پرینت
بازدید: 1547

لحظه های سنگین یک شبانه روز

مجتبی نجفی

منبع: وب‌سایت ملی ـ مذهبی ۲۱ خرداد ۱۳۹۱


هنوز در حال و هوای تراژدی لواسان نفس می کشیدیم. روزها و شب های ما شده بود یادآوری خاطرات ۱۱ خرداد و شهادت هاله. باورمان نمی شد. هنوز باور نمی کردیم آن هاله مهربانی که شب تشییع جنازه مهندس دیدم با چشم بر هم زدنی از میان ما پر بکشد. شهادت هاله به معنای واقعی یک تراژدی بود. نمی دانم شاید به قول یکی از دوستان هاله شهید شد تا مظلومیت پدرش را فریاد بزند. آرزوی هر انسانی عاقبت به خیری است و شاید این آرزو برای هاله رقم خورده باشد. اما از طرفی فکر می کردم هاله سرمایه ای بود. اگر بود به عنوای زنی شجاع در خانه های زندانیان سیاسی را می زد و دردهای خانواده زندانی را التیام می بخشید. قرآن را تفسیر می کرد و از صدای زنان مدافع حقوق بشر و دموکراسی و آزادی دفاع می کرد. به هر حال شاید اگر هاله ی ملی-مذهبی ها زنده بود نقشی مهم را بر عهده می گرفت.

درگیر و دار این افکار بودیم که خبر رسید هدی صابر اعتصاب غذا کرده است. خوب طبیعی بود. مسلما آقا هدی باید برابر ظلم رفته بر خاندان سحابی واکنش نشان می داد. سحابی مرادش بود و او را عصاره جریان ملی-مذهبی در سده اخیر می دانست. رفتن سحابی آنچنان برای هدی سنگین بود که هنگام خبر شنیدنش لحظاتی دست بر سرش گذاشته و سکوت معناداری کرده بود. فردا وقتی شنید هاله شهید شده است گویی دنیا بر شانه هایش ویران شده است. خشمگین بوده است و اندوهناک. «خدا وارد کار ستمکاران شده است.» این جمله ای بود که آقا هدی بر زبان آورده بود.

در گرمای خرداد پر حرارات نود در حیاط اوین به نماز ایستاد و با خدایش راز و نیاز کرد. راز و نیازی که عبدالله مومنی رفیق در بندمان آن را اینگونه توصیف کرد:« بر آمدن بانگ اذان بی شک تنها مانع این آمد و شد است، لحظاتی بعد صابر است و پاهای برهنه و آفتاب سوزان و سجاده سوزناک گسترده در برابر او- همچون نماز ظهر عاشورایی که با پای برهنه بر کف تفتیده هواخوری زندان اقامه کرد – چه کسی می داند که در آن نماز چه گذشت و صابر در پیشگاه صبار در چه عهد و پیمانی وارد شد؟ هرچه بود آنکه ساعتی بعدتر از عزم خود برای آغاز راهی سخن گفت که آن را دست کم مرهمی بر دل زخم خورده اش می دانست.» …


۲۲ خرداد اداره پست، تماس های نحس

۲۲ خرداد حدود ساعت ۱۰ صبح به اداره پست میدان ولیعصر رفتم تا مدارک مورد نیاز برای یکی از دانشگاههای فرانسه را ارسال کنم . خواستم بعد از پست مدارک، بلافاصله به محل کار بروم . در حال تنظیم مدارک بودم که ناگهان موبایلم زنگ خورد.

… بود بعد از مدت ها بی خبری به من زنگ زد. آن لحظه شتابزده بودم. گفتم …جان کار خاصی داری؟ گفت درسته که هدی صابر سکته مغزی کرده؟ گفتم بعیده. من نشنیدم شاید شایعه باشه. واقعیت این بود که حرفش را چندان جدی نگرفتم . بلافاصله موبایلم دوباره زنگ خورد. این بار یکی از دوستان ملی –مذهبی مان بود که از شهرستان تماس می گرفت. گفت این خبر در مورد آقا هدی حقیقت داره؟ گفت حال هدی به هم خورده و در بیمارستان بستری شده و الان هم شایعه فوتش دهان به دهان می چرخه. نگران شدم. باز هم نخواستم باور کنم و دوست داشتم در حد شایعه باشد. تا خواستم به یکی از دوستان زنگ بزنم تا از صحت ماجرا مطلع شوم نفر سوم نیز زنگ زد و باز هم از ملی – مذهبی های شهرستان بود. گفت فلانی اخبار در مورد هدی راسته؟ محمد نوری زاد خبر فوت آقا هدی را منتشر کرده. لحظاتی بی حرکت شدم. بسته را آماده کرده بودم و به مسئول پست تحویل دادم. فقط دوست داشتم خیلی زود اداره پست را ترک کنم. بلافاصله با یکی از دوستان تماس گرفتم و گفتم: « …این خبر حقیقت داره؟» گفت:« آره حقیقت داره مجتبی. بی شرفا هدی رو کشتن.». یکی از سیاه ترین لحظات عمرم رقم خورد. بغض ۱۱ خرداد هنوز در قلبم بود. یک لحظه احساس کردم میان دنیای واقعی و مجازی در تعلیق هستم. باورم نمی شد. آقا هدی هم رفت؟ از پست بیرون زدم . باید خود را به بیمارستان مدرس می رساندم. از ولی عصر به هفت تیر و هفت تیر به شهرک غرب و بعد هم سعادت آباد. چند بار در طول مسیر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بی اختیار گریه کردم. مردم نیز یا از روی ترحم یا تعجب به من نگاه می کردند. باور کنید حق داشتم. اصلا به این موضوع که مرد نباید گریه کند اعتقاد ندارم. اگر این بغض لعنتی نترکد فاجه به بار می آید.

آقا هدی برای امثال من کاملا متفاوت از سایر فعالان سیاسی بود. من با شریعتی در دوران دبیرستان و دانشگاه مانوس شده بودم. شریعتی افق هایی را به من نشان داده بود. آرمانهایی را به تصویر کشیده بود.تصویر شریعتی برای بچه های شهرستان که وارد متروپل می شوند جذابیت خاصی دارد. چون هم به دغدغه های دنیای سنتی شان پاسخ می دهد و هم به دغدغه های مدرنشان. هم به عدالت و هم به آزادی. اما برای این افق و آرمان در دوران دانشگاه به دنبال مدل می گشتم. مدل هایی که حداقل به آنچه که شریعتی از انسان آرمانخواه ایثارگر و ضد ظلم و ستم ترسیم می کرد نزدیک باشند. خوب، طبیعی بود برای من، ملی-مذهبی ها به این آرمان نزدیک تر باشند. اما از میان ملی مذهبی ها هدی صابر و چند نفر دیگر برای من جذابیت خاصی داشتند. مدل هایی که هم زندان رفته و رنج دیده باشند ، هم در خط مقدم تحولات مبارزه کنند و هم اسیر توهم و خود بزرگ بینی نشده باشند. هم ایثارگر باشند و هم واقع بین ، با توانایی ارائه تحلیل های راهبردی.

یادم می آید نخستین برخوردهای خصوصی ام با هدی صابردر کلاس های تاریخ معاصر او دردانشکده اقتصاد بود که در دفتر مطالعات برگزار می شد. من آن روزها تازه از انجمن دانشکده به عنوان عضو انجمن دانشگاه علامه انتخاب شده بودم و با انرژی زیادی می خواستم هر طور که شده پای ملی – مذهبی ها را برای برگزاری کلاس های آموزشی بیشتر به دانشکده باز کنم. رفتم جلو و به آقا هدی گفتم دوست دارم کلاس های تاریخ را در دانشکده ادبیات و زبان خارجی هم برگزار کنیم. آقا هدی بلافاصله جواب نداد. گفت قراری تعیین کن صحبت کنیم. چند روز بعد درهمان دانشکده اقتصاد قرار گذاشتیم. خیلی جدی چند شرط برگزاری کلاس را تعیین کرد. آنچنان این شرط ها برای من سنگین بودند که میانه ملاقات با او پشیمان شدم و به روی خودم نیاوردم. اینکه «همه باید سر وقت حاضر شوند و در برنامه اختلال ایجاد نشه و همه کلاس ها باید متن شوند و تعداد از حد خاصی کم نشود» به بچه های نسل ما نمی خورد. یادم می آمد در یکی از کلاس های تاریخش آقا هدی یکی از اعضای کلاس را به دلیل رفت و آمدهای بی دلیل آنچنان توبیخی کرد که تنم لرزید. با خودم گفتم اینجا پادگان است یا کلاس؟ هدی نقاد جدی نسل ما بود. او از نظم پذیری و تعهد تشکیلاتی حنیف نژاد دفاع می کرد و نسل آن زمان را پای کارتر و آرمانخواه تر و منظم تر می دانست.

یادم می آید درنشست دانشگاه بهشتی دفتر تحکیم آقا هدی انجمن های اسلامی را نقد کرد. آنچنان این نقد ها بی شمار و سنگین و البته تا حدود زیادی به واقعیت نزدیک بود که احساس کردم همزمان که روی صندلی تکیه داده ام چیزی برایم باقی نمانده است. حقیقتا نقدهای رفتاری – منشی جالبی بود که کمتر از سوی فعالان سیاسی و روشنفکران مطرح می شد. خیلی ها در چنین نشست هایی بیشتر دوست داشتند تا با سخنان مورد پسند دانشجویان زمینه تشویق آنها را فراهم کنند اما آقا هدی بی رحمانه نقد می کرد.آقا هدی می گفت شما نظم ندارید. هیئتی هستید. دبیر انجمن کارها را یک نفره انجام می دهد و با افتخار می گوید خودم به تنهایی همه کارها را انجام دادم. آقا هدی می گفت آن آرمانگرایی که باید در وجود دانشجو باشد کمتر در شما هست. البته علت را رفتار روشنفکران می دانست و به ما به عنوان معلول نگاه می کرد. آقا هدی اصطلاح معروفی داشت. می گفت با شماها نمی توانیم دست استراتژیک بدهیم. یعنی نمی توانیم بر سر یک برنامه مشخص و آرمان مشخص در بازه زمانی بلند مدت پیمان ببندیم. خوب ، برخی از انتقادهای آقا هدی درست بود هر چند که به اعتقاد برخی ها انتقادات او خیلی سخت گیرانه بود. من وقتی با آقا هدی صحبت می کردم دلهره می گرفتم. از شانس بد ما، دو سه باری قرار ما با آقا هدی با تاخیر مواجه شد که فکر کنم یک یا دو بار من بی تقصیر بودم. آقا هدی خیلی جدی گفت قرار بود ساعت ۴ بیایی الان ساعت چنده. واقعا تو این لحظه پاسخ به این انتقاد خیلی سخت بود. قیافه جدی و صدای قاطع و تاخیر ما . در همان لحظه باید دنبال توجیهی می گشتم.

از زمانی که خبر رفتن آقا هدی را شنیدم تا زمانی که به خاکش سپردیم لحظه لحظه خاطرات دوران دانشگاه وبرخوردهای ما با آقاهدی جلوی چشمهایم رژه می رفت. واقعیت این بود آقا هدی برای من معلم بودهر چند که به برخی از سخت گیریها و دیسیپلین هایش انتقاد داشتم و هر چند که من نیز شاگردی بی انضباط بودم و گاه از زیر تکالیف در می رفتم. تا زمانی که آقا هدی شهید نشده بود زیاد نمی دانستم ما چه گوهری داریم. هر جریانی باید سال ها زحمت بکشد تا تیپ هایی مثل هدی صابر را معرفی کند. به قول خودش« تمام قد و آستین بالا و پاشنه ورکشیده در خدمت ایران» بود.

شبانه روز ساعات معدودی می خوابید. هم مطالعه داشت و هم مشاهده. هم در حد توان خودش مباحث تئوریک را اداره می کرد و هم کارهای میدانی را مدیریت می کرد. هم اقتصاد می خواند هم تاریخ. هم زندانی بود و هم تیماردار خانوده های زندانی. خیلی وقت ها می پرسید اوضاع اقتصادیت چطوره؟ چکار می کنی؟ از کجا درمیاری و از کجا می خوری؟ برای آقا هدی این مسائل هم مهم بود. بر عکس خیلی از روشنفکرای ما که اصلا این مسائل برایشان از اهمیتی برخوردار نیست. خوب، طبیعی بود رفتن هدای جدی با دیسیپلین منظم با پشتوانه تئوریک قابل اعتنا و البته مهم تر از همه اینها با منش متعالی و اخلاقی کمیاب در دوره زمانه ما خیلی دردناک باشد. به خصوص اینکه هدی برای من مدل تحققی از آرمان هایی بود که از دوران دانشگاه در سر داشتم. انسانی که به قول خودش فعال هستی است. هیچ گاه خسته نمی شود و کمک به دیگران را نه از روی ترحم که بر حسب وظیفه انجام می دهد و تمام وقت و تمام قد در خدمت مردمش قرار گرفته و با خدایش میثاق ایثارگری برای مردمش بسته .

نبودن هدی در این سن ما و در زمانه ای که ما به او نیاز داریم، در زمانه ای که ناامیدی ها و نق زدن های مان را پیش امثال او خالی می کردیم خیلی سنگین بود.


اشک‌های من از هفت تیر تا سعادت آباد

خوب طبیعی بود از هفت تیر تا بیمارستان مدرس هر از گاهی گریه کنم. تا مردم اشک هایم را ببینند؛ هاج و واج نگاهم کنند . به بیمارستان مدرس رسیدم. مهدی امینی زاده را با چشمانی اشک آلود جلوی بیمارستان دیدم. مهدی تا مهندس آقایی را دید در آغوشش گرفت و گریست. بلافاصله وارد بیمارستان شدم ملی –مذهبی ها کم کم جمع می شدند. اکثر آنها گریه می کردند باقی هم متاثر بودند. به خصوص سوسن شریعتی بی تابی شدیدی می کرد. ظهر ۲۲ خرداد در بیمارستان مدرس یکی از تلخ ترین روزهای زندگی ام رقم زد. هنوز از شوک تراژدی هاله خارج نشده بودیم. بارها از خودم پرسیدم یعنی ،راستی راستی، آقا هدی رفت. به همین سادگی؟ باورم نمی شد. خود را سرزنش می کردم. آقا هدی قبل اربازداشتش چند بار من را دیده بود. هر بار می گفت بیا در مورد کلاس های حسینیه ارشاد صحبت کنیم. کلاس هایی که هر سه شنبه عصر برگزار می شد و« باب بگشا» نام داشت و در این کلاس ها نوعی خداشناسی را درس می داد. من قبل از آن به محتوای برخی ار کلاس ها انتقاد داشتم. اعتقاد داشتم قرآن و خدا را نمی توان از طریق تئوری به نسل جوان امروز فهماند. خدا از طریق احساس است که در قلب انسان جای می گیرد و احساس نیز در روابط انسانی شکل می گیرد و ما هم به جای مباحث تئوریک باید در قلب بحرانهای اجتماعی قرار بگیریم و با کمک به فقرا و قربانیان بحرانهای اجتماعی هم خدا را درک کنیم و هم از کارمان ابراز رضایت کنیم وهم در مسیر پیشرفت قرار بگیریم و هم جامعه را بشناسیم. همه اصول راهنمای قرآن که قرار بود در مباحث تئوریک یاد بگیریم در عمل اجتماعی ما خلاصه می شود. من چندین بار با آقا هدی در مورد این مسائل بحث کرده بودم و نسبت به تقدم تئوری بر کار اجتماعی منتقد بودم. البته آقا هدی هم تا حدودی این نظر رو قبول داشت و تلاش کرد با دعوت از فعالان اجتماعی به این کلاس ها بچه ها را از نزدیک با تجربه های آنها آشنا کند. به همین خاطر در این کلاس ها از «محک» تا نهادهای حامی کودکان زلزله زده و…تجربیات خودشان را در اختیار بچه ها قرار دادند. در این کلاس ها بچه ها از بحران های خود و سیر زندگی شان و ایده هاشان بعد از صحبت های آقا هدی می گفتند. بعد از مدتی به دلیل تلاقی با ساعت کار، کمتر در کلاس ها شرکت می کردم. ماههای آخر آنقدر بایسته و شایسته نتوانستم با آقا هدی تماس بگیرم و وقتی که خبر رفتنش را شنیدم می خواستم بترکم.

در بیمارستان مدرس تا لحظه ای که در بهشت زهرا آقا هدی را دفن کردیم این بغض لعنتی امانم را بریده بود. هر بار که در پیدا و پنهان هم می ترکید باز به سراغم می آمد. بیمارستان مدرس را هم هیچ وقت از یاد نمی برم: از فریاد های حنیف و شریف بر سر ماموران تا صدای الله اکبر دوستان هنگامی که می خواستند جسد را بدزدند ، تا صدای لااله الا الله مهندس میثمی که مدام گریه می کرد و کنایه های دکتر ملکی به ماموران نیروی انتظامی همه فراموش ناشدنی هستند. دکتر ملکی به ماموران نیروی انتظامی با کنایه می گفت شما که از یک جسد می ترسید چرا این همه ادعا دارید. ماموران هم هاج و واج فقط نگاه می کردند. فریادهای خانم مرتاضی «خداحافظ پهلوان» و مشت هایی که بر آمبولانس می کوبید هم از خاطرم نمی رود. یکی از بیماران بیمارستان از من پرسید این آقا که فوت کرده سیاسیه؟ گفتم:« فوت نکرده شهید شده . کشتنش. این آقا هدی صابره. بالاتر از یک سیاسی یک انسان بزرگه. از نسلی کمیاب که متاسفانه سخت تکثیر می شند.» یکی از بچه ها با موبایل فیلمبرداری کرد. مامور نیروی انتظامی فهمید، خواست دستگیرش کند که با وساطت بزرگان موضوع منتفی شد.

در بیمارستان بچه های کلاس حسینیه را می دیدم. در آغوش هم می افتادیم و زار و زار گریه می کردیم. این سومین بحرانی بود که در عرض ۱۰ روزبر سرمان فرود می آمد. همه خسته شده بودیم. رفتن آقا هدی مثل یک صاعقه بود. باورمان نمی شد. یادم می آید یکی از بچه ها وقتی که خبر رفتن آقا هدی رو بهش داده بودند خندیده بود. واقعا باور نکرده بود. موقعی که به بیمارستان آمد فهمید نه، قضیه کاملا جدی است.

خانواده آقا هدی باید به پزشک قانونی می رفتند. جمعیت رهسپار منزل فیروزه خانم صابر شدند. من تصمیم گرفتم به منزل برگردم. وضعیت آن روز برایم غیر قابل تحمل شده بود. با دوستم سوار ماشین شدیم و به منزل رفتم. بلافاصله یادداشتی در صفحه فیس بوکم نوشتم. چند هفته ای بیشتر نبود عضو فیس بوک شده بودم. از وقتی هم آمدم مدام باید یادداشت خداحافظی می نوشتم. دیگر عادت کرده بودم به این یاداشت های خداحافظی. چند ساعت هم عصبی بودم و هم غمگین. آن روز ۲۲ خرداد بود. فضای تهران امنیتی بود. شورای هماهنگی راه سبز امید فراخوان راهپیمایی داده بود. نیروهای نظامی و لباس شخصی میدان های تهران را تسخیر کرده بودند. ترافیک شدید بود. من احساس کردم دیر رفتم . حقیقتا درتنهایی هزار جور فکر به ذهنم خطور می کرد وشدیدا ناراحت بودم. هر از گاهی گریه می کردم. بی اختیار . احساس کردم هر چه زودتر باید خود را به منزل فیروزه خانم برسانم. حداقل در میان دوستان شاید التیامی بیابم. فاصله بلوار کشاورز تا ولی عصر را پیاده رفتم . به زحمت در هفت تیر ماشین سوار شدم و از هفت تیر هم راهی قلهک شدم. پیدا کردن آدرس منزل چندان آسان نبود. به خصوص اینکه رفت و آمد ماشین ها هم سخت بود. بعد از مدتی پیاده روی خوشبختانه یک ماشین نگه داشت. آدرس را دادم. جالب بودهمون آقا که لطف کرد و من رو سوار کرد برای عرض تسلیت به منزل خانم صابر می رفت. بدون اینکه متوجه شویم هر دو از ماشین پیاده شدیم و مقصد هر دوی ما هم یکی بود:منزل فیروزه صابر.

جلوی در بچه‌ها را دیدم که کم کم می رفتند تا برای فردا صبح تشییع جنازه آماده شوند. همه بغض داشتند. وقتی …را دیدم بی اختیار گریستیم. به یاد روزهای حسینیه. بعد از کلاس های آقا هدی از حسینیه تا سید خندان پیاده گپ می زدیم. این گپ زدن و این رفت و آمدها الان برای همه ما به نوستالژی تبدیل شده است. وارد حیاط شدیم. ابتدا احسان شریعتی را دیدم بعد از سلام و احوالپرسی و عرض تسلیت چند متر جلوتر آقا تقی رو دیدم.آقا تقی برای مهندس گریه کرد. اما برای هدی من ندیدم حتی یک قطره اشک بریزد و وقتی که من هم گریه می کردم می گفت:« گریه ندارد. هدی شهادت می خواست ، آن هم در خرداد؛ به آرزویش رسید. مگه پهلوان می میره ؟» اما من گریه می کردم. اصلا دست خودم هم نبود. جلوتر رفتم بچه ها را تک تک می دیدم. بچه های کلاس آقا هدی یا بچه های دفتر تحکیم. امین احمدیان همان روز با چشمان اشک آلود گفت:« هوای آقا تقی رو داشته باشید. خیلی مواظبش باشید.» من داخل منزل نشدم. دوست داشتم در راهرو یا در حیاط یا پشت بام کنار بچه ها باشم. این کنار هم بودن ها تا حدودی التیام بخش بود. به خصوص با دوستانی که تجربه مشترک با آقا هدی داشتیم. همدیگر را می دیدیم بی اختیار می گریستیم. تازه متوجه شده بودیم چه فاجعه ای رخ داده است. تازه متوجه شده بودیم آقا هدی یعنی چه؟ آقا هدی یعنی در اوج فشارهای امنیتی یک لحظه هم سر ایستادن نداشته باشی،یعنی زندگی سراسرتکاپو و بی قراری برای کمک به مردم …

یاد م می آید در قرارهای حیاط حسینیه ارشاد، از این سر حیاط تا آن سر حیاط با سرعتی جالب توجه قدم می زد و نظرات را گوش می کرد و بعد هم نقطه نظراتش را مطرح می کرد. آنقدر تند قدم می زد که بعضی وقتا نفس آدم می برید. خوب، این هم برای خودش نمادی بود. آقا هدی آنقدر سرعت داشت که ما توان رسیدن به او را نداشتیم. شاید اصلا یکی از انتقادات ما هم به او این بود، کمی آهسته تر. پشت سری ها هم باید برسند. وقتی به آقا هدی می گفتم نسل ما هم مشکلات خاص خود را دارد و بچه ها پشتوانه مالی ندارند، تا خود را بیابند در بازار بیکاری رها می شوند و غم نان و فشارهای روانی تمرکز را از آنها گرفته است ؛ آقا هدی در پاسخ می گفت مگر ازحضرت ابراهیم بی کس و کار تر هم بوده است. وقتی این را گفت من سکوت کردم . احساس کردم فاصله میان ما و آقا هدی یا بچه های تحکیم و آقا هدی زیاد شده است.او روی کار جدی حساسیت زیادی داشت و این جدیت بنا به دلایلی در بچه های نسل من کمتر وجود داشت. هدی حتی در جزوه ای با نام «هویت فرار» نسل انجمنی های دهه هفتاد و هشتاد را به صورت بنیادین نقد کرده بود و معتقد بود که دانشجویان غیر اسلامی نباید وارد این انجمن می شدند. چون این انجمن تبار داشت .

با تعدد ایدئولوژی ها نوعی سردرگمی و بحران های هویتی و تشکیلاتی انجمن را فلج کرد و هم به ضرر بچه های مسلمان شد و هم به ضرر سایر اعضا. البته این نقد مخالفان زیادی داشت حتی در میان ملی-مذهبی ها از جمله آقا تقی و آقا رضا. با همه این انتقادات بچه های انجمنی همه می دانستند که هدی صابر از سر دلسوزی ونه کاسبکاری انتقاد می کند. هیچ کس نمی توانست در این مورد خدشه ای وارد کند.


این نفرین است یا حکمت؟

به هر حال طبیعی بود آن روز این خاطرات در ذهنم زنده شوند. عصر آن روز غمگین بالای بام خانه فیروزه صابر رفتم. چند نفری هم آنجا آمده بودند. مادر آقا تقی را دیدم گوشه ای نشسته بود. سلامی عرض کردم و خود را معرفی کردم. به نظرم مادر آقا تقی باید بیشتر از اینها معرفی شود. به قول آقا رضا او مادر آقا تقی نیست مادر سرزمین ایران است. سال ها رفت و آمد میان زندان و خانه و تیمارداری زندانیان و خانواده های زندانی بدون اینکه یک بار ناله کند کار هر کسی نیست. به قول خودش بدون اینکه طاقتش را از دست بدهد.

زندگی خیلی عجیب است . گاهی اوقات باید نقش هایی را بر عهده بگیری که خودت انتخاب نمی کنی و این داستان مادر آقا تقی است . شاید اگر آقا تقی سیاسی نمی شد اوهم درمسیر آزادی خواهی ایران گام بر نمی داشت. ناخواسته در این مسیر وارد شد و البته مقاوم تر و صبورتر و بی ادعاتر از همه همچنان ادامه می دهد. امروز هم باید ازعلی و کیانای نرگس محمدی مراقبت کند.

به هر حال با کمک دوستان صندلی ها را در پشت بام چیدیم. خانه برای پذیرایی کوچک بود و ما مجبور بودیم میهمانان را به پشت بام راهنمایی کنیم. یکی از دوستان مسئول برق کشی شد و ما هم صندلی ها را مرتب کردیم. آن شب هاشم آغاجری آمده بود. مهندس میثمی را دیدم ناراحت شدم. مهندس وقتی آقا تقی را دید گریه کرد. خیلی دلم سوخت . این ده روز از سخت ترین روزهای حیات سیاسی آقا لطفی بود. به قول خودش فراق دوستان درد سنگینی است که تحملش کار هر کسی نیست. مهندس میثمی از دوران جوانی اش تا کنون فراق های زیادی را تحمل کرده و بسیاری از دوستانش اعدام شده اند ، اما به نظرم در این سن از دست دادن مهندس سحابی و هاله خانم و آقا هدی برای مهندس میثمی خیلی سنگین بود. آقا لطفی خیلی کم مریض شده است. اما بعد از این سه فاجعه چند باری مریض شده بود. غذا را از بیرون آوردند. بعضی از دوستان هم آمدند در فضایی غم انگیز شام خوردیم و آماده رفتن شدیم. یکی از بچه ها که ازپیاده روی روز ۲۲ خرداد آمده بود و حضور مردم را در پیاده روها قابل توجه معرفی می کرد از آقا تقی پرسید آخر چرا؟ این چه حکمتی است، چه نفرینی است، که اینچنین در عرض ۱۰ روز سه تن از سرمایه های ما رفتند. آقا تقی آهی کشید و دستی بر شانه هایش کشید و بدون اینکه پاسخ دهد دور شد. کم کم باید از منزل فیروزه خانم خارج می شدیم. با دوستان خداحافظی کردم . با یکی از دوستانم که از شاگردان نزدیک آقاهدی بود به خانه رفتیم. باید خود را آماده می کردیم ساعت هفت صبح در بهشت زهرا باشیم.


شبی سنگین مملو ار درد و آه

اعتراف می کنم شب بیست سوم خرداد یکی از بدترین شب های زندگیم بود. شبی سنگین مملو از اندوه و آه و حسرت. با ذکر خاطراتی از گذشته و اشک هایی که بی خود و گاه به گاه سرازیر می شدند و حسرت هایی برای فرصت های از دست رفته. دو شب بیست و سوم خرداد برای من سنگین بوده است. اولی شب بیست و سوم خرداد ۱۳۸۸ بود که بعد از اعلام آرا و کودتای انتخاباتی علیه موسوی و کروبی اضطرابی عجیب وجودم را فرا گرفت و نگران روزهای بعد بودم. روزهایی که باید یک بار دیگر با دولت بی کفایت محمود احمدی نژاد سر می کردیم. همان شب به چند تن از دوستان گفتم دلم شور می زند. آن شب هم برای من سنگین بود. شب بیست وسوم خرداد ۱۳۹۰ بدتر از همه بود. شبی که تا صبح نخوابیدم. اصلا توان خوابیدن نداشتم. باید خود را آماده می کردم برای وداع با جسم هدی صابر. سنگینی آن شب را هیچ گاه از خاطر نمی برم. شبی که تک تک لحظاتش به سختی گذشت. همه خاطرات در ذهنم زنده می شد. زندان ۱۳۸۲، اوین صدای محکم و توفنده آقا هدی بر سر زندانبان و اعتراض به تضییع حقوقش که سکوت سنگین بند دو الف را شکست، تجمع دانشگاه امیرکبیر در اعتراض به حکم اعدام هاشم آغا جری. وقتی که من و چند تن از دوستان انجمنی با آقا هدی و آقا رضا در یک انباری گیر افتادیم و بسیجی ها تلاش می کردند با شکستن در وارد انباری شوند آقا هدی بلافاصله گفت کاری کنید.این وضعیت خطرناک است.یکی از بچه ها شیشه انباری را شکست و یکی یکی خارج شدیم.

به هر حال تا صبح بیدار بودم و چرخشی در فیس بوک با سرعت آزاردهنده اینترنت ایران داشتم تا ببینم حال و هوای فیس بوک چطور است. طبیعی بود بسیاری از کاربران فیس بوک اشاره ای به این فاجعه داشته باشند . تا صبح دلم شور می زد. آمیزه ای از ترس، اضطراب ، امید و نگرانی را داشتم. با خود می گفتم این خون هدر نمی رود و نخواهد رفت. آقا هدی شهید شد و اگر چه امروز در بین ما نیست اما قطعا شهادتش الهام بخش خواهد بود. الهام بخش حرکت شاگردانش. اما بعد از لحظه ای فکر می کردم ما ستونی را از دست داده ایم، تکیه گاهی بزرگ. هر وقت مشکل داشتیم، تردید داشتیم، ناامید می شدیم. پناهگاه ما چند نفر بیشتر نبودند و یکی از آنها آقا هدی بود. اصلا آقا هدی ما را هل می داد. او لحظه ای از نفس نمی افتاد و کار می کرد. این افکار متناقض تا صبح مثل خوره به جانم افتاده بود. چاشنی آن هم اشک های گاه و بی گاهی بود که با یاد خاطره ای، با دیدن عکسی و خواندن نوشته ای سرازیر می شدند.

کم کم آفتاب نمایان شد. با دوستم باید می رفتیم. بی قرار بودم. دوست داشتم خیلی زود خود را به بهشت زهرا برسانم. شاید در کنار دوستان التیام می یافتم. واقعا تنهایی در آن لحظات سخت بود. ابتدا به سمت حسینیه ارشاد رفتیم. چند اتوبوس تدارک دیده شده بود تا جمعیت را به بهشت زهرا برساند. آن مسیر برایم خیلی نوستالژِیک بود. خیلی سخت است تصور کنی که به سمت حسینیه ارشاد بروی و قرار نیست با هدی صابر در حیاط حسینیه قرار بگذاری یا در کلاسش شرکت کنی. ما خیلی زود رسیدیم. هنوز چند نفری بیشتر نبودند. یکی از آنها دکتر پدرام بود. من بی تابی کردم و حتی به دوستم غر زدم ای کاش خودمان به بهشت زهرا می رفتیم. تا اتوبوس ها حرکت کنند زمان زیادی صرف می شود. یکی از دوستان را دیدم ماشینش را جلوی حسینیه پارک کرده بود تا با اتوبوس بیاید. از او خواستیم با ماشینش به سمت بهشت زهرا برویم. با کمال میل پذیرفت. دوستم در مسیر راه بحث سیاسی می کرد و اوضاع را تحلیل می کرد. صادقانه بگویم فقط از روی احترام گاهی می گفتم درسته. اصلا حال وهوای بحث سیاسی را نداشتم. مدام خاطرات آقا هدی در ذهنم زنده می شد. هنوز هم باورم نمی شد برای خاک سپاری آقا هدی به بهشت زهرا می روم.

هوا کم کم گرم می شد. ما هم به بهشت زهرا رسیدیم. همزمان با ما آقا لطفی با چند تا از بچه ها رسیدند. بعد از عرض سلام به سمت جمعیتی حرکت کردیم که زودتر از ما آمده بودند. به محض اینکه رسیدیم چند تا از بچه های انجمن را دیدم. با چشمانی گریان همدیگر را در آغوش کشیدیم. نمی دانم چه حس غریبی بود. در این ده روز سخت، انرژی زیادی را از دست داده بودیم. باید تحمل می کردیم. شهادت آقا هدی مثل یک ضربه ناگهانی بود. همانطور که هیچ کس فکر نمی کرد هاله روز تشییع جنازه مهندس پر بکشد هیچکس فکر شهادت آقا هدی را هم نمی کرد.

سئوال نوری زاد و پاسخ من

جمعیت کم کم جمع می شدند. قرار بود ساعت هشت مراسم تشییع شروع بشه. اما ظاهرا مراحل اداری پزشکی قانونی و تشریفات اداری خیلی طول کشیده بود. جمعیت هر لحظه منتظر صدور مجوز دفن بود. در این بین هر کسی با چند نفر صحبت می کرد. یکی از دوستانم مدام از آقا هدی می پرسید. اینکه برنامه اش چی بود.چه طرحی داشت. هدفش از برگزاری کلاس ها چه بود؟ بعد متوجه شدم قصد داشته این داده ها را تبدیل به مقاله کند. بعضی بچه های کلاس خاطرات شان می گفتند. فضای خیلی غمگینی بود . هر کس می گفت چرا آقا هدی را دوست داشته است. هر ساعت هم که می گذشت هوا گرم تر می شد. گرمای هوا اذیت کننده بود. به خصوص اینکه در این ساعات ما همه بلاتکلیف بودیم . نزدیک به ۴ ساعت. در این ساعات انتظار، هر لحظه جنازه ای به سمت گورستان تشییع می شد. درهر تشییع چند نفری بودند که خیلی بی تابی می کردند. یکی می گفت بابا، یکی گفت داداش، یکی می گفت خواهر. هر کس دلشکسته ی رحیل بستگانش بود. همیشه دو جا من رو تحت تاثیر قرا داده ، یکی بیمارستان و دوم قبرستان. در این دو جا واقعا انسان را ضعیف دیدم. همیشه هم وقتی که گذرم به این دو مکان افتاده یاد آیه یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ می افتم.ای انسان به چه چیز خود می نازی و در برابر پروردگارت این چنین غرور آمیز برخورد می کنی؟ منظور اینکه ای انسان به کدام پشتوانه در برابر خدایت سرکشی می کنی. این سرکشی در ادبیات ملی-مذهبی به معنی تضییع حقوق مردم است.

محمد نوری زاد هم در میان جمع حاضر بود. به طرف چند تا از دوستان ما آمد و بعد از سلام واحوالپرسی در مورد هدی صابر پرسید. اینکه هدی صابر از نظر شان چه ویژگی بارزی داشته است؟ من برای پاسخ به این سئوال خیلی استدلال داشتم. واقعا آقاهدی خیلی ویژگی ها داشت که در میان روشنفکران ما کمتر یافت می شدند. اصلا آقا هدی خودش را روشنفکر کلاسیک نمی دانست. آقا هدی همیشه اعتراض می کرد خیلی از آنهایی که برای مراسم های حسینیه ارشاد بیانیه می دهند خودشان در مراسم شرکت نمی کنند. می گفت بعضی ها بیشتر از مردم به فکر خط اتوی کت و شلوارشان هستند. می خواهند عرق نکنند. آقا هدی یک جورهایی می گفت روشنفکر باید پا به پای مردمش حرکت کند. هر جا حادثه ای رخ بدهد باید صف اول باشد. خوب من به آقای نوری زاد که خبر شهادت آقا هدی را با شجاعت همیشگی اش منتشر کرده بود گفتم آقا هدی برای سرکشی به فقرا، معتادان، کارتن خواب ها برنامه ویژه ای داشت. از سرکشی به خانواده های زندانیان سیاسی گفتم. ازاینکه اول صبح در خانه یک زندانی منتظر مانده بود تا بچه آن زندانی راتا مدرسه همراهی کند. بعضی خانواده های زندانی تعریف می کردند چطور آقا هدی یخچال هاشان را از گوشت و مرغ و بستنی پر کرده. در این کار هم هم اصلا مرزبندی عقیدتی نداشت. یک جورهایی تیماردار خانواده های زندانیان سیاسی بود. کمتر روشنفکری حاضر است برای آموزش چند تا جوان تا مدت های طولانی به خوزستان سفر کند. یا اینکه کمتر روشنفکری حاضر است جذابیت های پایتخت را رها کند و به سیستان سفر کند تا جوانان محروم سیستان را برای ورود به بازار کار آموزش دهد. اینها گوشه ای از تفاوت هایی بودند که بیان کردم. همزمان که برای آقای نوری زاد توضیح می دادم یکی از «برادران» جوان در حالتی کاملا تابلو فال گوش ایستاده بود و حرکات نوری زاد را تحت نظر داشت. تعدادی از این برادران میان جمعیت پخش شده بودند. به نظرم طوری رفتار می کردند تا فضا را بیش از حد امنیتی نشان دهند. صبح همان روز سرهنگ نیروی انتظامی به احسان هوشمند تذکر داده بود با لباس رزم آمده است. اما حضور نیروهای امنیتی نسبت به تشییع جنازه مهندس سحابی به طرز محسوسی کاهش یافته بود و از ماموران کرایه ای که صلوات ایذایی می فرستادند هم خبری نبود. بعد از ساعت ها انتظار سرانجام مراحل قانونی دفن جسد تمام شد و جمعیت به سمت یکی از حیاط های ساختمان های فرعی بهشت زهرا هدایت شد . در آن لحظه آمبولانس جسد آقا هدی را آورد.


فریادهای« دریغا شیرآهنکوه مردا»ی نرگس محمدی

همان لحظه که جسد را از آمبولانس پیاده کردند خیلی ها زیر گریه زدند. خیلی های فریاد کشیدند. همه لا اله الا الله می گفتند. یادم می آید نرگس محمدی مدام فریاد می کرد «دریغا شیر آهنکوه مردا» و جمعیت گریه می کردند. فضای عجیبی بود. یک لحظه خود را منقطع از دنیای فعلی حس می کردم. گویی گوشه ای کوچک از محشر است. باید بر جسد آقا هدی نماز می خواندیم. باورم نمی شد. رفتن آقا هدی خیلی زودتر از آن بود که تصور می کردیم. در زیر آفتاب داغ نماز خوانده شد . تا آخر نماز گریستم . دوستانم هم اشک می ریختند. همسر آقا هدی بر جسد حاضر شد و با صدای بلند فریاد زد همه بدانید هدی شهید شد.

به راستی آقا هدی شهید شده بود . فرصت طلایی برای نجات یک بیمار قلبی از او سلب شده بود. بعد هم بندی هایش شهادت دادند فردی بر سر او ضربه ای زده است. بدن آقا هدی کبود بود. از اینکه پیام بزرگان ملی-مذهبی ، که هدی احترام خاصی برای شان قائل بود؛ برای قطع کردن اعتصاب غذایش به او برسد جلوگیری شده بود. آقا هدی چند روز قبل درهنگام ملاقات با خانواده تاکید کرده بود این اعتصاب غذا برای التیام زخم هایش است . زخمی که فراق مهندس و تراژدی هاله بر او تحمیل کرده بود و وعده داده بود به محض اینکه حالش خراب شود اعتصابش را بشکند. جمعیت با لااله الا الله جسد را سوار آمبولانس کردند. باید آخرین مراحل خداحافظی با آقاهدی را طی می کردیم. سوار بر ماشین دوستانم شدم به سمت قطعه ۱۰۰ راه افتادیم.


خاک هایی که آقا تقی به یاد آقا هدی ریخت

آنجا قبر آقا هدی آماده بود. هوا به شدت گرم شده بود. جمعیت خود را رسانده بودند. آخرین مراحل مراسم بود و اوج شکوه مراسم در این لحظات رخ داد. تا ظهر آقا تقی را ندیده بودم. می دانستم دنبال کارهای اداری برای صدور مجوز دفن جسد است. آقا تقی با تی شرت سفیدرنگش بالای قبر ایستاده بود. جمعیت جمع شد و باید آقا هدی را به خاک بهشت زهرا می سپردیم. بی اختیار گریه ام گرفته بود. حنیف و شریف مدام تکرار می کردند گریه نکنید. بخندید بابا شهید شده است. روحیه این دو فرزند برایم جالب بود. وقتی که از جمعیت می خواستند گریه نکنند انگار صدای آقا هدی را می شنیدم. این جمله را چند بار حنیف و شریف تکرار کردند. جمعیت به گریه های خود ادامه می داد.

لحظه وداع با جسد آقا هدی فرا رسیده بود. جسد باید زیر خاک می رفت تا دفن شود اما اطمینان داشتم روح آقا هدی در میان ماست. او نظاره گر رفتارهایمان است. اشک هایمان و دل شکستگی هایمان را می بیند. اما باید خا ک ریخته می شد. اینجا لحظاتی استثنایی رقم خورد. وقتی که بزرگان ملی- مذهبی و دوستان آقا هدی برای تسلی خاطرشان بیل به دست می گرفتند و بر جسدش خاک می ریختند. می گویند خاک ریختن بی قراری داغ دیدگان را تسلی می دهد. دکتر پیمان با اندوه و حسرت در حالی که از مردانگی آقا هدی تعریف می کرد بر جسدش خاک ریخت. دکتر ستاری فر رئیس سابق سازمان برنامه وبودجه که دوستی نزدیکی با آقا هدی داشت و بسیار هم متاثر و اندوهناک شده بود چند بیل خاک ریخت. محمد نوری زاد هم همچنین. دکتر مولایی هم همین طور. نوبت به آقا تقی رسید. آقا تقی چند بیل ریخت . با هر بیل خاک، از الگوهای آقا هدی یاد می کرد. اولین بیل را به یاد مصدق ریخت که از عشق های آقا هدی بود. اقا هدی ملی بودنش را اینگونه توصیف کرده بود:«ما ملی از گونه مصدقی هستیم.»

دومین بیل را به یاد حنیف نژاد ریخت که تمام قد در خدمت ایران آقا هدی بود. سومین بیل را به یاد تختی ریخت پهلوانی که آقا هدی در مکتبش منش انسان بودن آموخته بود. چهارمین بیل را به یاد طالقانی ریخت و خاک هایی که به یاد بازرگان و شریعتی ریخته شدند و البته آخرین بیل را برای منش آقا هدی ریخت.


بیعت شاگردان با معلم

هر بار که خاک ریخته می شد و نام الگوهای آقا هدی به زبان آورده می شد جمعیت می گریستند. گریه هایی که عمق دلشکستگی حاضران را نشان می داد. جمعیت همچنان اشک می ریخت. در ظهر سوزان در حالی که در محاصره نیروهای امنیتی قرار داشت. آقا تقی از شاگردان آقا هدی هم خواست برای پیمان با آرمانهای معلم شهیدشان هر کدام یک بیل خاک بر جسد آقا هدی بریزند. یک به یک رفتیم و در ماتم و اندوه یک بیل خاک ریختیم. یکی می گفت سلام ما را به سحابی ها برسان. دیگری می گفت مصدق، یکی می گفت حنیف نژاد.یکی می گفت مرد بود مرد. خلاصه هر که ازسر دل تنگی اش آقا هدی را صدا می کرد.

دیگر باید می رفتیم. حمد و قل هوالله را دسته جمعی خواندیم . آهنگین و پر از احساس و اثر گذار. باید از معلم شهید خداحافظی می کردیم. در لحظات آخر احساس کردم نیروهای اطلاعاتی می خواهند یکی از ما را بازداشت کنند. چند نفری حلقه ای را تشکیل می دادند. و طرف را محاصره می کردند. ابتدا فکر می کردم هدف من هستم اما تصورم اشتباه بود. یکی از دوستانم را به گوشه ای کشاندند و قصد داشتند اورا بازداشت کنند. در این لحظه مادر یکی از شاگردان آقا هدی به طرف مامور اطلاعات آمد و گفت این فرزند من است چکارش دارید. تعدادی دیگر هم میانجی شدند و در نهایت با وساطت آقا تقی دوست من آزاد شد.

جمعیت به صرف ناهار در مرکز شهر دعوت شده بود. من با دوستم سوار ماشین شدیم به سمت تهران راه افتادیم. حوصله رفتن به رستوران و شرکت در مراسم ناهار را نداشتم. خسته و غمگین به سمت خانه راه افتادیم. در هوای گرم تهران. مدتی از مسیر را خوابیدم. به بلوار کشاورز رسیدم. باید به خانه می رفتم. با خودم فکر می کردم چگونه در عرض ۱۰ روز زنجیره فاجعه- تراژدی – حماسه رخ داد. لحظه ای آرزو کردم ای کاش یک بار دیگر سه شنبه ها عصر در حسینیه ارشاد کلاسی بود. ای کاش یک بار دیگر با آقا هدی قراری می گذاشتیم. آن روزها عذاب وجدان هم داشتم. آقا هدی چند باری خواسته بود در مورد کلاس ها صحبت کنیم. من کاهلی کردم و به بازداشتش خورد. به هر حال حماسه هدی رخ داده بود. زیباترین تعبیر را چند روز بود آقا تقی از این ۱۰ روز عجیب و تراژیک ارئه کرده بود:

« در فاجعه مرگ سحابی تراژدی هاله رخ داد

با شهادت هدی حماسه خلق شد

حماسه اعتراض

همان گفته شریعتی که اگر نمی توانی بمیرانی بمیر

اما این بار نه در کربلا و میدان جنگ بلکه در تهران، لواسان و اوین و در جامعه مدنی ایران

منش حسین با روش گاندی درآمیخت و حماسه شهادت هدی شکل گرفت

گفته شریعتی تاویل دیگر شد

به واقعیت خود نزدیک شد

شهادت به عدم خشونت پیوند خورد

حسین هم، چنین می خواست، اما هدی چنین کرد.»


قرار من با آقا هدی

اما بی قراری روزهای نخست درون من کم شد. این را نه برای تسلی خاطر بلکه به عنوان احساسی درونی شده یعنی احساسی که حداقل به خودت دروغ نمی گوید، می نویسم. آقا هدی را در کنار خود و در میان خود احساس می کنم. هنوز گاهگاه تشرها و انتقادها یش در گوشم سنگینی می کند. اصلا بهتر است ما از معنای شهادت اعاده حیثیت کنیم. شهید هیچ گاه نمی میرد و زنده است. پا به پا و همراه و در کنار ما حرکت می کند. شاید باور به آخرت و دیدار مجدد ما و پیمانمان بر سر یک آرمان و راه مشخص اندکی از درد جانکاه نبودن آقا هدی بکاهد. نزدیک به هشت ماه پیش که آماده ترک ایران بودم بر سر قبر آقا هدی رفتم.درست یک روز قبل از پروازم. در یک صبح غم انگیز سوره طاها را بر سر قبرش خواندم. سوره ای که مورد علاقه آقا هدی بود. نمی دانم شاید می خواستم آقا هدی را که همیشه از مخالفان سرسخت مهاجرت به خارج از کشور بود قانع کنم. اما با او قرارهایی گذاشتم. قرار هایی که امیدوار به تحقق آنها هستم. دوست دارم زمانی که به ایران بر می گردم یک بار دیگر بلافاصله در قطعه ۱۰۰ بهشت زهرا حاضر شوم و سوره طه را بخوانم.


مسیر جاری:   صفحه اصلی در نگاه دیگرانخاطرات، حدیث‌نفس‌ها و دل‌نوشته‌ها
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد