وطن مصدق – سحابی
جواد رحیم پور ـ در صبح رنگ پریده ۱۱خرداد ۱۳۹۰، به نیرنگ جان کش نامردمان، هاله سحابی، جسم بر زمین نهاد وروح از قفس پریده اش سر بر افلاک نهاد و پر کشید. این درد، همچون انفجار ستاره ای، منظومه اش را به تلاطم انداخت وصبر صابررابه انتها رساند. در آستانه این سوختن بود که صابر گوهر واره واژه ای درمیان نهاد تا چکیده جان وروان و آرمانی از ایران توسعه یافته رادر تحققی عینی منعکس نماید. هدی صابر ودلیرثانی در بیانیه اعلام اعتصاب غذای ترخود در مورخ ۱۲/۳/۱۳۹۰ می نویسند:( شاید این اقدام ما به سهم خود در شرایط وانفسای وطن مصدق- سحابی، مانع از تکرار این بیداگری ها علیه انسان های بی دفاع شود). در متن این بیانیه تعبیر وانفسای وطن مصدق- سحابی از دوسو قابل اهمیت است. هم تاسف از نبودن چنین وطنی وهم ارج واحترام داشتن چنین وطنی. به تعبیری، غایتی عینی ومحقق از آرمانی بزرگ وقابل دستاورد برای ایرانی که هدی صابر در ذهن داشت به خوبی قابل کشف است. اما سوال اساسی این است که وطن مصدق- سحابی چیست؟




دانشگاه از وجد ملی به حزن ملی و از مدار ملی به جایگاه محلی نقل مکان شدَست و اسباب کشیدَست. دانشجو نیز خسته سَت و دلزدَست و نگاه به بیرون است و این هر دو، مسئلهای ملی است. چنان چه یک مسئله ملی اصلی تر و تاریخی تر در این میهن حل شده بود و احزاب و نیروهائی صاحب مکان و امکان، امنیت دار و حقوق دار در عالم “واقع” وجود داشتند، دانشگاه نیز در حد و جایگاه خویش واقع و ظاهر میشد. حال که این چنین نیست، دانشگاه به عنوان وجدان بیدار جامعه ایران که در کما باشد، چه شود.
سوسن شریعتی ـ بهانه این بحث دو یادداشت بود: یادداشتی که آقای رضایی دو سال پیش در سالگرد هدی صابر بر سر خاکش خواند:[۱] یادداشتی به تعبیر صابر، کلوزآپی به زندگی، منش و نگاه صابر به زندگی، به آدمها؛ و یادداشت دوم، نوشتهای بود از همین جنس به نگاه و رفتار و خلقیات هاله سحابی که در همان زمان به مناسبت مرگ آن عزیز نوشته بودم.[۲] این دو یادداشت، یک نوع نگاه به دو عزیز بود؛ دو انسانی که در اوج رفتند، وفادار به ارزشهایی که به آن باور داشتند و امروز برای ما نماد نوعی زیست و نوعی مرگ شدهاند، اما به هم بیشباهتاند و «ما»ی دوستدار در برابرشان دستخوش یک تردید میشویم: چگونه مخاطب میتواند از هر دو الگو بگیرد؟
با عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن ۲۱ رمضان روز شهادت آگاهی، آزادی، عدالت و برابری که در این روز تجسم این مفاهیم در وجود بشر، این جهان را بهسوی پروردگار بلندمرتبهاشترک گفت. و نیز با عرض تسلیت به مناسبت سالروز پرواز هدی صابر انسانی که با آرمان زندگی کرد و با آرمان جهان فانی را ترک کرد. با توجه به مناسبتهای این روز عنوان بحث من نیز درباره آرمان و آرمانگرایی است. پیش از شروع بحث ضروری است تا در مقدمه به نکتهای اشاره کنم که با آیهای که در ابتدای بحث قرائت کردم مرتبط است. وقتی صحبت از آرمان و آرمانخواهی میشود باید دقت کرد که این موضوع ما را درگیر با قهرمانپروری و قهرمان پرستی نکند. 

راهپیمایی روز قدس سال ۱۳۸۸ بود. هدی را در میدان هفت تیر دیدم. درست در محاصره نیروهای ضد شورش و لباس شخصیهایی که داشتند مردم را میزدند. هاج و واج ایستاده بود. پیش از آن حدود ده صبح با ماشین به میدان هفت تیر رسیده بودم و همان جایی که بعدا ایستگاه مترو شد پارک کردم. یکربع بعد، آن جمعیت انبوده را دیدم که از پل کریمخان به سمت میدان میآمدند. به قاعده ده الی پانزده نفر در هر ردیف و آن گاه ردیف ردیف پشت سر هم تا چشم کار میکرد. کناری ایستادم و نگاه کردم. شعارهایی تند که قبلا هرگز نشنیده بودم سر میدادند. چهرهها مصمم بود و استوار فریاد میزدند.
روئین عطوفت ـ هدی نگاهی به جایگاه تماشاگران انداخت و گفت:هم به تفاوت و نقش بی همتای تک تک مردم و جایگاههای اجتماعیشان، هم به جمعیتهای متشکل از مردم و هم به اهداف مشترک آنها در اجتماع پرداخت و نهایتا جمع بندی نمود و گفت:ما فعالان و کنشگران عرصهی اجتماع برای ایجاد یک جنبش اجتماعی مطالبه محور بایستی چنان نقش خویش را درست ایفا نماییم که تودههای مردم از جایگاههای تماشاگری و نظاره گری صرف خودشان به صحنهی میدان بازی، نه لزوما تظاهرات در خیابانها بلکه به میدانهای گوناگون زندگی اهسته آهسته نزدیک و نزدیک تر شوند و آستینها را بالا زده و پاشنههای کفششان را بالا کشیده و از حاشیه وارد گود و میدان و متن زندگی اجتماعی شده و میدانداری کنند …
در گنجینه ملی شعر ایران ما، منظومهای است پر تشعشع که به همراه صفت “معنوی”، موصوف “مثنوی” را حامل است. و مثنوی معنوی نیز با اتصال به نام مولای بلخ، خود کوته عبارت سه عنصرۀ آهنگین و دلنشینی را بر طاقچۀ بصر و نظر قرار میدهد: مثنویِ معنویِ مولوی. اگر نِی را سازِ سوز بشناسیم، مثنوی من نامه یا گفتِ درونیِ سوزناک مولانا با مخاطب است. نی پاشنده هم “حرف” است و هم “درد”. زانجا که درد و حرفهای صاحب مثنوی، در سالهای پختگی او- پنجاه و پنج تا شصت سالگی- تصنیف شده است، مثنوی را به پالودهای برگرفته از درد و حرفهای پخته و برشته بدل کرده و مردمانی را نسل به نسل به همراه مصنّف اش، نالان کرده است:


هفتمین سالگرد شهادت هدی صابر روز جمعه ۱۸ خرداد بر مزار این فعال ملی ـ مذهبی در قطعهی ۱۰۰ بهشت زهرا برگزار شد. در این مراسم که علیرغم گرمی هوا و روزهدار بودن بسیاری از حاضران با استقبال خوب علاقمندان و فعالان اجتماعی، سیاسی و فکری برپا شد، فیروزه صابر، خواهر شهید صابر با تشکر از حاضران که از راههای دور و نزدیک به مزار هدی صابر آمده بودند، گفت: «تشکر ویژه میکنم از بزرگان جمع که همیشه شرمنده میکنند و شرف و غیرت در وجودشان معنا پیدا میکند؛ آقایان دکتر ملکی، جناب مهندس میثمی، جناب دکتر پیمان، جناب شاکری و آقای قدیانی برای اینکه بزرگ ما هستند و شاید علیرغم شرایط دشوار جسمانی، ما را همیشه شرمنده میکنند. جای خالی آقای شاه حسینی که همیشه هر سال اینجا بودند و وجودشان برکت داشت، حس میشود؛ روحشان شاد باشد.»