پرینت
بازدید: 1475

آزاده ابازری

 منبع: وب‌سایت جرس ـ 24 خرداد 1390

 پهلوان ! چگونه بگویم که چگونه میسوزم ...؟

پهلوان ! اشک هایم که بر گونه ام جاری میشود ، صورتم تاول میزند گویی ... ای آبِ  دیده ی خونین  ! ما به کجا روانیم ؟  ما که صد و اندی سال است به دنبال آزادی میدویم و او دور میگردد، به کجا روانیم ؟

میشنوی بانگ گوشخراش شکنجه و زجه و زنجیر و گلوله را ؟!  ضحاک بیدارگشته است، آزاد گشته است . آزادی ای که رویای شبانه ی صد ساله مان بود بر ضحاکیان خجسته باد ، که آزادند ... بی پروا پهلوانانِ این خاک را در بند نموده اند ومغز اندیشمندانمان خوراکِ روزانه ی مارهای پلشتِ نادانیشان گردیده است ، و ما  فرزندان ایران بانو نشسته ایم تا کاوه و فریدون از جهان مردگان به یاریمان بیایند ؟!

چگونه بگوییم میسوزیم پهلوان ؟  تو گویی فورانِ گدازه های خونینِ دماوند شعله ایست در مغزهای دردمندمان ... زندگانمان را میخورند، مردگانمان را میدرند، ازآسمان به جای باران و عطر بهاران ، خاک بر سرمان میبارد، خاکِ دشتِ سوارانِ نیزه گذار ... آبها چون زهرِ اژدها زرد و زهر آلودند ... و دزد با چراغ آمده است مردم، دزد با چراغ ... روزها همسایگانمان را میدرد و میخورد، شبها چون  ماری چندش آور و سیاه  در این خاک میخزد و شیره ی جانِ این خاک را میمکد. و ما همچنان چشم به راهیم که از جهان دیگر به یاریمان بیایی ! سرزنشمان مکن پهلوان ... مغزمان خوراکِ مارهای ضحاک اژدها فش گشته است، تنمان خسته از تازیانه ی سرخوردگی و سرکوب است، دلمان ... آخ دلمان ... وای دلهامان ...

صدامان که در می‌آید در دم در قفسش میکنند، یارای شنیدنش را داری که پایانش را نیز بگویم ؟!

پهلوان ! همه ی هستیمان را ترسِ خورنده ی مرموز فرا گرفته است ... میترسیم ... نمیدانم با خود چه کرده ایم، نمیدانم با ما چه کرده اند ... 

میبینی ؟! ناز پروردگان ایران بانو را حتی از پس هزاره ها از غبار تاریخ بیرون آورده اند و یادشان را نیز میخورند ! روانشان را تازیانه میزنند... 

آخ پهلوان ! ماران ضحاک این خرداد بس شکمباره شده اند. دیدی چگونه اندیشه‌ی اندیشمندانمان را در قفس کردند؟! میبینی چگونه مغز فرزندان ایران بانو را به خوردِ اژدها میدهند  ؟!

نمیدانم تا کی باید به امید تو بنشینیم پهلوان ، تو که میدانیم نمی آیی ... 

کاش میتوانستیم پوسته ی این ترسِ خورنده را بشکافیم  و زنده ی تو باشیم ... دست کم نسیمِ خاطره ات را بفرست دستی به صورتِ تاول زده ی چاک چاکمان بکشد. هرچند این اژدها نسیم خاطره ات را نیز برنخواهد تافت ، و در پایان باید صورتمان را به میله های سرد زنگار بسته ی زندان خاطره ات بمالیم و اشک های شورمان در زخم های سر باز کرده ی صورت چاک چاکمان روان گردد و باز بسوزیم و بسوزیم و باز هم بسوزیم.

 

مسیر جاری:   صفحه اصلی در نگاه دیگرانخاطرات، حدیث‌نفس‌ها و دل‌نوشته‌ها
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد