما کفورا» اگر روشنفکر بخواهد فکر کند که توده‌های مردم هم می‌توانند مسئول باشند، مثل وصله‌ای می‌ماند که بخواهند با نخ گونی به لباس کسی بدوزند زیرا برای توده مردم قابل لمس نیست. آن‌ها به دنبال زندگی واقعی که هر روز با آن سر و کار دارند هستند. در زندگی همه چیز هست؛ تفریح و شادی. اگر کسی به دنبال این است که یک ایدئولوژی را بخواهد در جامعه طرح کند این یکی از اساسی‌ترین کارهاییست که باید مورد توجه قرار داده شود. سعی کنیم به این واقعییت‌ها نزدیک شویم. اگر نگاه کنیم می‌بینیم جریانهای روشنفکری دینی  نتوانستند با مردم از دریچه زندگی واقعی وارد شود بلکه بیشتر از این دریچه که «تو آدم مسئولی هستی» وارد شدند و این روش مردم تاثیر گذار نیست. به همین خاطر کسانی که توانستند هدفهایی را که داشتند با زندگی‌های واقعی پیوند دهند در عمل موفق‌تر بودند. اگر هر چیزی برای ما خوب و پذیرفتنی باشد، به این معنی نیست که باید برای همه این‌طور باشد، بایدی در کار نیست. پس این اصل اساسی را باید همیشه مد نظر داده باشیم. فراموش کردن این اصل یعنی ناموفق بودن، یعنی شکست.

 دومین نکته‌ای که می‌خواستم خدمت‌تان عرض كنم این است که زندگی مثل یک نمایش‌نامه است، مثل یک فیلم می‌ماند، با این تفاوت که هم  بازیگران بسیار زیادی دارد و هم نقش‌های بسیار متنوعی. مهم نیست که انسان در این فیلم یا نمایش‌نامه چه نقشی ایفا می‌کند، مهم این است که انسان نقشی را که به عهده می‌گیرد به بهترین نحو ایفا کند. اگر ما همیشه به دنبال روشی باشیم که افراد نخبه توانسته‌اند به آن برسند، ـ مثلا در جامعه همه مانند دکتر شریعتی باشند ـ راه به جایی نمی‌برد کسانی که در سالم سازی محیط و جامعه سالم و توانمند هستند باید به تمام این ابعاد توجه كنند. این یکی از عامل هاییست که بسیار آسیب رسان به جریان روشنفکری است.

سومین نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است که ما باید باور کنیم که از انسان ناتوان و ضعیف هیچ کار درستی ساخته نیست. تنها کسانی می‌توانند نقش خودشان را خوب بازی کنند که انسانی توانمند باشند. انسان توانمند هم کسیست که آموزش دیده باشد. آموزشی که با آن مهارت کسب کند یعنی بتواند مشکلات خودش را حل کندآموزش نکته‌ای اساسی است که کمتر به آن توجه می‌شود که آموزش چقدر اساسی است. در زمینه‌های مختلف ببینید، آموزش می‌تواند در زندگی شخصی انسان هم راه گشا باشد؛ در رفتارهای انسان با همسرش، با فرزندش، با محیط، با رشته‌هایی که  نیاز به کسب درآمدی برای خود داشته باشد. ما وقتی می‌توانیم بگوییم که می‌توانیم یک جامعه قوی برای خودمان درست کنیم که به این آموزشها واقعا بها دهیم.

نکته چهارم این است که عرصه زندگی تنها مسائل تئوریک نیست، بسیاری از فنون وجود دارد که انسان باید یاد بگیرد چه در زمینه اقتصاد، چه سیاست، و چه در زمینه‌های اجتماعی. اگر این فنون را یاد نگیرد با انسانهای ناتوان هیچ فرقی نمیکند. باید کاری کرد که انسان ناتوان در زمینه‌های مختلف توانمند شود.

پنجمین مورد این است که ما بعنوان مسلمان این را قبول داریم و باید باور داشته باشیم که ساختن یک انسان به لحاظ ارزشی مثل ساختن یک جامعه انسانی است. قران می‌گوید «کسی که یک نفر را زنده کند مانند این است که همه‌ی انسان‌ها را زنده کرده است». قسمت دومش به نظر من خیلی مهم‌تر است. هیچ وقت فکر نکنیم در جایی قرار بگیریم که شنونده‌های زیادی داشته باشیم یا اگر بخواهیم آموزشی بدهیم کمیت افراد برایمان مهم باشند، نه، کیفیت کار اساسی‌ترین مساله است. به این توجه کنیم که توانمندی کیفی ما انسانها از مسائل بسیار اساسی است.

نکته خیلی مهم است و ما آن را رعایت نکردیم یا حداقل خیلی کم رعایت کردیم، نکته این است كه انسان در کارهایی که به عهده می‌گیرد باید توان خود را هم در نظر بگیرد. پنجاه نفر کار پنج هزار نفر را نمی‌توانند به عهده بگیرند. آسیبهایی که انسان از این جانب می‌بیند خیلی بیشتر از دستاوردهاییست که کسب می‌کند. ما حتما باید به این فکر کنیم که به آنچه که در توان داریم عمل کنیم. یك ضرب‌المثل فلسطینی می‌گوید «خوشا به حال کسی که از نیروی کم خودش اطلاع دارد» یعنی بی‌گدار به آب نمیزند، کارهایی نمیکند که بعدا نتواند آن را جمع کند، طرحهایی را برای خودش مقدر نمی‌کند که آنقدر گسترده باشد که در آن گم شود، کاری می‌کند که در توانش باشد. این به مرور می‌تواند گسترش پیدا کند. در جامعه‌هایی که ساخته شدند این طور نیست که یکی سخنرانی کند و آن جامعه از همه جهت پیشرفت کند. اصلا این طور نیست. صرف عمل ارزش ندارد. این عمل ممکن است در شرایط امروز خیلی خوب باشد ولی در شرایط دیگر بد باشد. مهم این است که انسان در چه جایگاهی است، چه کاری انجام می‌دهد، نه اینکه هر عملی در هر جا خوب باشد. آیه‌ای هست در قران «میدانید زیانکارترین آدمها کدامند؟ آن‌هایی که کار می‌کنند، تلاش می‌کنند و فکر می‌کنند کارشان خوب است ولی این طور نیست». این کار اگر در جایگاه خودش باشد مهم است. انسان اگر کاری را  در جایگاه خودش انجام ندهد مضر است.

هفتمین موضوع آن که باید راهکارهای اجرایی برای شعارهایی که می‌دهیم، درآوریم وگرنه هیچ دستاوردی نخواهد داشت. من یک  نمونه مثال می‌زنم؛ از شعار بازگشت به قرآن در ایران حداقل پنج دهه می‌گذرد. در این پنج دهه کسی راهکار اجرایی ارائه نداده است. چطور می‌توانیم این مساله را در سطحی ببریم که همه بتوانند از آن استفاده کنند؟ به همین دلیل همواره در کلیات مانده‌ایم. در این موضوع اگر مقداری واقع بینانه‌تر باشیم، به غیر از دو سه کار ارزشمند مثل کار آقای مهندس عبدالعلی بازرگان ـ که کارهایش در قرآن واقعا عالیست ـ مگر چند نفر توانستند کاری را انجام بدهند؟ به این علت كه نتوانستند راهکارهای اجرایی برای آن پیدا کنند. بعد از گذشت پنج دهه هنوز بین پیشتازان روشنفکری دینی حتی در مبانی کلی اختلاف وجود دارد. اگر بازگشت به قران این طور باشد که بعد از پنج دهه کسی نتواند بداند که این کتاب چیست واقعا انسان نباید از خودش بپرسد که این چطور کتابیست که پس از این همه سال، پیشتازان ما در این مساله مشکل دارند چه برسد به ما؟

موضوع هشتم آن است که انسجام راهکارهایی که ارائه می‌دهیم خیلی مهم است. ما نباید کارهایی ارائه بدهیم که مثلا در قسمتی آزادیهای مطلق وجود داشته باشد و در قسمت دیگر، محدودیت‌های زیاد. تفکری كه از انسجام برخوردار نباشد، معیوب است. امروز ممکن است نتیجه‌اش را نشان ندهد اما بعدها مشکلاتش مشخص می‌شوند.

نهمین نکته؛ این شعار در اصل متعلق به آقای میثمی است که می‌گویند «ما کوچک شعار بدهیم و بزرگ عمل کنیم.» اگر ما برعکس این مطلب عمل کنیم یعنی بزرگ شعار بدهیم و کوچک عمل کنیم عملا در کارهای حاشیه‌ای وارد شده‌ایم، ولی اگر کوچک شعار بدهیم و بزرگ عمل کنیم دقیقا در متن، باعث رشد خود خواهیم شد.

آخرین نکته هم این كه که سابقه‌ی تاریخی دلیلی بر اینکه امروز موفق هستیم نیست. انسان‌هایی هستند که در داخل ایران هم زیاد اند، چند سالی نیست که فعالیت را آغاز کردند ولی هم در جامعه نفوذ زیادی دارند و هم کارهای درست انجام می‌دهند. برای هر مشکلی که دارند راهکار نشان می‌دهند، راهکارهای اجرایی. این خیلی مهم است. شعارهای کلی دادن هیچ مشکلی از کسی حل نمی‌کند.

بعنوان آخرین نکته هم این را عرض کنم که ما سعی کنیم اهدافمان مشخص باشد. هر وقت دیدیم به هدف اولی نمیرسم به دومی فکر کنیم اگر به دومی نمیرسیم به سومی. اگر این‌ها را فراموش کنیم، از مسیر خارج می‌شویم. موفق باشید.

***

آقای صابر: با تشکر از دوستی که بحث مطرح کردند و توصیه‌ها و روشهایی داشتند.

دو دوست از دو نسل از تریبون استفاده کردند، دوست جوان بحثی توصیفی که تکمیلش تجویز بود ارائه کرد. بحران را همزاد انسان دانست؛ از آدم اول و راه حلهای خروج از بحران ارائه کرد؛ که در پی قدرت نباشیم، تعریف مجدد از خود ارائه بدهیم و جهان را خودمان تفسیر کنیم.

بحث دوم توسط دوست میانسال بحثی روشی بود، طبقه بندی داشت، و بر ارائه تفسیر واقعی و ملموس از زندگی، ایفای نقش داوطلبانه و بر این که آدم ناتوان قادر به انجام پروژه نیست و مهارتی لازم است که بیاموزد تاکید داشت. به ضرورت همزادی  فن در کنار تئوری اشاره کرد. لحاظ کردن توان خود، طرح شعار تحققی، مرحله بندی اهداف، انسجام اجزا اندیشه و نهایتا شعار محدود و عمل نا محدود را مطرح ساخت و تلنگرهایی چند به اذهان زد.

با سپاس از همه‌ی دوستان و به امید ادامه مشارکت در بحث، تا نشست آتی خدانگهدار.


 

 
شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 2076
پرینت

سلسله نشست های «باب بگشا»

نشست چهارم: متدولوژی خروج از بحران

سه‌شنبه ۲۲ مهرماه ۱۳۸۷

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری 

به نام همراه یاری‌گر

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

 با عنوان بحث «باب بگشا» که ذیل آن رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر و استراتژیک با خدا نقش بسته است، روی سخن می‌گشاییم. رابطه‌ای نه تاکتیکی، نه مناسبتی و نه از سر استیصال و نه فرصت‌طلبانه.

 این جلسه، جلسه‌ی طرح دغدغه‌ها و یافته‌هاست. نه جمع محترم، آموزش‌گیرنده است و نه من در موضع آموزش دادن هستم.  اینجا یادگاه است، کلاس نیست، سقفی است برای اشتراک؛ فکر مشترک، پیش‌بُرد مشترک و مفاهمه و مجادله؛ هم فهم یکدیگر و هم جدال رشدیابنده با یکدیگر. ان‌شاءالله.

با توجه به اینکه حدود 30 سال است که رابطه‌ی ما با مجموعه‌های بزرگتر از خودمان رابطه‌هایی است یک‌سویه، یعنی مجموعه‌ها یا می‌خواهند حاکمیت کنند، یا آموزگاری کنند یا هژمونی نسبت به دیگران برقرار کنند و یا از ارتفاع برخورد کنند، ما تا آنجا که می‌توانیم ـ مایی که مدارمان در حد کل جامعه نیست، در حد انسان‌های کوچک و متوسط است ـ سعی کنیم این قاعده را به ‌هم بریزیم از همین روی در همین جمع خودمان سعی می‌کنیم زمان و فرصت ابراز نظر را توزیع و همگانی کنیم. 120 دقیقه‌ای با هم هستیم و از امشب نصف ـ نصف، 60 دقیقه طرح بحث و 60 دقیقه هم ابراز نظر و انتقاد و ابراز دیدگاه‌های جمع. با این توضیحات بحث را آغاز می‌کنیم. ابتدا نظری به نشست‌های گذشته:

بحث اول؛ آغازگاه

بحث دوم؛ خدا در وضع موجود

بحث سوم؛ چگونگی مواجهه با بحران

بحث چهارم؛ متدولوژی خروج از بحران

عنوان نشست امشب ما، متدلوژی خروج از بحران است. در نشست اول تحت عنوان آغازگاه، در نشست دوم خدا در وضع موجود، در نشست سوم چگونگی مواجهه با بحران، باب سخن گشوده شد.

اتصال مباحث پیشین به بحث حال؛

آغاز گاه؛ طرح غوغای درون

     [سرگشتگی، محکوم بی‌حامی، زیست دوری، خدا: اهل اعتناء؟]

خدا در وضع موجود؛ در جستجوی جایگاه «او» در جامعه‌ی «ما»

[غیرهم‌ذات، غیرناظر، بیرون از کار]

[بحران چندوجهی: روحی، عقیدتی، اخلاقی]

[ذات بحران: شناخت، جایگاه و رابطه با خدا]

[حاصل بحران: جدایی از هستی]

چگونگی مواجهه با بحران؛ گونه‌های انسانی ـ تدبیر خدا

[زیست در بحران، فرار صوری از بحران، توهم خروج از بحران، فاصله‌گیری با بحران، خروج از بحران]

[تبیین: پاسخی به ذهن، مرهمی بر دل]

 

در جلسه‌ی اول که مصادف با دوشنبه شب نخست ماه رمضان بود با عنوان آغازگاه درصدد طرح غوغای درون خودمان برآمدیم؛ غوغای جامعه و به خصوص نسل جدید. غوغای درونی که یک وجهش سرگشتگی است، وجه دیگرش آنست که احساسی به ما دست داده که در مجموعه‌ی هستی محکوم بی‌حامی هستیم، و باز این احساس را داریم که به یک سیکل دوری و معیوب گرفتار شده‌ایم و همچنین حمل این تردید که آیا خدا اهل اعتناست؟ و اگر اهل اعتناست، ما را هم در کادر اعتنایش جای می‌دهد یا نه؟

در نشست دوم با عنوان خدا در وضع موجود، جستجوگری کردیم. با این تبصره که بحران داریم اما بنا نیست که تن به بحران بدهیم و در آن باقی بمانیم. همچنان‌که نسل‌های پیش از ما تن به بن‌بست ندادند، تن به بحران ندادند و بالاخره کشان‌کشان از بحران خارج شدند، ما نیز بنا نداریم که در بحران باقی بمانیم و در صدد مفری هستیم و در پی جستجوگری بر می‌آییم. همه‌ی وجود ما سرگشتگی نیست، جستجوگر هم هستیم، پژوهنده هم هستیم. این پژوهندگی را معطوف کردیم به پیدا کردن رد وجود خدا در وضع موجودمان. وضع موجود در جامعه‌ی کل. در حاکمیت، در نیروهای فکری سیاسی، در نیروهای اجتماعی و در نسل نو؛ آنچه که از این کنکاش‌ها و کاوش‌ها یافتیم این بود که ما با خدا غیر هم‌ذات هستیم، حس هم‌ذاتی با خدا نداریم. خدا هم غیر ناظر است و ما خود را تحت نظارت او حس نمی‌کنیم. مجموعاً خدا بیرون از کارها و مدارهاست. با عنایت به این جستجوگری به یک بحران چند وجهی در جامعه‌ی خود رسیدیم. بحرانی که معطوف به نسل نو نیست و نسل‌های میانی و قدیمی را هم در بر می‌گیرد. یک وجه این بحران، بحران روحی است که مربوط به همان سرگشتگی است، یک وجهش ایدئولوژیک و وجه دیگرش هم اخلاقی است. ذات بحران یک وجهش بحران شناخت خداست، یک وجهش بحران جایگاه خدا در هستی است و وجه سومش نیز مسدود شدن رابطه با خداست. به قول مولوی کلید دندانه‌داری هم نیست که به این قفل سلام دهد و باب بگشاید. حاصل این بحران چیست؟ این که ما از هستی جدا شده‌ایم و عضو فعال هستی نیستیم و حس حیات‌مان را از دست داده‌ایم.

 نشست سوم مختص چگونگی مواجهه با بحران بود. چگونگی رویارویی را در مواجهه‌ی انسان‌ها با بحران و نیز در تدبیر خدا جستجو کردیم. گونه‌های مواجهه‌ی انسانی با بحران به ترتیب زیست در بحران، فرار صوری از بحران، توهم خروج از بحران، فاصله‌گیری از بحران و بالاخره خروج از بحران بود. خروجی که معطوف به قاعده، و حس ذاتی انسان است. اما تدبیر خدا برای خروج از بحران رویکردی تبیینی بود. خدا رویکردش برای خارج کردن انسان‌ها از بحران تبیین بود. تبیینی که مقدمتا پاسخی است به ذهن و نیز مرهمی است بر دل. این سیر را در سه جلسه طی کردیم. حال قدری روی جلسه‌ی گذشته درنگ می‌کنیم و آن را با بحث امشب پیوند می‌زنیم؛

 

تدبیر خدا در چه موقعیتی صورت گرفت؛

                        یک بزنگاه

            در         یک نمونه

                         یک متد

تدبیر خدا در یک بزنگاه رخ داد، در قالبِ یک نمونه ظاهر شد و در کادر یک متد، جلوه‌گر آمد. آن بزنگاه میدان اُحد بود.

اُحد

میدان لبریز از بحران

با سازه‌های آشفته ـ ویران

 اُحد جنگی که در سال سوم هجرت رخ داد، یک سال پس از فتح مشعشع بدر. در جنگ بدر گروندگان به پیام دوره، میدان را به طور کامل فتح کردند. فتح استراتژیک، فتح ایدئولوژیک، فتح روحی و روانی؛ این تصور در آن‌ها پیدا شد که در فتح‌گاه تا ابد زنده خواهند ماند. و تغییری، تحولی، تموجی و انحرافی، رخ نخواهد داد. دلخوش و سرخوش بودند. اما یک سال بعد ضربه‌ای کارا و کیفی به آن‌ها وارد شد؛ ضربه‌ای که در اُحد خوردند. اُحد میدانی لبریز از بحران بود با سازه‌های آشفته و ویران؛ احد یک انبار کامل و پر موجودی بود از بحران. سری به این انبار بزنیم و ببینیم که گروندگانی که تا سال قبل سرخوش از فتح بودند چه وضعیتی پیدا کردند؟ لبریزی‌ها و سرریزی‌های احد را می‌توانیم در لوحی که در مقابل قرار دارد، مشاهده کنیم:

لب‌ریزی‌ها ـ سر ریزی‌ها؛

               - تشتت و پاشانی تشکیلاتی

                        - ناکارآیی مشورت ـ ناکامی تدبیر

                                       - گریز از متن

                                                 - تفرد

                                                     - شکست پروژه

                                                          - شوک اعتقادی

                                                              - چرخش عقیدتی

                                                                   - تعهد دورانی؟         

وجه اول بحران، تشتت و پاشانی تشکیلاتی بود. مجموع کسانی را که پیامبر توانست بسیج کند هزار نفر بودند. از این هزار نفر 300 نفر در ابتدای کار انشعاب دادند و با مساعی منافقانه از میدان خارج شدند. بخشی از 700 نفر باقی مانده، دو طایفه‌ای بودند که تزلزل و تذبذب پیدا کردند. هنگام ورود در میدان برای‌شان این سوال پیش آمد که جنگ برای چه؟ آن‌ها کجای کارند و ما کجای کار، جنگ برای چه؟ دچار تذبذب شدند اما از آن تذبذب به در آمدند. آنچنان که مورخین ثبت کرده‌اند آن 700 نفر را به 3 ثلث تقسیم کرده‌اند؛ یک ثلث فراری، که از میدان فرار کردند. یک ثلث مجروحین که امکان ادامه‌ی نبرد نداشتند و ثلث سوم هم در میدان باقی مانده بودند، منتها بحران‌زده و شوک‌زده. فرماندهی واحد پیامبر در نبرد بدر نیز به یک فرماندهی منکثر و شکسته تبدیل شد. از این رو اتفاق تشکیلاتی ویژه‌ای افتاد و تشکیلات پخش و پلا شد.

وجه دوم بحران این بود که پیامبر، هم به عنوان فرمانده نظامی و هم استراتژیست، هم راهبر، و نفر اول برای خود به یک چهارچوب استراتژیکی رسیده بود و از آن استراتژی، تاکتیک‌های خاص خود را نیز در آورده بود. به این مفهوم که فکر می‌کرد ما می‌توانیم مقاومت محلی را سامان بدهیم که این مقاومت محلی معطوف است به آشنایی به شهرمان مدینه. کوچه‌اش، پس کوچه‌اش را می‌شناسیم. با معبرها آشنا هستیم. زنان و کودکان لجستیک ما هستند. دسترسی به دارو و آذوقه بسیار سهل‌الوصول است و در زمان تنگنا زنان و کودکان می‌توانند از بام‌ها با ریگ و سنگ به کمک‌مان بیایند. فکری پخته و استراتژیک بود. پیامبر تیپ استراتژیک و تاکتیسینی بود. کتابی است به اسم «آیین نبرد». این کتاب نوشته مصطفی طلال است که دو دهه وزیر دفاع سوریه بود و در هر دو جنگ اعراب و اسراییل مشارکت جدی داشت. نکات خیلی ریزی در ارتباط با استراتژی پیامبر، در کتاب «آیین نبرد» آمده است. پیامبر استراتژی شسته رفته و تاکتیک‌های مناسبی برای نبرد احد داشت. منتها یک طیف رادیکال و جوان بودند که عنوان کردند اگر در شهر بمانیم افت است و بهتر است از شهر خارج شویم. لذا استراتژی برون‌گرا بجای استراتژی درون‌گرا اتخاذ شد؛ چون اکثریت به آن استراتژی رای دادند پیامبر پذیرفت منتها آن استراتژی در عمل ناکارایی خود را نشان داد. وجه دوم بحران، ناکارایی در مشورت بود و ناکامی در تدبیر، همه چیز به هم خورد.

 اما وجه سوم بحران گریز از متن بود. به این مفهوم که بدنه‌ی تشکیلات از مواضع، از استحکامات و میدان دید مشرفی که در یک تپه‌ی نبرد در اختیارشان بود، گریزان شدند و کل مواضع را رها کردند.

بحران بعدی در تفرد بود. بالاخره پیام دورانی، جمع‌گرایی و هم‌گرایی را به ارمغان آورده بود. انسان‌ها از فردیت، از پیشبرد پروژه‌های فردی خارج شده بودند و به هم‌گرایی رسیده بودند. یک تشکیلات جمعی به وجود آمده بود. بسیار ارزشمند بود که جمعی به وجود آمده بود به جای انسان‌های خرد و کوچک پیش از پیام نو، عمل می‌کرد. اما در وسط میدانِ احد هر کس پروژه‌ی فردی خودش را پیش برد.

در آیه‌ی 153 آل‌عمران جمله‌ی خیلی قشنگی است؛ «إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لَا تَلْوُن‏». منظور این است که صعود فردی کردید، خواستید خودتان را از سینه‌کش بالا بکشید و به تلاوت هیچ‌کس هم بها نمی‌دادید. هر کس از پشت صدای‌تان می‌کرد که «برگردید تا میدان ترک نشود و متن خالی نماند» وقعی ننهادید، سینه‌کش را گرفتید و از تپه بالا رفتید.

نهایتاً به میانه‌ی این میدان پر بحران که می‌رسیم با پروژه‌ی شکست‌خورده مواجه می‌شویم. به هر حال این پروژه هم مثل هر پروژه‌ی جمعی که تعریف می‌شود امیدی، شعفی، چشم‌انداز پر شوری در درونش داشت. اما بلور پروژه شکست و چنان خاکشیر شد که هیچ کس توان تجمیع دوباره و چسب زدن مجددش را نداشت.

نهایتاً یک شوک اعتقادی نیز وارد شد. مسلمانان صدر، خوش‌خیال بودند که در همه‌ی میدان‌ها، خدا بی‌قانون و بی‌قاعده کمک‌شان خواهد کرد. وسط میدان گفتند مگر ممکن است که ما دچار مرارت بشویم؟ مگر ممکن است مصیبت به ما اصابت کند؟ پس خدا کو؟ در این جا خدا رفت زیر سوال و یک شوک اعتقادی به آن‌ها وارد آمد. وسط همان میدان آشفته و مکاره شایع شد که پیامبر کشته شده است. فردی که بسیار شبیه پیامبر بود، آسیب دید و برخی فکر کردند که پیامبر کشته شده است. وقتی گفتند پیامبر کشته شده چرخش عقیدتی به وجود آمد، آیه‌ای که نازل شده خیلی عمیق است؛ «آیا اگر محمد فوت کرد و یا کشته شد، شما باید انقلاب کنید به سمت دین پدران‌تان؟» یک بار با پیام نو، انقلاب کردید و در انقلاب جدید دیدگاه‌تان عوض شد، جهان‌بینی‌‌تان تغییر کرد، از یوغ و از اسارت بیرون آمدید. به انسانیت خودتان بها دادید، به آدمیت خودتان رسیدید، چه شد که دوباره انقلاب به عقب کردید؟ در کُشتی فنی هست به نام عقربک. اتفاقی که در احد بود، شبیه به عقربک بود، یعنی کامل گشتند به سر جای نخست خودشان. از دل این اتفاق، میوه‌ی بحرانی گل داد و بار دوران بر زمین گذاشته شد. به این مفهوم که بار را بر زمین انداختند و باربران به باراندازان تبدیل شدند. در تعهد دورانی، پیامی باید حمل می‌شد، پروژه‌ای باید پیش می‌رفت، اما بار افتاد وسط و باربری هم کف بازار نبود که حمالی کند و بار را تا سر بازار بیاورد. حال در چنین آشفته بازاری خدا گذاشت تا قانون‌ها عمل کردند. خدا مثل ما حسی و خودبه‌خودی عمل نمی‌کند. در این وضعیت، قانونِ چرخش عقیدتی عمل کرد و منجر به شکست همه‌جانبه‌ی ایدئولوژیک، استراتژیک و مَنِشی و روشی شد ـ اتفاقی که هم اینک در جامعه‌ی ما رخ داده است. پس از شکست احد نوبت به خدا رسید با شصت نشانه؛

پس از اُحد؛

              60 نشانه

                        سرشار از آموزه

                               مشحون از ملات تازه

 این 60 نشانه، آیات 120 تا 180 سوره‌ی آل‌عمران است. به نظر می‌رسد که برخی از این آیات ارتباطی با احد ندارند، ولی آن‌ها در کنه خود، بار آموزشی دارند. این 60 نشانه نقطه‌ی مقابل وضعیت احد است. اگر احد لبریز از بحران بود، این 60 آیه سرشار از آموزه و مشحون از ملات تازه است. در جلسه‌ی پیش اشاره کردیم اما این بار نیز به آرایش مخاطبین آیات دقت کنیم:

چینش مخاطب؛  

                            66 درصد : متن (سپاه شکست‌خورده)

                            12 درصد : سر  (پیامبر)

                           22 درصد : متن و سر (سپاه و پیامبر)

اما

مضمون خطابه؛

                       گفتار درمانی              :        در مواجهه با متن

                       تجهیز مجدد              :         در مواجهه با سر

متن همان توده‌ی شکست‌خورده، توده‌ی افسرده، توده‌ی واداده، توده‌ی شوک‌زده است که خدا 66% کار توضیحی را متوجه همان آسیب‌دیدگان کرد و 12% را متوجه پیامبر و 22% نیز مشترک میان آسیب‌دیدگان و پیامبر. مضمون خطابه در مواجهه با متن ـ شوک‌زدگان، آسیب دیدگان، پاشیدگان ـ گفتار درمانی و رهنمود درمانی بود؛ خدا با گفتار و با تبیین تیماردار شد، روان‌کاو شد، پزشک بالینی شد و با روش خاص خود، فرمان حرکتِ از نو داد. خدا در مواجهه با پیامبر نیز درصدد تجهیز مجدد در آمد. او قبلاً به طور تدریجی تجهیز شده بود این بار در این بزنگاه نیز خدا او را تجهیز مجدد کرد.

به پراکندگی موضوعی 130 مضمون که در 60 آیه مورد نظر وجود دارند، دقت ورزیم؛

 عناصر مواجهه؛ (130 مضمون)

تبیین                                         :         58 درصد

بشارت                                     :         8 درصد

چه باید کرد؟                            :         5 درصد

چه نباید کرد؟                          :         10 درصد

نهیب ـ شر                               :         4 درصد

یاد                                 :         5 درصد

پرسش                             :         4 درصد

ترکیبی: یاد، دعوت، بشارت       :         6 درصد 

                                                    100 درصد

 

 اگر پراکنش یا فراوانی این 130 مضمون  را ترسیم کنیم، 58% تبیین، 8% بشارت، 5% چه باید کرد، 10% چه نباید کرد، 4% نهیب و تشر، 5% یادآوری، 4% پرسش و 6% هم مضامین ترکیبی است. ترکیبی از یاد و دعوت و بشارت که مجموعاً می‌شود 100%. اینکه می‌گویند خدا محاسب است، محاسبه‌اش را باید در این آرایش مینیاتوری مشاهده کرد. خدا می‌توانست مثل ما انسان‌ها شروع کند به تشر زدن محض، به مذمت، به تحقیر. اما آن آسیب‌دیدگان در آن میدان تحقیر کامل شده بودند. از میدان هم که فرار کردند، زن و فرزند‌شان آن‌ها را تحقیر کردند. دوران آن‌ها را تحقیر کرده بود، دیگر جایی برای تحقیر نبود و شرایط از تحقیر و مذمت و سرکوفت و سرکوب اشباع شده بودند؛ پس، جای دل‌آرامی و ذهن‌آرامی خالی بود. جای تبیین راه‌گشا خالی بود. همان خدایی که تبیین‌گر است، مبشر، رهنموددهنده، و شوک وارد کن، تشرزن و یادآور نیز هست. در این30 سال همیشه یک خدای خشن به ما معرفی شده است، شاید دوست داریم دنبال یک خدای لطیفی بگردیم که ما را در پر قو بخواباند و تا صبح نوازش‌مان کند. خدا که مثل انسان رمانتیک نیست. خدا چندوجهی است و وجوهش در میدان‌های مختلف متجلی می‌شود. حال ببینیم این تبیین چه بود؟ ـ آرام آرام داریم از بحث جلسه‌ی گذشته خارج می‌شویم و می‌رسیم به بحث امشب ـ ؛ تبیین، شاه‌کلید خروج از بحران بود.

 تبیین؛ شاه‌کلید خروج از بحران؛

 - اصالت درون

       - درون‌کاوی ناکامی

                                                - جریان سنن و قوانین

                                                            - امداد قانونمند

                                                                          - نکوهش چرخش

آن تبیین مقدمتا به درون و درون‌کاوی اصالت می‌داد. در آیه‌ی 165 خدا به محمد می‌گوید «به آن‌ها تصریح کن که از خود مصیبت کشیدید». فارغ از این که ما مذهبی باشیم یا نباشیم، قرآن را قبول داشته باشیم یا نباشیم، به قوانین و سنن پروردگار معتقد باشیم یا نباشیم، از قرآن عبور کرده باشیم و قرآن را غیرتاریخی بدانیم یا نه، انصاف این است که کتاب را حداقل یک منبع پژوهشی تلقی کنیم. بیایید این 60 آیه را زیرو رو و آنالیز کنیم. خدا خود گفته است که بدترین جنبندگان، جنبندگانی هستند که کر و کور روی آیات می‌افتند. این آیات، هم آیات کتاب و هم آیات طبیعت‌اند و هم خودمان و هم پیرامون‌مان. ما هم کر و کور روی آیات نیافتیم و این آیات را آنالیز کنیم. در این تبیین خدا می‌گوید مصیبت را از خودتان کشیدید. دریابید چرا مصیبت از خود کشیدید؟ به عبارتی اصالت به درون و به خود آمدن.

وجه دومِ تبیین توجه داشتن به جریان سنن و قوانین الهی است و این که امداد خدا، امداد قانونمندی است. اگر در بدر به شما امداد شد، خود نیز قوانین و قواعد را رعایت کردید و مستحق کمک و تزریق انرژی بودید، ولی در احد مستحق نبودید. دلیلی ندارد که خدا در مقابل بی‌انرژی‌ها، انرژیک باشد. دلیلی ندارد که خدا ایده‌آور باشد در مقابل کسانی که فسفر مغزشان را مصرف نمی‌کنند.

وجه بعدی نکوهش چرخش هست. آن تشری که از آن یاد کردیم در همین جاست. آیه‌ی 144 نهیب می‌زند که اگر محمد (ص) فوت کند و یا کشته بشود شما به جانب پدران‌تان انقلاب خواهید کرد؟ شما که پیش از این منقلب شده بودید. انقلابِ مثبت کرده بودید چرا چرخش؟ چرا عقب‌گرد؟ در این دالان تبیین که جلوتر بیاییم، بر می‌خوریم به توضیح قانون «تداول»، و قانون استهلاک و سنت مایه‌گذاری. از این منظر، حضور در متن یک اصل است؛ قبلاً شما همه حاشیه‌نشین بودید و سران قریش و بازار در وسط بودند، بت‌کده در وسط بود. همه اهل طواف بودید، با پیام نو و کتاب نو، مردان و زنان متن شدید. حضور در متن در حقیقت سنت انسان است. انسان‌هایی که در متن بوده‌اند، قافله‌ی بشر را تا به اینجا آورده‌اند، حاشیه‌نشین‌ها و تماشاچیان، نقش محوری ایفا نکرده‌اند. ممکن است مشوق بوده باشند، ممکن است کف زده باشند، ممکن است هلهله کشیده باشند ولی به هر حال انسان وسط نبوده‌اند. تبیین این را می‌خواهد بگوید:

  • - حضور در متن
  • - قاعده‌ی تداول
  • - قانون استهلاک
  • - سنت‌ مایه‌گذاری
  • - ظرفیت و مدار انسان
  • - نماد فانی
  • - مبنای باقی

پس از تاکید بر ضرورت حضور در متن، وجه دوم مورد تصریح، قانون تداول است. در این 60 آیه، آیه‌ای است که مضمونش آن است که روزگاران را میان مردمان می‌گردانیم. حال این گردش به شما رسیده است. چرا بار را زمین گذاشتید؟ قبل از شما انسان‌هایی بارکشی کردند چرا شما بار را زمین گذاشتید و چرا قاعده‌ی تداول را نقض کردید؟ چرا قاعده و قانون تداول را مخدوش کردید؟

تبیین در ادامه، می‌رسد به قانون استهلاک؛ دو آیه‌ی کلیدی در میانه‌ی تبیین است که عنوان می‌کند زخم و آسیب در ذات و در متن قاعده‌ی تداول نهفته است. نمی‌توانید اهل اصطکاک باشید، اما استهلاک نبینید. نمی‌توانید فعال هستی باشید، فعال اجتماعی باشید، فعال کیفی باشید، فعال سیاسی باشید، اما هزینه ندهید. بالاخره به دنیا آمده‌اید که مستهلک شوید. خراشی ببینید، آسیبی ببینید. همیشه که نمی‌شود خراش زد، همیشه که نمی‌شود آسیب رساند. آسیب می‌بینی، تاول می‌زنی، ملتهب می‌شوی، دل‌شکسته می‌شوی، این قاعده‌ی حضور در متن و در چرخه‌ی تداول است. نمی‌شود پاک و پاکیزه و لیف و قدیفه کشیده در میدان حاضر باشی و نه آسیبی ببینی، نه کت و شلوارت خاکی شود.

وجه دیگر تبیین، تاکید بر قانون مایه‌گذاری است؛ قبل از شما انسان‌هایی بودند که وجودشان را مصرف کردند، وجود برای مصرف کردن است، برداشتن از موجودی است و موجودی انبار خود را مصرف کرده است. به هر حال این ارابه‌ی تاریخ را مایه‌گذاران به پیش آوردند و نه غیر مایه‌گذاران، و نه کسانی که وجودشان را زرورق کرده‌اند و در طاقچه و ویترین قرار داده‌اند. وجه بعدی تبیین اشاره دارد به ظرفیت و مدار انسان. انسان ظرفیت محدودی دارد، مدار محدودی هم دارد. انسان باید هم ظرفیت خود را خوب بشناسد و هم محدودیت‌هایش را. آخر تبیین اشاره به این واقعیت است که محمد (ص) نیز رسولی است مثل همه‌ی رسولان و رفتنی است. انسان فوق تصوری نیست. این نماد، فانی است و خدا باقی، خدا باقی است و محمد فانی.

اما جانِ تبیینِ خدا چیست؟

جان تبیین؛

- احاله به درون

- عنایت به قانون

- حرمتِ

        پیام؛ دوران نو؛ آموزش؛ رشد  

 - اصالت مشارکت :

            عنصر متن

          نوبه‌‌ی دوران

          آنتروپیک

          خروج تدریجی خود

جان تبیین در ابتدا توجه دادن انسان به درون خودش است. وجه دوم عنایت به قانون است. خدا می‌گوید ما این هستی را بازیچه و ملعبه نیافریدیم. درست است که در هستی انسان‌ها و موجودات آزادانه می‌زییند، ولی بالاخره در این هستی قانونی وجود دارد. در وجود ما، در نبات، در ریشه، در تابش، در رگ، در افول و در طلوع قانونی وجود دارد. اگر این قانون را رعایت کنی با هستی می‌توانی کنار بیایی. چون قانون را رعایت نکردی،  با هستی کنار نیامده‌ای. اما وجه بعدی که شاه‌بیتِ تبیین است حرمت این مضامین است: حرمت پیام، دوران نو، آموزش، رشد؛ یک پیام تازه‌ای، یک ریحان تازه‌ی آب‌زده‌ای آمد؛ چرا به پیام بی‌اعتنا شدی؟ چرا وسط کار پروژه را زمین گذاشتی؟ در میانه‌ی تبیین به حرمت پیام، حرمت دوران نو و فراز نوین توجه داده شود.

وجه بعدیِ تبیین، آموزش است. آموزش، عامل ارتقاست. غیرممکن است ارتقایی را مشاهده کنیم بدون آموزش و بدون آموزگار. آموزش همچون شیرفلکه‌ی فواره است. فواره را هرچه تکان بدهید، هرچه به آن ضربه بزنید و هرچه به آن التماس کنید، قطره‌ای از آن نمی‌چکد. اما اگر شیرفلکه را باز کنید فوران می‌کند. در هستی هم همین‌طور است. در هستی هم یک آرتزینی وجود دارد، تلنگر به آرتزین بزنی آب بیرون می‌آید. در هستی هم آموزش همچون آرتزین عمل می‌کند. چرا به آرتزین بی‌حرمتی کردی؟ چرا تشعشعش را ندیدی؟ باز بر سنت پدران چرخش کردی، باز به دین و آیین پیشینیان بازگشتی.

و نهایتاً رشد؛ رشد دست‌مایه است، وزن مخصوص است. انسانی که احساس وزانت می‌کند انسانی است که از دالان آموزش به رشد رسیده است.

اما وجه بعدی تبیین، اصالت مشارکت است. خدا توجه می‌دهد که تو بالاخره باید عنصر متن باشی، نوبه‌ی دوران به تو رسیده است. در چرخ و فلک دوران و در این تداول نوبت توست، تاریخ می‌خواهد آکروبات تو را ببیند، آفتاب‌مهتاب تو را ببیند ولی تو باز از متن به حاشیه رفتی. خدا در اصالت دادن به مشارکت قانون آنتروپیک را توضیح می‌دهد. این که کهولت و افت انرژی در ذات توی انسانست، بالاخره باید مستهلک بشوی، حالا که باید در متن باشی و نوبه‌ی دوران به تو رسیده، قانون آنتروپیک بر تو اثر می‌کند و به پیری و کهولت ذاتی دچار می‌شوی. پس از خودت به تدریج خرج کن. خودت را تدریجا مصرف کن، موجودیت را به صحنه آور. اما ادامه‌ی جانِ تبیین:

 - حدشناسی:

حد خود

حد خدا

 - اصل فناء ـ اصل بقاء

        - یک روش: مدارا

- یک تکنیک: شورا

می‌رسیم به بخش آخر؛ حد خودت را بشناس. تو در پیروزی بدر فکر می‌کردی که سوپرمنی و اَحَدی در مقابل تو نمی‌تواند پایداری کند اما اینجا دیدی نه! حقیری، کوچکی، شکست می‌خوری، پخش و پلا می‌شوی، همسرت به خانه راهت نمی‌دهد، دخترت مسخره‌ات می‌کند. پس حد خودت را بشناس تو نه سوپرمنی و نه یک موجود میکروسکوپی؛ حد خودت را بشناس، حد خدا را هم بشناس.

سرفصلِ بعدی آنجاست که می‌گوید محمد فانی است؛ اصل فنا. و آنجا که می‌گوید خدا باقی است؛ اصل بقا. ما مشمول اصل فنا و خدا مشمول اصل بقا.

خدا در پایان تبیین یک روش می‌دهد، این روش، منش هم هست. به محمد می‌گوید با این شکست‌خوردگان مدارا کن، به رسم حاکمیت‌ها به تن شکست‌خوردگان تازیانه نزن. آن‌ها را به اردو ببر، صفاشان بده، جلاشان بده، دستت را پر آب کن، صورت‌شان را آب‌پاشان کن، بالاخره نیروهای تو همین‌ها هستند. نیروهایت را به صف کن با روش مدارا و نه با تحقیر. به این تکنیک هم می‌گوییم تکنیک شورا، همان تکنیکی که در اُحُد شکست‌خورده به نظر می‌رسید. این تکنیک باید احیا بشود. این تکنیک جان تبیین است. اما به همراه تبیین، عناصر دیگری هم در متدولوژی خدا برای خروج انسان از بحران وجود دارد:

به همراه تبیین؛

 — بشارت : خدا؛ دوست، خوش‌فرجامی عمل، چشم‌انداز پرشور، امید

            باید کرد؟

— چه                  : ره‌یافت کلان استراتژیک

            نباید کرد؟

 —نهیب ـ تشر        : تهاجم بر واپس‌گرایی، عقب‌گرد، تشکیک ناروا

— یاد                  : تراشه‌های شوق‌انگیز ظفر، جوهر توفیق پیشین

— پرسش              : رابطه‌ی فراخی ـ تنگنا، رویکرد در فراخی و تنگنا؟

      منبع یاری؟ مرجع آموزش؟ بی‌آزمونی؟

بشارت، چه باید کرد و چه باید نکرد، نهیب و تشر، یاد و پرسش. بشارت؛ خدا در اینجا بر شیپور تبشیر می‌دمد. در آن آیاتی که آیات بشارت‌اند، خدا می‌گوید: خدا دوست است. رفیق دارید. اگر همسر و دختر توهین کردند، یک رفیق برای‌تان وجود دارد. بالاخره خدا رفیق است. عمل شما به شرط رعایت قواعد، خوش‌فرجام خواهد بود. چشم‌انداز پرشوری در مقابل شماست. از نوبه‌‌تان استفاده کنید.

خدا سپس در چه باید کرد و چه نباید کرد رهیافت‌های کلان استراتژیک می‌دهد و آسیب‌دیدگان را مجهز می‌کند به ابزار استراتژیک و در کنار این‌ها نهیب هم می‌زند، تشر هم می‌زند. تهاجم می‌ورزد به واپس‌گرایی، عقب‌گرد و تشکیک ناروا. نهیب‌زنندگان نوعاً ارزش تاریخی دارند. در جامعه‌ی ما، در دوران‌هایی که انسان‌های نهیب‌زن و تشرزن وجود داشتند جامعه به جلو آمد. دهه‌ی20 که مصدقی آمد، نهیب زد و تشر زد و جامعه به جلو رفت. در انقلاب 57 هم در 10 ماهی که آقای طالقانی در قید حیات بود عنصر نهیب در جامعه‌ی ما وجود داشت. به قول شاعر نوپرداز «بیدار باش قافله‌ای می‌زند جرس»؛ وقتی که اول بار آدم‌ربایی شد و وقتی که پس از انقلاب اول بار شکنجه شد، طالقانی از تهران قهر کرد و خارج شد. همه گفتند شکنجه سیستماتیک نشده است، اول کار است، اما او گفت نه؛ طالقانی این مهم را مطرح کرد که دست بردن به شکنجه، سنت شکنجه را پایه‌گذاری می‌کند و دست زدن به آدم‌ربایی سنت آدم‌ربایی را بنا می‌گذارد. پسرش را ربودند گفت نه به خاطر پسرم، من با اصل آدم‌ربایی مخالفم. از تهران قهر کرد و رفت و بعد رفتند و آوردندش. قبل از انقلاب هم با نیروها همین‌طور برخورد می‌کرد. با همان نیروی بالنده که شاگردان خودش در مسجد هدایت بودند، وقتی پژوهش کردند و استراتژی تعیین کردند، آمدند از او اجازه‌ی عمل بگیرند. اجازه‌ی شاگرد و معلمی، گفتند ما می‌خواهیم عمل کنیم رخصت هست؟ گفت می‌خواهید عمل کنید؟ صلاحیت دارید؟ صلاحیت‌تان را به من ثابت کنید، این در نوع خود، تشر است، این نهیب است. گفت در این مسجد هدایت که من نماز می‌خوانم عکس شاه آویزان است اگر عکس شاه را پایین آوردید و شکستید صلاحیت عمل مسلحانه را دارید. وسط نماز ناصر صادق عکس را پایین آورد و به زمین زد و شکست و آقای طالقانی به مجاهدین اجازه‌ی عمل مسلحانه داد. این یعنی بزرگتری. این یعنی نهیبِ کیفی. بعد از انقلاب هم همین‌طور بود. بر سر مساله‌ی سعادتی جمله‌ی معروفی بیان داشت که «مساله‌ی سعادتی اصلاً جاسوسی نیست». حمایت کرد ولی در برخورد خصوصی تشر زد که «غوره نشده، مویز شدید؟» تشر زد. هر وقت جامعه‌ی ما تشرزنی داشته است نیروها خودشان را جمع‌وجور کردند. حاکمیت‌ها هم خودشان را جمع‌وجور کردند. طالقانی سر مساله‌ی شکنجه و آدم‌ربایی حاکمیت را جمع‌وجور کرد، نیروهای قبل و بعد از انقلاب را هم جمع‌وجور کرد. مارکسیست‌ها هم خود را جلوی طالقانی جمع‌وجور می‌کردند. آقای احمد احمد در خاطرات خود حقیقتی را مطرح می‌کند و می‌گوید در زندان، طالقانی یک وزن مخصوصی داشت که بازجو هم مجبور بود آن را رعایت کند. او بازجو را می‌خواست، می‌گفت این احمد احمد را شما این‌قدر شکنجه کرده‌اید، در بیرون هم گلوله به پایش خورده و باید ببریدش بیمارستان؛ به بازجو «باید» می‌گفت. این عناصر در جامعه‌ی ما به کار می‌آیند. عناصری که اکنون در جامعه‌ی ما نیستند. ویلان و سیلانی‌ها، خودسری‌ها ـ چه خودسری‌های حاکمیت و چه غیرِ حاکمیت ـ و انحراف از معیارها، حاصل این است که نهیب‌زنی وجود ندارد. این نوع انسان‌ها در جامعه همچون شتری هستند که  قد افراشته و زنگوله به گردن دارند. خدا هم پس از شکست احد، عنوان کرد: چرخش چرا؟ اگر می‌خواستید چرخش کنید پس این همه مرارت برای چه؟ این همه شکنجه برای چه؟ زندگی‌تان را می‌کردید، امکانات‌تان را داشتید، بت‌خانه‌هاتان را داشتید. این همه مرارت و این همه تغییر جهان‌بینی و این همه تغییر دیدگاه برای این بود که وسط میدان چرخش کنید؟ نهیب و تشر غنیمت است. اکنون به هر کس انتقادی وارد می‌کنی رو ترش می‌کند، ابرو جمع می‌کند، رابطه قطع می‌کند. به خصوص نسل قبل از ما؛ بالاخره انتقاد برای ارائه است. انتقاد مثل برق قابل پس‌انداز کردن نیست، ولی الان همه‌ی نیروها با هم رو در بایستی دارند. چون همه با هم رو در بایستی دارند حاکمیت شد این، نیروها هم شدند این‌چنین. برخورد رشدیابنده نه در درون خودشان وجود دارد و نه در برخورد‌های بیرونی‌شان. بالاخره دشمن خوب هم دشمنی است که طرف مقابلش را رشد بدهد. خدا بالاخره در میان بشارت دادن‌ها و تبیین کردن‌ها، نهیب و تشر هم می‌زند و همچنین یاد. یادآوری؛ در اوج افسردگی، یادآوری تراشه‌های شوق انگیز ظفر و جوهر توفیق پیشین در بدر را به یادشان می‌آورد که بالاخره اردویی به پا کردید، ظفری، عروسی تاریخی، پیروزی، قانونی و قاعده‌ای. این همه را به یادشان می‌آورد. این یاد، یک یاد نوستالوژیک نیست، یادِ هزاران سال قبل هم نیست. یاد یک سال قبل از آن است.

و نهایتاً پرسش؛ پرسش‌ها خیلی کیفی است. پرسش‌ها این است: فقط در تنگنا به فکر فرو می‌روید؟ در فراخی‌ها کجا به فکر می‌افتید؟ آیا در فراخی‌ها فکر به کار نمی‌آید؟ فقط در تنگنا، خدا کلوز آپ می‌شود؟ در شکنجه‌گاه، در انفرادی، پای ازدواج، پای بچه‌دار شدن؟ فقط خدا در این سه کنج‌ها تمام رخ جلوه می‌کند؟ در فراخی‌ها خدا را قدر یک قوطی کبریت هم به دیوار آویزان نمی‌کنید؟ پرسش‌ها خیلی اساسی است. و نیز طرح این پرسش که منبع یاری کیست؟ منبع یاری در این هستی کیست؟ مرجع آموزش در این هستی چه کسی است؟ و آیا می‌توانید بی‌آزمون از این دالان‌ها مثل کودکان سبک‌بال حرکت کنید؟ نه؛ زمین می‌خورید، زانو زخمی می‌شود، آرنج خونین می‌شود. به همراه بشارت‌ها، پرسش‌ها نیز مطرح است.

حال می‌رسیم به جان مایه متدولوژی خروج از بحران. متدولوژی‌ای که خدا در این 60 آیه ارائه می‌کند :

متدولوژی خروج از بحران؛

 — تبیین حلّال ـ رو‌به‌جلو

          — پیوند دوباره با هستی

             — آغازی از نو

                     — استراتژی

                                       — آشیل‌شناسی

                                                             — پرسندگی مضارع

1. قدم اول؛ تبیین حلّال رو به جلو.

می توان تبیین کرد نه تبیین مرثیه سرایانه، افسردگی آور، مروج خمودگی و توجیه کننده وضع موجود. تبیینِ خدا حلّال بود، رادیکال بود، رو به جلو بود. رادیکال به این معنا که با بنیان‌ها برخورد می‌کرد و نه به مفهوم افراطی و آنارشیستی آن.

2. قدم دوم؛ پیوند دوباره با هستی؛ «مجدداً به عضویت هستی درآ»، خیلی مهم است. مجددا بیا ثبت نام کن. خرداد رد شده ای، شهریوری هست، تک ماده‌ای هست. با تک ماده هم که شده بیا دوباره مرور کن و عضو هستی شو. تو عضو هستی هستی، هستی مال توست، هستی باشگاه توست. بعضی ورزشکاران در جامعه‌ی ما هستند، در اروپا هم هستند، که یک پیراهن به تن کردند. از یک تیم شروع کردند با یک پیراهن و با همان پیراهن هم از جامعه ورزش خارج شدند. تو پیراهن هستی را پوشیدی، از تنت بیرون آمد دوباره تنت کن، اندازه توست، بشور و رفو کن و دوباره تنت کن. آغازی از نو؛ از نو آغاز کن. از نو آغاز کردن سنت بشر است. در انقلاب چین تشکیلات دهقانی و تشکیلات شهری 90% و 95% نابود شد بالاخره مائو بود که فرمان از نو داد و جمع‌وجور کرد، 5% باقی مانده را جمع‌وجور کرد. به این اعتبار شد صدر مائو؛ فکرش در صدر است، جایگاه تشکیلاتی‌اش در صدر است. عرفات جمله‌ای داشت: «مردان متن مردانی هستند که می‌توانند پس از شکست از نو شروع کنند». پس این فرمان از نوِ خدا، متناسب با ذات بشر است.  

3. قدم سوم؛ استراتژی. تبیین دار شدی، دوباره عضو هستی شدی، از نو آغازگر شدی،  اما مجدداً استراتژی داشته باش. محمد؛ برای ادامه‌ی راه، استراتژی ضرورتی اساسی و از چسب‌های کیفی است.

4. قدم چهارم؛ آشیل‌شناسی. آشیل رویین تن یونانی بود که تیر به هیچ جای بدنش کارگر نمی‌شد. یک نفر دریافت که پاشنه پایش ضعیف است. پاشنه آشیلی که می‌گویند این است. این متدولوژی بعد از تبیین و تشویق، به پیوند دوباره با هستی و عقد مجدد با هستی برقرار کردن و آغاز از نو و ضرورت تجهیز استراتژیک، بر آشیل‌شناسی، نقطه ضعف‌شناسی و ضربه خور‌شناسی تاکید می‌ورزد.

5. قدم پنجم؛ پرسندگی مضارع؛ پرسش‌گری، پرسش‌گری، پرسش‌گری، وسط متن هم می‌توانی پرسش کنی. در میانه یکی از جنگ‌ها کسی آمد از حضرت علی از توحید پرسید همه ریختند سرش که مگر دیوانه‌ای؟ وسط جنگ و پرسش از توحید؟ حضرت علی می‌گوید: نه، از اتقاق، وسط متن جای پرسش است. خدا هم عنوان می‌کند که پرسنده باش. پرسنده مضارع؛ پرسنده ماضی نباش، به طور مستمر بپرسس. مرجع یاری کیست؟ منبع هستی کیست؟ منبع انرژی کیست؟ حرکت بی‌آزمون و آموزش امکان‌پذیر است؟ بی‌استراتژی می‌شود حرکت کرد؟ پرسش، پرسش، پرسش؛ نه در نشیمن‌گاه، در راه.

می رسیم به یک لایه عمیق‌تر؛ بالاخره ویژگی انسان این است که پرده پس بزند. ویژگی قدرت‌ها این هست که پرده بکشند. ویژگی انسان پرده پس زدن است. ما هم این توان را در خود داریم که پرده پس بزنیم. پرده پس زدن به مفهوم گرفتن جان مضامین است. مضامین آمده‌اند که ما با آن‌ها بتوانیم بازی ماتریسی بکنیم. ما باید عزراییل مضامین باشیم. عزراییل انسان‌ها نباشیم به اندازه کافی عزراییل انسان داریم. عزراییل انسان نه؛ عزراییل مضامین، و در مقابل، جبراییل ایده، جبراییل بشارت، جبراییل سنت خدا.

حال یک لایه دیگر به عمق برویم. ببینیم کنه این تبیین حلال رو به جلو چیست؟

تبیین حلّال ـ روبه‌جلو

 — مبناشناسی

             — قانون‌دانی

                         — احاطه به نقش

                                     — دانا به ظرفیت

                                                 — معطوف به مبنا

اگر بخواهیم عزراییل مضامین باشیم، باز باید دقت بورزیم در تبیین خدا در 60 آیه؛ تبیین خدا در 60 آیه سیری است بین دو مبنا، مبنای اول و مبنای آخر؛ مبنای اول خود انسان است. جان این تبیین حلال رو به جلو این است که مبنا را بشناس، ما یادمان رفته که خودمان هم مبنا هستیم. ما هم مبناییم. یک مبنای کلی‌تر و کیفی‌تر از ما وجود دارد، اما ما هم مبناییم. ما مبنای جزییم، ما مبنای نقطه‌ای هستیم. خدا می‌خواهد بگوید خودت مبنا هستی، خودت برای خودت آدمی هستی. در گذشته که بچه 13 ـ 14 ساله می‌شد و سیبیلی پشت لبش سبز می‌شد پدر یک ضربه کیفی به پشت پسر می‌زد؛ آدمی شدی بزن بیرون. تابستان کار کن، پولی در بیاور، باقلوایی بفروش، فرفره‌ای بفروش و پول تو جیبت را خودت در بیاور، سرت زمین باشد نگاهت به دختر همسایه نباشد و... . این‌ها همه آموزه‌های کیفی بود که به درون فرزند تزریق می‌شد. «تو کم از ذره نئی پست مشو، مهر بورز». خدا هم همین را می‌گوید که خَس نیستی مهر بورز، بالنده باش، افق داشته باش، به بالکن برو، به بهار خواب برو. چشم اندازی، افقی، شفقی، طلایه ای، «علیکُم انفسکم» یعنی به درون خودت فرو برو؛ به درون خودت نگاه کن. درونت کیفی است. علیکم انفسکم، به درونت نگاه کن، به خودت رجوع کن، به خودت برس. همیشه که نباید یک مربی بیایید ما را ببرد اردو، ما هم می‌توانیم برای خودمان اردویی ترتیب بدهیم. خلوتی، نجوایی، رقصی، موسیقی، آموزشی، جنگلی و.. و.. و؛ علیکم انفسکم، به درون خودت برو، مبنا خودت هستی، مبنا را بشناس. در احد شکست خوردی، خودت شکست خوردی. محمد به آن‌ها بگو مصیبت از خودتان است. تیله را خودتان به سمت خودتان روانه کردید؛ دهه 40 و 50 بازیکنی بود خیلی کیفی در فوتبال ایران، رفت آلمان. عادل خانی 16 ـ 17 سالگی به تیم ملی راه یافت، بسیار تکنیکی بود و چپ پا. در دبیرستان میرافضلی که بود یک توپ ماهوتی داشت، طوری با بیرون پای چپش به توپ ضربه می‌زد که توپ ماهوتی می‌رفت، دور می‌زد و دوباره به سمت خودش می‌آمد. در احد این اتفاق افتاد. در احد تیله‌های خودتان بود که خودتان را از کار انداخت. خودتان را مبنا فرض بگیرید، به خودتان بپردازید و درون خود را کنکاش کنید.

وجه دوم تبیین حلّال، قانون دانی بود. قانون ورود به هستی را بشناس، قانون مبارزه را بشناس. نمی‌شود بگوییم ما مبارز هستیم، مبارز اجتماعی هستیم، اما قانون مسیر را ندانیم. قانونش را باید بدانیم. روشش را باید بدانیم. در اصطکاک، استهلاک هست. در استهلاک، انفرادی هست، در انفرادی خودریزی هست و در خودریزی، خودیابی است. این‌ها قانون است. قانون مبارزه اجتماعی است. مارکس که آمد با نبوغ خودش عنوان کرد که مبارزه علم دارد. مبارزه دانش دارد، در عمل با سوسیالیست‌های تخیلی قبل از خود برخورد کرد. فردی بود به نام پرودون که اصلاً قاعده نمی‌شناخت. می‌گفت همه‌ی دولت‌ها دزدند. چون همه‌ی دولت‌ها دزدند هیچ قانون و قاعده‌ای هم در کار نیست. مارکس برخورد کرد که مبارزه هم در کنه خودش قانون دارد. همچنان‌که هستی هم در کنه خودش قانون دارد. موجوداتی که دایناسور نشدند، فیل ماموت نشدند، در هستی باقی ماندند قوانین هستی را شناسایی کردند و توانستند با تجهیز به قوانین هستی در هستی باقی بمانند.

اگر به طور پلکانی جلو رویم، وجه سوم متد، احاطه نسبت به وزن است. وزن خودت را بشناس، حد خودت را بشناس، وزن مخصوص خودت را درک کن، خودت را ببر روی ترازو. در المپیک 68 مکزیک محمد نصیری خروس وزن بود. رقابت خیلی زیاد بود. میان چیتن روسی و ایمره فولدی مجاری و نصیری رکوردها مساوی شد. اگر در وزنه برداری نصاب و رکورد مساوی بشود کسی روی سکوی اول می‌رود که وزنش کمتر باشد. محمد نصیری چه کرد؟ سریع رفت توی رختکن و موهایش را تراشید، 50 گرم از وزن او کم شد. خیلی مهم بود. او رفت روی سکوی اول؛ محمد نصیری دانشمند نبود، شاید دیپلم هم نداشت. احاطه به نقش، احاطه به وزن؛ خیلی مهم بود. آن دو ماندند پایین و محمد نصیری رفت بالا، 50 گرم موی خودش را تراشید. این است که خدا می‌گوید اضافاتت را بتراش، ماشین تراشت را خودت به راه بینداز، نگذار دیگران تو را ببرند زیر ماشین تراش. احاطه به نقش و دانا به ظرفیت؛ ظرفیت داری، مرد دورانی، مرد تغییری، مرد پرشی، عقب‌گرد نکن، ولی به ظرفیتت هم دانا باش.

در این متد در آخر، مبنای هستی مورد عنایت خاص قرار می‌گیرد. بالاخره محمد (ص) فانی است، اما یک باقی جاوید وجود دارد. اصل بقا؛ اصل بقا معطوف به ذات هستی است که خودِ خداست. پس تبیین حلال رو به جلو آکاردئونی است که بین دو مبنا می‌نوازد. یک مبنا کوچک که انسان است ویک مبنای بسیط و بی‌حد که خداست.

حال ببینیم سهام متدولوژی خروج از بحران چیست؟

 

سهام متدولوژی خروج از بحران

                           ما؛                                   او؛

                              واقف                                   تبیین‌گر

                               عضو هستی                     مبشر

                               فعال مدار تغییر                  آموزگار

                                                                         مجهِز

                                                                         مصحح

                                                                         یادآور

                                                                          پرسشگر

 این متدولوژی را یک شرکت فرض کنید. سهم الشرکه انسان چقدر است، سهم الشراکه خدا چقدر است؟ آورده ما چیست؟ برای این که با این متدولوژی از بحران خارج بشویم باید واقف باشیم به هستی، به قوانین، به خودمان و ظرفیت‌های‌مان. بعد از این که واقف شدیم، عضو هستی هستیم. از عضویت در هستی کوتاه نیاییم. همه‌ی شرایط به این سمت است که ما را از باشگاه هستی خارج کنند. عضو هستی هستیم تا آخر هم می‌مانیم. ما هم میدان داریم و بخشی از میدان مال ماست. ما فعال مدار تغییر نیز هستیم. بالاخره جهان جهان تغییر است. بنا به حرکت جوهری ملاصدرا، که درود کیفی بر او باد، جهان جهانِ تغییر است. قانون حرکت جوهری این را می‌خواهد بگوید که یک انسان در یک رودخانه دوبار نمی‌تواند شنا کند ولو به فاصله یک ثانیه. یک ثانیه بعد، نه انسان همان انسان است و نه مولکول‌های رودخانه مولکول‌های قبلی‌اند. جوهر انسان در تلاطم و عرض رودخانه هم در تلاطم است. سهم ما این است، وقوف و نیز عضویت بی‌چون و چند در هستی و فعال مدار تغییر. ما عضو هستی هستیم. ما حقوقمان را با قانون و مدنیت و شهروندی بدست نمی‌آوریم. حقوق ما، ذاتی است. چون حقوق ذاتی است بیشتر قابل احترام است و باید در مقابل از بین برندگان حقوق ایستاد. مقدم بر این که انسان‌ها قانون اساسی تدوین کنند ـ قانون اساسی برای دوران کتابت اخیر و مدرن و نوین است ـ از وقتی به هستی آمده‌اند حقوقی دارند. خدا خیلی دموکراتیک‌تر از ابنای بشر است. حقوق با ذات خودت عجین است. حقوق پشت قباله توست. این حقوق خیلی کیفی‌تر از حقوقی است که انسان وضع کرده است. واضع این حقوق، واضع هستی است. ما واقف می‌شویم، عضو هستی هم هستیم، حقوقی هم داریم. به اعتبار وقوفمان و حقوقمان فعالیم. اینجا دیگر فعالیت، فعالیت بالنده‌ای است. اینجا دیگر قوانین را شناختی، حقوق را شناختی، خودت را شناختی، بسم الله بیا وسط کار و مدار تغییر. اگر ما 3 سهم (وقوف، عضویت و فعالیت) در این متدولوژی داریم، خدا آورندگی‌اش بیشتر است و این تفاوت ما با خداست؛ او لوطی‌تر، رفیق‌تر و آورنده‌تر است. آورندگی او تبیین‌گری، مبشری، آموزگاری، و تجهیزکنندگی است. ازدواج بخواهی بکنی جل و جهازت با اوست. بالاخره قدیم در محله‌ها کسانی بودند که تامین جهاز با آن‌ها بود. خیلی مهم بود، تامین جهاز با آن‌ها بود. خدا هم مجهِز، هم مصحح و هم یادآور است. بحث را رو به پایان می‌بریم. 60 آیه مورد بحث، آموزشی است میان دو مبنا، ما مبناییم و خدا هم مبنای اول و آخر و وسط. ما نقطه‌ایم، او منتشر. آیه اول خیلی زیباست، به پیغمبر می‌گوید بیاد آر، «اذ» به مفهوم یادآوریِ مرحله و مفصل است. به یاد آر «اذ غَدَوتَ». خیلی زیباست. غدوت به فارسی حدفاصل بین سحر تا صبح ترجمه می‌شود، یعنی وقت بازی طلایه، وقت بازی طلایه با سه تیغ ها. در ادبیات فارسی هم که می‌گویند بامداد، یعنی خورشید به بام ما طلایه داد. خورشید به بام ما تیغه برنده زرین داد. خیلی کیفی است. هستی کیفی است، بنیان گذارش هم کیفی است و ادبیات بنیان گذارش هم کیفی است. این را چه زمانی به محمد می‌گوید؟ وقتی همه در لاکند، همه افسرده‌اند، هوا ابری است، ابری که باران هم ندارد، طراوتی هم ندارد، از معاشقه قطره اول باران با خاک بوی پر طراوتی بر نمی‌خیزد و همه دمق‌اند. محمد (ص) هم بالاخره انسان است. او بسیار بسیار منسجم‌تر از بقیه است، اما بالاخره محمد هم آسیب دیده است. خدا در آیه اول می‌گوید یاد آر آن صبح درخشان را که از خانه بیرون زدی و از اهلت جدا شدی، آمدی نیروهایت را آرایش بدهی. خدا توجه می‌دهد به آن نقطه آغازین. آیه دوم که مکمل آیه اول است اشاره دارد که یادت هست دو طایفه از لشکریان تو، در ابتدای کار فَشَل شدند؟ آیات اول به وضعیت آغاز احد و شروع تنگناها اشارت دارد. و اما آیه آخر: «ما کان الله لیذر المومنین الا ما انتم علیه»، خداوند قطعا وا نگذارد اهل ایمان را. خداوند اهل ایمان ـ آن‌هایی که مبنا دارند ـ را به حال خود وانگذارد. آیه اول با مبنا شروع می‌شود؛ خودت را بیاد آر. آیه آخر؛ اگر واقف باشی به عضویت هستی درآیی، فعال مدار تغییر باشی، من شما را به حال خود واگذار نمی‌کنم. انسان موظف است به وقوف، به عضو هستی بودن، فعال مدار تغییر بودن. خدا هم موظف است. در تلقی سنتی فقط انسان موظف است. این تلقی ارباب رعیتی است، تلقی ژنرال و سربازی است. تلقی رییس قبیله و سرخ پوستی است. مسئولیت خدا هم این است که در مدار تغییر، ما را تنها و به حال خود وانگذارد. به قول مولوی «درآ درآ در کار من»، به همین مفهوم است. بالاخره من آمده ام، واقف شده‌ام و عضو هستی و، فعال مدار تغییر هستم ولی بحران پیدا کردم اینجا دیگر با تو است، به من متدولوژی بده، زمینه خروج مرا از بحران فراهم کن؛ در کار من درآ؛ در پروژه من درآ. بحث در این جا رو به پایان می‌رود. تدبیز خدا را مورد دقت قرار دادیم. تدبیر و متد ما برای خروج از بحران چیست؟         

      در نشست آتی

بحث پیشاروی ما؛

متدولوژی ما برای

خروج از بحران

خواهد بود.

برای نشست بعد مشترکاً روی این موضوع فکر کنیم که حال که خدا متدولوژی به ما داده است و ما نیز خودمان هم توان وضع متدولوژی داریم چه ترکیبی از متدولوژی «او» و متدولوژی خود به دست دهیم تا امکان خروج ما از بحران را فراهم آورد. از همین جلسه نیمی از زمان نشست به ارائه بحث و نظر حضار اختصاص خواهد یافت. به یاری خدا برای نشست بعدی نیز همچون نشست امروز تعدادی داوطلب شوند تا امکان پیشبرد مشارکتی بحث ایجاد شود. در ادامه نشست، پذیرای بحث 3 نفر از دوستان خواهیم بود.


آورده‌های مشارکت‌کنندگان

 مشارکت‌کننده‌ی اول

به نام خدا. با تشکر از وقتی که در اختیار من گذاشتید. موضوعی که موجود است، بحران هویت است. من اسمش را می‌گذارم فروپاشی اعتقادی نسل که از چند مساله ناشی می‌شود؛ یکی خانواده، یعنی آن گپی که بین پدر و مادرها و فرزاندان وجود دارد. میان ما به عنوان فرزندان و والدینمان، موضوعات مختلفی پیش می‌آید. آنقدر سر پدر و مادرها شلوغ است که اصلا فرصت نمی‌کنند با فرزندان‌شان در ارتباط با مشکلات‌شان صحبت کنند. کار برعکس شده است. وارد خانه می‌شوی پدر و مادر‌ها مشکلات خودشان را به بچه‌ها می‌گویند. من سعی کردم در این یک هفته بیشتر با همسالان خودم در مورد فروپاشی اعتقادی صحبت کنم. تعدادی شاگرد هم داشتم که از نسل‌های بعدی بودند، ورودی‌های 76 و 77 دانشگاه، با آن‌ها هم صحبت کردم. این فروپاشی اعتقادی به نظر من می‌تواند نقطه‌ای باشد که هم به عنوان سکوی پرتاب از آن استفاده بشود و هم پرتگاه سقوط، بسته به این که استراتژی ما چه باشد. برای خود من، به شخصه، این نقطه، اول یک حالت سقوط داشت، در دوران پیش دانشگاهی، برای خیلی از هم نسلان من هم به این صورت بود. به نظرم این اعتقاد چون از کودکی در ما شکل گرفته است در ضمیر ناخودآگاه ما نشسته است و وقتی فرو می‌پاشد و از بین می‌رود حتما باید یک جایگزین خوبی داشته باشد که متاسفانه ما آن جایگزین را نداشتیم. به خاطر آن مکانیزمی که ضمیر ناخودآگاه دارد ـ من تا حدودی در موردش مطالعه کرده‌ام ـ خیلی سریع عواملی را جایگزین می‌کنیم. حال آن عوامل خیلی دست ما نیست. اگر جایگزین داشته باشیم می‌توانیم سریع آن را جایگزین کنیم و اگر نه در درازمدت با عوامل مختلفی پر می‌شود و دوباره در جایی دیگر این مشکل برای ما به وجود می‌آید. یک بحث دیگر این هست که وقتی این فروپاشی اعتقادی در سنین مختلف در ما به وجود می‌آید ـ حالا یا در سال اول دانشگاه یا حتی بعد از فارغ التحصیلی ـ برخورد اطرافیان و محیط مهم است. از خانواده که هیچ توقعی نمی‌توان داشت، به نظر من اگر استقلال مالی برای بچه‌ها فراهم باشد دیگر هیچ اتصالی با خانواده ندارند. از آن طرف وقتی بچه‌ها وارد جامعه و در گروه‌های مختلف می‌شوند و به افراط یا تفریط می‌افتند. یا به افراط می‌افتند که حالا بگذر، زندگی است و خوش گذرانی و حالا خودمان را مشغول کنیم و یا در واقع صورت مساله را پاک کنیم که در این حال بحران دوباره در مواقعی که تنها می‌شویم و به فکر فرو می‌رویم خود را نشان می‌دهد. تفریط هم هست که در شکل اعتقادات شدید ظاهر می‌شود که حداقل برای من و دوستانم بسیار تاثیر بدی داشته است. من نمی‌توانستم ادبیاتی را که در بچه‌ها به وجود آمده قبول کنم و اعتقاد دارم اگر راه حلی هم برای مشکل می‌خواهیم پیدا کنیم با عنایت به نوع ادبیاتی است که نسل ما به آن نیاز دارد. این ادبیات با ادبیاتی که دوران قبل از ما به آن عادت کردند و با اعتقادات‌شان روی آن ثبات داشته‌اند متفاوت است و ما نیازمند ادبیات دیگری هستیم. خودم به شخصه به آن امر به معروف و نهی از منکری که می‌گویند اعتقاد ندارم برای این که به نظرم برای این مساله راه حل‌های مختلفی برای هر شخص وجود دارد. همان‌طور که برای هر مساله راه حل‌های متفاوتی وجود دارد نمی‌توان گفت که برای این مساله یک راه حل هست و همیشه باید از آن استفاده کنیم تا جواب بدهد. هر کس باید از درون خودش شروع کند و راه حل خودش را پیدا کند و عوامل دیگر می‌توانند در پیدا کردن این راه حل کمک کنند. از طرف دیگر اثر فروپاشی اعتقادی روی نسل ما می‌تواند مرتبط با نداشتن خط قرمزها هم باشد. یعنی وقتی نگاه می‌کنم در نسل قبلی، پدر و مادرهای ما یک خط قرمزهایی برای خودشان داشتند که متناسب با جامعه خودشان بود. الان خط قرمزی برای ما وجود ندارد. اگر ما برای خودمان خط قرمزی تعریف نکنیم جامعه نمی‌تواند برای ما خط قرمزی تعیین کند و این برای نسل‌های بعد هم به صورت تصاعدی وجود دارد. من با متولدین دهه 70 هم که صحبت می‌کردم احساس کردم بازهم وضع برای ما خیلی بهتر از آن‌ها هست. اما مطلب آخر راجع به صحبتی هست که دوستمان در جلسه‌ی قبل کردند و گفتند کسانی هستند که خدا ندارند. من موافق نبودم و به خاطر این که اگر ما قبول داشته باشیم که خدا ما را آفریده است و روح خدا در ما جریان دارد هیچ وقت نمی‌شود کسی به خدا اعتقاد نداشته باشد. یکی از بزرگ‌ترین نویسندگانی که می‌گفتد بی‌خدا بوده است، برتراند راسل است. از تئوری‌هایی که او داده در اثبات وجود خدا از آن‌ها استفاده می‌شود. این امر نشان می‌دهد که هیچ کس بی‌خدا نیست فقط تعریف هر کدام از ما از خدا طوری است که با دیگری فرق می‌کند. در واقع خدا یکی است و خدای واحدی وجود دارد اما تعریف هر کدام از ما از او فرق می‌کند. راه حلی هم برای این خروج از بحران پیدا نکردم و بخاطر همین هم در این جلسه شرکت کرده ام.

***

مشارکت‌کننده‌ی دوم

بسم الله الرحمان الرحیم؛ مفتخرم که در این جایگاه قرار گرفتم، جایگاهی که از آن مرد بزرگی سخن می‌گفت. دکتر علی شریعتی؛ که در ذهن همیشه هوش این مرد را تحسین می‌کنم. صحبت من در مورد رابطه استراتژیک حضرت ابراهیم با خداست. یکی از برجسته‌ترین رابطه‌های استراتژیک با خدا رابطه ابراهیم است. بحث من از قرآن استخراج شده است. ابراهیم در طی حرکت خود، در طی مبارزه و در طی ابلاغ رسالتش، با مشکلات برخورد می‌کند؛ گروهی در مقابلش موضع گرفتند. نمرود و بت‌پرستانی که در مقابل حضرت ابراهیم قرار می‌گیرند ـ الان هم در مقابل رویکرد نوین به دین جریان مخالفی وجود دارد ـ او طی این رسالت به نکاتی پی می‌برد. او دید بت‌پرستان جایگاهی دارند و رویکردی دارند؛ بت خانه. جهت‌شان به سمت بت خانه است و بت یک شکل تمثیلی است که می‌پرستند. یک کمپی دارند، یک قبله‌ای دارند. در ذهن خودش به این نتیجه می‌رسد. او با خدا گفتگو می‌کند. می‌گوید این‌ها چنین امکانی دارند و در ذهنش جرقه می‌زند، ایده‌ای به ذهنش تراوش می‌کند که چرا ما که خداپرستیم از چنین امکانی بهره نبریم. او این ایده خود را با خدای خود مطرح می‌کند و خدا هم به آن جواب می‌دهد. بس جالب است و این یکی از مهم‌ترین رابطه‌های استراتژیک با خداست. خدا هم ایده ابراهیم را تایید می‌کند. توجه بکنید که این رابطه چقدر و چقدر استراتژیک است و خدا چقدر به ابراهیمش بها می‌دهد. به ابراهیم خلیل الله چقدر بها می‌دهد و در واقع ایده‌ای که به ذهنش رسیده است، تایید می‌کند و می‌گوید برو بساز، خانه من را آن جا بساز که آن جا بشود کمپ خداپرستی. در دوران‌های پس از تو نیز این کمپ را حفظ می‌کنم و این خانه امن خواهد بود. خانه‌ای که به عنوان خانه امن مطرح است. جایی که هر روز به آن جهت نماز می‌خوانیم و خدا را در آن جهت پرستش می‌کنیم. در مقابل چه؟ در مقابل بت‌پرستی که بت خانه خودش را به عنوان قبله به انسان مطرح می‌کند و می‌گوید این بت هست، شما باید اینجا پرستشش کنید. این جا معبد است، به این جا مراجعه کنید. چون بت دیده می‌شود می‌توانسته برای آن انسان ابتدایی مزیت داشته باشد در صورتیکه خدای ابراهیم خدایی است که دیده نمی‌شود. در این بحث، یک بحث حاشیه‌ای هم داشتم در  قالب بحث محل قبله. بعضی‌ها می‌گویند این محل ساخته شدن قبله جایی است که زمین بدان سمت گسترانیده شده است. با درک امروزی ممکن هست ما این مسائل را درک نکنیم که آیا از نظر فیزیکی اصلا چنین چیزی وجود دارد؟ یک بیابانی بوده است که وقتی حضرت ابراهیم، اسماعیل را پیدا می‌کند، حسادت ساره اوج می‌گیرد، و خدا به ابراهیم دستور می‌دهد که شما زن و بچه‌ات را ببر و در بیابان رها کن. ابراهیم زنش بچه‌دار نمی‌شده و می‌رود یک زن دیگری می‌گیرد و این دو زن با هم اختلاف پیدا می‌کنند و از سر عشق، حسادت زن اول تحریک می‌شود، خدا می‌گوید ببر زن و بچه‌ات را در جایی رها کن و باز ابراهیم به آن جا برمی گردد و خانه کعبه را احداث می‌کند. در زمینی که زمانی اسماعیل از تشنگی پا می‌کوبید، چشمه زمزمی می‌جوشد و حیاتی آن جا شکل می‌گیرد و بیابان گرد‌ها آن جا تجمع می‌کنند و در کنار آن چشمه رونق پیدا می‌شود و ابراهیم به آن جا بر می‌گردد و کعبه را با دست خود می‌سازد. این جا اهمیت رابطه استراتژیک با خدا مطرح می‌شود تا ببینیم خدای ما چقدر به انسان اهمیت می‌دهد و برای اندیشه‌ای چه ارجی قایل می‌شود. ما خیلی خودمان را دست کم گرفتیم. درست هست که  شاید خدا ما را رها کرده، ولی به ایده‌های ما و جرقه‌هایی که در ذهن ما روشن می‌شود بس اهمیت می‌دهد.

***

مشارکت‌کننده‌ی سوم

من هم مثل دوست نفر اول چیزهایی که در دانشگاه دیدم که با آن سر می‌کنیم را نوشتم، به آن صورت نظمی هم ندارد فقط دغدغه‌ای است. من در مورد دانشگاه صحبت می‌کنم همان جایی که در آن زندگی می‌کنیم و با هم سن و سال‌های خودمان ارتباط داریم و مثل دوست اولمان بحران را برمی گردانم به نسل خود ما؛ برمی گردم به این که بچه‌هایی که به دانشگاه می‌آیند چه مراحلی را طی می‌کنند و از سنین 17 تا 18 سالگی بعد از یک تلاشی وارد دانشگاه می‌شوند. به نظرم در دانشگاه، دانشجویان سه دسته هستند: دسته اول مثل آبی که از سد بلند سر ریز می‌کند می‌خواهند انتقام بگیرد، از گذشته انتقام بگیرد. من بطور خیلی عینی یکی از دوستان خودم را مثال می‌زنم که هم کلاسم در گذشته بوده است و الان هم در دانشگاه خودمان است. 2 ـ 3 ماه پیش با او صحبت می‌کردم از بودن  در دانشگاه ناراضی بود. آدم باهوش و با استعدادی هم بود، برای من خیلی ناراحت کننده است که به عنوان یکی از بهترین دوستانم، سال اول در اثر اتفاقی در یکی از درس‌های کلیدی خودش را نتوانست نمره بگیرد و ترم بعدی هم یک بحران در معدل و بعد ترم سوم در اعتیاد و همین‌طور تا الان که خودش در اتمام درس و فارغ التحصیلی شک دارد. فردی که من همیشه در سال‌های قبل به بهره هوشی و استعدادش غبطه می‌خوردم، در شرایطی قرار گرفته که تقریبا هر شب بیرون از خوابگاه بوده و در اتاق‌های غیره و.. با او که صحبت می‌کردم می‌گفت این بلا باید سر من می‌آمد و اصلا گریزی نبود. چون در آن موقع اتفاقاتی افتاد که من بدون آن که سیری را طی کنم وارد دانشگاه شدم و این اتفاقات به وجود آمد. تعداد این دسته اول زیاد است و به نظر من هر چقدر که کنکور سخت‌تر می‌شود این دسته پرتعدادتر می‌شوند. دسته دوم کسانی هستند که وارد دانشگاه می‌شوند و آن‌ها هم به نحوی جا می‌خورند و ناراحت می‌شوند ازاین که انتظارات‌شان برآورده نمی‌شود و نقطه‌چین زندگی قبل‌شان را ادامه می‌دهند. یک دانشجو ورودی 87 را دیدم که جمع‌بندی‌اش این بود که زودتر  باید فارغ التحصیل بشود و برود خارج از کشور و این خیلی دردناک است. دسته سوم دسته‌ای هستند که الان حداقل سرمایه‌های جامعه‌ی ایران هستند و یک زیست عادی و نرمال دارند که این امر به خانواده‌ها و دوام مناسبات اجتماعی که از گذشته دارند بر می‌گردد و آن‌ها روز به روز تعدادشان کمتر می‌شود. من از ترکیب این سه دسته به ذهنم رسید که باید برگردیم به چالش‌های درون خانواده‌ها و رجوع کنیم به نسبت بچه‌ها با خانواده‌ها و گذشته‌شان. بطور کلی پدر و مادرها نسل انقلاب از 57 هستند و نسل ما با آن‌ها اصطکاک‌های خیلی جدی دارد. به این صورت که این‌قدر اتفاقات این سه دهه زیاد بود که اصلا پدر و مادر‌ها نمی‌توانند با آن‌ها برخورد کنند و جوابی هم ندارند. برای گذشته و کارنامه آن. اصلا حوصله این را ندارند که بخشی بخاطر فشاری است که به خانواده‌ها تحمیل می‌شود. باری که خانواده‌ها باید حمل کنند خیلی سنگین‌تر از توان شانه‌های‌شان است. بارها در جلسات تاریخ گفته شده است که سرعت مسائلی که برای جامعه‌ی ایران به وجود می‌آید خیل زیاد است. بنا به علل مختلف حجم رخدادها و اتفاق‌ها بس زیاد است و اصلا توان برخورد با آن‌ها وجود ندارد. فرق آن هم با گذشته این است که در سال‌های 40 و 50، نسل‌ها با والدین‌شان به این صورت اصطکاک نداشتند. مورد بعدی گسست نسل هاست. این همه اتفاقات به صورت سیل وارد جامعه شد. من با خیلی از افراد 50 سال به بالا صحبت می‌کنم، آن‌ها می‌گویند ما هم این گسست را داشته‌ایم و ما با نسل گذشته خودمان اصلا نمی‌توانستیم صحبت بکنیم. صحبت ما از رهایی و آزادی و طبقات و اینگونه مسائل بود، بحث‌هایی که تازه ادبیاتش وارد ایران شده بود. اما وجه ممیزه‌اش با حال این بود که آن نسل ـ هم سن‌های پدران ما در دهه‌های 50 ـ آرمان‌شان شور و شعف و بهبودی هستی بود اما الان ناامیدی و غر زدن و گلایه از زمین و زمان در مواجهه با نسل قبل‌شان. این‌طور است که می‌گویند شما بچه خوبی باش، شما چه کار با بقیه داری و همین که آدم خوبی باشی کار خودت را کرده ای. نکته دیگری که به ذهنم رسید بگویم این است که در بحث‌های ما، چه بحث‌های امروز و چه گذشته، مثال‌هایی که می‌آید متعلق به گذشته است. مثلا ورزشکار 4 دهه پیش، فوتبالیست 4 دهه پیش، وزنه بردار 5 دهه پیش یا مثلا مصدق. به هر حال اگر هم نمونه‌هایی بوده است بر می‌گردد به دور دست. گذشته ما از این حیث خیلی پر بار است که این خیلی خجسته است. اما این مثل کلکسیونی می‌ماند که آن قدر شلوغ است که شاید بچه‌ها دیگر حوصله و توانش را نداشته باشند که حتی به آن نگاه کنند. به یک حداقل‌هایی نیاز داریم که بتوانیم آن‌ها را ببینیم. حداقل‌هایی که عینی‌تر باشند. این بر می‌گردد به این که نسل ما به حداقلی از کرامت و هویت همان‌طور که دوست اولم گفت نیاز دارد. این هویت خیلی مهم است. وقتی نسل دهه‌ی 50‌ای هویت دار شد توانست در مدار تحول جای بگیرد. اما نسلی که هویت ندارد و یا هویتش گم است، حداقل کرامتی می‌خواهد تا به قولی در پرتو آن زندگی کند. مساله من این هست که تاریخ گذشته چقدر توان جوش خوردن با نسل جدید را دارد؟ حال که سرعت تحولات و گسست‌ها زیاد می‌شود مثلا صحبت از ورزشکار دهه‌ی 50 و وزنه بردار دهه‌ی 50 ـ محمد نصیری ـ چقدر می‌تواند کمک کننده باشد. نکته دیگری که به ذهنم می‌رسد این است که فشارهای اجتماعی آنقدر زیاد است که برای نسل ما آینده خیلی جدی است. در همه‌ی گروه‌ها می‌شود دید که سرعت رخ دادها بیشتر از عادی بودن گذران روزهای عمر ماست. به قولی 20 ساله‌ای که الان باید 20 سالگی بکند دارد 40 سالگی می‌کند و از الان به فکر آینده است. این موجب حسابگری و کاسبکاری و معامله‌گری می‌شود که شما بارها از آن گفته‌اید. در برخورد‌های دانشگاه بچه‌هایی هستند که آنقدر به آینده حساسند که حکیمانه سخن از هزینه ـ فایده و دستاورد می‌کنند؛ اگر این کار را بکنیم چه بدست می‌آوریم و اگر پیش آن مدیر نرویم چه می‌شود و این طور مسائل هست که شما هم به درستی قبلا به آن اشاره کرده‌اید.

***

آقای صابر: سه دوست از سه دیدگاه طرح مساله کردند. دوست اول مساله‌ای طرح کرد که معطوف به خودش بود و دو تلنگر کیفی زد؛ اول ضرورت کاربست ادبیات جدید از سوی نسل‌های پیشین با نسل جدید. دوم توصیه استراتژیکی مبنی بر آن که راه حل خروج از بحران مبتنی بر تجربه درونی خود فرد است.

 دوست دوم یک کار پژوهشی کرده بود و ایده‌ای را مطرح کرد و آن ایده برقراری رابطه استراتژیک بین ابراهیم با پروردگار بود. تلنگری که به ذهن جمع زد این بود که خدا حامی ایده است. تلنگر مهمی بود.

دوست سوم مشاهداتش را از نسل جدید در دانشگاه توضیح داد. دو گزاره مطرح کرد. یک: نیاز به آمیزه‌ای از کرامت و هویت برای این که نسل نو هم روی پای خودش بایستد. دوم پرسش استراتژیکی مبنی بر این که تاریخ گذشته چقدر توان جوش خوردن و پیوند خوردن با وضع موجود نسل جدید را دارد؟

این جلسه بهتر از جلسه‌ی اول بود. بالاخره طلسم تک تریبونی باید بشکند تا همه از تریبون استفاده کنند.

شب خوش، خدا نگهدار.

 
شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 2130
پرینت

سلسله نشست های «باب بگشا»

نشست پنجم: متدولوژی ما برای خروج از بحران

سه‌شنبه ۳۰ مهرماه ۱۳۸۷

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

 به نام خدا و با عرض شب بخیر خدمت دوستان، خواهران و برادران و کسب اجازه از بزرگتر‌های جمع، بحث را آغاز می‌کنیم؛

به نام همراه یاری‌گر

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

ذیل عنوان باب بگشا، ضرورت رابطه صاف دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خداست؛ رابطه‌ای نه تاکتیکی، نه سه کنجی، نه مناسبتی، نه فرصت‌طلبانه و نه کاسبکارانه.

همچنان‌که قبلا هم خدمت‌تان عنوان شد اینجا، جایگاه طرح دغدغه و دیدگاه است. نه دوستان آموزش گیرنده هستند و نه بنده در سطح آموزش دهنده. ولی همه‌ی ما حقمان است که اگر فکری داریم یكدیگر را خبر کنیم، اگر دغدغه‌ای داریم یکدیگر را گرد بیاوریم و آن را مطرح کنیم. طبیعتا اگر هر یک از دوستان بحثی داشته باشند به این اعتبار که شما اینجا حاضر شده‌اید بنده نیز در آن بحث حاضر خواهم شد. لذا اینجا کلاس نیست و همان‌طور که جلسه‌ی قبل شاهد بودید تا حد امکان بحث مشارکتی است. روی یک موضوع همه فکر می‌کنند و نیمه‌ی دوم جلسه هم در اختیار دوستان است.

بحث امشب، «متدولوژی ما برای خروج از بحران» است. قبل از آغاز بحث امشب، مروری كنیم بر مباحث پیشین:

بحث اول؛ آغازگاه

بحث دوم؛ خدا در وضع موجود

بحث سوم؛ چگونگی مواجهه با بحران

بحث چهارم؛ متدولوژی خروج از بحران

 بحث پنجم؛ متدولوژی ما برای خروج از بحران

اتصال مباحث پیشین به بحث حال؛

آغاز گاه؛ ابهام، تشویش، تردید و پرسش‌های درون ما

[ما بدون پایگاه]

خدا در وضع موجود؛ به دنبال خدا در جامعه‌ی ما

[غیبت «او»]

[بحران ما : شناخت او، جایگاه او، رابطه با او]

[محصول بحران: جدایی از هستی]

چگونگی مواجهه با بحران؛

گونه‌های انسانی مواجهه با بحران؛ تدبیر خدا برای خروج از بحران

[گونه‌های غیرکارآ ـ گونه کارآ]

[تدبیر خدا : تبیین راهگشا]

متدولوژی خروج از بحران: تبیین حلّال و رو به جلو، پیوند دوباره با هستی

آغاز از نو، استراتژی، آشیل‌شناسی، پرسندگی مضارع

[تبیین حلّال : انسان در میان دو مبنا]

آغازگاه یا نشست اول اختصاص داشت به طرح ابهام‌ها و تشکیک‌ها و تردید‌ها و پرسش‌های درون ما؛ بدین مضمون که آیا ما در این جهان بدون پایگاه هستیم؟ جای پایی برای ایستادن و استقرار داریم یا نداریم؟ حیرانیم یا حیران نیستیم؟ در حقیقت چرخ و فلک تشویشی را که در پس پیشانیمان بود مطرح کردیم. در نشست اول آرام آرام به این گلوگاه رسیدیم که بحران اصلی جامعه‌ی ما بحران خداست.

در نشست دوم در پی آن بودیم كه بحران چطور قابل تبیین است؟ اصل موضوع یا سوژه اصلی خداست؛ آنرا وسط بگذاریم و جستجو کنیم و ببینیم خدا در کدام صندوق خانه‌ها، در کدام پستو‌ها و سر کدام طاقچه‌ها هست یا نیست؟ در جستجوی خدا برآمدیم در جامعه، در حاکمیت، در نیروهای فکری سیاسی، در نیروهای اجتماعی و در نسل نو؛ و نهایتا دریافتیم که خدا غایب است، حداقل در نزد ما غایب است. او نگهدارنده ما نیست، ما هم تحت نظارت او خود را حس نمی‌کنیم. بطور دقیق‌تر بحران اصلی، بحران شناخت خدا و چگونگی برقراری رابطه با اوست. محصول این بحران هم آن است که ما از هستی جدا افتاده‌ایم.

 نشست سوم به چگونگی مواجهه با بحران اختصاص داشت.

ابتدا گونه‌های انسانی مواجهه با بحران را بررسی کردیم. 5 گونه مواجهه كه یكی از آن‌ها کارا بود و بقیه حالت فرار و توجیه و توضیح بحران را داشت. گونه کارا آن بود که انسان‌های آماده برای خروج از دالان بحران ابتدا تحلیل خود و سپس تحلیل شرایط می‌کردند و نهایتا با امید و شعف و چشم انداز نسبتا پر شوری، راه برون رفت را بر می‌گزیدند. یک تدبیر هم داشتیم که تدبیر خدا بود خدا پس از شکست احد در 60 آیه دست به تبیین راهگشا زد که دو جلسه را به بررسی آن اختصاص دادیم. متدولوژی خروج از بحران خدا یک تبیین حلال رو به جلو بود. خدا بعد از این تبیین، فرمان پیوند دوباره با هستی، فرمان حرکت از نو، مجهز شدن به استراتژی، شناختن پاشنه آشیل‌ها  و ضعف‌های درون و نهایتا پرسندگی مضارع را تجویز می‌كرد. این تبیین حلال خدا، انسان را بین دو مبنا قرار می‌داد؛ یک مبنا خود ما و یک مبنای بزرگتر از ما یا خدا. این سیر را طی کردیم تا به نشست امشب راه بردیم. پنجمین باری است که گرد هم جمع می‌شویم. در ضمن بحث‌های پیشین عنوان شد که درست است كه ما در منزل‌گاه بحرانی سکونت داریم اما قرار نیست سکونت ما سکونتی دایمی باشد. بنا به سنت بشر که بدنبال مفری است برای خروج از بن‌بست، ما هم باید مفر حودمان را پیدا کنیم. حالا متدولوژی ما برای خروج از بحران چیست؟ طی چهار جلسه طرح بحران کردیم، چگونگی مواجهه با بحران را بررسی کردیم و روی متدولوژی خروج از بحران مستقر شدیم. امشب متمرکز می‌شویم بر متدولوژی خود برای خروج از بحران؛ چون ما بهتر از هر کس می‌دانیم که وضعیت‌مان چیست. به وضع خودمان بیش از همه اشراف داریم. امکاناتی هم داریم. بی‌امکان نیستیم. در خلا رها نشده‌ایم؛ بالاخره ما در جهان و تاریخ سهمی از تالیف داریم. پیشینیان ما دست به تالیف زده اند، خدا هم دست به تالیفات خود زده است. ما هم می‌توانیم به تالیف دست زنیم و در حد قد و قواره خود  می‌توانیم نقش مولف را به عهده بگیریم. بحث امشب را پی می‌گیریم:

 

ما؛

نیازمند متد

ما؛

-مصرف کننده محصولات نهایی علم

-نه در پی متدولوژی

-آموزش و آموزش عالی بی‌متد

-ما ماده بی‌شکل در ظرف و قالب الگوها

 اما ما در استارت به طور جدی نیازمند متد هستیم. متد چنین تعریف شد که چهارچوبی تسهیل گر، مهندسی دست یابی و روش پیش انداز است. یک رهیافت توام با فن و روش.

ما که نیازمند استفاده از متد هستیم در چه وضعیتی به سر می‌بریم؟ ما  عموما مصرف کننده محصولات نهایی علم هستیم. علم در جهان پیشرفته تکنولوژیک ـ نه الزاما پیشرفته در همه‌ی حوزه‌ها ـ با دینامیسم خاصی محصولاتی تولید می‌كند. ما بدون این که مرارت آن‌ها را بكشیم؛ مصرف کننده نهایی تکنولوژی آن‌ها هستیم. در این 40 ـ 50 سال سیر مصرف کنندگی نهایی این محصولات را طی کردیم و هنوز هم نقطه‌چین می‌زنیم و ادامه می‌دهیم و در پی متدولوژی‌ها نبوده‌ایم. بالاخره پشت این علم چیست؟ آشپزخانه‌ای که علم در آن فرآوری می‌شود كجاست؟ آشپزهایش چه كسانی هستند؟ چه روشی را به کار می‌برند؟ دنبال این‌ها نبوده‌ایم. موبایلی می‌آید، کامپیوتری می‌آید، اینترنتی می‌آید، در وهله اول یک وه! می‌گوییم و تعجبی می‌کنیم و بعد فقط آن کالا را می‌بینیم، موبایل را می‌بینیم. در پی متدولوژی علمی كه منجر به شكل گیری آن محصول شده نیستیم. آموزشگاه‌هایی که ما داریم چه ما قبل عالی و چه عالی، متد در آن تدریس نمی‌شود. در 10 ـ 15 ساله اخیر هم که تحقیق آرام آرام در دانشگاه‌ها باب شده است ـ با این که خیلی حقیر است ـ در دوره 4ساله کارشناسی و 2 ساله ارشد فقط 3 ـ 4 واحد روش تحقیق گنجانده شده است. روش تحقیق‌ها هم خیلی کلی تدریس می‌شوند«یک روش تحقیق پیمایشی داریم، یک پرسش باز داریم، پرسش عمیق داریم و... » اگر بخواهد پژوهشی هم شکل بگیرد، چه پژوهش آزمایشگاهی و چه پژوهش کتابخانه‌ای از قالب‌های آماده استفاده می‌شود. چه در سطح اساتید و چه در سطح دانشجویان؛ ما یک ماده آمورف و بی‌شکلی هستیم درون این ظرف‌ها و در قالب این الگوها. در واقع اطلاعات بومی خود را در مدل‌های غیر بومی می‌ریزیم. مدل‌های آن‌ها محصول سیر و فرهنگ خودشان است و محصول تلقی‌های خودشان. ونیز محصول دود چراغ خوردن و خاک کار خوردن آن‌هاست. ما در آن پروسه‌ها شریک نبوده‌ایم. اما ما اطلاعات بوم خود را در قالب مدل‌های آن‌ها می‌ریزیم و لذا نمی‌توانیم با متد ارتباط برقرار کنیم. با این توضیح، ما به‌رغم این که در وضعیت ما قبل متدولوژی قرار داریم اما به متد نژدیک نمی‌شویم. حال آنكه متد نوعا ره‌گشایی‌ها و کارایی‌های کیفی و تاریخی خاص خود را داراست. نمونه‌ای وجود دارد كه هم گویاست و هم پویاست و هم پایا. متدی كه توسط یك ورزشكار ابداع و ارائه شد:

کارآیی‌ها ـ ره‌گشایی‌های کیفی و تاریخی

متد

یک نمونه گویا، پویا، با اعتلا، پایا؛

متد فاسبوری

تا آخر دهه 1960 انسان در پرش ارتفاع، به روش اسب می‌پرید. اسم روش هم اسبی بود؛ ابتدا صورت، بعد دو دست و سپس دو پا از مانع عبور می‌كنند. تا سال‌های 69 ـ 1968انسان هم به این روش می‌پرید. با رکوردی حدودا معادل دو متر؛ اما پرنده‌ای در امریکا پیدا شد به اسم دیک فاسبوری. دیک فاسبوری نبوغ ویژه‌ای داشت. آمد و روش اسبی را کنار زد و با تمرین‌های بسیار زیاد و با مرارت‌های بسیار طولانی، برای اول بار از پشت پرید. از پشت که پرید یک اتفاق ویژه افتاد؛ انسان که از جلو و به روش اسبی می‌پرید، با شش برآمدگی فیزیكی خود در برخورد با مانع مواجه بود: نوک پا، کشکک زانو، سینه، چانه، بینی و پیشانی. وقتی فاسبوری از عقب پرید این شش مانع به سه مانع تقلیل پیدا کرد: پس سر، باسن و پاشنه پا؛ لذا ضریب خطا حدود 50% پایین آمد. او از گودی کمر هم استفاده کرد. انسان روی افق که بخوابد و کمرش را مقعر کند چیزی بین 30 تا 60 سانت فاصله به وجود می‌آید. فاصله بین افق تا گودی کمر. او از خصلت جهشی پاشنه پا نیز استفاده كرد. فاسبوری با ابداع متد جدید، روش پرش اسبی را یه روش پرش انسانی تبدیل كرد و این متد معروف شد به «متد فاسبوری»؛ با متد فاسبوری انسان رها شد و رکورد‌ها با رکوردهای پیشین خیلی تفاوت پیدا کرد. بعد از فاسبوری یك روسی و یك چینی ركورد جهان را به یكباره بالا بردند. در ایران هم تیمور غیاثی از روش فاسبوری استفاده و ركورد دار آسیا شد. با این متد یک مرد 180 سانتی متری می‌توانست از مانع 230 سانتیمتری  بپرد یعنی 50 سانت بیش از قد خودش؛  آن نصاب را یك کوبایی در دهه قبل به دو و نیم متر رساند. دوربینی که کنار میله كار می‌گذارند، مشخص می‌کند كه گودی كمر پرنده حدود 30 سانت بالای میله است. در حقیقت انسان تا 280 سانت می‌پرد، با یک تصحیح به روی متد. خانم‌ها نیز اول دهه 70 با استفاده از روش فاسبوری ركورد خود را به طور جدی افزایش دادند. خانم اولریكه میفارت آلمانی با قد 170 سانت، دومتر و یک سانت پرید. با تصحیح روش. خانم‌ها 30 و آقایان 50 سانت نصاب و رکورد خود را بالا بردند. منظور ما هم از متد این است. به خصوص مثل متد فاسبوری كه بر گرفته از هستی باشد. پیش از این انسان متد را از اسب می‌گرفت. فاسبوری به این نکته توجه کرد که خود ما هم «آدم» هستیم و ویژگی هایمان کیفی‌تر از اسب است. درست است که اسب هم عضو فعال هستی است اما چرا ما از اسب متد بگیریم؟ از خودمان بگیریم. بدین ترتیب، ابداع متدی كه با ذات انسان هم پیوند بود، انسان را بطور كیفی و جهشی ارتقا داد.

ما در ایران در دوران بی‌متدی و بی‌روشی گیر افتاده‌ایم، حال آنكه قبلا این طور نبوده است. ما به دور دست‌های تاریخ کاری نداریم ولی در همین دوره، از دوره تنباکو و مشروطه که جامعه‌ی ما به مرحله تحول وارد شد، در همین 15 ـ 110سال افرادی بوده‌اند كه در حوزه‌های مختلف جامعه‌ی ما، نقش فاسبوری را ایفا کرده‌اند. یکی و دوتا هم نبوده‌اند. اگر کمی بیشتر فکر کنیم شاید بیش از این فهرستی که در مقابل شما قرار دارد، ما در ایران فاسبوری داشته باشیم:

 

فاسبوری‌های ایران ما

میرزا باقر دراندرونی   :

اخذ فنون از چهارپایان

میرزا حسن‌خان رشدیه   :

آموزش الفبا از راه آواشناسی

جبار باغچه‌بان   :

آموزش الفبای گویا

علی‌اکبرخان دهخدا   :

تشخص واژه‌

مرتضی خان محجوبی   :

راست‌پنجگاه

مهدی بازرگان   :

جهان‌بینی طبیعت‌گرا

سیدمحمود طالقانی   :

تفسیر نشانه‌ها با ملاک هستی

محمد حنیف‌نژاد   :

وام‌گیری از هستی برای مبارزه اجتماعی

سیب‌زمینی‌کاران مازنی   :

تجهیز زمین به قصد به‌باروری

یک میهمان: زدراوکو رایکوف :

فعال‌سازی برای پرواز

 

در فهرستی که در مقابل دیدگان شماست میرزا باقر در اندرونی در صدر قرار دارد و نام دیگران نیز به ترتیب ایفای نقش تاریخی آن‌ها فهرست شده است؛ میرزا حسن خان رشدیه بانی اولین مدرسه مدرن در ایران، مرحوم جبار باغچه بان آموزش دهنده اولیه ناشنوایان در ایران، علی اکبر خان دهخدا فعال سیاسی و فعال فرهنگی که چهل سال عمر روی لغتنامه و امثال الحکم ایرانی گذاشت. مرتضی خان محجوبی پیانیست، مهدی بازرگان ایدئولوگ علمی، آقای طالقانی مفسر، حنیف‌نژاد عنصر مدار تغییر، و طیفی از شالیكاران در مازندران که میان دو شالی، سیب زمینی می‌کارند. غیر از ایرانی‌ها یک مهمان هم در فهرست قرار دارد كه در آخر دهه 1960 یا  دهه 40 خودمان به ایران آمد؛ زدراوکورایکوف مربی تیم ملی و سپس تیم تاج بود. او 10 سال در ایران اقامت داشت.

 از سر فهرست که شروع کنیم یه میرزا باقر دراندرونی بر می‌خوریم که دو جلسه‌ی قبل نیز درباره‌اش توضیح دادیم كه یک فرد عامی، اهل هماورد، باستانی کار و خوش قواره بود. از سر کار كه بر می‌گشت  یک مقدار استخوان می‌خرید و  یک مقدار هم گوشت و چربی. دو قفس در خرابه کنار منزلش تعبیه کرده بود.  استخوان را در یک قفس و چربی و گوشت را هم در یک قفس می‌ریخت. گربه‌ها سراغ گوشت و سگ‌های محل هم سراغ استخوان‌ها می‌رفتند و درها قفل می‌شد. او سپس می‌نشست و دو سه ساعتی به آن‌ها نگاه می‌کرد. نگاهی از نوع مشاهده. او طی مشاهدات فنون پا را از سگ و فنون دست و کت و کول را از گربه اخذ می‌کرد.

میرزا حسن خان رشدیه اولین مدرسه را در ایروان تاسیس کرد، بعد در تبریز و در تهران، و سپس مشهد. او فردی بود که همه‌ی زندگی‌اش ممزوج با ایده و آرمان شد. او با آموزش الفبا از راه آوا‌شناسی؛ به هژمونی تجوید عربی پایان داد و برای ایرانی، متد آموزش الفبای ایرانی اختراع و تجویز کرد.

مرحوم باغچه بان هم این نبوغ را داشت که با متد خود که توضیح خواهیم داد، آموزش الفبای گویا را اختراع کرد و در کنار آن یک سمعک که برای اولین بار در ایران برای ناشنوایان ساخته شد.

مرحوم دهخدا هم طی 40 سال روی 40 جلد لغتنامه كار کرد و انصافا شناسنامه ملی ماندگاری بر جای گذاشت و به واژگان تشخص بخشید.

مرحوم محجوبی هم روشی نو آورد. تا قبل از مرحوم محجوبی پیانیست‌ها همه با پنجه شکسته پیانو می‌نواختند. مرتضی خان آمد و راست پنج‌گاه را باب کرد با پنجه‌های راست و پیانو نواختن.

مهندس بازرگان مهندس ترمودینامیک بود که متناسب با رشته‌اش تبیین کرد و طبیعت و هستی را با اصول ترمودینامیک توضیح داد.

اما طالقانی، شاید ملا‌تر و آخوندتر از طالقانی وجود داشت اما ایشان رابطه‌ای با هستی برقرار کرد و ملاک‌هایی از هستی گرفت و با آن ملاک‌های هستی قرآن را باز توضیح داد و ترجمان امروزین کرد.

حنیف‌نژاد یک فعال سیاسی، اجتماعی و فکری بود که از مضامین هستی برای تبیین شكل و محتوای مبارزه اجتماعی وام گرفت.

اما سیب زمینی کاران مازنی؛ در حد فاصل نکا تا ساری منطقه‌ای هست با چند روستا. این روستایی‌ها ـ من در سال 71 با آن‌ها برخورد داشتم ـ تیپ‌های خیلی فکوری هستند. پرکار، فکری و بسیار به محصول‌شان نیز اهمیت می‌دهند. تنها مكانی که در ایران بین دو کشت شالی، زمین زیر کشت سیب زمینی می‌رود بین ساری و نکا است که علت آن در ادامه توضیح داده می‌شود.

رایكوف یك مربی ـ مدرس یوگوسلاو بود كه در سال 1347 به ایران آمد. یوگوسلاوها نوعا فكوراند و او هم یك مربی فكور بود. برای بهتر پرواز كردن فوتبالیست‌های ایرانی روشی ابداع كرد كه كارگر افناد. او ده سالی در ایران ماندگار شد. دورانی كه بسیار پربار بود.

اكنون به میدان این مردان و متدهای آن‌ها بذل دقت كنیم: از ابتدای فهرست آغاز می‌كنیم؛

میزباقر دراندرونی متدولوژی‌اش چه بود؟ او با این که عامی و شاید کم سواد بود، و شاید هم بی‌سواد، اما خوب مشاهده می‌کرد. تماشا با مشاهده فرق دارد. با تماشا‌گری نمی‌توان متدولوژیست شد. ارزشمند است که انسانی هر روز بنشیند و دو ساعت سگ وگربه‌ها را مشاهده کند. مشاهده‌گری و درک مهندسی مشاهده؛ دست گربه چطور بالا می‌آید؟ زاویه پنجه و سرشانه‌اش چقدر است. سگ چطور سگک می‌زند؟ آمد درک مهندسی مشاهده کرد. و سپس قاعده اخذ کرد و کاربست قاعده. فنون اشکل گربه، سگک و.. و.. فنونی‌اند که از طریق مشاهده‌گری و ثبت و ضبط‌ها و اخذ قاعده‌های مرحوم میزباقر دراندرونی و امثال او در آمد. او برای خود متدولوژی داشت.

 

 میدان‌ها و متدها

اخذ فنون از چهارپایان   :

مشاهده، درک مهندسی مشاهده، اخذ قاعده، کاربست قاعده

آموزش الفبا از راه آواشناسی   :

آموزش شنیداری یا الفبای صوتی

آموزش الفبای گویا   :

الفبای گویای ابتکاری برای ناشنوایان با تفکیک اصوات

تشخص واژه   :‌

ریشه‌شناسی و تبارشناسی و کاربست واژه

راست‌پنجگاه   :

پنجه‌های صاف نشکسته به سان پروازنده

جهان‌بینی طبیعت‌گرا   :

تبیین جهان بر مبنای اصول ترمودینامیک

تفسیر نشانه‌ها با ملاک هستی   :

هستی‌شناسی، اخذ ملاک‌های هستی، تفسیر نشانه‌ها با ملاک‌های هستی

وام‌گیری از هستی برای مبارزه اجتماعی   :

نضج، قوام، حوصله و طی فرآیند؛ سنت هستی ـ سنت فعال هستی

تجهیز زمین به قصد به‌باروری   :

ترمیم و تجهیز زمین با سیب‌زمینی برای شالیکاری

فعال‌سازی برای پرواز   :

بندی به پا، بندی از پا، آماده برای ارتفاع

 

اما رشدیه. تا قبل از رشدیه امكان آموزش در ایران مکتب خانه بود. در مکتب خانه هم فقط به بچه‌ها آموزش قرآن می‌دادند. قبل از آموزش قرآن هم تجوید درس داده می‌شد. تجوید هم یعنی جویدن؛ چگونگی جویدن حروف و اصوات در حلقوم و با زبان. این روش مخصوص زبان عربی است. زبان عربی بسیار بسیار پر طنین است. اغلب اصوات از ته حلق بیرون می‌آیند و نیاز به تجوید دارند. می‌گویند عربی فصیح را مصری‌ها صحبت می‌کنند. وقتی یک مصری صحبت می‌کند بیشترین بازی را با حلقش و زبانش انجام می‌دهد. ولی ما در زبان فارسی نیازی به تجوید عربی نداشته‌ایم. بچه می‌آمد مدتها وقت صرف تجوید عربی می‌کرد و بعد هم فقط می‌توانست قرآن را از رو بخواند. برای خواندن کتاب عربی دیگری هم مشکل داشت. خواندن فارسی را هم مشکل تجوید داشت. مرحوم رشدیه آمد و با یک مرارتی آموزش شنیداری الفبای صوتی را جایگزین کرد. از میمیک لب و دهان استفاده كرد. بچه به جای این که الفاظ و حروف عربی را در حلقومش بجود و استاد ترکه‌اش بزند و بگوید لام را از کجا بکش و میم را از کجا بکش و... کلافه شود و عطای آموزش را به لقایش ببخشد، با روش دیگری آشنا شد. مرحوم رشدیه با استفاده از میمیک لب و دهان، دیگر تجوید را کنار گذاشت. و با آموزش صوتی و نوشتاری الفبا، 25 تا 40 ساله‌های بی‌سواد را در 90 ساعت با این متد، آموزش خواندن و نوشتن داد. این اتفاق خیلی مهمی بود.

فرد بعدی مرحوم باغچه بان بود. باغچه بان اهل اختراع بود. 6 ـ 7 اختراع از او ثبت شده است. او برای ناشنوایان با تفکیک اصوات، مرحله‌ای بالاتر و پیشرفته‌تر از مرحوم رشدیه را رقم زد. او اصوات را به ناشنوایان منتقل کرد و در دوره واقعا کوتاهی ناشنوایان را آموزش داد.

مرحوم علی اکبرخان دهخدا متدی که پیش گرفت متد تشخص واژه بود. آمد همه‌ی واژگان ایرانی را ریشه‌شناسی کرد. در مرحله دوم تبار‌شناسی کرد. و در مرحله سوم برای واژه‌ها کاربست تعیین کرد. لذا به واژه تشخص داد. واژه صاحب شناسنامه‌ای شد؛ ریشه‌اش چیست؟ از کجا آمده است؟ حتی از کجای ایران آمده است؟ چه سیری را طی کرده؟ سیر قوامش چه بوده؟ اول چطور تلفظ می‌شده است؟ در سیر، تلفظش چطور تحول پیدا کرده است؟ تلفظ نهایی آن چیست؟ به کمک زیر و زبر گذاشتن‌های خاص خودش. او با تشخصی که به واژه می‌داد واژه را دارای کاربست می‌کرد.

مرحوم مرتضی خان محجوبی را می‌توان گفت که از با سواد‌ترین و اندیشمند‌ترین موزیسین‌های ایران است. ایشان از اول برخوردش با پیانو برخورد دیگری بود. تا قبل از او و حتی بعد از او همه با پنجه شکسته پیانو می‌زدند. اما انسان از اول پنجه هایش شکسته نیست. نه پنجه پا و نه پنجه دستش، همه‌ی موجوداتی هم که پرواز می‌کنند با پنجه راست پرواز می‌کنند. پس این سنت هستی است: پرواز با پنجه راست؛ پرنده با پنجه شکسته پرواز نمی‌کند، نمی‌تواند اوج بگیرد. لذا آمد و پیانو را هم با پنجه راست زد. نام این متدولوژی شد «راست پنجگاه»؛ اگر شما قطعه‌هایی را که از مرتضی خان بجا مانده است مثل کوکو، مثل پرلود و مثل ژیلا ـ که برای دخترش نواخت ـ گوش بدهید و بعد از این استماع، پیانوهای دیگر را که با پنجه شکسته نواخته می‌شود گوش دهید، با پیانو مرتضی خان ارتباط دیگری برقرار می‌کنید. حس می‌کنید که پیانیست در حال پروازست و در هستی شناور است. متدهایی که بررسی می‌كنیم همه به نوعی با هستی مرتبط هستند.

مهندس بازرگان درسش را خوب خوانده بود، بورسیه گرفت و به خارج رفت. وقتی آمد ترمودینامیک را خوب فراگرفته بود. او اصول ترمودینامیک را در «عشق و پرستش» وسط گذاشت و جهان را با آن تبیین کرد. تبیین مهندس بازرگان در عشق و پرستش، تبیین هستی شناسانه است و مبتنی بر اصول ترمودینامیک.

آقای طالقانی مقدم بر این که وارد قرآن بشود، هستی را شناسایی کرده و از هستی ملاک‌هایی گرفته بود. ملاک اول دینامیسم است. هستی دینامیک است، همه‌ی پدیده‌های درون هستی سبوح هستند، شناوراند. این شناوری، خودبه خودی نیست. سروکول این پدیده‌ها به سقف و دیواره هستی نمی‌خورد، یک سیری را طی می‌کنند. به سوی مبدا می‌روند. صیرورتی طی می‌شود. نهایتا این موجودات اهل تصرف و تغییراند. او با آن ملاک‌ها آمد و قرآن را تفسیر کرد. او در تفسیر قرآن به واژه‌ها مثل مرحوم علی اکبر خان دهخدا شان می‌دهد. واژه شان دارد. هستی هم شان دارد. در شان بی‌حد و حصر و سفره پهناور هستی که قرار بگیری با قرآن ارتباط جدی تری برقرار می‌كنی. او به این ترتیب برای خود متدی آفرید و آیات را با ملاك‌های هستی تفسیر كرد.

حنیف‌نژادهم با این که جوان بود به هستی ایمان ویژه‌ای داشت. کتاب شناخت را که باز کنید ـ حالا ممکن است بعد از 40 سال انتقادهای جدی به آن وارد باشد ـ چند مورد محکم در آن هست. یک محکم، ایمان به واقعیت مستقل از ذهن است. این واقعیت مستقل از ذهن که هستی است را باید باور كرد. به خودمان هم ایمان بیاوریم. ایمان آوردن به هستی از عناصر اصلی متدولوژی شناخت بود. بعد به این رسید که هستی سیر قوام را طی می‌کند. پدیده هایش حوصله دارند، اهل مرارت اند، اهل نضج اند، اهل فرآوری‌اند و طی فرایند می‌کنند. ما هم اگر بخواهیم مبارزه اجتماعی بکنیم و مبارزه منجر به تحولی بشود پس باید از سنت هستی تبعیت کنیم. حوصله داشته باشیم. اهل مرارت باشیم. اهل آموزش باشیم تا بتوانیم قوام بگیریم. سپس اصل کسب صلاحیت را در میان آورد. اصل کسب را نیز از داخل هستی بیرون کشید. این متد حنیف‌نژاد بود.

اما کشاورزان مازنی. وقتی بروی با آن‌ها صحبت کنی خیلی ساده و طبیعی صحبت می‌کنند. می‌گویند اگر ما بلافاصله بعد از برداشت شالی، شالی جدید بکاریم این زمین هیچ وقت تنوع را لمس نمی‌کند. ما بیاییم بین دو شالی سیب زمینی بکاریم. وقتی از آن‌ها می‌پرسیم چرا سیب زمینی بکاریم؟ می‌گویند تولید جدید تنوع دارد، دوم، سیب زمینی آنقدر روزن داردکه این روزن‌ها زمین را به وجد می‌آورد. سیب زمینی كه می‌خواهد اکسیژن از دل زمین جذب کند زمین را در زمستان یخ زده فعال می‌کند و زمین شاداب می‌شود. اگر بعد از برداشت سیب زمینی شالی بکارید، آن شالی هم پر محصول است و هم کیفی است. این‌ها هم مثل میزباقر دراندرونی نه دانش کلاسیک داشتند و نه دانشگاه رفتند. اما بالاخره برای خودشان یک متدولوژی دارند. متدولوژی کشاورزانی که بین نکا و ساری هستند و به قصد بهْ‌باروری زمین این متد را به کار می‌بندند. ترمیم و تجهیز زمین با سیب زمینی به قصد شالی کاری، متدی که در آن عقل و کیفیت و نبوغ و درایت وجود دارد.

مرحوم رایکوف هم در ایران بسیار جستجوگر بود. رایکوف همه‌ی وقتش را می‌رفت شهرستان‌ها و بازیکن شناسایی می‌کرد. و به جوانان و تیم‌های پایه خیلی بها می‌داد. بازیکن‌هایی را که می‌بینید مربی شده‌اند مثل حجازی، مظلومی، نصرالله عبدالهی، روشن و... ، این‌ها همه شاگردهای رایکوف بودند. شاگردهایش هم تاحدی فکری شدند. رایکوف وقتی به ایران آمد با خود ابزار بدن سازی آورد. وزنه را رایکوف باب کرد. هالتر را رایکوف باب کرد. یک توپ هم با خودش آورد که اسمش مدیسن بال بود. مدیسن بال بین 5کیلو تا 7 کیلو وزن دارد. تا آن موقع کسی در ایران مدیسن بال ندیده بود. رایکوف سه ویژگی داشت: هم مربی بود، هم مدرس بود و هم بدنساز. با مدیسن بال دو کار کرد. بازیکنان ایرانی بر خلاف انگلیسی‌ها که خوش پرش هستند، پرش‌شان کم بود، او در تمرین  مدیسن بال‌ها را بست به پای بازیکن ها؛ بعد به بازیکن می‌گفت بپر، او 5 تا10 سانت بیشتر نمی‌توانست بپرد. بعد مدیسن بال را باز می‌کرد می‌گفت حالا بپر. بازیکن ایرانی که می‌توانست 40 سانت بپرد با این تمرین و با بداعت دایکوف می‌توانست 70 سانت بپرد. متد رایکوف هم برگرفته از هستی بود. موجودات هستی آزادند پرواز کنند و وقتی بند به پای‌شان بزنی توان پروازشان کم می‌شود. وقتی بند را برداری چه می‌شود؟ احساس شعف و انرژی کیفی برای پرواز مجدد می‌كنند

کسانی که در این 15 ـ 110 سال متد آوردند که چند ویژگی مشترك داشتند؛

وجوه مشترک متدآوران ایرانی

- مومن به هستی

       - فعال هستی

               - عنصر آموزشی

                     - مسافر مسیر لمس و اصطکاک

                            - بومی

                                  - جوینده

                                          - فکری

                                                 - فنی

                                                     - مولف

                                                         - بانی

این‌ها همه مومن به هستی بودند. به هستی ایمان ویژه داشتند. از همان میزباقر که اگر به هستی ایمان نداشت روزی دو ساعت به مشاهده نمی‌نشست. و مشاهداتش را تبدیل به قاعده نمی‌کرد و آموزش نمی‌داد و فن از آن استخراج نمی‌كرد. آن‌ها همه مومن به هستی بودند و از فعالان هستی بودند و خیرشان به جامعه‌ی ایران رسیده بود. عنصر آموزشی نیز بودند. عنصر آموزشی ویژگی‌اش این است که در پی انتقال آمورشی است كه گرفته؛ انتقال به دیگران؛ لذا طبیعتا در جستجوی آن است كه روش پیدا کند. متد پیدا کند. آن‌ها مسافر مسیر لمس و اصطکاک هم بودند. همه اهل درگیری و اهل اصطكاك بودند. تیپ‌های نظری بدون تراز عمل نبودند. تیپ‌های نظری بدون ورود به میدان نبودند.

میرزا باقر که اصلا اهل درگیری بود، اهل گود بود، اهل کشتی بود، اهل دست زدن به تن دیگران و دست دیگران به تنه‌اش خوردن بود. لمس و اصطکاک داشت.

رشدیه به همین ترتیب، سیر زندگی رشدیه را که نگاه می‌کنی سیر مبارزه است. این طور نیست که فقط سیاسی‌ها و ایدئولوگ‌ها مبارزه کنند. رشدیه اولین مدرسه را در ایروان زد. ناصرالدین شاه آن مدرسه را دید و خوشش آمد و گفت بیا در ایران نیز مدرسه دایر كن. اولین مدرسه را در ایران در سال 1262 شمسی در تبریز درست کرد. در تبریز حدود 8 یا 9 بار مدارسش تعطیل شد و توسط مراجع مرتجع تکفیر شد. 8 ـ 9 بار از تبریز فرار کرد، 8 ـ 9 بار مدارسش خراب شد. به تهران آمد همان سیر، به مشهد آمد همان سیر، ولی بالاخره مقاومت کرد و مدارس رشدیه را ساخت و آموزش الفبای رشدیه را هم جا انداخت. مدارس رشدیه و الفبای رشدیه حاکمیت ایران را به تاسیس انجمن ملی معارف واداشت. انجمن ملی معارف در پشت سر مدارس و متد رشدیه قرار گرفت.

باغچه بان هم به همین ترتیب، باغچه بان اولین کسی بود که آمد و کلاس ناشنوایان تاسیس کرد. خاطراتش بس جالب است. در خاطراتش عنوان می‌کند «وقتی من رفتم از رییس فرهنگ تبریز مجوز بگیرم برای تاسیس کلاس، به من مجوز نداد و با من برخورد تندی کرد. گفتم مگرمن قمارخانه باز می‌کنم که به اجازه شما نیاز باشد؟ فردا تابلو را خواهم زد شما دستور بدهید پایین بیاورند». یعنی اهل درگیری است، اهل اصطکاک است. بالاخره کسی که مولف است خودش باید تالیف بکند. او هم دو بار زندان رفت. جان محمد درگاهی رییس شهربانی تهران و از لمپن‌های بسیار بسیار سبک و قزاق پیرامون رضا خان بود. او با جان محمد درگاهی در افتاد، و به زندان رفت.

 همه‌ی این مردان، بومی هم بودند. از مهندس بازرگان که می‌گفت باید کت و شلورامان را با نخ و پارچه خودمان بسازیم تا بقیه؛ همه بومی فکر می‌کردند. جوینده بودند. تیپ فکری و هم تیپ فنی بودند. به این مفهوم که فکر خودشان را مجهز به فن هم می‌کردند. همه مولف بودند و بانی، همه نهادی را ثبت کردند، سبکی را ثبت کردند.

نتیجه تا این جا، آن كه اگر فرد به هستی ایمان بیاورد و خود را عضو هستی حس کند. عنصر آموزشی باشد، هم آموزش گیر و هم آموزش ده؛ مسافر مسیر لمس و اصطکاک بوده، به استقبال درگیری برود و از درگیری نپرهیزد، بومی فکر کند و جوینده باشد، فکری باشد، فنی باشد، مولف باشد و بانی باشد، بطور تضمینی می‌تواند متد خلق كند. حتی اگر قبلا معتاد بوده و انجمن «تولد دوباره» را راه اندازی کند و کمپ بازپروری تاسیس كند. این ویژگی‌ها را داشته باشی هر سیری که طی کنی لامحاله به متد دست پیدا می‌کنی.

در ایران ما فنی‌ترین متدولوژیست همین مرحوم باغچه بان بود. این دو بیتی برای باغچه بان گفته شده است و بیان حال باغچه بان و متد اوست:

ارزانی به فنی‌ترین متدولوژیست؛

ز اندیشه برای خود رهی یافته‌ام                    نقش دگری به راه انداخته ام

از چشم برای دیدن چهره صوت                    با دست هنر، آینه‌ای ساخته ام

این دوبیتی بس قابل تفسیر است. یعنی فسفری مصرف کردم و از این دالان بحران برای خودم راهی پیدا کرده ام، راه برون رفت؛ طرح نویی در انداخته ام. از چشم برای دیدن چهره صوت آیینه‌ای ساخته ام، یعنی ناشنوا را واداشتم به نگاه کردن به لب و دهان. باغچه بان هم از میمیک لب و دهان استفاده کرد. و در مدت کوتاهی بچه‌های ناشنوای بی‌سواد تبریز را با سواد کرد. قبل از این که این الفبای شنیداری را خلق کند یک گوشی استخوانی درست کرد. گوشی جنسش از استخوان بود و ماهیت یک دستگاه رادیویی را داشت. با این وسیله ناشنوا می‌توانست ارتعاشات صوتی خود را از راه دندان هایش تشخیص بدهد. مثل یک رادیو منتها بجای این که گوشی را در گوش بگذارند، بین فک و دندان ناشنوا می‌گذاشتند، او حرف که می‌زد آرواره حرکت می‌کرد واز راه فک و دندان می‌توانست صوت‌ها را بفهمد. این اختراع مرحوم باغچه بان در سال 1312 در ایران به ثبت رسید. در 1342 ـ 1963 ـ دو آمریکایی روی آن کار کردند و آن را تحول بخشیدند و به ثبت رساندند. باغچه بان انقلابی در آموزش به راه انداخت. او در خاطرات خود توضیح می‌دهد که «روزی که سه کودک ناشنوا در تبریز امتحان می‌دادند ـ اولین دانش‌آموزان دوره آموزش باغچه بان ـ حیاط و بام خانه لبریز از مردمی بود که به تماشای خواندن، نوشتن و حرف زدن این کودکان آمده بودند زیرا برای آن‌ها باور کردنی نبود که کودکان ناشنوا بتوانند بخوانند و بنویسند و حرف بزنند». باغچه بان یک الفبای دستی تولید کرد که آن الفبای دستی کمک تلفظ قرارگرفت. باغچه بان متدش این بود که الفبای گویایی اختراع کرد و اصوات را به چند گروه تقسیم کرد؛ گروه اول اصوات آوایی بودند که از حنجره خارج می‌شدند و گروه دوم هم صداهای بی‌آوا؛ او با این آموزش به كمك آن صمعک استخوانی تحولی به پا کرد. مرحوم باغچه بان فامیل اولیه‌اش عسکر زاده بود. آمد و «باغچه اطفالی» درست کرد. او فامیل خودش را هم گذاشت باغچه بان؛ فردی که متد را از هستی می‌گیرد، فامیلش را هم از هستی می‌گیرد. کسانی که با هستی ممزوج شده‌اند از آن جا که در هستی الی‌ماشاءالله متد وجود دارد، آن‌ها هم از هستی متد برمی گیرند. لذا از کیفی‌ترین مندولوژیست‌ها در ایران مرحوم باغچه بان است که از چشم برای دیدن چهره صوت، بهره گرفت و صوت را مصور كرد. می‌گویند خدا نقاش هستی است و مصور است، انسان هم برای خودش مصور است. انسان هم اگر دقت کند تصویرهایی می‌تواند بسازد از مجاز به واقع؛ کاری که مرحوم باغچه بان در این الفبای شنیداری کرد و چیزهایی را که کسی فکر نمی‌کرد دیده شوند به رویت ناشنوایان رساند. هنر باغچه بان همین بود.

و اکنون ما؛ خوب این‌طور نیست که ما فقط متد را از خارج بگیریم و اروپایی‌ها، آمریکایی‌ها و ژاپنی‌ها فقط متدولوژیست باشند. ما هم برای خودمان معلم، پیانیست، ایدئولوگ، فعال سیاسی، مفسر، مربی و کشتی گیر متدولوژیست داشتیم. منتها چون ما به خودمان بها نمی‌دهیم واین متدها ثبت نشده است و روی آن‌ها کار توضیحی انجام نشده است به ظاهر اهمیتی ندارند. درحالیکه آن طرف هر ایده‌ای وقتی از ذهن متبادر می‌شود و جرقه می‌زند، ثبت می‌شود و شناسنامه دارد. به این ترتیب خود فرد صاحب ایده و صاحب متد هم احساس تشخصی می‌کند. ما نیز باید با جستجوگری و كاوش، متدهای پیشینیان را ثبت و ضیط و صاحب شناسنامه كنیم. همان‌طور که در جلسه‌ی اول گفته شد، ما رابطه‌مان با هستی قطع شده و عضو هستی نیستیم و لذا در وضع و موضع خلق متد نیز قرار نداریم. به اكنون خود از این منظر دقت كنیم:

                          اکنون ما؛

-بیرون از هستی

 - کمتر آموزشی

- غیر لمسی

 - لفظی

 - مصرفی

 - غیرمولف

 - مستاجر

اکنون ما؛ ما بیرون از هستی و کمتر آموزشی هستیم. نه سعی می‌کنیم بیاموزیم و نه ضمن آموزش به انتقال آن فکر می‌کنیم. اگر به انتقالش فکر کنیم طبیعتا متد و روش و رویه با خودش می‌آید. غیر لمسی هستیم. ما همه‌مان دستمان توی جیبمان است، زمستان هم دستکش دست می‌کنیم. با هیچ چیز دست‌های ما لمس و اصطکاک برقرار نمی‌کند. شیار دست و پنجه و کف دست ابزار کیفی شناخت است. ما خودمان را از این لمس و اصطکاک با بحران‌ها و تضاد‌ها محروم کرده‌ایم و لذا عناصر غیر لمسی هستیم. اگر كسانی که فهرست شدند، فنی بودند ما لفظی هستیم. اگر آن‌ها هم می‌خواستند لفظی باشند که در همان مرحله لفظ می‌ماندند. باغچه بان فقط ناصح همه‌ی ناشنوایان می‌شد. ناشنوایان را از صبح جمع می‌كرد و می‌گفت سواد خوب است، از این وضع دربیایید، نه بابا! یک متدی درست کرد، تکنیکی آورد. فنی آورد. ویا رایکوف می‌گفت سطح ارتفاع شما پایین است آن را بالا ببرید. اما آخر چطوری؟ چطور سطح ارتفاع را بالا ببریم، خوب با چه روشی؟ چه متدی؟ مدیسن بالی آمد، بند پا آمد. بند پا که باز شد توان پرواز پیدا شد. این مرتضی خان می‌توانست بیاید بگوید باید از این پیانو یک صوتی خارج شود که با هستی نزدیک باشد. حوب چه صوتی؟ چطور می‌توان صوت درست کرد؟ لذا آمد راست پنجگاه را اختراع کرد. با راست پنج گاه، موسیقی ارتباط جدی تری  با هستی پیدا كرد ما لفظی هستیم، مصرفی و غیر مولفیم. آن‌ها اهل سکونت در هستی بودند، به هر حال ما آمده‌ایم در این هستی سکونت کنیم. ما آمده‌ایم در این مملکت سکونت کنیم. ما ساکن اینجاییم، ما جوهر اینجاییم. آن‌ها فكر نمی‌كردند كه مستاجر هستی‌اند. به سهم خود، مالک بخشی از هستی بودند. مالک بخشی از ایران بودند. لذا آن که تشکیلاتی بود سر پناه درست کرد، آن که معلم بود باغچه اطفال درست کرد، همه برای خودشان منزل‌گاه تعیین کردند. اما ما مستاجریم. نسل نو، می‌گوید من تا وقتی لیسانسم را گرفتم و به خدمت رفتم در اینجا هستم، بعد می‌خواهم بروم. پدر و مادر نسل نو هم به همین ترتیب، حتی قدیمی‌ها نیز بعضا به مهاجرت فكر می‌كنند. همه احساس می‌کنند اینجا ملک جمهوری اسلامی است و هستی هم ملک قدرت هاست. ما نه در هستی سهم داریم، نه در ایران سهم داریم و در حقیقت مستاجریم. قدیمی‌ها می‌گفتند صاحب خانه‌ای خوب است که فشار بیاورد و فشارش باعث شود كه مستاجر، صاحب خانه شود. و می‌گفتند صاحب خانه‌ای که همراه باشد، صاحب خانه بدیست چون باعث می‌شود مستاجر تا آخر عمرمستاجر بماند. در هستی هم همین‌طور است، همیشه از این و آن بگیری و مصرف کنی مستاجری؛ ولی بزرگانی که ما از آن‌ها صحبت کردیم هیچکدام مستاجر نبودند.

بحث را آرام آرام به آخر می‌بریم. دو جلسه در مورد جمع‌بندی شكست احد صحبت کردیم. بحث آن دو جلسه را با بحث امشب پیوند می‌زنیم. ببینیم مشابهت‌های ما با شرایط پس از شكست احد چیست؟

 

 مشابهت‌های ما و احد؛

ایران امروزین

احد آنروزین

عدم تقید، مادون نظم، بی‌سازمانی

تشتت و پاشانی تشکیلاتی

غیبت اصل مشورت ـ فقدان نهاد مشورت

ناکارآیی مشورت ـ ناکامی تدبیر

تقدم حاشیه بر متن

گریز از متن

پروژه‌های فردی

تفرد

انقلاب ناتمام، اصلاحات نافرجام،بیرون از مدار توسعه

شکست پروژه

تجربه مذهب حکومتی ـ خدای نامحسوس

شوک اعتقادی

خلاء بیرون ـ لاک درون

چرخش عقیدتی

انبوه بارهای بی‌باربر

بر زمین ماندن تعهد دورانی

 

احد آن روز بحران‌های تو در تویی پیدا کرد. تشتت و پاشانی تشکیلاتی، مشورت ناکارا، گریزانی از متن و تفرد پیش آمد، دیگر جمع و هم‌گرایی معنایی نداشت. پروژه شکست خورد، با شوک اعتقادی و چرخش عقیدتی پدید آمده از آن، همه برگشتند به سنت پدران‌شان. و تعهد دورانی که با قاعده تداول و چرخش به انسان‌های آن زمان رسیده بود روی زمین ماند. احد، آنروزین بود، ایران ما امروزین است با چیزی خدود 14 قرن تفاوت، اگر آن روز تشکسلات بود و پاشید، حال ما، ماقبل نظمیم. نه تقیدی، نه نظمی، ما قبل نظم و مادون سازمان. اگر آن موقع مشورت بود حال اصل مشورت غایب است. نه حاکمیت ما اهل مشورت است، نه نیروها اهل مشورتند، نه خودمان اهل مشورتیم، نهاد مشورت غایب است. اكنون هم مثل احد نیروها  و افراد، زن متن یا مرد متن نیستند و حاشیه بر متن تقدم پیدا کرده است در ایران؛ یک استادیوم خالی است و سکوها پر شده، حتی بالای نورافکن‌ها همه پر شده، دور پیست همه پر شده، پشت استادیوم همه پر شده، اما آن وسط که محل بازی اصلی است، خالی است.

هیچ‌گاه هم مثل حالا در جامعه‌ی ما تفرد بیداد نمی‌کرده است که هر کس برای خود پروژه تعریف کند. اگر در احد پروژه شکست خورد در ایران؛ یک انقلاب ناتمام و یک اصلاحات نافرجام و فراتر از آن با بیرون رفتن از مدار توسعه مواجه هستیم. ما الان بیرون از مدار توسعه‌ایم و داریم آرام آرام می‌رویم به جهان چهارم. تجربه سه دهه حکومت مذهبی و رسیدن به خدای نامحسوس یک شوک اعتقادی به ما وارد کرده است. تلقی سال 57 ما از خدا این نبود، تلقی‌ای که از مذهب وجود داشت این نبود. اگر شوک احد آنی بود، شوک ما یکی دو دهه طول کشید. ما در چرخش عقیدتی خود حس خلا می‌كنیم و در لاك فرو رفته‌ایم. اگر آن‌ها چرخش عقیدتی کردند و رفتند به سوی سنت پدران‌شان، ما به سنت پدرانمان هم رجوع نمی‌كنیم. پدرانمان بی‌کاره این هستی نبودند. به هر حال ثبتی، ضبطی، روشی، باغچه بانی، مرتضی خانی، میرزا حسن خانی و... پدران ما که همه پیژامه‌پوش نبودند که، اگر بودند در ایران اثری به ثبت نمی‌رسید. ما از سنت پدران‌مان هم فاصله گرفته‌ایم. ویژگی اكنون ایران این است که بارها انبوه، بر زمین مانده است، اسکله‌ها همه پر است و باربر وجود ندارد، معلوم نیست چه كسی می‌خواهد این بارها را بردارد. بارهای اجتماع را، بارهای اقتصاد را، بارهای عرصه سیاست را و.. بحران کنونی ما بحران روحی ـ روانی است، بحران باور و انگاره است، بحران اعتقادی و اخلاقی است؛

ما، هم‌خانه با بحران؛

بحران روحی ـ روانی

بحران باور ـ انگاره

بحران اعتقادی

بحران اخلاقی

اما بر غم این وضعیت، امکانات ما برای خروج از بحران چیست؟ ما بی‌امکان نیستیم.  الی‌ماشاءالله امکان داریم. تجارب معمول بشر پیش روی ماست. از این تجارب معمول بشر یک سنت حسنه از انسانهایی که تحلیل خود کردند، تحلیل شرایط کردند، از مبنا شروع کردند، از خود بیرون رفتند و راه برون رفت در آوردند پیش روی ماست. یک تجربه خاص اروپایی هم داریم؛ تجربه رنسانس. علاوه بر این‌ها تجارب بوم ما و تدبیر خدا در شکست احد پیشاروی ما موجود است مقابل ما الی‌ماشاءالله امکانات وجود دارد:

 

امکانات پیشاروی ما برای خروج از بحران؛

تجارب معمول بشر     سنت حسنه انسان     یک تجربه خاص بزنگاهی     تجارب بوم ما     تدبیر خدا

 بشر عام

بشر خاص

ویژه رهیافت   ما

بوم

«او»

به زنجیره امكانات مقابل خود، بذل دقت كنیم:

 

زنجیره امکانات؛

تدبیر خدا

تجارب بوم ما

یک تجربه‌ی خاص بزنگاهی

سنت حسنه‌ی انسان

تجارب معمول بشر

تبیین حلّال رو به جلو

ایمان به هستی

اروپای رنسانس

خروج از بحران

زیست در بحران

پیوند دوباره با هستی

فعالیت در هستی

بازگشت به هستی

تحلیل خود

فرار صوری از بحران

آغاز از نو

جویندگی

عبور از مذهب تاریخی

تحلیل شرایط

توهم خروج از بحران

استراتژی

لمس

محوریت انسان

راه‌برون‌رفت

فاصله‌گیری با بحران

آشیل‌شناسی

ساخت و ساز

مشاهده گری

 

پرسندگی مضارع

تالیف

تصرف

 

آموزش

انسان به جای خدا

 

 

به ستون اول جدول كه بنگریم درمیابیم كه تجارب معمول بشر راهگشا نیست؛ زیست در بحران، فرار سوری از بحران، توهم خروج از بحران. اما انسان‌هایی که سنت حسنه داشتند خروج از بحران با تحلیل از  خود و شرایط و راه حل یابی همراه است كه خود امكاناتی برای ماست. تجربه رنسانس هم تجربه‌ای کیفی بود. ده قرن کلیسا خواند و خواند که این دنیا را طلاق بده، آخرت اصل است و دنیا کریدوری است برای گذر. انسان را از هستی جدا کرد، هستی را تباه کرد، هستی را رنگ خاکستری پاشید. اما انسان در رنسانس به هستی بازگشت، از مذهب تاریخی عبور کرد، به مذهب پروتست یا مذهب اعتراض رسید. اتفاق‌های کیفی دیگری رخ داد: انسان محور قرار گرفت، پرتره انسان و مجسمه انسان متعلق یه این دوره است. انسان بازیگر اول پیس می‌شود، موضوع پیس‌ها انسانی می‌شوند، انسان موضوع رمان‌ها می‌شود. انسان خود را پیدا می‌کند، مشاهده‌گر و اهل تصرف می‌شود. همه‌ی این اتفاقات كه افتاد این تصور به وجود آمد که از این پس، در دوران علم، خدا به مرخصی رفته و انسان بجای اوست. مشکل اینجا بود و ما باید به آن تبصره بزنیم. اما تجربه بوم ما؛ آن‌ها كه دیدیم، ایمان به هستی داشتند، فعال هستی بودند، جوینده، اهل لمس، اهل ساخت و ساز، تکنیکی، فنی، مولف و آموزشی. تدبیر خدا را هم که دیدیم؛ تبیین حلال رو به جلو، با هستی دوباره پیوند برقرار کردن، فرمان از نو، استراتژی داشتن، نقطه ضعف خود شناختن و پرسندگی مضارع؛ این زنجیره امکاناتی هست که پیش روی ماست.

لذا این طور نیست که ما در سه کنج هستی گیر افتاده باشیم. نه؛ ما یک جهان امکان داریم.

 

ما و یک جهان امکان؛

کتاب هستی

 

 

 

ما

 

 

 

 

سنت حسنه انسان

کتاب تاریخ

یک تجربه خاص بزنگاهی

خدا

تجارب بوم ما

کتاب خدا

تدبیر خدا

کتاب ما

 

 

در یک طرفِ «ما»سنت حسنه انسان، تجربه رنسانس ـ با تبصره‌ای که می‌زنیم ـ ، تجارب پدرانمان، تدبیر خدا. در طرف دیگر ما هم متعدد کتاب؛ کتاب هستی، کتاب تاریخ، خود خدا و کتاب خدا و خودما که بالاخره یک کتاب هستیم. از اینرو ماییم و یک جهان امکان؛ حالا اگر از این مجموعه امکانات پیش رو بتوانیم خوب استفاده کنیم و خود ما هم در کار درآییم، می‌توانیم متدولوژی خروج از بحران طراحی كنیم:

متدولوژی

ما

برای خروج از بحران

پیشا تبیین

تبیین

پسا تبیین

متدی که در مقابل ماست سه سطح دارد: پیشا تبیین، تبیین و پسا تبیین.

  • در پیشا تبیین؛ وداع با یک تلقی، تجهیز به یک دیدگاه
  • در تبیین؛ ما میان دو مبنا
  • در پسا تبیین؛ پیوند با هستی ـ عضویت در هستی

در پیشا تبیین، ما باید با یک تلقی وداع کنیم و به یک دیدگاه مجهز بشویم. تبیین ما همان تدبیر و متدولوژی خداست. بین دو مبنا حرکت کنیم، یک مبنا خودمان ویك مبنای اصلی، مبنای هستی. یک پسا تبیین هم داریم؛ پیوند با هستی و عضویت در هستی. حالا، قبل از این که به مرحله تبیین وارد شویم، برای خودمان یک فاز صفر تبیین کنیم. در اقتصاد پیشرفته وقتی می‌خواهند پروژه تعریف کنند اول یک فاز صفر در نظر می‌گیرند. فاز صفر یعنی هم فضا شدن با میدان و محیط و مجهز شدن به کلید واژه‌ها برای ورود به آن میدان. اگر در ایران ما میانگین زمانی اجرای پروژه‌های ملی بیش از ده و پروژه‌های استانی بین پنج تا هفت سال است اغلب بخاطر این است که فاز صفر تعریف نشده است. فاز صفر اگر تعریف بشود طبیعتا انسان پیش می‌افتد.

پیشا تبیین؛ فاز صفر

وداع با یک تلقی، تجهیز به یک دیدگاه

تلاش ورزیم تا در این فاز صفر با یک تلقی وداع کنیم و به یک دیدگاه مجهز شویم. تلقی این است كه ما مستاجر هستی هستیم. مستاجر ایران هستیم. عضو فعال هستی نیستیم. این تلقی تا وقتی درست نشود ما تحولی نمی‌یابیم. همین‌اش هست و همین کاسه؛ لذا می‌توانیم به یک دیدگاه مجهز بشویم. چطور می‌شود ما این دیدگاه را کنار بگذاریم و به یک دیدگاه نو مجهز بشویم؟ این مهم را به جلسه‌ی آتی واگذاز می‌كنیم. در جلسه‌ی آتی:

بحث پیشاروی؛

فاز صفر

ما

چیست؟

برای جلسه‌ی بعد می‌توانیم مشتركا روی این موضوع فکر کنیم. دوستان از یک هفته وقت استفاده کنند و به فاز صفر یا پیشا تبیین فکر کنند و به این برسیم که با تلقی موجود وداع کنیم و به یک دیدگاه جدید مجهز بشویم. منابع هست. مثل رمان و فیلم هست، بعضی فیلم. تجارب انسانی هم هست و یک 10 ـ 15 آیه هم وجود دارد. آیات سوره بقره هست ـ فارغ از این که قرآن را قبول داشته باشید یا نه، ـ از آیات می‌توان به عنوان منبعی برای پژوهش استفاده كرد. ـ آیات 30 ـ 38 سوره بقره. این آیات فلسفه خلقت انسان را بیان می‌دارند و بطور كامل در چارچوب موضوع مورد وارسی ما قرار دارند. آمدن انسان به این جهان بهر چیست را می‌توان از آن استخراج كرد.

با سپاس از حضور و بذل توجه شما

 


 آورده‌های مشارکت‌کنندگان

چهار نفر از دوستان از جلسه‌ی قبل وقت گرفته بودند. ما تقاضا داریم حضار که جلسه را ترک نكنند. بنا داشتیم كه جلسه مشاركتی به پیش رود. نیمه‌ی دوم جلسه و ارائه بحث دوستان. از چهار نفری که وقت گرفتند هر کدام آماده‌تر هستند می‌توانند تشریف بیاورند.  

 

مشاركت كننده اول

وقتی که خدا مرا خلق می‌کرد

پری زیبا سجده‌ام می‌کرد

آرزو می‌کرد، از تمام دل

کاش جای من بود... بندگی می‌کرد

روزگاری می‌گذره از اون روزا، من می‌خواهم ازت بپرسم پریا

هنوزم دوست داری عاشقی کنی؟ جای من باشی و بندگی کنی؟

به نام خدا؛ خوشحالم که در خدمت‌تان هستم. بحث از بحران بود و بحران زدایی، در جامعه‌ی ما هر کسی از بحران تعریف خود را دارد. بحران برای هر کدام از ما متفاوت است. من را به سه سطح تقسیم بندی کردم. در سطح بالا یعنی ماورا، درخقیقت وجودیت، یعنی همان چیزی که بعضی‌ها با سرگشتگی از آن نام می‌برند. موضوعی که از نظر شخصیتی دچار مشکل‌مان می‌كند، نمی‌دانیم از کجا آمده‌ایم، برای چه آمده‌ایم و قراراست کجا برویم. این بزرگ‌ترین بحرانی هست که ما دچار آنیم. شاید برای یک نمونه بتوانیم از پوچ‌گرایان نام ببریم. در سطح بعدی بحران اعتقادی و فرهنگی است که در اکثر جوامع وجود دارد. بحران اعتقادی که بر می‌گردد به اصول اعتقادی؛ و بحران فرهنگی که برمی گردد به بافت و شکل گیری فرهنگ جامعه. درسطح پایین‌تر بحران‌هایی هست که عام مردم با آن‌ها درگیر هستند. بحران خانواده و بحران اجتماع، نمونه‌اش ازدواج، نمونه‌اش اعتیاد، و خیلی از این بحران‌ها که این‌ها زنجیروار به‌هم متصل‌اند. وقتی که بحران از خانواده شکل می‌گیرد بعد برمی گردد به اعتقاد و فرهنگ و از آن جا می‌رسد به سرگشتگی و پوچی. جلسه‌ی پیش دوستانی که آمدند و صحبت کردند بیشترین نقطه تمرکزشان روی خانواده‌ها بود. درست است. خانواده‌های ما آنقدر که اهمیت می‌دهند از همان ابتدا بچه های‌شان را بگذارند کلاس موسیقی و زبان و ورزش و مدارس علامه و تیزهوشان، یادشان می‌رود که باید با آن‌ها صحبت کنند. تا این حد قبول، اما نمی‌توانیم همه‌ی تیرهامان را هم به سمت خانواده هدف بگیریم. خودمان هم به هر حال جوانیم. می‌دانیم که از طرف خانواده‌ها یک سری از باید و نبایدها وجود دارد. خیلی از پدر و مادرها هستند که آن جنبه دیگر را هم دارند و اینجا ما هستیم که راه نمی‌آییم. بعضی وقت‌ها نمی‌توانیم از آن مسئولیتی که هست،... به دوش بکشیم. یک جور می‌خواهیم از آن طفره برویم. بچه  5 تا8 ساله است می‌گوید بابای من از همه قوی‌تر است، وقتی 8 ساله شد می‌گوید بابای من همه چیز را می‌داند، وقتی 15 ساله شد می‌گوید بابای من بعضی چیزها را می‌داند وقتی شد 20 سال می‌گوید بابای من هیچ چیز نمی‌داند، وقتی شد 30 سالش می‌گوید در این مورد می‌توانم رویش حساب کنم، وقتی شد 40 سال می‌گوید کاش بابام بود تا باهاش مشورت کنم و این دوره همین‌طور طی می‌شود. می‌آییم روی بحث اعتقادی و فرهنگی؛ همه در این جامعه آمده‌ایم که رشد کنیم، کمک کنیم به هم، فکر کنیم، درک ما بالا برود، قرار هست یک راهی را طی کنیم و به کمالی برسیم. بهانه زیاد می‌گیریم. یک جور‌هایی خیلی می‌خواهیم توجیه کنیم. یک نمونه کوچکش نماز؛ وقتی می‌خواهیم نماز نخوانیم سعی می‌کنیم بهانه بیاوریم. این که چرا باید نماز خواند؟ فلسفه نماز چیست؟ چرا من لاک دارم نمی‌توانم نماز بخوانم؟ اصلا چرا نماز عربی است؟ خیلی خوب توجیه می‌کنیم. همه‌مان هم می‌دانیم، همه‌مان آدمیم.

ای همه جانا، خداوندم، تمام خواهشم

من تورا دارم که اینگونه پر از آرامشم

و این بزرگ‌ترین بحران اعتقادی ماست. خدا و آرامش؛ تنها چیزی که وقتی وصل می‌شویم آن بحران دیگر رنگ ندارد و اینجا دیگر بحرانی وجود ندارد. یعنی طرف از نام خانوادگی اش، فامیلی‌اش چیزی است که از ان عذاب می‌کشد یا خانواده‌ای که در آن زندگی می‌کند. می‌گوید من فامیلی ام، من بچه جنوب، من... ، من... و همین را طی می‌کند تا فرهنگ و اعتقادشرا زیر سؤال ببرد. و بعد می‌رسیم به جایی که خودکشی می‌کند. چرا؟ چون سرگشته شده و به آن ماورا رسیده که من هیچم، من نمی‌دانم از کجا آمدم؟ برای چه آمدم و کجا می‌خواهم بروم؟ دوستان جلسه‌ی قبل نكته هم گفتند که کسانی که نصیحتمان می‌کنند یا از یک سطح فراترند و یا از یک سطحی پایین ترند. من نمی‌دانم چرا ما، خود من، یا باید از این طرف بام بیفتیم و یا از آن طرف. چرا کسی که مولانه می‌خواند وقتی می‌گویی شاملو بخوان برایش عجیب است یا برعکسش. در صورتی که حرف این دوتا یکی است، مولانا و شاملو ندارد هر دو خواستند یک چیز را به ما بگویند. وقتی مولانا می‌گوید:

کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد

ناله کنم، بگویدم دم مزن و بیان نکن

این یعنی بحران، من بحران دارم. و شاملو می‌گوید:

کاش می‌توانستم خون روانم را

من قطره

             قطره

                     گریه کنم... تا

                                      باورم کنی.

این یعنی بحران از زبان شاملو، این هر دو بحران است. فقط مهم این است که ما بفهمیم هر دو دارند به ما یک چیز را می‌گویند. در آخرین گام آن جایی که می‌خواهیم برسیم و وصل شویم و بابی را که باید گشوده بشود، بگشاییم دیگر بحرانی وجود ندارد. چون دیگر من فهمیدم از کجا هستم؟ از چیم؟ قرارهست چه کار کنم؟ فکر می‌کنم. یک ذره بحث می‌کنم. اسم این بحث بود باب بگشا؛ اگر قرار بود دری باز نشود و هزاران قفل هم که بود خوب اصلا دری نبود و دیوار بود. پس برای هر دری گشایشی هست. امیدوارم که همه‌ی درهای زندگی‌مان باز بشوند. ممنون.

 ***

مشاركت كننده دوم

به نام خدا؛ راستش بحثی را که من آماده کرده بودم تا ارائه کنم خیلی بی‌ربط با بحث نشست امروز نیست و خیلی از فکت‌های اصلی‌اش در بحث‌های امروز بررسی شد. برای من همیشه این سوال بود که چه می‌شود که وقتی ما سیر تاریخ را نگاه می‌کنیم، وقتی ما تاریخ را می‌خوانیم یک سری روش‌ها، یک سری راه کارها، ماندگار شده‌اند و برای همه‌ی نسل‌ها تبدیل به درس شدند. این سوال برای من وجود داشت تا اینکه با یک سری از دوستان خود كه روی قرآن کار می‌کردیم، به دوتا آیه برخوردم. وقتی این دوتا آیه را کنار هم گذاشتم خیلی توانست به من کمک کند و توانستم مکانیزمی را در بیاورم که خیلی به من کمک کند. یکی از این دو آیه، آیه 29 سوره انفال بود که می‌گوید:‌ای کسانی که ایمان آورده‌اید اگر از خدا پروا دارید برای شما ملاک تشخیص حق از باطل قرار می‌دهد و گناهان‌تان را از شما می‌زداید و شما را می‌آمرزد و خدا دارای بخشش بزرگ است. آیه دیگر، آیه آخر سوره عنکبوت است که می‌گوید: کسانی که در راه ما کوشیده‌اند به یقین راه‌های خود را بر آنان می‌نماییم و در حقیقت خدا با نیکوکاران است. وقتی من این دوتا آیه را کنار هم قرار دادم یک مکانیزم از آن در آوردم. ما موارد زیادی در قرآن داریم که خدا وقتی دینی را برای امتی آورد می‌گوید این در دست شما بود، بین ایدیهم. فکر می‌کنم دین خدا یک امر فطری است و ما هم بطور فطری خیلی از حق و باطل‌ها را تشخیص می‌دهیم. اگر واقعا به فطرت خودمان رجوع کنیم. بگذریم که مصداق‌های فرهنگی جامعه امروز سعی می‌کنند بگویند که ما اگر بخواهیم یک حق و باطل‌های خیلی خیلی طبیعی را بفهمیم باید یا چشم برزخی داشته باشیم، یا اهل مکاشفه باشیم یا اگر به هیچ کدام از این‌ها دسترسی نداریم در بزنگاه‌ها باید یک آخوند یا یک خوخشتره بیاید وسط زندگی ما و حق و باطل را به ما نشان بدهد و برود. واقعیتش این هست که ما انسان‌ها ملاک تشخیص حق از باطل  ذاتی را داریم. وظیفه اصلی انسان، به نظر من، در عمل است که خودش را نشان می‌دهد. وقتی که یک چیز را تشخیص می‌دهیم یا بنا به آن چیزی که به آن ایمان آوردیم به آن عمل می‌کنیم که در جدید به روی ما باز می‌شود. اگر به خاطر شرایط زندگی و شرایط محیطی ناحقی را که به آن پی بردیم ازش پیروی کنیم در یک سیری قرار می‌گیریم. هرکدام این‌ها یک سیر است. همان‌طور که در آیه 29 سوره انفال خواندم که اگر در این سیر قرار بگیری خداوند خود آرام آرام ملاک حق از باطل را به ما می‌دهددسترسی به ملاك یكباره نیست.  با توی اتاق نشستن و کتاب خواندن و زندگی کردن بدست نمی‌آید. چون قبل از این بحث تقوا پیش می‌آید و ما می‌دانیم که تقوا در حیطه عمل است که خود را نشان می‌دهد. وقتی ما یک حقی را می‌شناسیم و به آن حق عمل می‌کنیم یک در جدیدی به روی ما باز می‌شود و با دید جدیدی دنیا را نگاه می‌کنیم که این خودش در تشخیص حق از باطل کمکمان می‌کند. حالا اگر در این روند حق را بگیری و به باطل پشت بکنی این در سیر تکامل قرار می‌گیرد، اگر به باطل رو بیاوری این در سیر قهقرایی قرار می‌گیرد. حالا اگر بیاییم و به حرف‌هایی که به آن ایمان داریم عمل بکنیم این دیگر خود شامل قول الهی است که حتما ملاک حق از باطل را به شما می‌دهیم. این مکانیزمی بود که من درآوردم و خیلی از سوالاتی  که همیشه توی ذهن من بود را توانستم با آن جواب بدهم. وقتی سیر ابراهیم را با این حرف مقایسه می‌کنیم می‌بینیم که وقتی فهمید بت اشتباه است شروع کرد به ستاره پرستی و بعد ماه پرستی و بعد به خورشیدپرستی روی آورد تا اینكه در این مسیر به حق ایمان آورد ولی وقتی دید كه مكتب اشتباه است شك كرد و بالاخره به راه اصلی رسید. خیلی وقت‌ها كه قرآن را می‌خوانیم خطاب به پیامبر هم می‌گوید مثل ابراهیم باش، حنیف باش، سیر اصلی را ابراهیم پیدا می‌كند، كیفی‌ترین سیر رت پیدا می‌كند. تز طرف دیگر یك مشكلی ما در دانشگاه داریم و خیلی وقتها به آن برمی خوریم این است كه ما وقتی وارد دانشگاه می‌شویم گروه‌های مختلف با پرچم‌های مختلف وجود دارند. وقتی كه می‌خواهیم وارد بازی‌های سیاسی شویم اول وارد این مكتب‌ها شده و برچسب‌های این‌ها را به خود می‌زنیم و دوست داریم جهان را با این مكاتب تبیین كنیم. ولی طبق آیات قرآن جهان با این مكاتب تبیین نمی‌شود. مكتب هست كه با جهان تبیین می‌شود. ما وقتی می‌خواهیم جهان را با این مكاتب تبیین كنیم؛ نمی‌شود. در حالیكه وقتی در مسیر حق قرار می‌گیریم می‌توانیم یك مكتب را پیدا كنیم كه بیشترین هم‌گرایی را با حق داشته باشد. نه اینكه اول مكتب را پیدا كنیم و بخواهیم حق و باطل را با آن تعیین كنیم. فكر می‌كنم اگر ما در این سیر قرار بگیریم اگر هزینه‌ای هم داده می‌شود، هزینه، هزینه اعتقادیست. مشكلی كه ما داریم این است كه وقتی هزینه‌ای داده می‌شود یكسری دچار سرخوردگی می‌شوند و دیگر فعالیت نمی‌كنند و یك عده‌ای هم برعكس می‌گویند كه ما كه خیلی از حقوقمان محروم شدیم، بیاییم و هزار كار دیگر هم انجام دهیم. این دو سیر قهقرایی دارد. برعكس اگر هزینه را هزینه اعتقادی ببینیم و برگردیم این هزینه هم ما را در سیر تعالی قرار می‌دهد. اگر ما این‌طوری نگاه كنیم مكتب‌های انسانی هم می‌توانند مهر الهی بخورند. واقعا وقتی می‌بینیم یك مكتب حق‌گرایی می‌آید و جامعه‌ات را نجات می‌دهد می‌گوییم این‌ها مسلمان نبودند و... (در حیطه سنتی) اما وقتی كه مكتب‌شان را نگاه می‌كنیم، می‌بینیم مثل جنبش‌های چپ امریكای جنوبی حق طلب و عدالت خواهند. در عمل خیلی وقت‌ها با خیلی از كارهایی كه ما می‌كنیم یكسانند در حالیكه مكاتب فرق می‌كنند حالا چون آن مكاتب در آن زمان بیشتر با حق آن جامعه سازگار بودند و نتیجه هم یكسان بوده و نجات بخش هم در هر دو زمان بوده‌اند، مامدگار می‌شوند و الگوی روابط و روش‌های بعدی قرار می‌گیرند. حالا اگر ما مكانیزم ایده‌ها و روش هایمان را تعیین بكنیم می‌توانیم به آینده كارهایمان بیشتر امید داشته باشیم. این برداشت من از این دو تا آیه بود كه خیلی كمكم كرده بود. نمی‌دانم تا چه حد درست هست یا نه. ممنون.

 ***

مشاركت‌كننده سوم

هفته پیش خیلی ساده لوحی بود كه در واقع می‌توانم به یك انسجام روی بحران انسان امروز و متد خروج از آن برسم. فكر می‌كنم هر قطعیت و انسجامی هم روی این موضوع خالی از خامی نیست و فكر كردم كه داستان انگار پیچیده‌تر از انسان سازگار است و اینجا قرار نیست منجر به سخنرانی برای دوستان بشود و الآن حرفهام صرفا در حوزه حرفها و دخالت‌های حوزه نظریست. و در واقع این شتابزده است و غیر كارشناسانه. ناقس است، توام با انیوه ابهامات نظری و فقط قرار است بنا بر مشاهدات خودم یك شهادتی بدهم. برای همین از دوستان انتظار دارم كه در ارتباط با داوری حرفهایم سختگیری نكنند.

طرح دقیق و توام با پرسش حیاتی‌تر از پاسخ‌های كلی و یا ایدئولوژیك است. ما جدا از تاریخ جهان نیستیم و تحولات آن هم به شدت بر روی ما تاثیر می‌گذارد. امروز جهان می‌رود به اینكه به مرگ جهان منجر شودو خدای سنت عبری؟! هم دیگر آنقدر پیشین خودش را ندارد. و موج‌های اصلاح مذهبی هم می‌بینیم كه اخرین مقاومت‌های خودشان را انجام می‌دهند. و تلاش برای قدسی ساختن آنچه كه عرفی است فكر می‌كنم ره به جایی نمی‌برد. پوچ انگاری در حقیقت به منزله وضعیت هستی شناختی است و نه در واقع یك انگاره یك مدل معرفتی، یك كلان گفتمان شده كه گفتمان‌های بنیادگرای اسلامی هم زیر آن تعریف می‌شوند. خدا یك گفتمان فراگفتمانیست. اگر به وجود خدا قایل نباشیم یا خدا را غیر مشخص بدانیم یا متشخص بدانیم نمی‌توان از هدف خدا از خلقت دم زد. در این مضعیت هم سنت‌گرایی می‌تواند امكام پذیر باشد اما نه برای آلترناتیوی برای این وضعیت مسلط؛ كسانی كه در این قضیه بر مدار سنت می‌گردند هم گرفتارند. بحث مالیخولیا در روانشناسی مطرح است كه فرد توان خلاط شدن از دسترنج را ندارد. پس ته مانده‌ای نگه می‌دارد تا همچنان به آن وفادار باشد. آیا گرایش ما به احیای تفكر دینی مالیخولیایی است؟ من فكر می‌كنم نهایتا سنت‌گرایان ما می‌توانند یك امكان شوند. در واقع بنیادگرایان و تروریست‌های القاعده به همین اندازه از این موضوع متاثرند كه كفارگرایان كلبی مشرب. پوچ انگاری منفعل هم در واقع همین است. كه شریعتی می‌گوید در این وضعیت یا باید شراب فراموشیش دهد یا دست به انتحار بزند.

من در واقع فقط دارم دغدغه‌هایم را مطرح می‌كنم. شاید سوگ وفاتم باشد. سوگ وفاتم كه در خلال آن پذیرش مرحله از دست رفته را می‌پذیرد. فروپاشی اخلاقی زمانی مطرح می‌شود كه جامعه به بحرانی‌ترین شرایط خودش برسد. زندگی من وقتی معنا دارد كه من هر عملی كه انجام می‌دهم با لذت باشد. یعنی خالق دستاوردهای نوین انسانی باشیم. راه برون‌رفت از این وضعیت شاید پذیرش میهمانی باشد كه در آستانه در ایستاده است.

 ***

مشاركت‌كننده چهارم

هفته‌ی پیش آقای صابر جمله خوبی درباره شكست و از نو شروع كردن گفتند؛ كه مردان نامی می‌توانند پس از شكست از نو شروع كنند. و اینیك جان دوباره‌ای به من داد كه بتوانم روی خودم بازگشت دوباره‌ای بكنم. من مساله‌ام بحران خودم است. بحران با خدا و اینكه فكر می‌كنم اكثر آدم‌ها با خودشان بحران دارند. اول باید خودم را بسازم بعد رابطه‌ام را با خدا بسازم. بحران یكسری عوانل و پیش زمینه‌ها دارد كه باعث می‌شود فرد درون آن قرار گیرد. بحران من با یك بی‌فكری و ندانم كاری شروع شد. خیلی از ماها فكر نمی‌كنیم و از روی دلمان و احساسمان عمل می‌كنیم. حالا شغل عوض كردن یا هر چیز دیگری باشد. بحرانی كه با بی‌فكری باشد آدم راغافلگیر می‌كند. خیلی از اشتبهات آدم را برمی‌گرادند به خودش. جلسه‌ی پیش درباره جنگ احد و ندانم كاری مسلمانان بحث شد. بر می‌گردم به بحران خودم. جنگ احد در حال پیروز شدن بود كه روی یك ندانم كاری به شكست انجامید. من هم همین‌طور بودم. یعنی اصلا متوجه نبودم كه چه اتفاقی دارد می‌افتد. شروع كردم به تخریب كردن و همین تخریب باعث شد كه آنچه را هم كه دارم از دست بدهم. نمی‌توانم كسی را مقصر بدانم. البته هستند كه در مراحل بعدی توضیح می‌دهم. ولی هركسی خودش مقصر است.  

یك تعریفی از طمع داشتم كه عین آن را می‌خوانم. به نظر من طمع شامل زیاده خواهی و توقع داشتن از خود و جامعه است بدون در نظر گرفتن شرایط بیرونی و درونی. مولوی می‌گوید:

ترسیدن ما كز دام بلا بود

اكنون ز چه ترسیم كه در دام بلاییم

من در بحرانی كه گرفتار بودم یك جرقه باعث شد كه آینده را در جهتی كه می‌خواهم ترسیم كنم. این جرقه خیلی مهم است. قبل از جرقه یكسری مراحل بود كه توانست به این جرقه برسد. برای برون رفت از این بحران یكسری چیزهایی را ترسیم كردم تا آنجا كه بتوانم طبق آن تلاش كنم و توانستم برنامه‌ای تهیه كنم. در شرایط بحرانی شروع كردم به خلوت كردن با خودم. خلوت كردنی كه واقعا خلوت باشد نه اینكه انسان به هزارجا فكر كند. توانستم برای خودم ارامشی درست كنم و به خودم برسم. بعد از رسیدن به آرامش شروع كردم به فكر كردن به چیزهایی كه برایم اتفاق افتاد. به اینكه بحران از كجا شروع شد. در مرحله سوم صادقانه و منصفانه بحران را تحلیل كردم. بحران را نوشتم و جدول بندی كردم. در قسمت چهارم می‌خواهم عین جمله را بخوانم: گذشت و بخشش عوامل به وجود آمدن بحران. گذشت برای اینكه انسان را از خودخوری و كینه توزی و مستهلك شدن نجات می‌دهد و در ازای سرمایه‌اش یك چیزی بدست می‌آورد. كنتور را صفر كردم و از صفر شروع كردم.

قسمت پنجم؛ دیدم بهترین راه برای از نوع شروع كردن، صحبت با اهل مناسب آن و مشورت كردن است. شروع كردم به مشورت كردن و درخواست‌هایم را همیشه از خدای خودم می‌خواستم. از اینجا به بعد حركت شروع شد. آغاز حركت در راه نه بیراه.

قسمت هفتم؛ خواستن برای تغییر دادن وضعیت حاصل از بحران. تغییر بدی به خوبی. در تغییر بالاخره یك راهی برای انسان باز می‌شود. و خداوند هم به انسان نظر خاص می‌كند.

قسمت هشتم را با بیتی از مولانا شروع می‌كنم:

قبله در دل آمد ساخت‌ها در دعا

لیس للانسان الا ماسعی

كه اشاره به بحث جلسه‌ی قبل هم دارد. دانایی ظرفیت و شناختن حد خویش. اندازه تلاشمان سنگ برداریم.

قسمت نهم را برای خودم این‌طور معنا كردم؛ مرور هر از چندگاهی به گذشته.

قسمت دهم ثبات قدم داشتن و امیدواربودن؛ آدم باید ثابت قدم باشد. میل خواستن باید هر روز در آدم بیشتر شود و دوباره بازگشت كند به فضل و كمك اطافیان و خدا. و چیزهایی را كه از خدا می‌هواهد امیدوار باشد كه خدا كمكش می‌كند.

صحبت‌های خودم را با این جمله تمام می‌كنم:

همه‌ی مردم را می‌توان مدتی فریب داد، بعضی از مردم را می‌شود برای همیشه فریب داد، اما همه‌ی مردم را نمی‌توان برای همیشه فریب داد.

***

آقای صابر: خیلی ممنون از مشاركت دوستان. دوست اول بحران‌ها را سطح بندی كردند و به عنصر كلیدی آرامش اشاره داشتند و راه آن را فهم جایگاه خود تلقی كردند.

دوست دوم از جانمایه‌ی دو آیه الهام گرفته بودند، یك ملاك تشخیص و دو رهنمونی در ذات انسان اها تشخیص ملاك هست، به اهمیت سیر توجه دارند و نهایتا اینكه ما تبیین هایمان كمك جهان باشد.

دوست سوم یك پیش نویسی از گزاره را تهیه كردند و روش توصیف پیش گرفتند در ترسیم وضعیت اخلاقی سیاسی كه اشاره كردند، راه برون رفتی كه ایشان پیشنهاد دادند تعریف مجدد پروژه زندگی بود.

دوست چهارم هم طرح برای خودش رابا جمع در میان گذاشت. ریشه بحران را ندانم كاری گداشت، و نهایتا یك دستورالعمل ده بندی كه از خلوت شروع می‌شد و به امید می‌انجامید مطرح كردند.  

خیلی متشكر. اگر در جلسات بعد بشود نیمه‌ی دوم فعالتر شود، یك پروژه‌ای را آرام آران پیش برده‌ایم. عنوان بحث جلسه‌ی بعد این است كه فاز صفر ما چیست؟ كما اینكه بحث بحران را هم با خودمان حمل می‌كنیم و جلو می‌بریم. برای جلسه‌ی بعد فكر كنیم كه چطور تلقی مستاجری در هستی را كنار بگذاریم و به عضویت در هستی درآییم. خیلی متشكر. شب همگی خوش. 

 

 
شاخه:آرشیو نوشتاری «باب بگشا»
بازدید: 2278
پرینت

سلسله نشست های «باب بگشا»

نشست سوم: چگونگی مواجهه با بحران

دوشنبه ۱۵ مهرماه ۱۳۸۷

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

 به نام همراه یاری‌گر

من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ

با نام خدایی که بخشی از وظیفه‌ی روزمره‌اش یاری‌گری و همراهی است و ما نیز با همه‌ی مشکلات و ضعف‌هایی که داریم می‌توانیم مشمول همراهی و یاری‌اش بشویم، بحث را آغاز می‌کنیم؛ من رفیقم، ره‌گشایم، باب بگشا، نزد من آ. همان‌طور که روی لوح مشاهده می‌کنید، «باب بگشا» پر رنگ‌تر شده و عنوان اصلی بحث است. نشست اول باب بگشا، آغازگاه بود، نشست دوم، خدا در وضع موجود و نشست سوم هم، چگونگی مواجهه با بحران.

ذیل عنوان کلان «باب بگشا» سو تیتری وجود دارد که چهار عنصر در آن موجود است؛

ضرورت رابطه‌ی صاف‌دلانه، مستمر، همه‌گاهی و استراتژیک با خدا

یعنی رابطه‌ای نه تاکتیکی، نه با شیله و پیله، نه از سر هوس، نه سه‌کنجی و نه موردی. به عبارتی رفاقت مستمر. در این بحث می‌خواهیم دریابیم که می‌شود چنین رفاقتی با او پیش گرفت.

***

بحث اول؛ آغازگاه
بحث دوم؛ خدا در وضع موجود
بحث سوم؛ چگونگی مواجهه با بحران

بحث اول به مقدمات و چرایی‌ها اختصاص یافت:

 آغاز از پرسش‌ها، تشکیک‌ها، چندوچون‌ها و زمزمه‌های درون

 (حیرانی؟ محکوم بی‌حامی؟ زیست دوری؟ خدا؛ اهل اعتنا؟ )

در جلسه‌ی اول عنوان شد که آیا ما به عنوان یک انسان در این عالم حیرانیم؟ محکوم بی‌حامی هستیم؟ زیست‌مان دوری است؟ یک سیکل معیوب را تجربه می‌کنیم؟ و اساساً آیا خدایی که در مخیله‌ی ماست، اهل اعتنا به ما هست؟ یا نه؛ مشغله‌اش آن قدر زیاد است و یا ما این‌قدر حقیر هستیم که اعتنایی به ما نمی‌کند؟

بحث اول با این گزاره به پایان رسید که ما در زندگی روزمره با تعارف‌های متعددی مواجه هستیم و با هر کدام به گونه‌ای برخورد می‌کنیم. یک تعارف هم تعارفِ خداست: «مرا بخوانید؛ مرا بخوانید». ببینیم این تعارف چقدر اعتبار و پشتوانه دارد. همان‌طور که خودِ خدا هم در قرآن می‌گوید که کر و کور روی آیات نیفتید. منظور از آیات هم فقط آیاتِ مکتوبِ درونِ کتابِ آخر نیست. آیات به طور کلی به هر چه نشانه، اطلاق می‌شود. خدا در قرآن عنوان می‌کند که بدترین جنبندگان، جنبندگانی هستند که لال و کر و کور روی آیات می‌افتند؛ دربست می‌پذیرند یا دربست نمی‌پذیرند. پس همه‌ی آیات و نشانه‌ها جدای از اینکه جلوه‌ای از اوست، محل آزمون و محل پرسش و تشکیک نیز هست؛ این حق ماست. حقی است که می‌بایست از آن استفاده کنیم. حال ببینیم این «مرا بخوانید، مرا بخوانید» چقدر پشتوانه تشکیلاتی دارد؟ خدا چقدر پشتوانه تشکیلاتی برای این ادعا دارد؟ نه اینکه بخواهیم خدا را آزمایش کنیم اما می‌خواهیم ببینیم پشتوانه تشکیلاتی این حرف خدا چیست؟ و از طریق این دعوت، چقدر می‌توانیم با او تماس برقرار کنیم؟ بحث جلسه‌ی اول این‌چنین پایان یافت که آیا ما می‌توانیم در نهایت یک راهی برای معاشرت با خدایی که اهل معاشرت است، پیدا کنیم.

 در جلسه‌ی دوم در پی آن بودیم که خدا را در وضع موجود جامعه‌مان جستجو کنیم:

      در جستجوی خدا در وضع موجود

               (جامعه‌کل، حاکمیت، نیروهای فکری ـ سیاسی، نیروهای اجتماعی، نسل نو)

پنج سینی و مدار بزرگ تعریف کردیم؛ بزرگ‌ترین سینی که جامعه‌ی کل است، سپس حاکمیت،  نیروهای فکری ـ سیاسی، نیروهای اجتماعی و نهایتاً سینیِ جدیدی که طلایی است و از دور، به اعتبار نو بودن نسل نو برق می‌زند؛ سینی نسل نو. وقتی این پنج مدار را بررسی کردیم و خدا را در هر یک جستجو کردیم، چنین دریافتیم که:

  خدای این دوران؛

        کوچک‌مدار               غیرناظر                 نامحسوس

        بیرون از کار              نابازدارنده              غیرهمذات

خدایی که کوچک مدار است؛ مدار کوچکی دارد و مبسوط‌الید نیست و نمی‌تواند زیاد عرض اندام کند. بیرون از کار است، بیرون از پروژه هاست، بیرون ازپروسه هاست، در کارهای فردی و جمعی ما ظهور و بروزی ندارد و غایب است. غیر ناظر است، نه ناظر حاکمیت، نه نیروها و نه نسل نو. کسی احساس نمی‌کند تحت نظارت و عنایت خداست. حال این خدا که ما نظارتش را حس نمی‌کنیم او هم بازدارنده نیست. یعنی از درون، کنترلی بر ما ندارد و ساختارمان به گونه‌ای نیست که زمینه را برای کنترل دقیق او و نگهدارندگی‌اش فراهم کنیم. خدا نامحسوس است؛ یعنی این‌قدر که محسوسات را لمس می‌کنیم، به خصوص محسوساتی که علقه‌مان به آن‌هاست و به آن‌ها حساسیت داریم، خدا جلوی چشمِ ما  نیست و نامحسوس است. نهایتاً خدا در این دوران غیرهمذات است. به این مفهوم که ما با بخشی از پدیده‌های پیرامونمان حس همذاتی می‌کنیم ولی با خدا که می‌تواند در درون ما بوده و رابطه‌ای وجودی با ما داشته باشد، این حس همذاتی وجود ندارد.

بحث جلسه‌ی قبل را اینگونه جلو آمدیم و تمام کردیم که بحران جامعه‌ی ما اکنون چند وجهی است:

روحی

            روانی

                        عقیدتی

                                انگاره‌ای[که متفاوت است با ایدئولوژی و عقیده]

                                                    اخلاقی

                                                                 فرجامی

و در مغز این بحران چند وجهی، خودِ خداست:

مغز بحران؛

            بحران شناخت خدا

            بحران جایگاه خدا

            بحران رابطه با خدا

به این مفهوم که جامعه‌ی ما روی خود خدا بحران دارد؛ بحران در شناخت خدا یا بحران معرفتی. بحران روی جایگاه خدا و ربط او با هستی. و بالاخره بحرانِ روی رابطه برقرار کردن با خدا. این رابطه قفل شده است. به قول مولوی کلیدی هم وجود ندارد که رزوه‌ای داشته باشد که آن رزوه بتواند قفل را باز کند. همه، قفل را در انسداد سیاسی مبینند، در مساله‌ی هسته‌ای می‌بینند، در مساله‌ی ترافیک می‌بینند، در مساله‌ی سیاست خارجی می‌بینند، در مساله‌ی اقتصاد و انحلال سازمان برنامه و تحقیر بانک مرکزی و از محور انداختن مرکز آمار و... می‌بینند. این‌ها وجوهی از بحران است اما وجه اصلی و بنیادین خیلی مورد عنایت نیست. و این بحران، بحران معرفتی، بحران جایگاه و بحران رابطه‌ای است که عنوان شد. حال محصول نهایی و میوه این بحران در جامعه‌ی ما چیست:

میوه بحران؛

                جدایی از هستی

                 عضو فعال هستی نبودن

همه‌ی پروسه‌ها محصول و ثمر دارند؛ همه‌ی پروسه‌ها گُل می‌دهند. این‌طور نیست که فقط پروسه‌های اعتلایی دستاورد و ارمغان داشته باشند. پروسه‌های غیر اعتلایی هم ارمغان و دستاوردِ هم جنس خودشان را دارند. میوه‌ی بحران کنونی جامعه‌ی ایران که ما هم جزیی از آن هستیم این است که از هستی جدا شده‌ایم. نشاط و عشق و انرژی‌ای که در هستی است در خودمان و در جامعه‌ی کل نمی‌یابیم و به عبارتی عضو فعال هستی نیستیم.

به رقم بحرانی که با آن زیست می‌کنیم و خیلی هم احتیاج به مطالعه ندارد و فقط ذهن را  بایست مرتب کرد، اما به همین شرایط بحرانی، یک تبصره می‌زنیم:

 یک تبصره؛

     ما بحران داریم اما در جستجوی مسیر برون‌رفتیم

پدران ما، انسانهایی که چوب دو امدادی تاریخ را به دست ما رسانده‌اند این سنت را داشته‌اند که در بحران اتراق نکردند و منزل نگزیدند. از آن بیرون آمدند و به نسبتی که رویارویی‌شان با بحران قانون‌مند بوده است، توفیق یافته و انرژی موجود در هستی به آن‌ها و انرژی بخشیده و معضلات‌شان را رو به حل برده است.

***

بحث امروز ما چگونگی مواجهه با بحرانی است که جلسه‌ی قبل به طور مبسوط به آن پرداختیم.

چگونگی مواجهه با بحران؛

 گونه‌های انسانی

 تدبیر خدا

خدا هیچ‌گاه بحران نداشته است. به این علت بحران نداشته است که مظهر انسجام است. جهانی که خلق کرده منسجم است. خلق یک پدیده‌ی منسجم هم امکان پذیر نیست مگر اینکه خالق خودش منسجم باشد. پس خدا بحران ندارد اما ببینیم خدا با بحران‌های انسان چگونه برخورد کرده و چه تدبیری و چه روشی و چه متدی و چه مسیر برون رفتی را پیش رو گذاشته است.

اول به سراغ گونه‌های انسانی برویم. این‌طور نیست که فقط ما دچار بحران شده باشیم. قبل از ما هم در ایران و هم در دیگر جهان بحران وجود داشته است؛ بحرانها تک وجهی بوده، دو وجهی بوده، مثلث وجهی بوده، مربع وجهی بوده و یا مثل بحران دوران ما متعدد وجهی بوده است. انواع برخوردهایی را که پیشینیان ما و یا هم عصران ما با بحران داشته اند، می‌توان به پنج حوزه تقسیم کرد:

گونه‌های انسانی مواجهه با بحران؛

1) بی‌اعتنایی ـ بی‌تفاوتی؛ مسکوت‌گذاری  :        زیست در بحران

2)  فرافکنی؛ محافظه‌کاری                  :        فرار صوری از بحران

3) عبور شتابناک؛ عبور از مبنا               :         توهم خروج از بحران

4) تحلیل شرایط؛ تحلیل خود               :         فاصله‌گیری با بحران

5) تحلیل خود؛ تحلیل شرایط؛ راه برون‌رفت:      خروج از بحران

 

گونه اول:  بی‌اعتنایی ـ بی‌تفاوتی؛ مسکوت‌گذاری: زیست در بحران

در این گونهعلی رقم اینکه بحران را می‌بینیم به آن بی‌اعتناییم، بی‌تفاوتیم و آنرا مسکوت می‌گذاریم. فکر می‌کنیم می‌توان آن را در حساب ذخیره حبس کرد. در حالی که بحران هم دینامیسم خاص خودش را داراست. هیچ پدیده‌ای در این جهان حبس نمی‌شود. فقط کسانی که در قدرت هستند فکر می‌کنند می‌توانند پدیده‌ها را محبوس کنند غافل از اینکه پدیده محبوس دینامیسم خاص خودش را دارد. شاید پدیده‌ای که محبوس می‌شود دینامیسمش از دینامیسم دوران آزادی و عدم تقیدش بیشتر باشد. این گونه، وضعیت حال عام جامعه‌ی ماست. ما با بحران‌های متعدد مواجهیم. با برخی از بحران‌ها از صبح که بیرون می‌آییم مواجهیم. بحرانی هم که به آن تحت عنوان بحران معرفتی، بحران جایگاه، بحران رابطه اشاره شد، اکنون بحران هم نیروها، هم حاکمیت، هم نسل نوست و همه در بحران شناخت، جایگاه و برقراری رابطه با خدا می‌زیییم اما به آن بی‌اعتناییم، بی‌تفاوتیم و مسکوتش می‌گذاریم. اگر مجموعه نیروهای ما اعم از حاکمیت، نیروهای فکری ـ سیاسی، نیروهای اجتماعی و نسل نو با بحران‌ها درگیر می‌شدند، وضعیت این‌چنین نبود ـ بالاخره ویژگی انسان که فقط فرار از بحران نیست، انسانهایی که مدارها را یک به یک پشت سر می‌گذارند و منشاء و مادر تحولات در خود و جامعه می‌شوند، انسانهایی هستند که بخشی از زندگی روزمره‌شان را در اصطکاک با بحرانها سر می‌کنند، برایش وقت فکری و تشکیلاتی می‌گذارند، آمادگی لازم را پیدا می‌کنند و با برنامه با آن مواجه می‌شوند ـ وضعیت جامعه‌ی ما مطمئناً اینگونه نبوده است. اما حال این گونه نیست و عموماً عادت کرده‌ایم در بحران زیست کنیم. همه به نوعی در زیست با بحران خو گرفته‌ایم. مثال، مثال خوبی نیست اما واقعی است؛ گاهاً پیش می‌آید بیرون از خانه، همه‌ی ما نیاز به استفاده از آبریزگاه‌های عمومی پیدا می‌کنیم. وقتی از کنارش رد می‌شویم و فضا و بویی که از آنجا بیرون می‌آید را استشمام می‌کنیم، با خودمان می‌گوییم که غیر ممکن است ما چنین مکانی برویم. غیر ممکن است که در این فضا و اتمسفر حتی برای رفع حاجت بتوانیم ورود و خروج داشته باشیم. اما وقتی آنجا می‌رویم بعد از 30 تا 60 ثانیه با این محیط هم فضا می‌شویم و برایمان عادی می‌شود و دیگر این تصور را نداریم که ما نمی‌توانستیم به آن وارد شویم. ما به اجبار وارد آن شده‌ایم و با آن انس گرفته‌ایم. الان این وضعیت، وضعیت جامعه‌ی ماست. هیچ چیز سر جای خودش نیست و همه چیز به هم ریخته است، همه چیز آشفته است و سامانی وجود ندارد:

عدل چبود، وضع اندر موضعش                        ظلم چبود، وضع در ناموضعش

الان همه چیز ریخت وپاش شده و هیچ چیز سر جای خودش قرار ندارد. اما به این چیدمانِ آشفته، بی‌نظم و غبارآلود، کسی اعتنا نمی‌کند. بدین ترتیب، گونه‌ی اول، وضعیت خود ماست؛ وضعیت جامعه‌ی ماست.

 

گونه دوم: فرافکنی؛ محافظه‌کاری: فرار صوری از بحران

 در این گونه، بحران را از خودمان دور می‌کنیم و محافظه کاری پیشه می‌کنیم. برخلافِ خدا که محافظه کار نیست و بسیار بسیار رادیکال است و روی موجودی که رو به انحطاط می‌رود مواضع جدی و تاریخی دارد، طیفی از انسانها محافظه کارانه بحران را بیرون از خودشان می‌رانند. محافظه کاری به این معنا که توان و حوصله اصطکاک با بحران را ندارند. این گونه را در دوران اصلاحات تجربه کردیم. از سال 80 بحران اصلاحات شروع شد ولی نیروهای پیش برنده اصلاحات توجهی به آن نکردند. به آخر دوران اصلاحات یعنی 84 رسیدند و حال از آن واقعه بیش از سه سال می‌گذرد اما ما تاکنون جمع‌بندی ویژه‌ای ندیدیم. گاهاً جمع‌بندی‌هایی صورت می‌گیرد اما همگی فرافکنانه است. همه‌ی شرایط به راست ضد اصلاحات ایران پاس داده می‌شود. بلی، آن‌ها هستند و بوده‌اند و از این به بعد هم خواهند بود ولی جُدا از این فرافکنی، خود این نیروها چه سیری را طی کردند. در اینجاست که  محافظه کاری پیشه می‌شود. در حقیقت کسی جسارتِ رفتنِ سراغِ خودش را ندارد. محافظه کاری فقط این نیست که ما سراغ نیروی مقابل نرویم و با پدیده‌های بیرون از خودمان در نیفتیم و درگیر نشویم. جریان اصلاحات هم به همین ترتیب. ببینید دوباره برای حضور در قدرت خیز برداشته است. آیا آن 8 سالی که در قدرت بودند و بخشی از امکانات را هم در اختیار داشتند، آن 8 سال جمع‌بندی شد؟ آن هشت سال که عنوان می‌شود ـ حال به غلو یا بی‌غلو ـ هر نه روز یک بحران جدی وجود داشته است ـ اگر این نه روز را در هشت سال ضرب کنیم، اندازه این سالن از کف تا به سقف بحران بوده است ـ آیا این بحران‌های تو در تو، پیچ در پیچ تحلیل شده اند؟ اصلاح طلبان تحلیل نکردند و باز می‌خواهند همان سیکل سابق را آغاز کنند؛ سیکلی که طبیعتاً دوباره به فرجام ناقص الخلقه‌ی خودش می‌رسد. پس فرافکنی به این مفهوم است که همه‌ی کاستی‌ها به فشاری که جریان راست روی اصلاح طلبان آورده است پاس داده شود. این نوع آدرس دادن از نوع آدرس دادن کوچه و خیابان است. شما دنبال برخی از آدرس‌ها هستی، این‌قدر به شما آدرس غلط می‌دهند (خصوصاً در اصفهان این‌طور است)، که آخر سر از رسیدن به مقصد پشیمان و منصرف می‌شوی. الان هم از آن 8 سال، جمع‌بندی‌ای ارائه نشده و نوع مواجهه با بحران مشخص نیست و این‌قدر آدرسِ این راسته و این دکان و آن پاساژ و... داده شده است که نوعاً پاس به تماشاچی هاست نه پاسی که به فرد برسد و او را جلو ببرد. گونه دوم در حقیقت فرار صوری از بحران است. مدتی است جریانی که از قدرت بیرون رفت عنوان می‌کند که ما می‌خواهیم به قدرت بازگردیم. حال جامعه حق دارد بپرسد که جمع‌بندی‌تان چیست؛ آن بحرانهایی که ترسیم می‌کردید و 80 تا 84 کلاً جریان را فلج کرد این بار اگر وارد قدرت شدید چطور می‌خواهید عبور کنید؟ پدیده‌ی مقابل که همان پدیده است، شما چه هستید؟ هفته‌ی پیش عنوان شده است که اگر ما سر کار بیاییم دو ساله خراب کاری‌های اقتصادی احمدی نژاد را پاک می‌کنیم. در حالی که این، ادعایِ بزرگی است و پیش نیاز آن جمع‌بندی درون‌گرا از همان هشت سال است.     

 

گونه سوم: عبور شتابناک؛ عبور از مبنا:  توهم خروج از بحران

در این نوع برخورد، بحران بمانند مه غلیظ تلقی می‌شود که می‌خواهیم بدویم و از آن بیرون رویم. به نسبتی که از خود بحران سریع عبور می‌کنیم، از مبنای آن بحران هم سریع می‌گذریم. در این گونه، انسان بحران را می‌پذیرد یعنی شرایط او را مجبور می‌کند که بحران را بپذیرد اما به سرعت از آن رد می‌شود و در حقیقت از مبنا عبور می‌کند. مثل اتفاقی که سال 54 افتاد. اتفاق سال 54، اتفاق ویژه‌ای بود. هم دردناک بود و جای کاش و آه و افسوس باقی گذاشت و هم جریان تاریخی و سترگ ایران را به سیری دیگر رهنمون کرد ولی مجموع کسانی که در سیرِ54 بودند آن بحران را خوب حلاجی نکردند. حلاجی یعنی پنبه زنی؛ با در آوردن تار و پود مساله. این کار در مورد ضربه 54 صورت نگرفت. چون در بحران 54 با مبنا برخورد نشد و چنین تحلیل شد که گویی جریانی از بیرون آمده و به سازمان ضربه زده و رفته است. مبنا که علت درونی است، اصل فرض نشد. چون این تحلیل صورت نگرفت الان در سطح بزرگتر و ملی، سفره‌ی 54 باز شده است. اگر ضربه 54 در سالی که اتفاق افتاد فقط درون یک تشکیلات بود و تشعشعش فقط نیروهای ملی و مذهبیِ مبارز را تحت تاثیر قرار داد، حال اتفاق 54 در کل ایران رخ داده است. اتفاق صورتش ساده بود اما سیری طی شد تا این صورت ساده عیان شد. اتفاق این بود که طیفی که اقلیت بودند و رو به اکثریت شدند، مذهبی بودند و پاک باخته بودند به این رسیدند که این قرآن و خدا پیش برنده نیست. ذهن‌شان هم معطوف به جهان بود. در آن زمان در جهان مثل الان که لیبرالیسم جریان غالب است، آن موقع مارکسیسم جریان غالب بود. گفتند مارکسیسم، علم مبارزه است و قاعده‌ای و روشی دارد، متدی دارد، چهار اصل دیالکتیکی دارد (تاثیر متقابل، حرکت، موتاسیون و سیراز کم به کیف) مساله حل می‌کند و نیمی از جهان را هم فتح کرده است و خیلی هم مثل قرآن تفسیر پذیر نیست که هر کس آن را می‌خواند تفسیری از آن می‌دهد. آن سیر به اینجا رسید که وقتی می‌توانیم بدون کتاب، بدون وحی، بدون خدا مبارزه کنیم چه دلیلی دارد که خدا را یدک بکشیم. الان انگاره 54 تیراژ خورده است و در همه‌ی جامعه‌ی روشنفکری ضرب شده است و در نسل نو هم سرایت کرده است. اگر آن موقع نظرِ طیف مسلحِ مخفی در یک خانه‌ی تیمی شعاع باز کرد و بعد به زندان‌ها رفت و نیروهای مذهبی ایران را درگیر خودش کرد، حال کتاب 54 بازِ باز و پر تیراژترین کتابِ دوره است. آن دوره با این سیر برخورد جدی صورت نگرفت تا سر باز کرد، سر باز کرد، سر باز کرد و به اینجا رسید. نیروهایی که سابق خط امامی بودند و حال مدرن شده‌اند آن‌ها هم به نوعی سیر 54 را طی کردند. سنتی‌های دهه‌ی شصت که در پروسه‌های دهه‌ی شصت شرکت داشتند، به همان ترتیب که صورت را تیغ می‌اندازند، سابقه را هم تیغ می‌اندازند؛ گویی هیچ سابقه‌ای نداشته‌اند. آن‌ها نیز سیر 54 را به نوعی طی کرده‌اند. منتها آوار 54 تنها روی سر 52 تا 54ی‌هایی خراب می‌شود که بحران دار شدند. خود آن‌ها بحران را حلاجی نکردند، نیروها هم حلاجی نکردند، آرام آرام کل جامعه‌ی روشنفکری مذهبی می‌روند تا به سیر 54 تمام و کمال مبتلا شوند. منتها الان یک مارکسیسم مهاجمِ دینامیک و زنده‌ای وجود ندارد و به قول دوستان باد به بادبان لیبرالیسمِ نو می‌وزد و الان همه مرعوب لیبرالیسم نو هستند. تا این حد که بخشی از روشنفکرها تصریح می‌کنند که مساله ایران را هم همین لیبرالیسم نو باید حل کند و الگوی افغانستان و عراق الگوی خوبی است و چه دلیلی دارد که مبارزه درون جوش باشد. چه دلیلی دارد که اتفاقات از درون جامعه‌ی ما متبلور شود. آمریکا که صاحب برترین تکنولوژی و توانایی است بیاید و مساله‌ی ایران را حل کند. این ناشی از عبور از مبناست. در 54 عبور شتابناکی از یک مساله فکری و معرفتی صورت گرفت. عبوری تشکیلاتی مثل آفساید گیری. در مواقعی فشار تیم مقابل این‌قدر زیاد است که تیم دست به آفسایدگیری می‌زند اما با آفسایدگیری مساله حل نمی‌شود. این عبور شتابناک مثل آفسایدگیری است که مساله‌ای حل نمی‌کند. عبور شتابناک و عبور از مبنا، توهم عبور از بحران است. کما اینکه مساله 54 از بحران خارج نشد و هم اینک جامعه‌ی روشنفکری ما را در نوردیده است.    

 

گونه چهارم: تحلیل شرایط؛ تحلیل خود : فاصله‌گیری با بحران

انسانهایی هستند که در مواجهه با بحران، شرایط را تحلیل می‌کنند و خود‌شان را هم تحلیل می‌کنند اما اول شرایط و بیرون از خودشان را تحلیل می‌کنند و به نوعی، مبنا را بیرون فرض کرده و درون را فرع تلقی می‌کنند. این گونه را می‌توانیم به تحلیل حزب توده از شرایط بعد از کودتا که یک بحران همه‌گیر بود مطابقت دهیم. افسردگی و فضای سنگین بعد از کودتا، زیر تیغ رفتن آرمان دارها، تبعیدِ مصدق، لگدکوب شدن دستاوردهای نهضت ملی با آمدن کنسرسیوم و انعقاد قراردادهاو... ویژگی‌های دوران بعد از کودتا بوده است. در حقیقت رمق و نفس جامعه گرفته شد. حزب توده که دست اندرکار فعال طور به طور شدن ایران در آن دوران بود، شرایط را تشخیص نداد و به سهم خود کمک‌کار دگرگون شدن منفی و منحط شرایط شد. یکی دوسال بعد از کودتا خارج از کشور کنگره تشکیل دادند و مجبور شدند با این بحران روبرو بشوند. مدام فرار می‌کردند مثل گزینه فرار صوری از بحران اما بالاخره در سال 36 مجبور شدند رو در روی مساله بنشینند. آن‌ها قبل از اینکه خودشان را تحلیل کنند، شرایط را تحلیل کردند حال آن که می‌بایست خودشان را در اولویت تحلیل قرار می‌دادند. آن‌ها ضمن تحلیل شرایط گفتند ما شرایط را درست نشناختیم و مصدق را که یک نیروی ملی بود در کادر امپریالیسم جای دادیم و بورژوازی ملی در ایران را که می‌توانست در ایران راه گشا باشد در کمپ نیروهای مسلط سرمایه داری بین المللی به حساب آوردیم. حزب توده با این روش از بحران فاصله گرفت ولی بحران حل نشد. همان حرکت را بعد از انقلاب در سطح وسیع تری انجام دادند. باز هم ته ذهن‌شان این بود که کل جنبش ملی ایران به کل جنبش کمونیستی بپیوندد. جنبشی که دیگر در دهه‌ی هفتاد آن دینامیسم قبلی را هم نداشت. به دلیل اینکه خودشان را اول تحلیل نکردند و تحلیل را بیشتر روی شرایط بردند و خود را مبنا نگرفتند، با بحران فاصله گرفتند. درحقیقت یک دوش سریع گرفتند. انسان به هنگامِ دوش گرفتن سریع فکر می‌کند از آثار بحران قبلی پاکیزه می‌شود ولی در دوش سریع ذرات آب که از دوش سرازیر می‌شود تنها به بدن انسان بوسه می‌زند. در خزینه‌ی سابق، آب  بخار پوست را باز می‌کرد و از منافذ پوست آب به درون نفوذ می‌کرد ـ قدیمی‌ها می‌گفتند آب زیر پوستش رفته ـ در خزینه و در فضای آب گرم و بخار، آب از زیر پوست نفوذ می‌کرد. حال در تحلیل‌ها نمی‌بینی آب زبر پوست کسی باشد. تحلیل‌ها حمام زیر دوش و گربه شور است. دو دقیقه می‌روی و بعد حوله را می‌اندازی و بیرون می‌آیی. نه ریشه‌ی مو با آب انس می‌گیرد، نه منفذی باز می‌شود و نه آبی زیر پوست می‌رود. نوع برخوردی که حزب توده در تحلیل کودتا در ارتباط با خود انجام داد در حقیقت فاصله گرفتن با بحران بود ولی با بحران، جدی و مردانه مواجه نشد.

 

گونه پنجم: تحلیل خود؛ تحلیل شرایط؛ راه برون‌رفت :  خروج از بحران

یک گونه‌ی کیفی هم وجود دارد که سنت انسان‌های کیفی است. کاروان بشریت با سنن همین انسان‌های کیفی پیش آمده است. انسان‌هایی که پس از اینکه تحلیلِ خود و شرایط  کرده اند، راه برون رفت نیز پیدا کرده‌اند. در این گونه‌ی آخر همه‌ی عناصر جمع است. درست است که خدا مرتبه‌ی ویژه دارد اما خود انسان هم در حد خود دارای شانی است. انسانهایی که به شان خودشان بها دادند (مستقل از اینکه مذهبی باشند یا نباشند، ایدئولوژیک باشند یا نباشند)، در مواجهه با بحران، خود را خوب تحلیل می‌کنند و شرایط را نیز دقیق بررسی می‌کنند. و راه برون رفتی را ترسیم می‌کنند. در سده اخیر مواردی از این دست بوده است؛ یکی مورد هند، یکی مورد افریقای جنوبی 1990 بود و یکی هم مورد کوبای 1958 بود. به ایران خودمان هم می‌رسیم. روش، روشی بود که با واقعیت هستی منطبق بود. در هستی موجوداتی پایدار مانده‌اند که سر بزنگاه‌های تحول کیفی درک کردند که شرایط در  حال تغییر است؛ در خودشان هم زمینه‌هایی برای ماندگاری فراهم کردند و همین شد که ماندند. دایناسورها و فیل‌های ماموت به همین علت نتوانستند بمانند؛ جهان سرعتی می‌شد و دینامیسم جدی‌ای پیدا می‌کرد اما آن‌ها می‌خواستند در رویای موجودِ 15 متری و چند تُنیِ خودشان باقی بمانند. دینامیسم جهان را درک نکردند و در مواجهه با تحولِ جهان فقط عربده کشیدند. فیلم‌هایی که ژاپنی‌ها در مورد گودزیلا ساخته‌اند فیلم‌هایی علمی است. به نوعی روایت تاریخ است به این مفهوم که فعل و انفعالاتی در زمین ایجاد می‌شود و این موجودات دیرینه از خاک بر می‌خیزند و بیرون می‌آیند. تمدن جدیدی را که می‌بینند می‌خواهند آن را به هم بریزند. آسمان خراشها را خراب می‌کنند، هلی کوپترها را مچاله می‌کنند و با انسانها مثل مورچه رفتار می‌کنند و... این خصلتِ مجموعه موجوداتی است که سنگین وزنند و با دینامیسم نوین در جهان نمی‌توانند کنار بیایند. ولی موجوداتی هم بوده‌اند که سنت‌شان، مشابه سنت هستی بوده است. زنبور، نمونه‌ی بسیار جالبی است. کتابی است به نامِ«داستانِ زندگیِ زنبور ». در این کتاب به نظم، سازماندهی و توان تولید زنبور پی می‌بریم. زنبور از اعضای هستی است و لذا یک موجود پایدار است؛ محصولش را هم، همه‌ی جهان می‌خورند. خودش را به هستی تحمیل نکرده اما اعلام می‌کند که من هم موجودی هستم. یا اسب از دیرباز تاریخ در حال تاختن است. موقعی که ما دانش‌آموز بودیم کتابی آمده بود به نامِ «اسب می‌تازد ». 200 صفحه بود؛ وسطش را که باز می‌کردی مدام نوشته بود تیکوپ، تیکوپ، تیکوپ.  یعنی اسب از دیرباز تاریخ تاخته است؛ خوش نفس؛ عضله دار؛ شاداب و  یال دار. انسان از دیدنش لذت می‌برد؛ هم از سواریش و هم از دینامیسمش. حال انسانهایی هم به عنوان اعضای هستی نمایان شده‌اند. انسان‌هایی از نوع گاندی. جامعه‌ی هند، جامعه‌ی بحران زده‌ای بوده است؛ 320 میلیون هندی دو قرن پیش تحت اتوریته و مدیریت تحمیلی 68 هزار انگلیسی بوده‌اند. نوع مواجهه‌ی گاندی با بحران نوع کیفی بوده است. وقتی شرایط تحلیل شد، توان خود هم تحلیل شد، در یک بزنگاه که کریستال استعمار انگلستان قابل فروریزی بود، گاندی تلنگر را زد. تلنگر را کِی زد؟ زمانی که هم جامعه‌ی مدنی در هند شکل گرفته بود، حزب کنگره یک حزب 30، 40 ساله شده بود، از سویی جهان، مدارای هندی‌ها را پذیرفته بود، استعمار انگلستان هم که در جنگِ اول، فرتوت شده بود، در جنگ دوم، فرتوت‌تر شد. این یعنی تحلیل شرایط و تحلیل خود. تلنگر آخر برای خروج از بحران در سال 1947 زده شد. از 1947 تا حال حدود 60 سال می‌گذرد. هندی‌ها  یک زندگی متعادلی دارند و در چرخه‌ی هستی شریکند. همین اتفاق در 1990 در افریقای جنوبی افتاد. آنجا بحران به این شکل بود که انسانِ سیاه، انسانِ درجه دوم بود و از متن جامعه اخراج شده بود؛ اتوبوسِ سیاهان هم جدا بود. در پارکها نوشته بودند که ورود سگ و سیاه ممنوع. بحران ویژه‌ای بوده است؛ انسان تحقیر می‌شده است. بحران که فقط، بحران سیاسی و ایدئولوژیک نیست. انسانیتِ انسان که تحقیر بشود، جدی‌ترین حالت بحران نمایان  می‌شود. آنجا هم چند نفری 37، 38 سالی زندان بودند و عمر گذاشتند و مایه گذاشتند. شرایط دگرگون شد؛ خودشان را تحلیل کردند، جهان هم تغییر کرده بود؛ NGO‌ها آمده بودند. در افریقای جنوبی در سرنگونی آپارتاید 30 هزار NGO مشارکت داشتند. انسانی که اهل هستی بود ـ ماندلا ـ کوتاه نیامد. ماندلا خیلی آسیب دید ولی کوتاه نیامد و اعتقاد به تغییر داشت. در بزنگاه، تلنگر را به کریستال سفیدپوست‌های نژاد پرست زد و جامعه از بحران  خارج شد و الان هم سفیدپوست‌ها و سیاه پوست‌ها زیست مشترک دارند. این یعنی خروج از بحران. در کوبا هم همین اتفاق افتاد؛ با متد خاص خودشان. این سنت در نهضت ملی ایران هم دیده شد. مصدق جمع‌بندی‌های عمومی از گذشته داشت، سپس شرایط دهه‌ی بیست ایران را تحلیل کرد؛ حس کرد شرایط دگرگون می‌شود و این دوران نیاز به آموزش دارد، آموزگار شد. مصدق یک دهه را گذاشت برای کار آموزشی. او هم از بزنگاهِ فترت انگلستان بعد از جنگ جهانی دوم و رقابت جهانی انگلستان و آمریکا استفاده کرد و نهضت ملی را پیش برد. یک مورد کیفی هم اول دهه‌ی چهل در ایران رخ داد. زمانی که بحران را همه پذیرفته بودند؛ قَدَر قدرتی رژیم شاه و توان سرکوبش که یک بار 32 متجلی شد و یک بار 42. شعار دورانی جبهه‌ی ملی دوم، سیاست صبر و انتظار بود. گاهی صبر و انتظار کوتاه است ولی برای این صبر و انتظار، سقفی هم تعیین نمی‌کردند. خب نیروهای مذهبی هم مثل مهندس بازرگان، معضل‌شان را بیان کردند و گفتند که ما رهبران دوره‌ی جدید نیستیم. همه‌ی جامعه‌ی ایران اعم از مذهبی و غیر مذهبی بحران داشتند. بالاخره یک نسل نویی با معدل 24، 25 ساله پیدا شدند و اول بار گفتند که ما می‌بایست تحلیل شرایط کنیم؛ هم شرایط بیرون و هم شرایط خودمان را. بعد متد آوردند. گفتند شرایط بیرون سخت و سنگین و مرگبار و جان کاه است ولی ما هم انسانیم و توان تغییر دهندگی داریم. این یک تبصره. در  تبصره‌ی دوم گفتند که ما صلاحیت نداریم اما صلاحیتِ کسبِ صلاحیت را داریم. تبصره‌ی سوم اینکه به طور حرفه‌ای وقت گذاشتند و در حد توان خود، جامعه‌ی ایران را به لحاظ تحلیلی و مشی‌ای از بحران خارج کردند.

در بین 5 گونه‌ای که عنوان شد، گونه‌ی آخر، گونه‌ی کیفی‌تری است. حال گونه‌ی مواجهه‌ی خدا را هم بررسی کنیم بعد ببینیم چه سنخیت هایی، چه مشابهت‌هایی بین الگوی انسانهای فکور و فعال هستی برای خروج از بحران و رهنمود خدا وجود دارد. اگر مشابهتی هست انسان به خودش امیدوار می‌شود.

***

حال به تدبیر خدا در مواجهه‌ی انسان با بحران می‌رسیم. این بحث نه یک بحث مذهبی و نه یک بحث ایدئولوژیک است. بحث، یک بحث پژوهشی است. در حقیقت، کتاب آخر هم که اسمش قرآن است اعم از اینکه به آن اعتقاد داشته باشیم یا نداشته باشیم؛ بخشی‌اش را غیر تاریخی بدانیم؛ بخشی‌اش را فرا دورانی بدانیم؛ بخشی‌اش را مبشر خشونت بدانیم؛ بخشی‌اش را ضد زن بدانیم؛ بخشی‌اش را ضد حقوق بشر بدانیم؛ هر تحلیلی داشته باشیم بالاخره این کتاب یک منبع پژوهش که هست و در آن متد و روشی موجود است. در این راستا می‌توانیم از این کتاب گزاره‌ای را بگیریم و تحلیل هم بکنیم.

تدبیری که می‌خواهیم بررسی کنیم در دوره‌ای بوده که یک بزنگاه تاریخی، اعتقادی و استراتژیک اتفاق افتاده است. آن واقعه تبدیل یک نمونه شده و خدا متدِ برخوردی برای آن تعریف کرده است.

بزنگاه‌ها، معمولاً مفصل‌ها‌ی تاریخ هستند. تعیین کننده و آغازگاه یک مرحله هستند با وجوه تاریخی، اعتقادی و استراتژیک. وقتی یک پدیده‌ای خیلی بارز و سترگ است و مرجعیت و وزانت پیدا می‌کند، خود تبدیل به نمونه می‌شود؛ نمونه‌ای قابل بررسی. متد هم به مفهوم چارچوب و تسهیل گر؛ به مفهوم روش پیش انداز و مهندسی دستیابی است. متد در ایران خیلی گم است. به همین خاطر است که جامعه‌ی ایران عقب مانده است. جوامعی که استارت توسعه‌شان را با ما یا پس از ما زدند ـ مثل مالزی که 70 سال دیرتر از ما استارت زد ـ از ما پیش افتادند. این پیشرفت به ژن‌شان بر نمی‌گردد. سازماندهی و مدیریت‌شان، کیفی است اما مهم‌ترین علت تحولات‌شان متد است. قبلاً نشانه‌هایی از متد در ایران ما دیده می‌شده است. اما اینک متد یافت نمی‌شود. متد خیلی شگرف نیست. در ایران ما افرادی بوده‌اند که به سهم خودشان یک متدولوژی آورده‌اند. ما می‌بایست روی متدولوژی سرمایه‌گذاری کنیم. در حدود 110 سال پیش در اواخر دوران قاجار یک میرزا باقر درندرونی بوده است که قهرمان ورزش باستانی و برای خودش یلی بوده است. این فرد برای خودش یک متدی داشت به این مفهوم که از طریق مهندسی مشاهده و ثبت مشاهده به دستاورد رسید. او نه درس خوانده بود، نه سوادی داشت و فرد خیلی ساده‌ای هم بود؛ ساده زیست، ساده فکر، ساده منش. او ظهرها که از سر کارش بر می‌گشت از قصابی سر راهش یک مقدار استخوان و یک مقدار گوشت و چربی می‌خرید. در خرابه‌ی کنار خانه‌ی خودشان دو قفس درست کرده بود. استخوان‌ها را در یک قفس می‌انداخت و چربی و گوشت را هم در قفس دیگر. سگ‌های محل به هوای استخوانها داخل قفسِ استخوانها می‌شدند؛ در را قفل می‌کرد. گربه‌های محل هم به هوای گوشت و چربی وارد قفس می‌شدند و در را قفل می‌کرد. سپس دو ساعت به مشاهده می‌نشست. استخوان کم بود و سگ‌ها زیاد؛ گوشت کم بود و گربه‌ها زیاد. با هم درگیر می‌شدند. با هم که درگیر می‌شدند. میزباقر هم نه کاغذی داشت و نه قلمی بلکه ذهنش را فعال می‌کرد و مشاهده می‌کرد و مشاهدات را در ذهنش تجزیه و تحلیل می‌کرد. در کشتی ایران 360 فن وجود دارد که 60 موردِ آن از فرنگ آمده (از ترکیه، اروپای شرقی و شوروی) که اغلب آن‌ها از فنون کشتی فرنگی است که مربوط به بالا تنه است مثل فیتو، سالتو و... ولی 300 فن وجود دارد که ایرانی است. این 300 فنِّ ایرانی خود به خود به وجود نیامده‌اند. با متدولوژی امثال میزباقر دراندرونی به وجود آمده‌اند. گربه، کَت و کولش فعال است و سگ، پاهایش. او فنون پا را از سگ و فنون کت و کول را از گربه گرفت. فنونی که الان در کشتی ایران مثل اِشکِل گربه، سَگَک، پلنگ افکن، درخت کن، گوسفند انداز و... وجود دارد، محصول همین مشاهدات میزباقر اندرونی هاست. یا میرزا عباس شیشه بر و یا حبیب الله بلور. متدولوژی این‌طور نیست که فقط از عقلا در بیاید بلکه افراد عامی هم می‌توانند متدولوژی در بیاورند. حال مشکل جامعه‌ی ما این است که متدولوژی وجود ندارد. آخر دهه‌ی 30 و اوایل دهه‌ی 40 در ایران بوردا و ژورنال آمد. خیلی تازه بود. وسط بوردا و ژورنال یک الگویی بود. این الگو اسمش متد گرلاوین بود. متد گرلاوین به خیاطی ایران  سمت داد. این متد، متد کیفی‌ای بود. به انسان یاد می‌داد که سایز خودت را محترم بشناس. تو اندازه‌ای داری و نمی‌خواهی برای خودت گونی و کیسه بدوزی. به سایز خودت بها بده؛ لذا متر آمد. به سایز بها داده شد. وجه بعدی متدِ گرلاوین، برش است. در ایرانِ آن موقع دُم قیچی یعنی پِرتِ پارچه خیلی زیاد بود. خانم خانه دار می‌خواست برش بدهد یک لحظه قیچی می‌رفت و پارچه را می‌شکافت. عصبانی می‌شد و کل پارچه را قیچی قیچی می‌کرد و از خیاطی هم منصرف می‌شد. متد گرلاوین می‌گفت به سایز خودت بها بده، بعداً بُرِش بزن. اینجا بود که در خانه‌ها هم صابون خیاطی به کار آمد. بعد از برش، بحث تلورانس مطرح بود. برش که می‌زنی 3 ـ 4 سانت از هر طرف در پُرُو اول تلورانس و جای بازی قرار بده. مرحله‌ی چهارم ساسون بود. مرحله‌ی پنجم کوک زدن و دوختن. این شد متد گرلاوین. این متد خیلی از خانمهای ایرانی را که سواد نداشتند خیاط کرد و در همه‌ی محله‌ها خیاطِ خانگی درست شد. متد  الزاماً محیرالعقول نیست. در ورزش هم متدی هست که وقتی طبیعت سرد و یخ زده است، ورزشکار را در سالن می‌آورند؛ 16 جلسه با او کار می‌کنند؛ این متد هم متدِ خیلی کیفی ایست. ورزشکار در آن سالن گرم، هم زمان با فعل و انفعال نباتات در زیرِ زمین به تحرک وادار می‌شود. وقتی که بهار می‌شود به نسبتی که طبیعت شاداب است، ورزشکار هم شاداب است. در ایران ما الان برعکس است؛ دم مسابقه بدنسازی می‌کنند و فشار وارد می‌آورند. اما متد درست این است که در دورانی که تحرک نیست و تعطیل است ورزشکار را به بدنسازی می‌برند. مخلص حرف اینکه متد خیلی مهم است.

شکست احد؛ یک بزنگاه تاریخی، اعتقادی، استراتژیک

                           بحران چندوجهی پس از شکست؛ یک نمونه

                                                      تدبیر و ره‌نمونی خدا؛ یک متد

گزاره چه گزاره ایست؟ شکست مسلمانان در جنگِ احد. شکست مسلمانان با دنیایی از ادعا، انگاره، رویا و غرور. این شکست یک بزنگاه تاریخی، اعتقادی و استراتژیک شد. چرا؟  

شکست احد؛ یک بزنگاه تاریخی، اعتقادی، استراتژیک

— شکستی پس از یک ظفر مشعشع

    — ناکامی یک تدبیر نظامی

        — شیرازه‌پاشی وحدت تشکیلاتی

            — ناکارآیی مشورت

                — غنیمت‌گرایی

                    — گریز از میدان

                        —  زخم‌ها و آسیب‌های کارآ

                             — ضربه به یک باور ذهنی

                                  — شوک اعتقادی

— درست یک سال قبل از جنگ احد که در شوال سوم هجری رخ داد، مسلمانان به رهبری استراتژیک و نظامی پیامبر به یک پیروزی شگرف رسیدند: پیروزی بدر. در این جنگ جناح مقابل تار و مار شد. شکست احد درست یک سال بعد از پیروزی مشعشع بدر اتفاق افتاد. برای مسلمانان افت تاریخی بود که بعد از آن پیروزی، به این شکست تن دادند.

— در احد یک تدبیر نظامی هم دچار شکست اساسی شد. استراتژی پیامبر این بود که با توجه به اینکه سپاه مقابل تا پشت دیوار مدینه پیش آمده ما در مدینه بمانیم؛ چرا؟ با محل آشنا هستیم و کوچه پس کوچه‌ها را می‌شناسیم. از دیوارها و حصارها به عنوان سنگر می‌توانیم استفاده کنیم، از بام و برزن زنها و کودکان می‌توانند سنگ بریزند و هم دسترسی به آذوقه سریع‌تر است، تیمارداری زخمی‌ها سهل‌تر است؛ این استراتژی خیلی عقلی بود. ولی یک طیف بودند که آن‌ها نظر دیگری داشته‌اند. به نظر آن‌ها عمل شد و تدبیر نظامی ناشی از نظر آن‌ها که به خروج از شهر رای می‌داد، شکست خورد.

— در این میانه، شیرازه‌ی وحدت تشکیلاتی نیز از هم پاشید. ابتدای کار پیامبر هزار رزمنده داشت که 300 تن از آن‌ها با وسوسه‌های عبدلله بن عبید از عرصه خارج شدند. در میان 700 نفرِ باقیمانده هم دو طایفه متزلزل شدند البته بعد تزلزل‌شان رفع شد. وسط جنگ هم همان 700 نفر باقیمانده به سه قسمت تقسیم شدند؛ یک قسمت فراری، یک قسمت مجروح و یک قسمت هم حیران و سرگردان در صحنه. و پیامبر هم به طور طبیعی اتوریته‌ی تشکیلاتی به مانند بدر نداشت.

— طیفی از جوانان چنین مشورت دادند که اگر در شهر خودمان بایستیم افت است. دشمن پشت دیوار است، ما هم بیرون از شهر برویم. چند تن از افرادی که هم نظامی بودند و هم مجرب به پیامبر گفتند مشورت این‌ها ناپختگی است. اما چون رای گیری دموکراتیک به عمل آمد و اکثریت نظر جوانان را پذیرفتند که بیرون برویم پیامبر هم همین رای را پذیرفت. آن مشورت هزینه در بر داشت و موجب ناکامی شد.

— وسط جنگ بخش مهمی از 50 تیرانداز کیفی که برای نگهداری تنگه‌ی استراتژیک گمارده شده بودند، به قصد غنیمت تپه‌ی استراتژیک را رها کردند و به سهم خود شرایط تهاجم مجدد دشمن و شکست را ایجاد کردند.

— در پی شکست برخی هم از میانه گریختند و گریز از میدان پیش آمد.

— در احد، زخم و آسیب‌های کارایی عیان شد. در این جنگ، جریان مقابل 20 کشته داد اما سپاه محمد (ص) 70 نفر؛ یعنی از هر ده نفر یکی شهید شد. حمزه که یک نیروی کیفی بود نیز جزء شهدا بود. در قرآن کلمه‌ای به کار رفته که کلمه‌ای پرمغز است؛ «قَرح ». قرح در لغت عرب یعنی زخم بی‌سابقه. در حقیقت سپاه محمد زخم بی‌سابقه‌ای دید.

— نو ایمانان یک ضربه‌ی ذهنی هم به طور جدی دریافت کردند. وسط جنگ تصور کردند که محمد (ص) کشته شده است. مصعب نامی بود که به محمد نزدیک بود؛ او گفت که محمد کشته شده است. وقتی این را گفت بخشی از سپاه مضمون برخوردشان این بود که «محمد  کشته شده، پروژه تمام شده و ما برای چه بجنگیم؟ » این یک ضربه‌ی ایدئولوژیک و ضربه به باورها بود. اَنَس نامی پیدا شد و گفت «اگر محمد کشته شده، خدای محمد که کشته نشده. اعتبار پروژه‌ی ما به اعتبار محمد نبود». در هر حال لشکر از این حیث هم آسیب دید.

— به مسلمانان یک شوک اعتقادی نیز وارد شد. آن‌ها باورشان شده بود که در هر شرایطی از امدادهای ویژه‌ی خدا برخوردارند ولی این‌طور نبود و در احد امدادهای ویژه‌ی خدا مشمول حال‌شان نشد.    

لذا بحران به یک بحران کاملاً چند وجهی تبدیل شد. بحران چند وجهی یک نمونه است و مشابهت جدی با وضعیت کنونی ما دارد:       

بحران چندوجهی پس از شکست؛ یک نمونه

— بحران تشکیلاتی

    — بحران فرماندهی

        — بحران اعتقادی

            — بحران باور ـ انگاره

                — بحران روحی ـ روانی

                    — بحران تفرد

                        —  بحران فلسفی

                             — بحران تعهد دورانی

— در احد یک بحران تشکیلاتی به وجود آمد. اگر تشکیلاتی که منسجم است، در آن شکاف و انشعاب به وجود بیاید، وسوسه در آن نفوذ کند و تفرد و تمرد هم پیدا شود از آن تشکیلات چیزی باقی نمی‌ماند.

— بحران فرماندهی هم متوجه خودِ پیامبر شد به خاطر اینکه امکان تحقق استراتژی مهیا نشد.

— در این میانه، بحران اعتقادی هم پیدا شد. ظنی به وجود آمد. واژه‌ای که در قرآن در آیات مربوطه به کار رفته «یظنّون» است. «یظنّون» فعل مضارع است. وضعیتی که ما خودمان هم الان دچارش هستیم: پیشروی شک و تردید مکرر در ذهن. یظنون به معنای آب جاری و شک و تردیدی است که در ذهن جا باز می‌کند، رگ و ریشه پیدا می‌کند و انشعاب می‌یابد و نهایتاً مثل یک خوره کل ذهن را در بر می‌گیرد.

— از دلِ این بحران اعتقادی، یک چرخش اعتقادی هم ظاهر شد. بخشی در وسط متن به سنت پدران‌شان بازگشتند. همه‌ی آموزشی که از طریق وحی و پیامبر صورت گرفته بود و همه‌ی تحولی که به وجود آمده بود، زیر سوال رفت و آموزش‌ها تکه پاره شد.

— بحران تفرد هم به وجود آمد. در یکی از آیات واژه «تصعدون» به کار رفته است که معنی زیبایی دارد؛ در میانه‌ی کار، راه خودتان را پیش گرفتید؛ خودتان را بالا کشیدید و به ندای پشت سر که می‌گفت برگردید هیچ توجهی نکردید. این همان تفردی است که جلسه‌ی اول صحبت شد که در جامعه‌ی ما هست به این معنا که هر کس برای خودش پروژه‌ای فردی تعریف کرده است؛ در احد هم بحران تفرد پیدا شد و هر کس خودش را داشت بالا می‌کشید.

— یک بحران فلسفی هم پیدا شد که ما برای چه کشته شویم؟ در این وانفسا، کشته شدگان که در کتاب لفظ شهید به معنی حاضر و ناظر و نه مُرده، برای‌شان به کار برده شده، مورد تشکیک قرار گرفتند.

— تعهد دورانی هم از میان رفت. وسطِ کار صحنه خالی شد، مثل حال جامعه‌ی ایران. زمین گذاردن بار دوران به این مفهوم است که ما به دوران کاری نداریم. بنا نداریم گرده زیر بار دوران ببریم و در آن مقطع بار را زمین گذاشتند. از 1000 نفرِ اولیه، 300 نفر خارج شدند، از 700 نفر باقی مانده یک سری مجروح شدند و 70 نفر هم شهید. از باقیمانده‌ها یک ثلث  فراری شدند و وقتی به منازل‌شان در مدینه بازگشتند، زن‌های‌شان راه‌شان نمی‌دادند و یا مسخره‌شان می‌کردند و می‌گفتند چرا صحنه را ترک کردید؟ ترجمان امروزینش این می‌شود که چرا بار دوران را زمین گذاشتید؟ چرا متن را خالی گذاشتید؟ چرا پروژه را پیش نبردید؟

***

حال ما ببینیم خدا با این بحران چطور برخورد می‌کند. مستقل از اینکه مذهبی باشیم یا نباشیم، خدا را فعال ما یشاء بدانیم یا معمار بازنشسته، اهل کتاب باشیم یا نباشیم، 60 آیه‌ی 120 تا 180 آل‌عمران را می‌توانیم به لحاظ پژوهشی بررسی کنیم.

      تدبیر و ره‌نمونی خدا؛ یک متد

                  60 آیه (180 ـ 120 آل‌عمران)؛ یک گزاره بس کیفی

                                                                  آموزشی پایدار

                                                                  فراعلمی

                                                                  با کاربست مستمر

اگر این 60 آیه را آنالیز کنیم، 130 مضمون در آن وجود دارد. بخشی از آیات دو قلو و سه قلو هستند؛ چند مضمون در آن‌ها وجود دارد. با بررسی آن‌ها ببینیم متد خدا چیست. تصور می‌کنم خدا یک مهندسی خروج از بحران به آسیب دیدگان ارائه می‌دهد. حال ببینیم این مهندسی خروج چیست؟

 

پراکندگی مخاطبان آیات

درصد

تعداد

مخاطب

12

7

پیامبر

66

39

مومنان

22

13

مشترک

100

59

جمع

جدولی پیش روست که پراکندگی مخاطب‌های آیات 180 ـ 120آل‌عمران را نشان می‌دهد. در این پراکندگی مخاطب مومنان بیش از 5 برابرِ محمد (ص) که فرمانده بوده است، مورد خطاب خدا واقع شده‌اند که در روش‌شناسی بس مهم است. در این روش، خدا سوگلی پروری نمی‌کند و برای عنصری که برجسته‌تر است، پرانتز ویژه باز نمی‌کند. پرانتز حضرت محمد در حد خودش است: از 60 آیه، 7 آیه. این خیلی مهم است که 33 آیه از 60 آیه متوجه متن بحران است؛ متوجه آسیب دیدگان؛ مستهلک شدگان؛ شوک‌زدگان و  باور از دست دادگان. و در یک کلام متوجه بحران‌زدگان است. این مساله خیلی مهم است و شاید ذهن ما به این مهم قد نکشد که بعد از بحران باید روی سخن با کسانی باشد که احتیاج به التیام دارند. و به نظر من تبیینی هم که می‌کند التیام بخش است. در این مجموعه آیات، پس مخاطب‌شناسی خیلی مهم است. در این جا، روی عمده‌ی سخن با فرمانده نیست؛ خدا تنها 11 درصد آیات را متوجه به انسانِ تراز مکتب می‌کند و به طور عمده با متن مردم سخن می‌گوید. «با متن روی سخن باز کردن »  چیزی که امروز در جامعه‌ی ما نیست؛ روشنفکر با خودش صحبت می‌کند؛ روشنفکر آنجایی که تحت فشار قرار می‌گیرد با حاکمیت صحبت می‌کند؛ روشنفکر وقتی بیش از پیش تحت فشار قرار می‌گیرد با جامعه‌ی روشنفکرِ جهانی و حاکمیت آمریکا روی سخن باز می‌کند و شکوه می‌برد؛ در ایران ما توجه چه کسی معطوف به متن است؟! متن بحران زده را چه کسی در دستور کار قرار می‌دهد؟ کوچه و بازار، راننده‌ی تاکسی و جوانِ جویای کار را چه کسی مخاطب قرار می‌دهد  و بحران‌شان را حل می‌کند؟ هیچکس. اما خدا به جای اینکه فرهیخته گزینی کند و بخواهد با محمد مساله را حل کند و بگوید اگر با محمد حل کنیم او خودش با توده مساله‌اش را حل می‌کند، با توده سخن می‌گوید: 66 درصد برای توده مایه‌گذاری می‌کند. 12 درصد آیات مختص حضرت محمد است و 22 درصد نیز محمد و توده را به طور مشترک خطاب قرار می‌دهد. انرژی‌ای که خدا برای تبیین یک موضوع برای توده‌ی مردم صرف می‌کند خیلی بیشتر از انرژی است که روشنفکر صرف می‌کند. خدا خسّت به خرج نمی‌دهد و انرژی مصرف می‌کند؛ تبیین کارا به انرژی نیاز دارد.

حال به بررسی 130 مضمون موجود در آیات جمع‌بندیِ احد می‌رسیم که خیلی کیفی است. در اینجا تفاوت روش خدا با روش ما روشن می‌شود. تفاوت خدا با ما تنها در جلال و جبروتش به معنای سنتی نیست؛ جلال و جبروت می‌بایست ما به ازاء نیز داشته باشد. جبروت به قد و قامت و سایز و سرشانه که نیست. به ردا و عبا هم که نیست؛ باید ما به ازاء داشته باشد. این 60 آیه، 130 مضمون را در خود جای می‌دهد که 58 درصد آن یعنی نزدیک به دو سوم، از جنس تبیین است. یعنی بعد از شکست و در دورانِ بحرانِ چند سرِ اختاپوسی، خدا دست به تبیین می‌زند. حال ما انسانها وقتی با شکست مواجه می‌شویم عمدتاً تببین به کنار است و یک فرد یا یک هسته را روی صندلی بازجویی قرار می‌دهیم و همه‌ی ما به طور جمعی بازجو می‌شویم و آوارِ دوران را روی سرش خراب می‌کنیم ولی متد خدا این نیست؛ تبیین میکند، تبیینی در مواجهه با آسیب دیدگان، بحران‌زدگان، شوک‌زدگان. 76 مورد از 130 مضمون ماهیت تبیینی دارد که دارای بیانی تفصیلی است. اگر جدول فراوانی را مطبق (از بیشترین فراوانی به کمترین فراوانی) ترسیم کنیم، دومین مدار مختص بشارت است. خیلی اهمیت دارد؛ بعد از بحران وشکست، امیدبخشی و بشارت و در حقیقت افقِ شورانگیز ترسیم کردن که خود، معادل 8 درصد از 130 مضمون است. 5 درصد از مضامین امر است؛ امر به مفهوم حاکمیتیِ آن نیست بلکه امر به مفهوم توصیه‌های ویژه و توصیه‌های کیفی. توصیه‌هایی که راهگشاست و انسان را از معبر خارج می‌کند. 5 درصد بعدی هم «انذار» است؛ «نهی» نیز به همین مقدار که انذار و نهی هر دو ماهیت چه نباید کرد را دارند. اگر تبیین و بشارت و امر را «چه باید کرد» تلقی کنیم، انذار و نهی وجوهِ «چه نباید کرد»ی است. 6 مورد از 130 مضمون نیز «یادآوری» است؛ فلاش بکی به گذشته است. یادآوری و تلنگر.

 

پراکندگی مضامین آیات

درصد

تعداد

مضامین آیات

58

76

تبیین

8

10

بشارت

5

7

امر

5

7

انذار

5

7

نهی

5

6

یادآوری

4

5

مذمت

4

5

پرسش

1/5

2

دعوت

1/5

2

دعوت ـ بشارت

1/5

2

یادآوری ـ مذمت

1

1

یادآوری ـ تبیین

100

130

مجموع

خدا در تبیین مغز و دل را مورد خطاب قرار می‌دهد؛ در بشارت پسِ پیشانی را؛ در امر حفره‌های استراتژیک مغز انسان را؛ در انذار و نهی، رادیکالیسم توخالی انسان را با چه نباید کرد  پر می‌کند؛ و یادآوری هم وجه بعدی است. حال، در میانه کار به مذمت می‌رسد. خدا چند وجهی است و انسان را لالا کیش کیش و خوش خیال نمی‌کند؛ 5 مورد از مضامین صد و سی گانه به مذمت اختصاص دارد. مذمت‌ها هم مثل برخوردهایی که ما با یکدیگر می‌کنیم (سرکوفت و سرکوب و تحقیر و ریز کردن یکدیگر) نیست. مذمتِ خدا در حقیقت شوک‌هایی است که به لشکر شکست خورده وارد می‌کند. خدا می‌گوید «چرا چرخش عقیدتی؟ » بالاخره برای آموزش دوران نو وقت صرف شده؛ شما پیام دوران جدید را گرفته و جذب کرده بودید و با سنت پدران خودتان مرز بستید، چرا وسطِ جنگ وقتی فکر کردید محمد کشته شد، چرخش عقیدتی پیدا کردید و زیر پروژه زدید؟ گفتید «محمد نیست پس پروژه تمام». خدا این چرخش عقیدتی را مذمت می‌کند؛ ترک متن را هم مذمت می‌کند. بالاخره این متن متعلق به انسان است. متن محلِ تغییر است نه حاشیه. چرا متن را ترک کردید؟ ترک متن و پشت کردن به عرصه و پروژه‌ی فردی پیش گرفتن و جنگ را ترک کردن، همگی مذمت‌هایی است که خدا مطرح می‌کند. خدا در این 60 آیه 5 پرسش اساسی ـ معادل 4 درصد از مضامین ـ مطرح می‌کند. پرسشهای اساسی خدا، روشی است؛ چرا در جمع‌بندی خودتان فرافکنی می‌کنید؟ در جمع‌بندی چرا خودتان را مبنا نمی‌گیرید؟ ـ پرسش‌ها خیلی کیفی است ـ یکی دیگر از پرسش‌ها این است که چرا وقتی شکست خوردید، وقتی در سه کنج قرار گرفتید، وقتی امکانات از دست دادید، فکر کردید که با مصیبت چه کنید؟ مصیبت یک پروسه است. مصیبت از زمانی به وجود می‌آید که فعل و انفعال منفی در درون ذهن و دل و پسِ پیشانی‌تان شکل گرفت. خدا در پی پرسش‌های استراتژیک و کیفی، سپس دعوت می‌کند. دعوت به چه؟ خیلی مهم است؛ به مدارا و شورا.

 از ترکیب پراکندگی مضامین 60 آیه نتیجه می‌گیریم که متدولوژی‌ای که خدا مطرح می‌کند، اصلش بر تبیین استوار است. حال ببینیم تبیین‌های خدا چیست؟

***

تبیین؛ شاه‌کلید خروج از بحران

— ضعف درون، زمینه‌ساز تزلزل و سستی است و به بحران می‌انجامد. بدین مفهوم که بحران کنونی شما محصول توان نیروی مقابل نیست. محصول عدم امداد خدا هم نیست بلکه محصول سیری است که خودتان طی کردید؛ آموزشها ذاتی‌تان نشده بود. روی آموزشها نایستادید. طبیعتاً در ابتدا درون خودتان تزلزل پیدا کرد؛ این تزلزل در وجه بیرونی خود به ترک صحنه منجر شد و به بحران انجامید.

  • — علت شکست و ناکامی را در درون خود جستجو کنید. شکست خوردگان روی این تحلیل رفته بودند که خدا کمک نکرد. خدا در این آیات می‌گوید به سراغ خودتان بروید و علت شکست و ناکامی را در درون خود جستجو کنید.
  • — سنت‌های خدا در هستی و تاریخ، جاری و پایدار است. سنت در لغت یعنی راهی که کوبیده شده، راهی که زیاد طی شده است. سنت‌های خدا در هستی و تاریخ جاری و پایدارند و سعی کنید آن‌ها را شناسایی کنید.
  • — وعده‌های خدا در صورت لحاظ و رعایت قواعد، تحقق می‌یابد. خدا سفته و چک سفید به کسی نمی‌دهد. حمایت و امداد خدا مشروط به شروط است.
  • — پاداش، متناسب با ماهیت، صحت و صدق عمل است.
  • — چرخش عقیدتی و بازگشت اعتقادی برای انسان سبک و نازل است.
  • — خدای بی‌نیاز، از چرخش‌های عقیدتی شما زیان نمی‌بیند.
  • — درهماورد و رخ‌به‌رخی، هردوسوآسیب می‌بینند ومستهلک می‌شوند. این قدر آه و ناله نکنید. همچون الان جامعه‌ی ما. دانشجوی سال اول هم می‌گوید ما داریم هزینه می‌دهیم. موسپیدان هم از هزینه‌ها می‌نالند اما موجودات هستی هزینه داده‌اند که جهان به اینجا رسیده؛ اسب ترک تاز هزینه داده، زنبور که در چرخه‌ی تولید طبیعت فعال است هزینه داده و فقط انسان نیست که هزینه می‌دهد. اگر هستی سرِ پاست درست است بخش مهمترِ آن حاصلِ ساز و کار خداست اما بخشی هم حاصل مشارکت هزینه پردازانه‌ی عناصر هستی است. در جوامع بشری هم همین‌طور. در سیر علم هم همین‌طور. فقط در سیر کار سیاسی و تشکیلاتی نیست که انسان‌ها هزینه می‌دهند؛ در کتاب «سیر علم » آمده است که در آلمان در 200، 250 سال پیش مخترعین و مکتشفین زیادی بوده‌اند که توسط جریانات مرتجع کشته شده و نعش‌شان را در رودخانه‌ها و زیر پل‌ها می‌انداخته‌اند. بشر بر‌ای علم هم هزینه داده است. در این آیات خدا می‌گوید خب هزینه دادید؛ در رخ به رخی و هماورد هزینه وجود دارد اما طرف مقابل‌تان هم هزینه داده و مستهلک شده است. آسیب فقط متوجه شما نیست و طرف مقابل‌تان هم آسیب دیده است.
  • — حضور در متن برای تحقق ایده‌ها ـ آرمان‌ها ضروری است. خدا خود عنصر متن است اگر عنصر حاشیه بود این خلقت با این ابعاد وجود نداشت. یک آب باریکه‌ای مشمول خلق می‌شد و خدا به همان آب باریکه بسنده می‌کرد. یک پیاده روی کوچکی با چهار خیابان دور و اطرافش؛ اگر خدا در حاشیه خلق می‌کرد دلیلی نداشت دست به خلق دم به دم بزند. خدا به انسان می‌گوید آمده‌ای در این متن بایستی. متن، محل فعالیت توست.  
  • — «تداول» یک قاعده و اصل است. تداول به مفهوم چرخش دوران است. خدا می‌گوید این دوران چرخ خورده، چرخ خورده، چرخ خورده، قبل از شما به پدران‌تان رسیده و حال به شما. ما می‌خواهیم ببینیم شما این چرخ و فلک دوران را چطور می‌چرخانید و این تداول توسط شما چطور ادامه می‌یابد؟ در دورانی که ما بچه بودیم شهر بازی وجود نداشت. سر پل چرخ و فلک بود و در محلات هم چرخ و فلک می‌آوردند. سه ریال یا پنج ریال می‌گرفتند و بچه‌های محل از سر و کول هم بالا می‌رفتند. یک چرخ و فلکی‌ای را می‌دیدی که دو دور می‌گرداند بعد کنار می‌نشیند اما چرخ و فلکی‌ای هم بود که خستگی ناپذیر بود؛ می‌گرداند، می‌گرداند، می‌گرداند... از این گردش هم خودش به وجد می‌آمد و هم بچه‌ها و هم پدر و مادر بچه ها. در جامعه‌ای که ما در آن قرار گرفته‌ایم مثل جامعه‌ی شکست خورده‌ی بعد از احد، چرخ و فلکی‌ای در کار نیست؛ جایی نمی‌بینی که چرخ و فلکی بگردد و دینامیسمی وجود داشته باشد. خدا تاکید می‌کند که این دوره تاریخ به شما رسیده و آیا تصور می‌کنید بدون آزمون، بدون هزینه، بدون حضور در متن می‌شود این چرخ را پیش برد؟
  • — مایه‌گذاران، برترند. چرخ و فلکِ دوران را مایه‌گذاران پیش برده‌اند نه محافظه کاران. تفاوت مایه‌گذار با محافظه کار در این است که مایه‌گذار با پدیده‌های مقابل درگیر (درگیر الزاماً کُشتی گرفتن و مُچ خواباندن نیست) و وارد تعامل و چلنج می‌شود. مایه‌گذارند اهل اصطکاک‌اند و به همین دلیل برتری دارند.
  • — «مدارا»، روشی مساله‌حل‌کن و التیام‌آور است. از این مورد به بعد تبیین خدا بیشتر در دل سیر می‌کند. با همین‌ها مدارا کن و با آن‌ها خشن مباش. درست است عامل شکست بودند اما به آن‌ها سرکوفت نزن. لغتی که به کار می‌برد «لِنت لهم » است. لنت لهم یعنی به آن‌ها لینت بده. به اندازه‌ی کافی استخوان در گلوی‌شان است تو با آن‌ها آرام برخورد کن. آب کمپوتی به آن‌ها بده آرام بشوند. بعضی میوه‌ها دو وجهه‌اند مثل لیمو و گلابی هم لینت می‌دهند و هم طراوتی دارند. خدا به پیغمبر می‌گوید گلابی باش، لیمو باش. به اندازه‌ی کافی این‌ها زیری و خشونت را تجربه کرده‌اند تو لنت لهم؛ با آن‌ها بنشین، پا شو، مدارا کن و التیام ببخش.
  • — «شورا»، چسب هم‌گرایی است. خدا در همین آیات، آیه‌ی تاریخی و مشهور «شاورهم فی الامر » را می‌آورد. این نکته مهم است که خدا می‌گوید با کسانی مشورت کن که به تو مشورت منفی دادند؛ مشورتی دادند که منجر به شکست شد. مشکل اصلاحات در این 8 سال، مشکل جمهوری اسلامی در این 30 سال همین است. مشکل نیروهای روشنفکری هم همین است. می‌خواهند محور دوران باشند بدون اینکه با خودشان چسبی داشته باشند. چسبِ هم‌گرایی، چسبِ شوراست. اگر آقای طالقانی اول انقلاب روی شورا ایستاد روی یک ماکت نایستاد. واژه‌ای که به کار برد این بود که «ملت در شورا صاحب شخصیت می‌شوند». در شوراست که چسب وحدت و هم‌گرایی شکل می‌گیرد.
  • — مدار خود و مدار خدا را شناسایی کنید.
  • — محمد (ص) فانی است. تنها خدا پایدار است و اعتبار پروژه‌ی شما به خداست نه به محمد.
  • — حیات پس از مرگ، واقعی است و شهیدان صاحب جایگاه‌اند.

 در حقیقت تبیین خدا در قبال شکستِ احد

                                                    پاسخی به ذهن مشوش و آشفته

                                                   و التیامی بر دلِ ناآرام و ملتهب                 

                                                                                بحران‌زدگان است.

این پاسخ و التیام

            پاسخی به ذهن است از طریق تاکید بر:

                                                          لحاظِ قانون

                                                                 رعایتِ سنت

                                                                        اصالت دادن بر مبنا

                                                                                حضور در متن

            التیامی است بر دل با تصریح بر:

                                                استوار بودن

                                                   تکیه‌گاه کیفی اختیار کردن

                                                        مدارا ـ شورا

                                                             به فرجام اندیشیدن

         خدا در این 60 آیه به خصوص در تبیینیات خود که 58 در صد از 130 مضمون را در بر می‌گیرد سعی می‌کند اذهان آشفته و جامعه‌ی بعد از شکست را به قانون‌های مندرج در هستی، سنت‌های هستی، اصالت مبنا (اصالت خودشان؛ از خودتان شروع کنید) و حضور در متن رهنمون سازد.

       بر دلشان هم التیامی می‌بخشد؛ به استواری دعوت‌شان می‌کند، با تکیه‌گاه معرفی کردن خودش (محمد تکیه‌گاه نیست؛ شخص تکیه‌گاه نیست بلکه خودِ هستی تکیه‌گاه است)، با مدارا و شورا به آن‌ها شخصیت می‌دهد و التیامی بر زخم های‌شان می‌گذارد و نهایتاً افقی را که از دست داده بودند به آن‌ها باز می‌گرداند. بالاخره سیری هست؛ صیرورتی هست؛ حسابی هست، کتابی هست، فرجامی هست.

این تبیین، تبیینِ کیفی و بس کارایی است.

بحث پیشاروی ما در جلسه‌ی بعد:

«متدلوژی تبیین رو به جلو » ست.

برای جلسه‌ی بعد دوستان می‌توانند از همین 60 آیه نیز برای ارائه‌ی نقطه نظرات خود استفاده کنند. بحث 60 آیه در این جلسه تمام نمی‌شود. بحث خروج از بحران را با توجه به وضعیت الان خودمان پی می‌گیریم. در جلسه‌ی قبل عنوان شد که بحرانهای ما چند وجهی است. این‌طور هم نیست که ما فقط مبتلا به بحران‌های چند وجهی شده باشیم. در فرازهای قبلی هم پدران و مادران ما دچار بحران‌های چند وجهی بوده‌اند البته نه دقیقاً مثل حالا. انسانهای دیگر جهان هم دچار بحران‌های متعددی بوده‌اند. انسانهای 1400 سالِ پیش هم همان‌طور که دیده شد دچار بحران‌های چند وجهی بوده‌اند. ویژگی انسان به خصوص انسان‌های تراز این است که به نسبتی که بحران‌های روبرو ی‌شان چند وجهی است و ویژگی حلزونی و اختاپوسی دارد، آن‌ها نیز با این بحران‌ها جدی‌تر و پیچیده‌تر و سازمان  یافته‌تر برخورد می‌کنند. بالاخره انسان دارای ویژگی‌های بسیاری است. انسان هم سازمان یافته‌ترین موجود هستی است و هم سازمانده‌ترین موجود هستی. به همین دلیل انتظار می‌رود که مثل گودزیلاها و فیل‌های ماموت و بعضی از انسان‌ها با بحران‌ها سنگین و غیر دینامیک روبرو نشود. به نسبتی که بحران دینامیسم دارد انسان حلّال بحران هم دینامیسم پیدا می‌کند. گاندی این دینامیسم را بروز داد، ماندلا این دینامیسم را بروز داد، مصدق در دهه‌ی بیست ایران این دینامیسم را بروز داد، نسل 39 ـ 42 هم این دینامیسم را بروز دادند. ما در این دوران امکانات بیشتری را نسبت به پیشینیان در اختیار داریم؛ امکانات نرم افزاری و امکانِ «خودمان». ما 30، 40 سال از قبلی‌ها جلوتریم. برای جلسه‌ی بعد این‌طور غور کنیم که متدولوژی تبیین رو به جلو چیست؟ متدولوژیِ انسان‌های پیشین چه بوده است. و از این 60 آیه چه متدولوژی در می‌آید. این کتاب باید به درد ما بخورد وگرنه این کتاب مثل باقی کتاب هاست. شاید کتاب‌های دیگر  جدی‌تر به درد ما بخورند. علاوه بر این کتاب ما با کتابِ باز هستی نیز روبرو هستیم، یک کتاب تاریخ هم داریم و یک کتاب هم خودمان. ما در این 30 سال خودمان را از یاد بردیم؛ وزنمان را؛ قدرمان را؛ وزن مخصوصمان را. ما هم برای خودمان کسی هستیم. غرور مطرح نیست. بالاخره ما هم جزیی از این هستی هستیم و حقوقی داریم؛ مقابل این حقوق خیلی کوتاه آمده‌ایم. کوتاه آمدن فقط مقابل نظام مستقر نیست؛ مقابل هستی هم هست. هستی امکاناتی را به ما داده و ما آن‌ها را معطل گذاشته‌ایم. این چهار کتاب را باز کنیم؛ کتاب هستی، کتاب تاریخ، کتاب خودمان و یک کتاب هم که کتابِ آخر است. ببینیم به چه اعتباری کتاب آخر است؛ چه دارد؟ اصلاً چیزی به ما می‌دهد؟ منبع پژوهش ما می‌تواند بشود؟ به ما متد و روش می‌دهد؟ چیزی از درونش بیرون می‌آید یا نه؟ پس با باز کردن چهار کتاب و تدقیق در آن، ما نیز می‌توانیم به خروج از بحران بیاندیشیم و به متدولوژی تبیین رو به جلو دست یابیم. در نشست آتی، دوستان داوطلب برای ارائه‌ی بحث نیز در پیشبرد مشارکت خواهند داشت. با سپاس از حضور و بذل توجه‌تان. شب خوش.

 

صفحه3 از4

<< شروع < قبلی 1 2 3 4 بعدی > پایان >>
مسیر جاری:   صفحه اصلی آموزش‌هانشست‌های «باب بگشا»
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد