در نگاه دیگران» شاخه:بینش، روش و منش
پرینت
بازدید: 2341

 

باوند صادقی

منبع: وب‌سایت جرس ـ 28 خرداد 1390

خبر فوت هدی صابر، ضایعه ای است که بایستی فاجعه ای قلمدادش کرد. این فاجعه، در مانده روزنامه هایی که به پوشش آن پرداختند، تحت عناوینی چون مرگ یک زندانی سیاسی، شهید هدی صابرپرونده فوت فعال سیاسی و مواردی نزدیک به این درج شد. ناگزیری روزنامه نگاران از استفاده واژه سیاسی برای هدی صابر، حکایت از ناشناس ماندن وی در سطح جامعه ایران دارد. افسوس که نمی توان واژه ها را آنگونه که درخور اوست بر زبان آورد. غریب نبود اما غریبانه رفت.

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

چند وجه بودن هدی صابر، به همراه سه مشخصه ویژه اش، نظم، پشتکاری خیره کننده و بزرگ منشی اش وی را در بین تمام افرادی که با وی آشنایی داشتند، ممتاز می‌نمود.

مردی که به تائید همه آنها که تجربه برخورد با وی را داشتند، ”نادر ویژگی“ هایی داشت که حکایت از حیات منش پهلوانی و مردانگی و استواری ”مشخصات ایرانی“ داشت.

مردی که هر لحظه گویی خستگی در مقابلش سر خم می‌کرد، چون بر این باور بود که خدا سه ویژگی دارد؛

همه جا حاضر

       قابل دسترس همه، بی واسطه هیچ فرد و طبقه

                  و انتشار دهنده داشته ها خود میان انسان های صاحب تقاضا

به همین خاطر آنچنان که دوستانش روایت کرده اند، در آخرین روزهای بندش نیز منتهای حساسیت را بر این صفات داشت. تقریبا در خانه آخرش فعالیتی نبود که صابر در آن حضور نداشته باشد. حضور در تیم فوتبال، همکاری و مشارکت در پخت و پز، برگزاری و برقراری کلاس هایی برای آموزش همراهان هم قرآن و هم تاریخ نهضت مصدق و نفت، ”تخصیص“ وقت برای اطرافیان و از این دست، سبب ساز این شد که در خانه آخرش نیز موثر باشد و هم زندگی کند و هم ”زنده“گی را بیاموزاند.

آموزگار ما به شاگردانش آموخت، شرط حیات و ”زنده“ گی انسان های این جهان، نه الزاما سر مملو از اطلاعات و دانش، بلکه حساسیت و توجه به پیرامون و نگریستن است. هر چند خودش مطالعات وسیع و دست کارشناسانه ای بر موضوعاتی چون توسعه، تاریخ معاصر، نهادها و انجمنهای اجتماعی داشت، اما بر این باور بود که بایست حلّال و گره گشا بود و نسبت به همه چیز حتی ریزترین ها هم مسئول بود. صابر به پشتوانه تسلط اعجاب آورش بر هم تاریخ کلاسیک و هم تاریخ شفاهی و با بیان نمونه های متعدد در الگوهای ورزش، متدهای هنر، روش های آموزش و نهادهای اجتماعی و اصناف ایران، بحثش را برای همه آنها که با وی آشنا بودند و مخاطب وی بودند، جا می‌انداخت. این پختگی و قوت در نظر، باعث شد برخلاف بسیاری از روشن اندیشان اکنونی، در عین ایده پردازی و تحول خواهی با متانت و پربار گام زند.

آموزگار ما به شاگردانش آموخت، انسانیت، عشق و گذشت از جنس پس انداز نیستند که در سپرده بمانند و بیم اتمامشان رود، بلکه با هر بار داد و دهش آنهاست که انسان علو انسانی می‌یابد. می‌گفت دوران فردیت کنونی هم زائیده این نگاه ”خود“خواستن است و صد البته بر نسل فعلی هم نمی توان خرده گرفت، چرا که منشی به دیده نیامده و آموزه ای منتشر نشده و نسل منفرد کنونی هم تا از این حصار تن رها نشود کار بسامان نمی شود.

آموزگار ما به شاگردانش آموخت هر کسی در دنیا میدانی دارد برای حرکت و نقطه چین هایی برای جایگذاری و این نقطه چین ها هم لامحاله بر دل و دیدگانی می‌آیند. او تاریخ را اینگونه دید، خواند و بر این سنت روایت کرد و خود اینگونه حماسه ساز شد.

میدان او به راستی به وسعت مرزهای ایران بود، مگر نه اینکه در سوگش از سیستان و بوچستان و خوزستان به مزارش آمدند و در آذربایجان و خراسان عروجش را به هم تسلیت گفتند و در شمال و جنوب کشور، از ماتم او اشکها از دیدگان جاری شد. او رهرو دیرینه سرمنزلی بود که عمری به یادش تلاش و اهتمام نمود. چون خدایش اهل قرار بود و مهربان.

آموزگار ما به شاگردانش آموخت در ایران هم مردمانی بودند اهل انصاف و گذشت، به تعبیر او حامل ”شوق“ و ”شور“ و ”غرور“، اهل ”تلقی“ و ”رویه“. سرزمین منش هایی بوده که به تعبیر خودش، کمتر اثری از آنها برجاست. او اهل نشست و برخاست با کسانی بود که چشمهای جامعه آنها را نمی دید. ملاقاتش با نسل های قبلی، در ارزیابی های صابر یک تحول بسیار متفاوت را با هم نسلانش پدید آورد و آن گمشده های جامعه ای بود که وی برای توسعه ضروری می‌دید. دیدار صابر با کاظم حسیبی، در سالهای دهه هفتاد و روایت صابر از نوع رابطه آن زوج پیر و به تعبیر خودش، ”دل زنده“، دیدار با نصرت الله خازنی رئیس دفتر مرحوم مصدق که شرح آن موجودست، نقل دیدارش از مرحوم رضایی و مرحوم صادق، پدر شهدای پیش از انقلاب و بسیاری دیگر همگی شان نشان از حساسیت صابر بر گمگشته های ایران و تلاش برای تزریق آنها به روح خسته جامعه بود.

اشک در چشم، در سوگ عهدهای پایدار سرزمین عهد، از حلقه لاغر و رنگ رفته حسیبی و همسرش سخن می‌گفت. احترام نسل های موسپید به هم و قرارهای ماندگار.

  • ”دقت کردم این حلقه پس از گذشت این همه سال تقریبا نه رنگی داشت و هم تقریبا اثری ازش نمانده بود اما همراه این همه سال مهندس حسیبی لک و لک با این حلقه همراه خانمش آمد. همراهی که در حال حاضر در کمتر حوزه ای اثری ازش دیده می‌شود. به اصرار مهندس و خانمش من ناهار را با ایشان صرف کردم. مهندس علی رغم آماده بودن سفره ناهار، چند دقیقه را برای حاضر شدن خانمش سر سفره صبر کرد و تا نیامدن همسرش حاضر به دست زدن به سفره نبرد.“

بغض در گلو، از منش مصدق در امانت داری و شرافتش از زبان نصرت الله خازنی رئیس دفتر مصدق می‌گفت:

  • ”ما مرده پرست نیستیم، اما مصدق به واقع شرف داشت. پول آب و برق و تمام هزینه های دفتر نخست وزیری ات را خودت بدهی و یک قران از حساب مردم نباشد، تمام وقت اهل تخصیص برای پروژه ات باشی، عالی نسب را بفرستی که برود سماور ایرانی را بیاورد داخل دفتر نخست وزیری و از اینجا صنعتگرت را هم وارد پروژه ات بکنی، اینها داستان نیست... سرمایه ایرانی، کار ایرانی، شرافت ایرانی و محصول ایرانی.“

خنده بر لب، آنجا که سخن از دیدارش با مرحوم حاج خلیل رضایی پدر رضایی های شهید پیش می‌کرد، افزود:

  • ”پیرمردی بود که پشت خمی داشت ولی گزاره ای بیان کرد که جای تامل دارد. گفت: مهدی ما شبها آنقدر علاقه به مطالعه داشت که تا پاسی از شب بیدار بود و صبح سر بر همان کتاب بیدار می‌شذ. الان که این همه سال رفته را نگاه می‌کنم و به زندگی رفته می‌اندیشم، می‌بینم این بچه ها به ما زندگی را آموختند. بچه های ما در وقت اعدام تصمیم آشپزی گرفتند و با لبخند به هم گفتند چرا حلوای ما را بعد ما سایرین بخورند، خودمان حلوای خودمان را درست خواهیم کرد و شب اعدامشان را به شب جشنشان مبدل نمودند.“

او که پرتلاش قصه خوبان را به نوعی بازگفت، برای چهره ها احترام قائل بود اما می‌گفت:

  • ”تاریخ که سرسرای انحصاری استخوان درشتها و بلند قامت ها نیست. مرحوم شمشیری که در نهضت ملی همدل شد و آمد وسط میدان، آقا عبدلله کرمی قصاب که بساط لمپنهای شعبان را جمع کرد، حاج حسن رزاز که مسافران محل زن ها و بچه هاشان را به وی می‌سپاردند، گائوک آلمانی که میرزا کوچک را تا آن دم آخر که موعد یخ زدنشان فرا رسید همراهی نمود، بازاری که پولش را برای جنبش قبل انقلاب جمع می‌کرد، اینها همه مردان خوش عیار هستی بودند.“

آموزگار ما، راوی برگ های رنگ به رنگ تاریخ این مرز و بوم از عهدها، گشایش ها، شکست ها، پیروزی ها می‌گفت. چه ماهرانه نقش این فرازها را می‌کشید و چه غمگنانه از هزار نیازها دم زد. چه جانهای عاشق که پرده از رخشان به کنار زد و چه شوری در جهان مردان دوران بازگفت. چه سرها که بردار رفتنشان را حق افروخته خواند و چه دردها را بی درد دید.

اکنون او آموزگار ما هدی صابر بی درد به آرامش ابدی پیوسته است. گفته اند و می‌گویند مرگ داد است، اما اگر اینگونه غریبانه رفتن دادست بیداد چیست؟ خودش می‌گفت زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد.

در خیالم چهره او که همواره بی تاب بود و پر تلاش، مشتاق بود و استوار، یک دم را بی تلاش و پژوهش نگذرانید مرور می‌کنم، می‌پرسم

آقا هدی! شما که برا شاگردات تاریخ رو اونطور ورق زدی، چطور خودت انقدر زود رفتی؟ خوش قول هر قرار بودی، ولی آیا حتما باید انقدر زود سر قرار آخرت حاضر می‌شدی؟ حسرت جمله آخرت را در دلمان گذاشتی و رفتی. نپرسیدی که ما اینگونه عروجت را باور نخواهیم کرد. نپرسیدی چه سوال ها که به درازای یک عمر داریم.

 آموزگار ما خنده اش می‌گیرد، در جواب اشک من با همان وقار و مردانگی، این بار لبخند بر لب این شعر را می‌خواند:

 صبح آمده است، برخیز

(بانگ خروس گوید)

وین خواب و خستگی را

                              در شط شب رها کن

مستان نیمشب را، رندان تشنه لب را

بار دگر به فریاد

در کوچه ها صدا کن.

خواب دریچه ها را با نعره سنگ بشکن.

بار دگر به شادی

دروازه های شب را،

               رو بر سپیده وا کن.

فریاد شوق بفکن؛

زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن؛

و آغاز عاشقان را

                  مهمان کوچه ها کن.

زین بر نسیم بگذر

       تا بگذری از این بحر،

وزآن دو روزن صبح

در کوچه باغ مستی

باران صبحدم را

         بر شاخه اقاقی

                        آیینه خدا کن.

 

بنگر جوانه ها را، آن ارجمندها را،

 کان تار و پود چرکین،

           باغ عقیم دیروز

اینک جوانه آورد.

بنگر به نسترن ها

            بر شانه های دیوار؛

خواب بنفشگان را

            با نغمه ای درآمیز؛

واشراق صبحدم را،

                 در شعر جویباران،

از بودن و سرودن

                  تفسیری آشنا کن

بیداری زمان را،

با من بخوان به فریاد؛

ور مردِ خواب و خُـفتی،

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن... *

*از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی دفتر در کوچه باغهای نیشابور

 

 

مسیر جاری:   صفحه اصلی در نگاه دیگرانبینش، روش و منش
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد