در نگاه دیگران» شاخه:بینش، روش و منش
پرینت
بازدید: 2120

 

علی شکوری راد

منبع: وبلاگ نویسنده - پنجشنبه ۳۰ تیرماه ۱۳۹۰

 

صبح نیمۀ شعبان وقتی به سایت‌های خبری مراجعه کردم خبر مرخصی تعدادی از زندانیان سیاسی را دیدم، از جمله محسن میردامادی. هر چند محسن بنا به حکم دادگاه فعالیت سیاسی و تشکیلاتی ندارد و طبیعتاً وظیفۀ دبیر کلی حزب را تعطیل کرده است ولی برای ما دوست، مراد و بالا تر از دبیر کل است. یک انسان به تمام معنا که دوستی با او برای هر کس موجب افتخار است.

در مسائل اعتقادی، اخلاقی و سیاسی، فوق العاده و بسیار احترام برانگیز و دوست داشتنی. همسرش و فرزندانش هم مثل خودش صمیمی، خونگرم و به فکر مردم. در خانۀ‌شان بروی همه باز و محبتشان بی‌دریغ. اگر بخواهی نمونۀ والایی از یک خانوادۀ اسوۀ را در زمان حاضر مثال بزنی همین‌ها هستند. حال، زمانه زمانه‌ای است که چنین انسان مومنی باید در زندان باشد.حالا او به مرخصی آمده است و من باید که به دیدنش بروم. زنگ می زنم. خانم مجردی برمی دارد، “الهۀ مادر”. می گوید محسن ساعتی بیش در منزل نخواهد بود و قرار گذاشته بدیدن خانوادۀ هدی صابر برود. هم بندی شهیدی که خود اسطوره‌ای بود. گفتم پس توفیق مضاعف برای من است. می آیم تا با هم برویم.

دقایقی پس از آنکه به منزلشان که رسیدم صفائی فراهانی هم بدیدن محسن آمد. او هم اشتیاق داشت بدیدن خانوادۀ هدی بیاید. با هم رفتیم.

صفائی برای صابر خیلی متأثر بود. گفتم مثل خودت بود جدی و پای کار. گفت سابقۀ آشنائی من با صابر خیلی قدیمی است و در حوزۀ فوتبال با هم همکاری داشتیم. در اکثر مدتی که پیش خانوادۀ هدی نشسته بودیم صفائی سرش پائین و متأثر بود. شباهت زیادی بین شخصیت آن دو می دیدم. آدمهای جدی و صادق، و در انجام کار و وظیفه سخت گیر و دقیق. صفائی را از نزدیک می شناختم ولی هدی را نه. بیشتر، وصفش را شنیده بودم و این روزها بعد از شهادتش خیلی بیشتر.

وقتی در آن مجلس صحبت‌های اندک اما پر حسرت همسرش و فرزندانش حنیف و شریف را شنیدم و به قفسۀ کتابهایش نگاهی انداختم تصاویر حنیف نژاد، سعید محسن و بدیع زادگان را در آن میان دیدم. بنیان گذاران شهید سازمانی که در ابتدا قرار بود ایمان و آزادی را به ارمغان بیاورد ولی در نیمۀ راه، هویتش توسط تمامیت خواهان گمراه به یغما رفت و حاملان صادق رسالتش از جمله “شریف واقفی” ،همان که امروز نامش زینت بخش بزرگترین و مهمترین دانشگاه صنعتی کشور است با نامردی به خون کشیده شدند، یادم آمد که برنامۀ جذاب آن بنیان گذاران که زمانی بسیاری از بهترین جوانان این مرز و بوم را بخود جلب کرده بود، تربیت “کادر‌های همه جانبه” بود.

در دوران دانشجوئی و تعطیلات انقلاب فرهنگی مدتی در قسمت سیاسی معاونت اجتماعی وزارت ارشاد دولت شهید رجائی مسئول بررسی و نقد نشریات آن سازمان بودم و به همین دلیل تاریخچۀ شکل گیری و اقدامات آنها را خوانده بودم. ایدۀ تربیت کادرهای همه جانبه به این معنی که هر یک از اعضا هم بلحاظ مباحث عقیدتی، هم بلحاظ سیاسی و هم بلحاظ عملیاتی آموزش دیده و توانمند شده و در عین حال با اجرای دستورالعمل‌های خودسازی آماده بشوند تا از عهدۀ همۀ وظایف سازمانی برآیند، جالب بود. این برنامه نقطۀ قوت سازمان بود و موجب شد ظرف شش سال، یعنی تا اعلام موجودیت، تعداد زیادی نیروی کادر همه جانبه تربیت شوند. متأسفانه ضعف محتوای عقیدتی آموزش‌های سازمان و عجب تشکیلاتی موجب بروز کودتای سال ۵۴ و نیز به بیراهه رفتن سازمان پس از پیروزی انقلاب گردید.

هدی با الهام گیری از ایدۀ حنیف نژاد تلاش کرده بود نه یک کادر بلکه یک ” نیروی همه جانبه” باشد. در مسائل عقیدتی صاحب مطالعه و قرآن پژوه، در مسائل سیاسی و اقتصادی صاب نظر و تحلیل گر و در هنگام عمل، کاردان و کنندۀ کار بود. او مشی خودسازی را در تمام طول عمر خود فروگذار نکرده بود. پیام برگزیدن نام‌های حنیف و شریف برای فرزندانش توسط هدی صابر به گمان من این است که او به پیروی از حنیف نژاد همۀ توانمندیها را در خود ایجاد کرده بود و به پیروی از شریف واقفی در برابر کجروی و انحراف از هویت ایمانی و اخلاقی ایستادگی می کرد.

من با هدی هم فکر نبودم. یکبار هم جمله‌ای در نقد او در ارتباط با مسائل دانشجوئی گفته بودم و موجب گلایه مختصر او شده بود. در مجموع او را زیاد ندیده بودم ولی وصفش را مرتب شنیده بودم. بخصوص در یک سال اخیر که با بسیاری از دوستان هم بند شده بود، هر کدام را می دیدم و از احوال درون زندان سوال می کردم ترجیع بند آنچه می گفتند ذکر خصائل حمیدۀ هدی صابر بود.

دوستان هم بند هدی می گویند او همیشه با اعتصاب غذا در زندان مخالفت می کرد ولی وقتی خبر شهادت هاله را با آن تفصیل شنید، می گفت نمی توانم کاری نکنم و تنها کاری که در زندان می توانست بکند اعتصاب غذا بود. اعتصاب غذا کرد تا اعتراض کرده باشد. تا از ملامت خویش برهد. می گویند مرحوم عزت الله سحابی هشدار داده بود مبادا هدی اعتصاب غذا کند. که اگر بکند تا آخر خط خواهد رفت.

خرداد بود و خرداد، ماه محبوب هدی. خرداد او را با خود برد.هدی در زندگی به حنیف نژاد و در مرگ به شریف واقفی اقتدا کرد.او در زندگی و مرگش با خود و خدایش صادق و به مرامش وفادار بود. به یقین خداوند اینگونه بندگانش را دوست دارد و رحمتش را شامل حال آنها می گرداند.

در تمام مدتی که در آن خانه نشسته بودیم ظاهراً هدی نبود اما وجودش احساس می شد. بحق انسان با وجودی بود و هست.

هنوز نشسته بودیم که نعیمی پور و جلائی پور هم آمدند. اجازه گرفتیم عکسی گرفته شود. تابلوی عکس هدی را، که خانمش می گفت بدلیل آنکه هر بار دیدنش غمش را تازه می کند و تحملش را بی‌تاب در میان گذاشته و به اتفاق هم عکس گرفتیم. عکسی که نشان می دهد هدی هنوز در میان ماست.

مگر نه آنست که شهیدان زنده اند…. الله اکبر

 

 

مسیر جاری:   صفحه اصلی در نگاه دیگرانبینش، روش و منش
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد