پرینت
بازدید: 1570

فخرالسادات محتشمی پور

منبع: وب‌سایت جرس ـ 24 خرداد 1390

 نمی دانم مخاطب این نوشتارم که باید باشد؟ هدی صابر؟ همسردلبندش بانو فریده جمشیدی؟ فرزندانش حنیف و شریف عزیز و یا مهربان یار و خواهرش بانو فیروزه صابر؟

مخاطب این نوشتار چه کسی باید باشد؟ جوانان سبز ایران؟ سیاستمداران و سیاست ورزان ایرانی؟ خانواده های زندانیان سیاسی؟ همه سبزها یا همان جوان های جوانه زده در دیار فقرمادی و فرهنگی جنوب شرق کشورمان با آبیاری و مراقبت مستمر باغبان؟ این مرد بزرگ!

نمی شود یادداشت بی مخاطب نوشت اما می‌توان خوانندگان را آزاد گذاشت که خود اختیار کنند مخاطب بودن یا نبودن را.

باری در دل زمستانی سرد آن گاه که از پشت پنجره شاهد چرخ خوردن دانه های برف هستم سخت دراندیشه فرورفته ام برای فردای این سرزمین پاکان. فردا را چگونه می‌توان دید وقتی ژرف اندیش ترین و صالح ترین و کارآمدترین و صادق ترین مدیران و برنامه ریزان این مُلک در حبسی ناجوانمردانه روزگار می‌گذرانند. مردانی بزرگ و زنانی عزیز.

هدی صابر را در نگاه اول نمی توان تعریف کرد. اما اندک حشرونشری با او می‌تواند قلم را برای نگارش کتابی از صداقت و مهر و بزرگی اش بر روی کاغذ به حرکت درآورد. مرد بزرگی است هدی صابر و این را فقط خانواده و دوستان و همکاران و همراهانش نمی گویند. بزرگی او را باید از بازجویانش پرسید و از زندان بان ها. به راستی چه چیز را بازجسته اند از او؟ قدر و میزان ایمانش را به خدایش؟ مهر و وابستگی اش را به وطن و هم وطنان فارغ از اعتقادات و نگرش ها وسلیقه های سیاسی و یا عشقش را به توسعه ایران عزیز و توسعه یافتگی جوانان محروم اما قابل و قادر زاهدان؟ چه چیز را بازجسته اند از هدایت شده ای که نمی تواند محبوب خدا نباشد چراکه همه زندگیش وقف خدمت به بندگان خدا بوده است آن هم بندگان ضعیف و مستضعفی که می‌توانند و باید به قدر وسعشان از مواهب الهی بهره مند شوند. و چه چیز را جسته اند جز همه آن چه در سیمای نورانی او براثر ایمانی خالص موج می‌زند؟

فیروزه خانم، در همان روزهای آغازین بازداشت دوباره یا ربایشی عجیب وقتی پس از 100 ساعت بی خبری از صحت و سلامت برادر، دوست و یار دبستانی اش باخبر می‌شود، دست به قلم برده می‌نویسد:

«آنان می‌دانند که پروژه زاهدان ، پروژه های توسعه مهارت های پایه و توانمندسازی ونیز تشکیل گروههای کارآفرین و آموزش بانک پذیری حدود ۱۰۰۰ جوان در مناطق حاشیه نشین بسیار محروم زاهدان است که با مدیریت تو انجام می‌شود. می‌دانند که هدف اش آماده سازی جوانان برای ورود به بازار کار و یافتن شغل مناسب و یا کسب وکاری جدید در مسیر خوداشتغالی و کارآفرینی در ۲۲ رشته است. می‌دانند که برای اجرای این پروژه بیش از یک سال است که تلاش می‌کنی تا در مردم حاشیه نشین فقیر، بی اعتماد به دیگران و نا امید از کار و زندگی در خور انسان، انگیزه یادگیری و باور به کار و کوشش و برون رفت از رکود و سکون و محرومیت را زنده کنی.نیک می‌دانند پروژه ای است که به درخواست یکی از وزارت خانه ها با شرکتی که تو مدیریت آن را به عهده داری ، قرارداد شده است.می دانند پروژه ای است که بر اساس سیاست های دهه اخیر بانک جهانی در مسیر توانمند سازی حاشیه نشین ها و نه حذف آنها، با تزریق منابع آن بانک به دولت و اجرای آن توسط بخش خصوصی اجرا می‌شود.پروژه ای است که اینک شور یادگیری حدود ۱۰۰۰ جوان آن خطه به قصد دستیابی به رفاه زندگی و کسب درآمدی حلال را به ارمغان آورده است.»

 

آری جناب صابر! خواهر و یار و همراه و همکارتان از همه دوندگی شما برای موفقیت این پروژه در نامه ای که مخاطبش شما بودید و همه صاحبان اندیشه آزاد و حتی بازجوبانتان، سخن گفت و از سفارش به حسن اجرای آن حتی در اوین حتی در همان مکالمه کوتاه که حق همسر و فرزندانتان بود که پرسشی کنید از احوالشان و سفارشی برای رونق اوضاع زندگیشان! و شنیدم که موفقیت این طرح که با جدیت این یار همراه به بار نشست، می‌رود تا ثمره های شیرین دیگری هم برای محرومان حاشیه نشین زاهدانی داشته باشد. مهم نیست به نام که مهم شهدی است که کام های جوانانی را شیرین می‌کند که شما برایشان عمر و زندگی تان را هزینه کردید. مهم اجری است که خداوند برای شما و همکاران خدومتان درنظر دارد. خوش به سعادت شما و خوش به سعادت خانواده ارجمند شما و خوشا به حال هم نشینان بند 350 که توفیق مصاحبت چون شمایی را دارند. اما این بیرون نمی توان از فریده خانم همسرفداکار و یارهمراهتان خواست نسبت به سلامتتان بی تفاوت باشند. بیماری قلبی و کم خونی و کلسترول بالا و ... از آن ها مهم تر روحی لطیف که نیازمند دست نوازش یاری دیرینه است و به تعبیر همسرجان من در این سنین که دارد بالا می‌رود «نیاز دیدن تبسم شیرین یار»، بی انکار است. خدایشان نبخشاید که ما را از این حداقل ها محروم ساخته اند.

جناب صابر! شما استاد ارجمند ما شدید در آموختن درس انسانیت و خدمت وقتی لابلای کارهای سخت و طاقت فرسایتان به ما سری می‌زدید تا باورکنیم که دیار فراموشی و قدرناشناسی با ایران مرد و مردانگی پرور فاصله ها دارد. ما باور کردیم که حتی اگر این دردهای سخت پس از کودتا که دل هایمان را سخت آزرده سال ها به طول انجامد، طعم تلخ تنهایی را هرگز نخواهیم چشید. شما ریشه های ما را در خاک محکم تر کردید و دل هایمان را از محبت بی غلّ و غشّ و برادرانه تان لبریز کردید. خدا نخواهد و نپسندد قدرناشناسی را برای ما. حالا ما همه یک خانواده ایم و خدای را سپاس که برادران و خواهرانی ارجمند، در این دوره سخت به ما ارزانی داشت و فرزندانی پاک و بی آلایش، تا ما این عشق و محبتی که عطای الهی است به صاحبانش هبه کنیم. هبه ای که با هر بخششی بازتولید می‌شود، تکثیر می‌شود و موج می‌زند در فضای سنگین و وهم آلود برآمده از نیات و گفتاری عفن و کرداری پلید و ما دست هایمان را به هم می‌دهیم تا ابرهای تیره را از فراز آسمان آبی شهرمان دور کنیم و ماه درخشان حقیقت را باردیگر در آسمان آرزوهایمان بنشانیم و فردایی سبز را برای ایران عزیز و فرزندان نازنینمان به ارمغان آوریم.

الیس صبح بقریب؟

 

مسیر جاری:   صفحه اصلی در نگاه دیگرانخاطرات، حدیث‌نفس‌ها و دل‌نوشته‌ها
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد