در نگاه دیگران» شاخه:بینش، روش و منش
پرینت
بازدید: 2626

 پروین کهزادی

 

منبع: وب‌سایت ملی ـ مذهبی، ۲۶ خرداد ۱۳۹۱


رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا

دعای فوق همان دعای قرآنی است که آقای هدا صابر روزی که تصمیم به اعتصاب غذای اعتراضی خود گرفت در انتهای نامه خود ذکر نمود و بحق مصداق آن گردید.

یک سال از آن کوچ پر ابهت و باشکوه گذشت. در این یک سال اتفاقات فراوانی افتاد. یاران هم پیمان صابر یا مجبور به کوچی اجباری شدند یا باز هم به زندان افتادند و یا در چاردیواری خانه‌ها خون دل خوردند. همگی چه آنها که رفتند و چه آنهایی که ماندند به اتفاق در خشم و بغض و حسرت آنچه بر ایران میرود جگر خون بودند و دادستانی که پس از اتلاف وقت و زمانی یک ساله شهادت دو عزیز مظلوممان را مرگی طبیعی میخواند‌ای وای بر قوه قضاییه‌ای که به نقل صابر عزیزمان نه قوه دارد و نه قضا….

به عنوان یکی از بی‌شمار شاگردان هدا بر خودم لازم میدانم که در ساگرد عروجش مطالبی را ذکر نمایم هر چند که قطره‌ای از دریای فضایلش نیست بت سازی هم نمی‌کنم چون بعضی‌ها به راستی بزرگند …

هدا صابر متولد سال ١٣٣٨ تهران است. دانش آموخته رشته اقتصاد از دانشگاه علامه. فعالیت‌ها و تحقیقات وی اما محدود به این رشته نبود و در زمینه تاریخ ، هنر ، ورزش ، مذهب و البته قرآن صاحب نظر و دارای تالیفات بود وی به علت عضویتش در جریان ملی مذهبی بارها به زندان رفت. زندان آخرش که بیشتر به یک آدم ربایی شبیه بود او را در خیابان دزدیدند و پس از چند روز بی‌خبری و نگرانی خانواده مشخص شد که ایشان به عنوان زندانی خاص اطلاعات سپاه در اوین نگهداری می‌شود.

از علاقه صابر به مهندس سحابی همه آگاهند و هنگام رحلت ایشان صابر در حبس و بند بود. روز خاکسپاری مهندس نیز در جمع یارانش جای چند نفر از جمله هدا به راستی خالی بود.

صابر از صعود مهندس سحابی رنج بسیار برد. تا خبر ظلمی که به هاله رفت به گوشش رسید او این ظلم را تاب نیاورد و برای شناسایی عاملان شهادت هاله تنها ابزاری که در وانفسای زندان در اختیار داشت یعنی جانش را هزینه کرد. در اعتصاب فرو رفت و با وخامت حالش به بهداری منتقل شد جای اینکه در بهداری مداوا شود با مشت به سرش زدند و با لگد به بیرون پرتابش کردند‌ای وای بر ما از ظلم و فسق و فجوری که به نام دین در حکومت دینی بر دین و عاشقانش میرود…..

آقای صابر در طول دوران انتشار نشریه ایران فردا در سالهای سردبیری آقای رضا علیجانی فعال بود و سهم عمده‌ای در تهیه مطالب و انتشار به موقع آن داشت. در این ماهنامه که مخاطبانش قشر نخبه و روشنفکر جامعه بودند و در واقع زمینه سازی وقوع و ظهور اصلاحات را برعهده داشت هدا به عنوان عصای دست مهندس سحابی فعالیت می‌کرد.

بعدها پس از دستگیری نیروهای ملی مذهبی آقایان هدا صابر، رضا علیجانی و تقی رحمانی هر سه در زندان به جمع‌بندی‌ها و نقدهای تازه‌ای رسیدند. آقای علیجانی علاوه بر کارهای تئوریک، به مسایل مربوط به زنان پرداخت و تحقیقات مدون و مکتوب و ارزشمندی با عنوان زن در متون مقدس به رشته تحریر درآورد. آقای رحمانی به عرصه عمومی و زیرساختهای دمکراسی در جامعه مدنی پرداخت و آقای صابر به کار با قرآن و نیز تاریخ معاصر ایران روی آورد و نقاط ضعف و قوت تاریخ معاصر را برای شناسایی نسل جدید برای بهتر حرکت کردن به بحث می‌گذاشت و کلاس‌های فراوانی را در حسینیه ارشاد ، استان خوزستان و این اواخر در اصفهان تشکیل داده بود.

ما سال‌ها بود که در استان خوزستان در قالب جمعیت توسعه فرهنگی سیاسی خوزستان که تشکلی وابسته به جریان ملی- مذهبی بود فعالیت میکردیم و در ادامه فعالیت‌های سیاسی، فرهنگی و آموزشی خود یک سلسله کلاسهایی با عنوان دلایل عقب ماندگی ایران و نیز سیاست خارجی و روابط بین‌الملل برگزار میکردیم آقای صابر که همیشه فعالیتهای شهرستانها را رصد می‌کرد و در جریان برنامه‌های ما نیز بود پیشنهاد داد تا کلاسهایی نیز با عنوان فرازهایی از تاریخ معاصر ایران و نیز کلاسهایی با عنوان چرا کتاب؟ که بحث و کار تحقیقی پیرامون قرآن بود داشته باشیم ایشان برنامه خود برای کلاس‌ها و سرفصل دروس و تعداد جلسات را مشخص کرده بود و به زودی اقدام به برگزاری کلاس‌ها نمود. این کلاس‌ها قریب ٢/۵ سال ادامه داشت و در روزهای جمعه آخر هر ماه تشکیل می‌گردید.

شیوه کلاس داری آقای صابر متفاوت بود و از روشهای نوینی استفاده میکرد او حدود ٢٠ دقیقه صحبت میکرد و بعد حاضرین را به بحث وامیداشت و از این طریق کلاس را به پیش میبرد. سپس بچه‌ها کارهایی که در طول ماه انجام داده بودند را آرائه میکردند و صابر نت برداری میکرد .کلاس بصورت گروهی و مدیریت جمعی اداره میشد .گاهی آقای صابر پیشنهاد میداد که کلاسها را در بیرون از خانه برگزار کنیم .هدف او از این کار آموزش مسئولیت پذیری و زیست مشترک بود. او تنها به ذهن‌ها کار نداشت بلکه علاوه برآن تمرکزش بر عمل و رفتار نیز بود.

با توجه به اینکه حکومت دینی ما در برآوردن آرمانهای مردم و نسل جوان دچار انحراف و شکست شده بود و به دلیل عدم وجود زمینه لازم برای شناسایی اصل دین نوعی دین زدگی و دین گریزی در جوانان ایجاد کرده بود ، لذا تصور اولیه ما بر این بود که استقبال جوانان از کلاس تاریخ بیشتر باشد تا کلاسهای قرآن ولی بدینگونه نبود و کلاسهای قرآن بسیار پربار بود. در این کلاسها از نقد قرآن گرفته تا نقد خدا مطرح میشد و افراد آزادانه دیدگاهشان را مطرح میکردند و صابر نظر خود را میگفت هیچ فیلتری وجود نداشت .کم کم به روشنی ماهیت اصلی دین و قرآن برای جوانان و نیز نگاه عاشقانه و عارفانه هدا به خدا و قرآن همان جوانان به أعضا ثابت فعال و پرکار کلاس تبدیل میشدند.

آقای صابر الگوهای فکری و رفتاری مختلفی داشت از جمله مهندس سحابی ، دکترمصدق ، غلامرضا تختی و محمد حنیف نژاد و از این بین همیشه از حنیف نام میبرد. شاید هیچ مجاهد خلقی به اندازه صابر از حنیف نام نبرده باشد . وی تمام بیوگرافی حنیف نژاد و سایر بنیان گذاران اولیه سازمان مجاهدین را به خوبی در کتاب سه هم پیمان عشق نشان داده است. او در تمام گفتارها به تناسب بحث از حنیف بعنوان الگوی عمل و رفتار ذکر میکرد و این علیرغم انتقادی بود که صابر به اوضاع و مدیریت فعلی سازمان داشت و همواره آنها را از بنیانگذاران اولیه جدا میکرد و قابل مقایسه نمیدانست.

آقای صابر یار و رفیق فرزندان زندانیان سیاسی بود مرتب به آنها سرکشی و رسیدگی میکرد در امور مالی تحصیلی یاورشان بود و به آنها عشق میورزید.

وی همچنین به دلیل دینامیک و پویایی شخصیت که داشت حضور فعالی در عرصه‌های اجتماعی و علمی نیز داشت و در قالب گروههای چند نفره به شهرستانهای مختلف میرفت از جمله این تحقیقات بررسی ایشان در شهرهای نفت خیزی که نفتشان به پایان رسیده بود و بررسی اثرات و پیامدهای اتمام نفت به لحاظ اقتصادی فرهنگی و زیست محیطی در آن مناطق بود. وی در این سفرها علاوه برکارهای ارزشمند تحقیقاتی به شناسایی نیروها میپرداخت و آنها را به هم وصل میکرد .برای مثال در سفری که به همین منظور به شهر مسجد سلیمان داشت با آقای ابراهیم رضایی معلم ، پژوهشگر و تاریخ دان آشنا شد و ما که اصلا ایشان را نمیشناختیم از وجودشان بهره‌ها بردیم .ایشان بعدها به عضویت نیروهای ملی‌مذهبی در آمد و عضو شورای مرکزی جمعیت توسعه گردید. مرحوم رضایی به علت اشرافی که در مسایل تاریخی داشتند و نیز ویژگیهای اخلاقی‌شان بسیار مورد علاقه مهندس سحابی و سایر دوستان ملی‌مذهبی قرار گرفت. این گنجینه ارزشمند از جمله کشفیات صابر در سفرهای شهرستانی بود.

آقای صابر کادر سازی میکرد. به جوانان هویت میداد همان هویت از دست رفته و گمشده آنان را. او جوانان را نسبت به وضع موجود معترض بار میاورد و به آنها یاد میداد که چگونه بر خواسته‌هایشان مقاومت کنند.

الگوهای صابر در زندگی کسانی بودند که هیچ نیاز شخصی نداشتند اما به خاطر جامعه و مردمشان جانشان را فدا کردند و البته این آموزش جنبه‌های قوی ایمانی میخواهد و چون زمینه و فرصتی برای تربیت نیروها ما وجود نداشته است آنها تبدیل به نیروهایی فردگرا و خودخواه شده اند. او میخواست نسلی را تربیت کند که بر خواسته‌هایش مقاومت کند و البته نیرویی اینچنین ، مطلوب حاکمیت دیکتاتوری و تمامیت خواه نیست.

صابر انسان گمشده‌ای است که به دنبالش هستیم انسانی که در خیالمان با او دوستی میکنیم و دوست داریم تا در جامعه باشد.

هدف هدا از اعتصاب غذا بیان یک اعتراض بود با استفاده از تنها ابزار و راهکار موجود.

او که روابط عاطفی عمیقی با مهندس سحابی داشت از مرگش بسیار رنج کشید وبا ظلمی که در حق هاله روا گردید همچون مولایش علی که برکندن خلخالی از پای زن یهودی را برنمیتابید تاب نیاورد و در اعتصاب غذا فرو رفت و البته قصد و نیتش هرگز این نبود که دست به شهادت بزند. شهادت وی فقط و فقط به علت بی‌توجهی مسولان زندان اتفاق افتاد. وقتی به جای رسیدگی به اوضاع وخیمش اورا کتک زدند عملی غیر اخلاقی و غیر انسانی و غیر دینی مرتکب شدند و دادستان بیشرم این واقعه هولناک را مرگی طبیعی میداند آنهم با وجود اینهمه شاهد و گواه.

هدا خواهان مرگ نبود او برای ۴٠ سال آینده ایران برنامه داشت و شاگرد تربیت میکرد او حتا برای اعتصاب خود هم برنامه داشت .این مرگ واقعا غیر عادی بود…..

ما خشم و بغض رفتن هدا را در گلو زنده نگاه میداریم تا روزی که دلایل شهادت وی عالانه و صادقانه بررسی شود و عواملی که هدا را به چنین اعتراض سنگینی سوق داد برملا گردد و آن روز زیاد دور نیست…..

 

 

مسیر جاری:   صفحه اصلی در نگاه دیگرانبینش، روش و منش
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد