در نگاه دیگران» شاخه:بینش، روش و منش
پرینت
بازدید: 2369

محمد خشنود

منبع: یادنامه‌ی چهلم شهید هدی صابر

از دست دادن هدی صابر برای دوستان و شاگردان و یاران آن انسان بزرگ ضایعه ای بس سنگین و جبران ناپذیر است.گویا سنت این دیار برای فرزانگانش جوانمرگی ست و ماندن و میوه و ثمر دادن تصادف است و حادثه.هدی صابر نیز از این قاعده مستثنا نبود.در ایامی که گذشت فاجعه از دست دادن او از پس فاجعه ای دیگر رخ داد و وجود ارزشمند و عزیزش به سوی رفیق رهگشایش پر کشید و ما را در بهت و ماتم گزارد.هر چند که انتشار نوشته ها و مقالاتی پیرامون شخصیت و روش و منش زندگانی او و اندیشه ی کم نظیرش تاحدودی تسلیتی شده اند بر داغ عزادارانش، اما هرگز وجودش را و برکت بودنش را جایگزین نمیتوانستند بود.راستش را بخواهید نسل ما نسل یتیمی ست.تیمار داری نداشته است.وجودهای عمیق و کیفیت دهنده ای که معلم و الگو باشند و سرگردانی و تنهایی فزاینده ی این نسل را اندکی پاسخ گویند کمتر داشته است.چونان نسل قبل راهی و مسیری و امیدی برای خود متصور نیست.سرخوردگی و نامیدی و تفرد واژه های شناسای این نسل است.متاسفانه انسان های دغدغه مندی نیز که بخواهند تشنگی این نسل را پاسخ گویند یا صبرشان به سر آمده است و این فضای مسموم و تلخ را بدرود گفته اند و یا چونان آونگی میان محبس ها و محدودیت ها و در بدری آنسوی مرزها سرگردانند.جمعی و شوری و نشاطی و زندگانی اگر بوده است، چشمه اش از اساس خشکیده است و این سرزمین مانده است خشک و ساکت و سرد و عبوس.سرها در گریبان و پروژه ها و برنامه ها و آرزو ها همه فردی و خودمدارانه.خبری از سلامی و علیک و آشنایی ای،ایده ی و تلاشی،شوری و امیدی نیست.این واقعیتی که بر ذهن و عین نسل ما جاری ست.نسلی که در دورانی میزید که به قول مهندس سحابی گنجینه ی عظیم فرهنگ و تمدن و جامعه ی ایرانی چونن قالب یخی دردستان کم مایگانی به سرعت در حال ذوب شدن است.این است تصویر بحران زده ی فضایی که نسل ما در آن میزید.

اما این نسل ، به هر حال باید به زندگی کردن ادامه دهد.زیست در بحران و تفکر و تولید اندیشه در بحبوحه ی هجوم ها و ترکتازی ها و شمشیر کشی های خلیفه ها و خان ها سنت ایران زمین است. ما برای زنده ماندن و ره سپردن ناگزیریم از اینکه میراث های فکری و فرهنگی و هنری این سرزمین را بخوانیم و مرور کنیم و مورد تدقیق قرار بدهیم تا عناصر مثبت آن را توشه ی راه قرار دهیم.هدی صابر با روش و منش و زبان خاص و کم نظیرش بی تردید به جزئی از این میراث تبدیل شده است که هم اکنون در پیش روی این نسل است.خود او میگفت که هر مرگی نقطه چین هایی در ادامه ی راه دارد که دیگران باید بگیرند و ادامه بدهند.ما نیز چنین میتوانیم کرد.دوستان! بیایید به آینه بنگریم.به ادامه ی راه فکر کنیم.به ایرانِ فردا.اکنون پرسش این است.هدی صابر برای ایران فردای ما چه چیز در چنته دارد؟ مایی که در این هستی و در این دوران و در این خراب آباد گرفتار آمده ایم را راه چاره چیست؟

 

آن کسی دل در گرو آبادی و آبادانی میهن دارد چه چیزی از هدی صابر برداشت میتواند کرد؟

برای پاسخ به این دغدغه خوب است که با تاریخ و گذشته ی خودمان بنگریم.راهی که صابر نیز بر اهمیت آن تاکید داشت.باید دید که این قوم در گردنه های تاریخی و از پس گذر از دوران های بلا خیز و مصیبت زا و صحراهای سرد و سیاه،چگونه به حیات فکری و فرهنگی خویش ادامه داده است؟سنت ایران زمین رجوع و بازگشت به خویشتن است.میراث تمام اندیشمندان و فرزانگان و هنرمندان این سرزمین کهن به روشنی گویای این مسئله است.در تاریخ که بنگریم از حمله ی اعراب بگیریم تا هجوم مغولان،از کشتار های غازیان بیگانه تا محکمه های قاضیان خلیفه،اندیشه و فرهنگ و هویت ایرانی با رجوع به ناخودآگاه اسرار آمیز و شکوهمندی که در بطن خود نهفته ست بار دیگر از نو روییده و بالیده و ثمر داده است.این فردوسی ست که در زمانه ای که کهن دیار ما زیر سم ستوران تازی و عرب به یغما میرفت و زبان و فرهنگی که در پس ستمگری های بیگانگان و دین داران جبری مسلک یا مرجئی و یا صوفی مرامانی که دل در گرو عالم بالا داشتند،میرفت که برای همیشه به فراموشی سپرده شود،یک تنه عزم میکند و ”شاه کاری“ میکند و عجم بر صفحه ی تاریخ زنده میکند.آن دیگر مولوی ست که در بحبوحه ی حمله ی مغولان مثنوی کبیر سرایش میکند و شوریدگی میکند و آن طرف سهروردی ست که در دورانی که یونانی زدگی بلای جان فکر ها شده است بی پروا از حکمت و فلسفه ی اشراقِ پارسیان میگوید و سرانجام سر به باد میدهد.از این گونه بسیار است.

بازگشتی که نه ارتجاعی که تعالی بخشنده، غنا دهنده ، فرا رونده و پیش برنده بوده است.ایرانی پس از هر دوران گوهری بر گنجینه ی فرهنگی خود افزوده است.

با این مقدمه میتوان به ارزش کار هدی صابر و انسان هایی چون او که نمادِ ”بازگشت به خویشتن“ اند نظر افکند.شایسته است که میراث هدی صابر را از مناظری چند مورد بررسی قرار دهیم و با کلیشه های رایج در فضای جامعه ی ایران مقایسه کنیم.من سه منظر را برای این فرصت برگزیده ام که یکایک بازگو میکنم.


ادبیات صابر

در دورانی که ادبیات نویسندگان این دیار هر چه بیشتر به سمت انتزاع پیش میرود و مجازی و سیاست زده و تکراری و یکنواخت و بیگانه با مردم میشود صابر از معدود کسانی بود که با بینشی عمیق نسبت به این موضوع آگاهانه به مردم کوچه بازار و سنت های مختلف و رسم ها و آیین های گوشه کنار این مرز و بوم میزند و برای ارتباط و فهم بهتر کوچه پس کوچه ها و انسان های فراموش شده را پیدا میکند و با آنها نشست و برخواست میکند و بر سفره ی غذایشان میهمان میشود و به درد و دلشان گوش میدهد و با آنها دم میزند و خستگی ناپذیر پای صحبت موی سپیدان مینشیند تا نکته های تازه کشف کند و اینگونه زندگی میکند.هدی صابر با این نحوه ی زیست مشترک با مردم دست به تولید ادبیاتی میزند که نه عاریه ای که بسیار نزدیک به زندگی و مال خود اوست.کلمات و اصطلاحاتی که غالبا از همین دور و اطراف و محدوده ی زندگیِ ”عموم“ برداشت شده ست،اما به طرز شیوایی از محدوده ی معنای ظاهری فراتر میرود و بار معنایی پرباری در پس خود حمل میکند.جملاتی که در عین اینکه آهنگین است و موزون آدم احساس فاصله نمیکند و به راحتی و ناخودآگاه بر دل و جان مینشیند.این نثر و این آهنگ و این ادبیات چنان با روح و جان هدی صابر عجین بود و با زندگی اش آغشته شده بود که حتی گفتار شفاهی اش هم رنگی از وزن و قافیه داشت.

متاسفانه یکی از گره های کور زمان ما این است که نتوانسته ایم ادبیاتی تولید کنیم که با مردم ارتباط برقرار کند.در جامعه ی ایران شکاف های خطرناکی میان مردم و الگوهای مختلف زیستی-فرهنگی در حال تولید است.شکاف هایی که دو طرف آن چنان از هم دورند و چنان از هم فاصله دارند که نمیتوانند حرف هم را بفهمنند و درد هم را درک کنند.مردمی که با یکدیگر و با روشنفکرشان ارتباطی ندارند و روشنفکرانی که با خودشان و با مردمشان بیگانه اند.قرینه ها فراوان است.ارتجاع فرهنگی و عقب ماندگی دقیقا در همین شکاف ها زیست میکند. و تا روزی که این شکاف ها برقرار است امیدی به پیشرفت نخواهد بود.چند دهه پیش این طور نبود.بودند نویسندگانی که آثارشان شهرها و حتی روستاها را درمینوردید و با مردم ارتباط برقرار میکرد.نویسندگانی چون صمد بهرنگی و احمد محمود و ساعدی و جلال و شریعتی و شاملو و اخوان.جالب اینجاست که هر یک از نویسندگان به نوعی با این بازگشت به خویشتن را در کار خویش نشان داده اند.دوران ما نیز به اهل قلمی از این دست نیازمند است و هدی صابر از این منظر از کم شمار افرادی بود که این ره را میپیمود.

در فیروزه ای 

در فیروزه ای ای که صابر به خدا و دین گشود

نگاه هدی صابر به خدا و دین نیز خاص و جالب بود.او همیشه از منتقدان آکادمیک کردن و تعاریف و افاضات سخت و دیر فهم و کم تاثیر از امر معنوی و الهیاتی بود.در کلاس های باب بگشا نیز او سعی در ارائه ی تصویر ی از خدا کرد که بسیار نزدیک و در رابطه ی دائی و مستمر با انسان بود.تعابیر بکر و اثرگذار برگرفته از ویژگی های ادبیات مخصوص به خودش  از جمله خدای صاحب انرژی،خدای منبع ایده،خدای خویشاوند،خدای گارگاه دار،خدای مردم دار،خدای در دیالوگ،خدای بفرما بزن،خدای وقت گذار و تیمار دار،خدای طرح و مهندس و بسط و شرح و مثال ها و قرینه های بسیار از کتاب و تاریخ و جامعه ، تصویری اثر گذار و بدیع و عمیق از معنویت بسط یافته در تمام امور و جاری و ساری در تمام جهان برای مخاطب ایجاد میکرد و او را به قلمرویی میکشاند که این نسل و این دوران سخت بدان نیازمند است.صابر در این کلاس ها از فراز دغدغه ای اصیل به بحرانی نظر انداخته بود که در جامعه ی ما فراگیر گشته بود.صابر در جلسات ابتدایی سطوح مختلف این بحران را تحلیل کرده و جزء جزء آن را شکافته بود.و در تمام ابعاد اجتماعی و فردی و روحی و روانی و عقیدتی و انگاره ای و اخلاقی و فرجامی با بحران برخورد کرده و مغز آن بحران را در شناخت،جایگاه و رابطه با خدا توضیح داده بود.صابر پس از مداقه در این بحران با توشه ای پر به سراغ شاگردانش آمده بود.

در آن جلسات هدی صابر در پی تئوریزه کردن معنویتی بود که به کار امروز ما بیاید.نه نخبه گرا و نه فرد محور باشد.معنویتی که رنگی از اقلیم ما داشته و ”اینجایی“ و ”اکنونی“باشد.معنویتی برای انسان ایرانی در حال زیست در جهان امروز.هدی صابر منتقد معنویت های محدود و بی رنگ و بو و وارداتی بود و همچون سایر روشنفکران مذهبی از خداوندی بسیط و معنویتی فراگیر و الاهیاتی رهایی بخش سخن میگفت.از خدایی که در زمانه ای نه چندان دور در همین حوالی بوده است و تنها به سیاست و تعلق نداشته است.خداوندی که بیواسطه انسان را،از همان نوع که کوچه ها و بازارها را پر کرده است و از نیکی و بدی و زیبایی و زشتی توامان درآمیخته است فراموش نکرده است و با او دیالوگ برقرا میکند.هدی صابر برخلاف بسیاری از روشنفکران به شدت از اصطلاحات آکادمیک و غم های فلسفی ملال آور و بی ثمر و ادبیات روانپریش شبه دینی بی سر و تهِ ترجمه ای و نق زدن های از سر بی مسئولیتی پرهیز میکرد و همین باعث میشد مباحث او بسیار تاثیر گذار و همه کس فهم باشد.تجربه ی شخصی این جانب در رابطه با اثر گذاری متون پیاده شده ی کلاس های باب بگشای هدی صابر در فضاهای فراموش شده و غریب با ادبیات روشنفکری،بسیار روشن و امید بخش بوده است.خود صابر نیز از آنجا که با قشر وسیعی از جوانان از زاهدان تا خوزستان  از شمال تا جنوب و از دانشجو تا بازاری و کارگر نشست و برخاست و هم نشینی داشت به خوبی اهمیت این موضوع را درک کرده بود.

 

جهان رنگارنگ صابر

تجربه ی نشستن پای آموزه های صابر بواقع تجربه ای تکرار نشدنی و بی نظیر بود.براستی صابر معلم بود.نه از آنها که درسی را میدهند و میروند و در پایان جزوه ای را امتحان میگیرند.ذهن انسان در برخورد با ذهن باز و فراگیر او وسعت نظر پیدا میکرد و مشحون از ایده و جوانه میشد.از آنها نبود که مطابق کلیشه های روز در رابطه با یک موضوع خاص و از زاویه ی محدود،به یک موضوع بنگرد.نگاهی همه جانبه و رنگارنگ داشت که تمام جوانب موضوع را فرا میگرفت.برای جا انداختن یک موضوع و جلب توجه شاگردان بدان از مثال های بسیار متنوعی استفاده میکرد.از بخت و پز و دم کردن برنج گرفته تا تیم فوتبال موشن گلادباخ آلمان دهه ی شصت آلمان،از عبدالباسط گرفته تا سیب زمینی کاران مازنی،از ماندلا  تا آقا عیسای گمنامی که 7 سال برای رسیدن به دختری که دوست میداشت با خانواده اش جنگید.از صاحب یک چلو کبابی در تهران دهه ی چهل تا مرتضی خان محجوبی و یانی و تئودوراکیس موزیسین.از این روی بود که من در مواجهه با آدم های گریزان از بحث های روشنفکری،هیچ مشکلی در انتقال طرح ها و آموزه های دنیای رنگارنگ صابر نداشه ام.براستی با آدم های این جایی فرق داشت.او با برخورد فعالانه از هر گوشه و کناری ایده و منش آدم های صاحب منش را برداشت میکرد و با ذهن خلاق و جستجو گر خود تعالی میبخشید و درکی جدید ارائه میکرد.او به ذهن تک بعدی امثال ماها کمک بسیاری میکرد که این قفس خود ساخته را اندکی فراختر کند و در جهان اشاره هایی ببیند و نکته هایی را درک کند که تاکنون نسبت به آنها نابینا و ناشنوا بود.

 

فکر میکنم که نحوه ی اندیشیدن صابر مظهر تفکر و خرد ایرانی است.تفکر و خردمندی که در عین پیروی از عقل و منطق،از عنصر شورمندی موجود در عالم و هستی نیز بهره مند است.عشق و عقل را تومان میخواهد و از هیچ یک بخاطر دیگری کوتاه نمیآید.با همه ی عناصر موجود در حیات و زیست گاهش پذیرنده و خلاقانه برخورد میکند.در عین به روز بودن و استقبال از نظریات نو، و اندیشه های نوین جهان،در آنها نمیماند و توامان به فکر افزودن و تولید نیز هست.به هر ایده و پدیده ی تازه ی رنگ و بویی از خود میبخشد.برای خود شانی و جایگاهی در عالم هستی قائل است و حاظر به کوتاه آمدن از آن جایگاه نیست.هیچ چیزی را سرسری نمیگیرد و با همه چیز برخورد مسئولانه دارد.در عین منظم بودن و پشتکار و دیسیپلین نظامی وار،اهل شور و طرب و رقص نیز هست.این ویژگی ها نه تنها در زندگی که در مرگ او نیز نمایان بود.

ایرانِ فردا به انسان هایی از این دست نیاز مبرم دارد.انسان هایی که بار دیگر به ناخودآگاه اسرار آمیز این قوم نقب زنند و در جستجوی آب حیات، نه از عاریه های آنسوی مرزها و نه در کشاکش ذعواها و جنگ ها شبه سیاسی و شبه روشنفکری، و نه در تکرار شعارها و زنده باد و مرده بادها،که در کاریزِ درون جانِ خویشتنِ خویش و خویشتنِ جامعه ی خویش باشند.

اگر میبینیم که جامعه ی ما و فرد فرد ما درون بحران درهم پیچیده و کلاف سردرگمی از انواع و اقسام فجایع و مصیبت ها و ناکامی ها گرفتار است،شاید نگاهی اینچنین به میراث هدی،و الگو گیری از روش و منش او،پاسخی باشد بر این درد بی درمان و قدمی برای تجدید حیات فکری و فرهنگی و اجتماعی سرزمین عزیزِ ما.

چنین باد.

 

ای میرآب بگشا آن چشمه روان را

تا چشم‌ها گشاید ز اشکوفه بوستان را

آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است

زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را

هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند

 کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را

اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد

 کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را

بر پرده‌های دنیا بسیار رقص کردیم

چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را

جان‌ها چو می‌برقصد با کندهای قالب

خاصه چو بسکلاند این کنده گران را

پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان

در ظلمت رحم‌ها از بهر شکر جان را

پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده

رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را

این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست

خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را

چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست

از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را

ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم

پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را

در کاسه‌های شاهان جز کاسه شست ما نی

هر خام درنیابد این کاسه را و نان را

از کاسه‌های نعمت تا کاسه ملوث

پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را

وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده

 گه می‌گزد زبان را گه می‌زند دهان را

 

مسیر جاری:   صفحه اصلی در نگاه دیگرانبینش، روش و منش
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد