نشست شصت و سوم: اصلاحات (۲)

شاخه:آرشیو نوشتاری «هشت‌فراز هزار نیاز»
پرینت
بازدید: 2719

هشت فراز، هزار نیاز: نشست شصت و سوم

اصلاحات (۲) :شرایط شناسی

 سه‌شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۷

فایل پی‌دی‌اف دریافت فایل pdf نشست جاری

 

به نام خدا و عصر به­خیر. باسلام خدمت دوستان بحث را آغاز می‌کنیم. تابستان حرارت خود را برملا کرده است، تابستان باید تابستانی کند و ما هم باید یک­مقدار تحمل کنیم. شصت و سومین باری هست که گرد یکدیگر می‌آییم. جلسه­ی پیش اصلاحات را با بحث کوتاه آقای مهندس سحابی و با بحث طولانی آقای آغاجری آغاز کردیم. امروز جلسه­ی دوم است و می‌شود گفت که دیگر از تاریخ عبور کرده‌ایم. اگر انقلاب۵۷ را به اعتبار ۳۰ سال فاصله، تاریخی بدانیم اما این دوره [دیگر] دوره‌ی تاریخی‌ای نیست. همه در آن بوده­ایم. حتی دوستان جوان در آن دوره­ی ۱۰ سال پیش حداقل دوره­ی راهنمایی بوده­اند و توان درک و تشخیص شرایط را داشته‌اند. لذا با توجه به فشردگی وقت و باتوجه به این‌که از دروازه­ی تاریخ عبور کرده‌ایم و به روز رسیده‌ایم با اسلوب گذشته بحث را تعقیب نمی‌کنیم. امروز روی حدفاصل انقلاب ۵۷ تا سال ۷۶ یک شرایط شناسی انجام می‌دهیم و دو دهه را تا حدامکان امروز مرور می­کنیم و جلسه­ی بعد را به متن جریان موسوم به اصلاحات و پیایندها[می­پردازیم]. ان­شاءالله بعد از [این] روی بحث جمع­بندی­های کلان می­رویم؛ مطالبات، آرمان­ها، شعارها، سازمان­دهی، رهبری و مردم در هشت­فراز چه سیری را طی کرده­اند؟ نهایتا این­که امروز نسبت به تنباکو که در ۱۲۰ تا۱۵۰ سال قبل تکاپوها شروع شد، چه ارتفاعی پیدا کرده­ایم، چه دستاوردهایی داشته­ایم و چه سیکل­های معیوبی را از سر گذرانده­ایم.

شرایط­شناسی

سه پرده­ی شرایط

در سه پرده­ی شرایط، دوران اول [سال­های] ۵۷ تا ۶۰ هست، که برش سه ساله­ی ویژه­ای است. پرده­ی دوم برش هشت‌ساله­ی ۶۰ تا ۶۸ هست و پرده­ی سوم ۶۸ تا ۷۶  است. طبیعتاً مبدا و مقصد هرکدام از پرده‌ها و برش‌های سه‌گانه فلسفه دارد. سال۵۷ یک سلطنت تاریخی فروریخته می‌شود و یک نظام نوپای برتراویده­ی از انقلاب جانشینش می‌شود. سال ۶۰ نقطه عطف ویژه‌ای است که هم درگیری‌های مسلحانه شروع می‌شود و هم عزل رئیس جمهور را داریم. [دوره دوم از] سال ۶۰ که عزل رئیس جمهور و جنگ و شرایط جنگ را هم در دل خودش جا می‌دهد تا سال ۶۸ [است] که سه اتفاق ویژه داریم؛ جنگ، سال ۶۷ تمام شده است، آقای خمینی ۶۸ فوت می‌کند و دولت دوران جنگ هم جای خودش را به دولت دوران نو می‌دهد. پرده­ی سوم هم هشت‌ساله­ی دولت هاشمی­رفسنجانی است و ۷۶ هم می‌شود سرفصل دورانی که عنوان اصلاحات را به خود اختصاص داد.

 

پرده­ی اول شرایط؛ ۶۰ ۵۷

 

منظر بین­المللی

به شیوه­ی سابق یک دریچه­ی بین‌المللی باز می‌کنیم و یک پنجره­ی بزرگ داخلی.

واپسین انقلاب­های پُر بُرد

اگر از منظر بین‌المللی، شرایط را ببینیم می‌شود گفت که سال‌های ۵۷ تا ۶۰  واپسین انقلاب‌های پُر بُرد در جهان آن روز صورت گرفت. اگر از انقلاب کوبا و الجزایر و موج دفاع ۳۰ ساله­ی ویتنامی‌ها عبور کنیم، انقلاب ایران در سال۵۷، انقلاب پر بُردی بود. چندماه بعد از انقلاب ایران، انقلاب نیکاراگوئه هم انقلاب پر بُردی بود که هر دو انقلاب، پایگاه جدید منطقه‌ای شدند و مناطق خودشان و فراتر از آن را متاثر کردند. بعد از انقلاب­نیکاراگوئه، دیگر انقلابی رخ نداد. یک انقلاب نافرجام هم در اِلسالوادور بود که به مرز پیروزی هم رسید ولی سرکوب شد و ناکام ماند. در دهه­ی ۹۰ نیروهای عمل کننده­ـ­ جبهه­ی آزادی‌بخش السالوادور و LFN ـ سیر مبارزه­ی دموکراتیک را در پیش گرفتند و انقلاب در السالوادور منتفی شد. لذا بعد از انقلاب نیکاراگوئه انقلابی رخ نداد و ما آخرین انقلاب‌های پربُرد را در این دوران تجربه کردیم.

فضای ضدامپریالیستی

فضای جهان کماکان ضد امپریالیستی است، دولت‌های ارتجاعی سقوط می‌کنند و موج ضد آمریکایی غلیظی وجود دارد. آمریکایی‌ها خیلی موفق نشدند فضای حقوق‌بشری را در جهان مستقر کنند. [این] فضا به تعاقب اواخر دهه­ی ۱۹۵۰ و تمام دهه­ی ۶۰ و ۷۰ به سال‌های نخست دهه­ی ۸۰ هم دامن کشید.

ازهم­پاشانی سنتی­ها: فلیپین، اتیوپی، نیکاراگوئه

در این دوران همانند دوران‌های قبل که امواج فروپاشی جریان‌های سنتی و ارتجاعی را داشتیم، شاهد [این موج­ها] هستیم. جدا از شاه در ایران، مارکوس در فیلیپین، هایله‌سلاسی که پادشاه خیلی عقب افتاده و ارتجاعی  و رفیق گرمابه و گلستان شاه بود، هم ساقط شد و یک رژیم چپ به رهبری منگیستوهیل ماریام[۱] آمد. نهایتاً در نیکاراگوئه، دولت سوموزاـ­گروهبانی که در دهه­ی ۱۹۵۰ به حکومت و در حقیقت به سلطنت رسید­ـ در سال ۱۹۷۹ با تهاجم ویژه­ی جبهه­ی ساندینیست، سرنگون شد[۲].

حذف پایگاه منطقه­ای

اتفاق دیگر در منطقه­ی خودمان بود. پایگاه منطقه­ای آمریکا که رژیم شاه در ایران بود، حذف شد. طبیعتا آن طرح ژاندارم منطقه یا حافظ منطقه در کادر تئوری نیکسون وکیسینجر که «بگذار دیگران به­جای ما بجنگند»، در ایران دیگر مفهومی پیدا نمی­کرد.

وحدت شیوخ

بعد از انقلاب ایران، منطقه­ی ما به راست افتاد. نه اینکه قبلا راست نبود؛ شیوخ همیشه راست بودند و پایگاه سنتی امپریالیسم انگلستان در منطقه­ی ما بودند. اما هم ایده­ی صدور انقلاب که جریان مسلط انقلاب ایران داشت، حساسیت شیوخ را برانگیخت و هم خودشان یک مایه­ی از قبل تهیه­ی شده‌ی راست داشتند که آن مایه، در این زمان فعال شد. در سال­های ۵۸ و ۵۹ شاهد وحدت شیوخ بودیم.

خلیج فارس؛ انبار تسلیحات

همزمان با جنگ ایران و عراق که منطقه را تحت تاثیر خودش قرار داد، شیوخ واحد شدند. یک شورای همکاری کشورهای حوزه­ی خلیج­فارس مرکب از شش­کشور عربستان، کویت، بحرین، قطر و شیوخ هفت­گانه­ی امارات که به­هم پیوسته­بودند، تشکیل شد. شورای همکاری­های خلیج، هم یک کمپ سیاسی بود و هم یک کمپ تشکیلاتی. در عمل، به آمریکا فراخوان دادند که حضورش را در منطقه­ی ما جدی­تر کند. شیوخ که وحدت سیاسی- تشکیلاتی پیدا کرده­بودند، پشتوانه­ی سیاسی- تدارکاتی عراق در جنگ با ایران شدند و یک مانور سیاسی در مقابل جمهوری­اسلامی قرار دادند. سال­های ۵۹-۶۰ برای اولین بار دوـ­سه مانور مشترک نظامی توسط شیوخ در خلیج­فارس برگزار شد که آمریکا پوششان می­داد. لذا خلیج­فارس، انبار تسحیلات شد. در مقایسه با قبل از وقوع انقلاب۵۷ ایران، حجم تسلیحات در منطقه­­ی خلیج­فارس چندبرابر شد.

بحران افغانستان

اتفاق دیگری که در سال۵۷ افتاد، کودتای مارکسیستی در افغانستان بود که تَره­َکی[۳] کودتا را انجام داد. خودش دوره­ی کوتاهی [در حکومت] بود و بعد حکومت به بَبرَک کارمِل رسید. این دوره­ای که از آن صحبت می کنیم؛ ۵۷ یا دقیق­تر ۵۹ به بعد، بَبـرَک کارمِل[۴] حکومت را کاملاً در دست گرفته­بود که هم­پیمان جدی سیاسی، تشکیلاتی و نظامی شوروی در منطقه بود.

نفتِ پُر بها

اگر یک برش اقتصادی هم به شرایط بزنیم، نفت دومین شوک بازار را تجربه کرد. شوک اول ۱۳۵۲ (۱۹۷۳ میلادی) بود و شوک دوم ۵۸-۵۹ بود. به همان‌گونه که شوک اول قیمت نفت را چهاربرابر افزایش داد، در شوک دوم هم ما شاهد افزایش چهاربرابری قیمت نسبت به سال۱۹۷۳ بودیم. نفت ایران هم در بورس قرار گرفت. در سال ۵۹، قبل از جنگ، نفت تک محموله­ی ایران(نفتی که روی دریا خرید و فروش می­شود) به ۴۵دلار هم رسید.

می­توان گفت جهان در آغاز دهه­ی ۸۰، نقطه­چین کم­‌رنگ­ترِ دهه­ی ۱۹۷۰ بود با دو انقلاب تغییر و تحول دهنده؛ یکی در آمریکای لاتین به محوریت انقلاب نیکاراگوئه و یکی در منطقه­ی ما به محوریت انقلاب ۵۷ ایران که تحولاتی از آن در شرایط پاشان شد.

 

منظر داخلی

می­رسیم به منظر داخلی. شرایط ۵۷ تا ۶۰ را در چند نیم­پرده مشاهده می­کنیم تا پرده­ی اول ـ­سه­ساله­ی ۵۷ تا ۶۰ ـ را کنار بگذاریم و به دوره­ی بعد برسیم.

انقلاب مرکزی

یک انقلاب محوری و مرکزی در ایران رخ داده­بود. یک وجه مرکزیت انقلاب مربوط به این بود که یک سلطنت ۲۵۰۰ساله را سرنگون کرده­بود و پایگاه ۲۵ساله­ی آمریکایی­ها که سرمایه­گذاری ویژه­ای از کودتا تا ۵۷ (ربع قرن)  روی آن کرده­بودندرا از معادلات حذف کرد. وجه دیگر اینکه منطقه را تحت برد خودش قرار داد. صرف­نظر از اینکه سرنوشت انقلاب چه شد و فرجامش را چطور تحلیل می­کنیم و دهه­ی ۶۰ را چطور گذراندیم، انقلاب ۵۷، انقلاب پُرتشعشع و پُر پژواکی بود.

رادیکالیسم طبیعی­ـ­غریزی

در چنین شرایطی، یک رادیکالیسم طبیعی و غریزی وجود داشت. غریزی به این مفهوم که در هر فروریزی­ای رادیکالیسمی وجود داشته که فروریزی صورت گرفته­است. طبیعی هم به این مفهوم که به­هرحال یک جریان رادیکال تحول­خواه از [دوران] مشروطه در ایران پرچم برافراشته­بود. آن پرچم در جنگل به دست میرزا داده­شد. در نهضت­ملی مصدق با منش و پرنسیپ­های[۵] خودش این پرچم را حمل می­کرد. بعد به نیروهای ۳۹-۴۲ و سپس به جنبش­مسلحانه­ی دهه­ی ۴۰-۵۰ ونهایتا به دست­اندرکاران انقلاب رسید. [همان‌طورکه] یک مشعل المپیک در دور جهان می­گردد تا به کشور میزبان برسد و ظرف مشعل را برای بازی­ها روشن و مشعشع کند، مشعل رادیکالیسم در ایران، بالاخره از مشروطه تا انقلاب۵۷ حدود هفتاد و چندسال دست‌به‌دست شد. طبیعی بود که یک رادیکالیسم را در کنار آن رادیکالیسم غریزی پیشاروی جامعه­ی ایران قرار دهد.

فروپاشی نظم و ساختار پیشین

نظم و ساختار پیشین کاملاً فروریخته­بود. فروریزی نظم پیشین از شهریور۵۷ با اعلام انحلال حزب­رستاخیز شروع شد. بعد به کابینه و استعفاها سرکشید، بعد به استعفاهای جمعی نمایندگان مجلس­شورای زمان شاه منتهی شد و نهایتاً یک دولت نظامی [روی کار] آمد. آمدن دولت نظامی به این مفهوم بود که دیگر دولت­های بروکرات و تکنوکرات ایران، امکان اداره­ی شرایط را ندارند. از این وجه، در اداره­ی تشکیلاتی هم فروپاشی صورت گرفت. وقتی دولت نظامی هم ناکام شد، نشان­دهنده­ی این بود که امکان نظامی هم جلودار شرایط نیست. یک آلترناتیو لیبرال­ـ­دموکرات که شخص شاپور بختیار بود را آوردند اما چون فاز، [فازِ] انقلاب بود و او می‌خواست در کادر اصلاحات رژیم را دگرگون کند ‍ـ‌­این امکان­پذیر نبود‌ـ حکومتش کاملاً کوتاه و مستعجل بود. در این سیر با رفتن شاه و متلاشی شدن ارتش و گارد جاویدان که درحقیقت بادیگاردهای فدایی رژیم­شاه و شخص­شاه بودند، فروپاشی در ۲۲بهمن مُسجَل شد و تسریع صورت گرفت.

فروریزی طبقات هم پیوند

در کنار این اتفاق، طبقات هم­پیوند با رژیمِ ساختار ازهم­پاشیده، هم فروریختند. آنها هم بار سفر را بستند و با چند چمدان ارز و چمدان انتقالی که آماده کرده­بودند از شهریور۵۷ به نسبت اینکه [چقدر] شمِّ تیزتری داشتند، از ایران خارج شدند. کمپرادورها زودتر از همه رفتند، زیرِکمپرادورها به‌همین‌ترتیب و بعد پیرامون دربار.

فرار تاریخی‌ـ‌­ انتقال سرمایه

فرار تاریخی و انتقال سرمایه صورت گرفت.

تشکل­های ضد انقلاب

آنهایی که امیدی به بازگشت سلطنت به ایران داشتند و یک حداقل جوهر تشکیلاتی­ای هم داشتند، دست­به­کار کار شدند. مثلا یک تیمسار پالیزبان[۶] بود که در ترکیه کمپ زد و نیرو جمع­آوری کرد و چشم­انداز حمله داشت منتها نیروی [مهمی] نبود. اویسی[۷] هم تحرکاتی داشت و نیروهای دیگر به­خصوص نظامی­های ازکشورگریخته تشکل­های خاص خودشان را درست کردند. بقایای این تشکل­ها تا سال ۶۰-۶۱ هم وجود داشت منتها در شرایط ایران امکان بروز و ظهور نمی­توانست پیدا کند.

با این روش که از جهان به ایران آمدیم و در ایران شرایط کلان را نگاه کردیم، آرام­آرام الان روی حاکمیتی که بعد از انقلاب تشکیل شد، می­آییم و در کنارش جامعه­ی بعد از سال۵۷.

[سازمان های درون حاکمیت]

حاکمیت دو پایه

در بهمن۵۷ یک حاکمیت دوپایه در ایران شکل گرفت. از دو منظر دوپایه [بود]؛ یک [منظر] دو پایه­ی روشنفکر­ـ‌­روحانی، یکی دو پایه­ی لیبرال‌ـ‌سنتی. پایه­ی روشنفکری حاکمیت دولتی بود که از نهضت­آزادی، جبهه­ی ملی و بعضی از اعضای جاما و نیروهای درون­تشکیلاتی جبهه­ی ملی به­خصوص حزب­ایران شکل می­گرفت. این یک پایه بود، پایه­ی دیگر هم پایه­ی روحانیت بود که ابتدا ادعا می­کرد ما به قدرت کاری نداریم، به اجرا کاری نداریم و نقش ناظر و رهبر معنوی را داریم ولی درهرحال یک پایه­ی حاکمیت بودند. به این اعتبار حاکمیت دوگانه از روشنفکر و روحانی و از لیبرال و سنتی (یا بین سنتی و مدرن) شکل گرفت.

هژمونی روحانیت

شرایط، شرایط هژمونی روحانیت بود. آقای خمینی پُرهِیمَنه بود. یک روحانی غیرسیاسی که در سال۴۱-۴۲ سیاسی شد وبخشی از حوزه­ی سنتیِ کاملا غیرسیاسیِ ایران را سیاسی کرد. ایشان در ابتدای دهه­ی۴۰ به­خاطر رُخ‌به­رُخی­اش با رژیم شاه به زندان و بعد هم به تبعید رفت. طبیعتا پیشینه­ی مبارزاتی و پیشینه­ی ضدظلم هم داشت.[سال] ۵۶ هم، بنا به تحولاتی که قبلا مرور کردیم، بازطلوع آقای خمینی در ایران بود و[سال] ۵۷، برجسته شدن نقش هژمونیک­اش[۸]. لذا هم آقای خمینی به برقراری هژمونی روحانیت کمک می­کرد و هم بخش مهمی از مجلس از روحانیون تهرانی و شهرستانی تشکیل شده­بود. بخش مهمی از شورای­انقلاب روحانیون بودند. حزب جمهوری­اسلامی، حزب روحانیون بود و درحقیقت پنج روحانی حق وتو[۹] و اعمال اراده و نظارت در حزب­جمهوری داشتند. در کنار آقای­خمینی، به‌عنوان یک قطبِ هم شرعی و هم سیاسی، مراجع دیگری هم بودند که در حد خودشان وزن مخصوص داشتند؛ مثلث قم و مراجع شیراز و مراجع مشهد و سایر شهرها. این بود که روحانیت هژمونی ویژه­ای پیدا کرد.

نهاد دولت تمام متعهد

نهاد دولت هم (منظور از نهاد دولت صرفا دولت مهندس­بازرگان و دولت موقت نیست) یک نهاد تمام­متعهد شد. یعنی بار همه­ی مطالبات از مشروطه تا انقلاب۵۷ روی دوش دولت آمد. یعنی دولت باید جدا از نان و آب مردم به بقیه‌ی آرمان­ها هم شکل رسمی به­ آن ببخشد. زمین را دولت تقسیم کند. تجارت خارجی را دولت، ملی کند. بانک­ها را دولت، به حوزه­ی منابع ملی درآورد. اموال گریختگان را دولت، مصادره کند. نیروهای ماقبل خطِ کار را دولت، به اشتغال وادارد و همه را همان­موقع رسمی کند. بار سنگینی روی دوش دولت آمد، دولتی که نحیف بود. حتی اگر دولت قَدَری هم بود [توان نداشت،] این همه بار روی دوشش سوار بشود. لذا در ایران دولت، یک دولت تمام متعهد شد.

دولت بورکرات­ـ­تکنوکرات

ماهیت خود دولت چه بود؟ یک دولت بروکرات­ـ­تکنوکرات بود. بخشی می‌خواستند با سنن بروکراتیک مدیریت کنند و بخشی هم ماهیتا مهندس و تکنوکرات بودند. به اصلاح دولت دو لب بود؛ یک لب تکنوکرات و یک لب بروکرات.

پارادوکس تاریخی: شرایط انقلابی­ـ­دولت اصلاحی

یک پارادوکس تاریخی هم وجود داشت که قبلاً به آن اشاره شد و الان می‌توانیم کمی پرانتزش را بازتر کنیم. شرایط، شرایط انقلابی بود. شرایط انقلابی به این مفهوم که به ۳۹-۴۲ و به جنبش مسلحانه­ پیوند می­خورد. به جبش چپ و مذهبی مسلحانه، فدایی، مجاهد و گروه­های هم­پیوند با اینها [پیوند می­خورد] و بعد که اینها متلاشی شدند (به لحاظ تشکیلاتی نه به لحاظ فکری) به هفت‌گروه کوچکی که بعدا سازمان­مجاهدین­انقلاب بعد از انقلاب را تشکیل دادند و هزاران هسته­ی کوچک مسلح و نیمه­مسلح و یا حداقل مسلح به سه‌راهی و کوکتل در سراسر کشور. کینه­ی ضد سلطنت و موج انقلاب و فضای جهان؛ درحقیقت شرایط، شرایطِ تب­داری بود ولی دولت، دولتی بود که می‌خواست در مدار اصلاحات بایستد. قبلا اشاره شد، روز ۱۹بهمن روز بسیار تاریخی­ای بود[۱۰]. از میدان آزادی که بیرون می­آمدی همافرها بیرون ریخته بودند و به طرف مدرسه­ی علوی که آقای­خمینی [آنجا] بود، می­رفتند. در دانشگاه صنعتی کلاس آقای بنی­صدر (چند روز پشت سرهم کلاس گذاشته بود که جمعیت قابل­توجهی می­آمد) تعطیل شد[چون] امکان اینکه آن روز بحث فکری بشود اصلا وجود نداشت. [آن روز] سالروز سیاهکل بود، میدان انقلاب حد فاصل چهارراه پهلوی آن موقع (چهارراه مصدق اول انقلاب و چهارراه ولی­عصر دوران جمهوری­اسلامی) دست هوارادن فدایی­ها بود و شعار محوری هم «ایران را سراسر سیاهکل می­کنیم» بود. هم­آن­روز[۱۱] مهندس­بازرگان هم آمده‌بود در دانشگاه تهران سخنرانی کند. بیرون دست فدایی، آن­طرف همافر، فضا کاملا دانشجویی و رادیکال، مهندس اولین جملاتی که مطرح کرد این بود که «من یک ماشین نازک نارنجی­ای هستم که باید روی یک زمین آسفالت حرکت کند و من را هل دهید». در حقیقت [این حرف] یک دوش آب سردی بود. بیرون فدایی­ها می­خواستند ایران را سراسر سیاهکل کنند و بقایای رژیم شاه هم که داشتند دفاع مسلحانه و کشتار می­کردند. انقلاب به آستانه­ی رخ­به­رخی مسلحانه رسیده­بود اما دولتی که سرکار آمد، دولت اصلاحی بود. آن دولت یک میانگین سنی حدودا ۷۰ سال داشت یعنی اساسا هیچ­کدام متعلق به دوران دهه­ی ۴۰ و ۵۰ نبودند مگر تیپ­های میان­سال آن­زمان مثل جناب آقای مهندس سحابی که متولد ۱۳۰۹ هستند و سال ۵۸ حدودا ۴۹-۵۰ سالشان بود و جوان­ترین عضو کابینه بودند. اگر مقایسه کنیم معدل سنی دولت ساندینیست­ها که تشکیل شد ۳۲ سال بود [در حالیکه] معدل سنی دولت موقت در ایران چیزی حدود ۶۵ تا ۷۰ سال بود. این پارادوکس خودش را خیلی جدی نشان می­داد. اقداماتی هم که دولت مهندس بازرگان می­کرد درحقیقت اقدامات اصلاحی بود تا اقداماتی که پاسخگوی التهاب شرایط و حوض تاریخی و تب موجود باشد. تبی که به قول قدیمی­ها درجه را آب می­کرد. تب­هایی وجود دارد که درجه و دماسنج آب می­شود. اینقدر بالا می­رود که جیوه خاصیت خودش را از دست می­دهد. شرایط ۵۷ ایران هم همین­طور بود. البته از یک طرف خود مهندس بازرگان داوطلب تشکیل دولت نبود و به ایشان تکلیف شده­بود. [از طرف دیگر] می­شود گفت آن‌زمان غیر از آن افرادی که آمدند دولت را تشکیل دادند، افرادی که همه بشناسند کمتر وجود داشتند. چیزی بر دولت بار شده­بود. دولتی نیود که از پی یک انقلاب [درآمده باشد] و از درون یک انقلاب در نیامده­بود که به حاکمیت برسد. لذا معدل سنی انقلاب­کنندگان ۲۵سال بود، معدل سنی دولتِ بعد از انقلاب ۶۵ سال. این ۴۰سال [اختلاف] بالاخره خودش را نشان می‌داد، کمااینکه در مساله­ی سفارت خودش را نشان داد. این یک پارادوکس تاریخی بود.

بی برنامه­گی، کلان­گویی

یک بی­برنامه­گی و کلان­گویی هم وجود داشت. هیچ نیروی برای اقتصاد و اجتماع آن­روز ایران برنامه­ای نداشت. نه خود آقای خمینی که قبلا بحثش را کردیم، نه شورای انقلاب، نه دولت موقت و نه حتی نیروهای دهه­ی ۴۰ و۵۰. مثلا روز ۱۴ اسفند که اولین سالگرد وفات مرحوم مصدق بعد از انقلاب بود و یک میلیون­نفر بدون هیچ­کار تبلیغاتی و خودانگیخته سر مزار حاضر شدند. آنجا رهبری سازمان مجاهدین صحبت کرد و یک برنامه­ی ده ‌بندی ارائه دادند که آن برنامه­ی ده­بندی هم خیلی کلان بود [بجز] فقط یک بندش حمایت از بورژوزای­ملی ­ایران بود. تنها موردی که یک جریان آمد و یک چیز خیلی کلی و دوردست را نشان داد، آنها بودند البته آن بند هم مهندسی شده­ای که از آن خروجی دربیاید، نبود. لذا عموم نیروها از روحانی، روشنفکر، انقلابی، لیبرال، سنتی، آقای خمینی، شورای­انقلاب، دولت­موقت و عمل­کنندگان دهه­ی۵۰ هیچ چیز ویژه­ای برای پیشبرد شرایط از نظر برنامه­ی کلان اقتصادی­ـ­اجتماعی نداشتند. لذا آن دوران به کلان­گویی گذشت.

موضع عام ضدنفت

یک موضع عمومی، ضد نفت بود. یک موضع عمومی هم ضد کمپرادور و ضد وادرات بود. در این حدود یک شمای کلی­ای وجود داشت ولی ذیل‌اش [چیزی نبود]. البته همه ضد نفت بودند.

ملی­کردن­ها­ـ­موجِ مصادره­ها

ملی­کردن­ها صورت گرفت و مصادره­کردن­ها انجام شد. صنایع ذیل سه بند از کسانی که قبل از انقلاب گردانندگان صنایع بودند، مصادره شد. زمین‌ها با یک هیئت هفت­نفره تقسیم شد و هم­چنین مایملک کسانی که فرار کرده­بودند، [نیز تقسیم شد].

محروم­گرایی عاطفی

یک محروم­گراییِ عاطفی هم وجود داشت. این محروم­گرایی عاطفی را هم خود آقای خمینی داشت، هم دولت­موقت، هم شورای­انقلاب و هم نیروهای انقلاب و مردم. از محروم­گرایی عاطفی، برنامه­های حسی بیرون می­آمد. مثلا دولت­موقت هر روز درآمد نفتی را به یکی از مناطق محروم اختصاص داد که چیزی را حل نمی­کرد. برنامه­ای نبود که از مجرای آن، منابع ملی در مناطق محروم بنشیند و رسوب کند.

دیدگاه روستا شهری

در دل حاکمیت بعد از انقلاب یک دیدگاه روستاشهری هم وجود داشت. طیفی که از روستا آمده­بودند و یا فرهنگ روستا را داشتند و در آستانه­ی انقلاب به شهر رسیده­بودند، در حاکمیت مرکزنشین و در حاکمیت پراکنده در جغرافیای ایران، صاحب موضع مدیریتی شدند. دیدگاه­هایشان، دیدگاه‌هایی بود که هم خُرد بود و هم میل روستایی داشت. این گرایش روستاشهری بود به آن دوران نمی­خورد.

گرایش فلاحتی­ـ­خودبسندگی

یک گرایش هم در درون نیروهای انقلاب به­خصوص جریان روحانیت بود که گرایش فلاحتی داشت و دید صنعتی نداشت. فکر می­کرد اگر فلاحت رونق بگیرد و ما خودبسنده بشویم (گندم و برنج­مان را خودمان تولید کنیم و  به قول خودشان نان از اجنبی رها بشود) دیگر اتفاقی متوجه ما نمی­شود و زندگی روستایی­مانندمان را می­کنیم. آن دیدگاه روستاشهری و این گرایش فلاحتی­ـ­خودبسندگی آثار خودش را در آن شرایط می­گذاشت کمااینکه در دهه­ی شصت به­جا گذاشت.

صدور انقلاب

دیدگاه دیگرِ درون حاکمیت، دیدگاه صدور انقلاب بود که جلوتر به آن می­رسیم. [دیدگاه این بود که] انقلاب­ایران، انقلابی است که می­تواند به عنوان یک پکیج[۱۲] به بقیه­ی کشورها ـ­به­خصوص کشورهای همسایه­ـ صادر شود و منطقه را به خود مُشتعل کند.

روحانیت به سمت مدیریت

از تابستان۵۸ روحانیتی که بنا نبود به مسند مدیریت برسد و کرسی سیاسی اختیار و اتخاذ کند، آرام­آرام به­سمت مدیریت خیز برداشت. خود دولت­موقت پیشنهاد داده­بود که در حوزه­ی نظارتی یک روحانی در کنار وزیر مربوطه باشد که کار یاد بگیرد و با الزامات اجرا آشنا بشود. مثلا در وزارت­کشور هاشمی­رفسنجانی، در وزارت دیگر آقای کنی[۱۳]، در وزارت‌آموزش­و­پرورش آقای­باهنر و در وزرات­دفاع آقای­خامنه­ای رفت. به­این­ترتیب روحانیت به­سمت مدیریت هم پیش رفت.

موازی سازی

موازی­سازی­هایی هم صورت گرفت؛ جهادسازندگی در کنار وزارت‌کشاورزی، کمیته در کنار پلیس، سپاه در کنار ارتش. هیئت­های هفت‌نفره هم در کنار وزارت کشاورزی [قرار گرفت] که از سال۴۱ تا۵۳ مسوول اجرای قانون اصلاحات ارضی در ایران بود. این موازی­سازی­ها برای ساختار مشکل ایجاد می­کرد.

حزب حکومتی

یک حزب حکومتی هم در وسط شرایط قرار گرفت. حزب­جمهوری، حزبی بود که هفت روز بعد از انقلاب اعلام موجودیت کرد و چشم ویژه­ای به قدرت داشت و سعی کرد کادرهایش را تبدیل به مدیران انقلاب کند.

تشکیلات رهبری

خود آقای­خمینی هم در کنار خودش تشکیلاتی را ایجاد کرد. مثلا کمیته‌ی امداد، بنیاد مسکن، حساب ۱۰۰ امام و بنیاد مستضعفان که درحقیقت اینها تشکیلات زیرحوزه­ی شخص رهبری بودند.

این یک وجه از شرایط بود. آرام­آرام که جلو می­ر ویم در نیم­پرده­ها به جامعه­مان بعد از انقلاب می رسیم. از حاکمیت و سازمان­های درون حاکمیت عبور می­کنیم و به متن و عرصه­ی جامعه­ی ایران در سال ۵۷ می­آییم:

[عرصه­ی جامعه]

میل مشارکت فورانی

میل مشارکت فورانی­ای وجود داشت. میل مشارکتی که خودش را در مشروطه ظاهرکرد؛ فقط در شهرتهران تا قبل از استبدادصغیر ۱۶۰-۱۵۰ انجمن شهری شکل گرفت، در شهرستان­ها هم احزاب و مطبوعاتی به­وجود آمدند و جلسات زنانه­ای شکل گرفتند. یک میل مشارکت در آنجا سرکوب شده­بود. [فوران بعدی] میل مشارکت در دوران بعد از مشروطه تا سال۱۳۰۹ توسط رضاشاه سرکوب شد؛ باشگاه­های مستقل، اصناف مستقل، احزاب و مطبوعات. این تعطیلی و کرکره­پایین کشیدن دوم بود. [موج] سوم در دهه­ی بیست به­وجود آمد و اوج­آن ۲۷ماه و ۱۵روز دوران مصدق بود؛ ۱۱۰۰ نشریه در کل ایران که در طول تاریخ ایران و بعد از انقلاب و دوران اصلاحات هم تکرار نشد. ۸۰ حزب و سازمان و جمعیت فعال سیاسی، سازماندهی همه­ی صنوف (صنوفی که سندیکا و اتحادیه هم پیدا کرده­بودند) و سایر فعالیت­ها به اضافه­ی ۳۲هزار شورای ده و دهستانی که  با استفاده از اختیارات قانونی یک­ساله­ی شخص مصدق در ده و دهستان­های ایران رسوب­کرد. می­توان گفت آن میل مشارکت، جدی­ترین میل مشارکت در تاریخ ایران در طی این هشت­فراز بود که آن­هم وحشیانه و سبعانه سرکوب شد و چیزی از آن باقی نگذاشتند. بالاخره همه­ی این امیال فوران کرد و آرتزین­وار بیرون زد. این میل و گرایش به احزاب، خواندن مطبوعات، مشارکت در برداشت محصول از روستاهای اطراف، پاکیزه­کردن روستا و تشکیل ان­جی­او و خیرات و مبرات و ... نشان­دهنده­ی میل مشارکت فورانی بود.

نوسازمان­یافتگی سیاسی

یک نوع نوسازمان­یافتگی سیاسی داشتیم. احزاب سرکوب­شده­ی۳۲ مجددا از [سال] ۵۶ آرام­آرام و پاورچین­پاورچین اعلام موجودیت کرده­بودند و در این تاریخ، دفتر و ستاد و ارگان داشتند. مثل نهضت­آزادی، جبهه­ی ملی و احزاب درونش که قدیمی­ترین­شان حزب­ایران بود، اعلام موجودیت دوباره کردند. سازمان­های مسلحِ دهه­ی۵۰ فعالیت علنی به همراه تابلو و ستاد داشتند. نیروهای جدید هم مثل جنبش مسلمانان مبارز فعالیت خودشان را آغاز کرده‌بودند. سال۵۷ هم مثل سال۳۲، هر نحله­ی سیاسی منزل­گاه تشکیلاتی خودش را داشت و تا ۵۹ این­گونه بود. بعد آرام­آرام شرایط تغییر کرد.

بازخیز صنفی

[در این دوران] بازخیز صنفی را داریم. مثلا از همین میدان فوزیه­ی قبل از انقلاب ( امام­حسین بعد از انقلاب) تا میدان انقلاب فعلی اگر حرکت می‌کردی حداقل ۱۵-۲۰ تا تابلوی صنف بالا رفته­بود؛ خیاط و بزاز و ... . در بازار و بیرون از بازار فعالیت صنفی جدی­ای [حاکم بود] و اصناف خیز مجدد برداشتند.

مدار مطبوعاتی

مطبوعات هم که الی­ماشاالله در سال۵۷ زیاد بودند و تا تیرماه۵۸ که اولین یورش به مطبوعات بود و ۴۰ نشریه تعطیل شد، کاملا آزاد بودند. در آن شش­ماه­اول آزادِ آزاد بودند. از جریان کنفدراسیون که از خارج آمده­بود، ۲۹ زیرگروه بیرون آمد. چپ کاملا سازمان­یافته بود و چپ مذهبی هم کاملا سازمان­یافته بود. راست­ها و لیبرال­ها هم برای خودشان سازمان داشتند. لذا در ابتدای کار امکان نشر، تشکیلات و عضوگیری برای همه وجود داشت.

شورا های همه­جایی

شوراها هم همه­جا بودند؛ در ادارات، روستاها و کارخانه­ها همه­جایی شدند.

دانشگاه محورین

دانشگاه هم در دورانی که از آن صحبت می­کنیم، مثل دوران قبل، کاملا پرتشعشع بود. می­توان گفت که ستاد انقلاب، دانشگاه بود. دفعات قبل هم گفته­شد که از شهریور ۵۷ تا ۲۲بهمن­۵۷ نهادهای مختلفی دست­اندکار انقلاب بودند اما اگر دانشگاه را فاکتور می­گرفتی بقیه توان تشکیلاتی چندانی نداشتند و [تشکیلات] توده­ی دانشجویی در انقلاب بود. به­هرحال دانشگاه در این دوره هم جامعه را با چند حرکت متاثر کرد؛ حرکت اول، موج تظاهراتی بود که برای بازگشت و تحویل شاه به ایران در بهار سال۵۸ صورت گرفت. اتفاق دوم، در مهر ۵۸ تسخیر هتل­ها بود که دانشجوها تبدیل به خوابگاه­اش کردند و این هم اتفاق مهمی بود. [اتفاق] بعد [تسخیر] سفارت بود(فارغ از اینکه چه تحلیلی روی آن داریم که همه­ی جامعه را متاثر کرد و امواجش بعد از ۳۰سال هم­چنان ادامه دارد). نهایتا هم انقلاب فرهنگی هم که توسط یک اقلیت دانشجویی برای انسداد فعالیت یک اکثریت صورت گرفت. این موارد دانشگاه را از ۵۷ تا ۵۹ پرتشعشع می­کرد که البته بالاخره دانشگاه در تیر۵۹ تعطیل شد.

شبکه­ی دونده­ی سنتی

جریان سنتی هم آرام و بی­صدا و هم باصدا تشکیلاتش را می­دواند. از قبل از انقلاب تشکیلاتش را زده­بود و مدارس و گروه­های آموزس­اش را داشت. شبکه­ی قرض­الحسنه و شبکه­ی نهادهای خیرات و مبراتی­اش را داشت. این­جا با استفاده از آن پیشینه و با استفاده از رانت­های اول انقلاب خودش را گستراند. شاکله­ی تشکیلاتی مؤتلفه، یک سازمان اقتصاداسلامی درست کرد. در سال ۵۹ این خبر در همه­ی دانشگاه­ها آمد که حجم پول انباشته­ی سازمان اقتصاداسلامی از حجم پول انباشته­ی بانک ملی آن­زمان که دومین بانک ایران بعد از بانک مرکزی بود، بیشتر است(البته در این نوع اخبار یک مقدار غلو هم وجود دارد اما [نشان می­دهد] امکان و تراکم سرمایه­ی درخوری وجود داشته است). این شبکه­ی سنتی خودش را می­دواند و حالا به مجامع جدید هم دسترسی پیدا کرده­بود؛ انجمن­اسلامی اصناف‌بازار،کمیته‌ی امور صنفی که سال۵۸-۵۹ تحت رهبری سعیدامانی[۱۴] که از اعضای مؤتلفه بود تشکیل شد و اتاق­بازرگانی. با انتصاب­هایی که [در اتاق بازرگانی] صورت­گرفت تیم خاموشی به آن وارد شد. اگر بخواهیم محترمانه بگوییم تیم؛ ربع­قرن تیم خاموشی در آنجا سلطنت داشت و دو­ـ­سه­ سال پیش جای خودش را به نیروهای جدید داد. پس علاوه بر شبکه‌ی قرض­الحسنه­ای که خودش را در بانک اقتصاداسلامی متعین می­کرد و مدارس قبل از انقلاب، به دو نهاد کیفی هم دسترسی پیدا کردند؛ یکی اتاق بازرگانی و یکی کمیته­ی امور صنفی.

تشکیلات کارگری

کارگرها هم صاحب تشکیلات شده­بودند. در همه­ی کارخانه­ها شورای‌کارگری تشکیل شده­بود که بخشی از آنها مرتبط با نیروهای چپ، حزب­توده، پیکار و فدائی­ها بودند. جریان مذهبی دانشجویی هم یک تشکیلات کارگری خیلی گسترده در دانشگاه پلی­تکنیک به­وجود آورده­بود که اسمش را کمیته­ی­کارگری ­پلی­تکنیک گذاشتند. این کمیته حتی تا سال‌های ۶۱ و ۶۲توان ویژه­ای داشت.

بسیج و سازمان­یافتگی روستا

بسیج مستضعفین در سال۵۹ به­خاطر بسیج جنگ به­وجود آمد اما بسیار سریع به روستاها سرکشید و روستا را از آن خودش کرد.

این­موارد بالا اتفاقات تشکیلاتی­ای بود که [در سطح جامعه رخ داد].

سادگی­ها و مهاجرت­ها

اتفاق اجتماعی دیگر، مهاجرت­ها بود. اول انقلاب دعوت­های ساده‌لوحانه­ای صورت گرفت که امکانات در شهرها وجود دارد و ما امکان­ها از جمله مسکن را سریع و رایگان در اختیار می­گذاریم. این باعث شد که همه به شهرهای بزرگ به­خصوص تهران بیایند. در بنیادمسکن آدم خوب اما ساده­ای بود (آقای خسروشاهی) یک شب به تلویزیون آمد و مصاحبه­کرد که هرکس یک­خانه بیشتر دارد ما آن خانه را از او می­گیریم و همه­را صاحب‌خانه می‌کنیم. این حرف مطالبات را بسیار بالا برد و امواج مهاجرتی را به سمت تهران کشاند و می­توان گفت بخشی از حاشیه­نشین­های تهران محصول دعوت ساده­انگارانه و خوش‌خیالانه­ی[افرادی] از نوع آقای خسروشاهی بود(بعدا معلوم نشد کجا رفت و بعد از یک بلوای اجتماعی­ای که سال ۵۹ پیدا کرد اصلا معلوم نشد چه اتفاقی برایشان افتاد و از آن به­بعد کسی ایشان را ندید).

همدلی عمومی دولت­ـ­ملت

اینجا رابطه­ی دولت­ـ­ملت به­مانند زمان مصدق شکل نگرفت اما یک همدلی عمومی بین ملت با حکومت یا دولت به­وجود آمد.

سادگی زیست

نهایتا زیست همه ساده شد. سفره­ها کوچک­تر شد. مثلا دیگر کسی رویش نمی­شد ماشین­های بنز و بی.ام.و که تا ۵۷ در خیابان­ها بودند را بیرون بیاورد. ازدواج­ها ساده شد. دخترها و پسرها موضع مسلط را در خواستگاری­ها داشتند. مهر و جهاز و شیربها و...کنار رفت. جامعه­ی ایران از ۵۷ تا ۶۰ داوطلبانه یک الگوی زیست ساده را اختیار کرد. الگوی حجاب هم همین­طور داوطلبانه بود. جامعه­ی ایران در سال۵۷ تا ۶۰ جامعه­ی بسیار سنگین و متینی بود. هرکس سر جای خودش بود. آنکه حجاب اختیار کرده­بود، جایگاه خودش را داشت. حتی دخترهای مارکسیست در دانشکده بسیار سنگین و متین بودند و از خیلی از مذهبی­ها ساده­تر و راحت­تر بودند و تحرکشان هم بیشتر بود. جامعه ازاین­نظر به­دلیل­اینکه همه داوطلبانه انتخاب­ها را صورت داده­بودند، جامعه­ی راحتی بود. منتهی موج حجاب از ۵۹ شروع شد و از [سال] ۶۰ در ادارات و مجامع اجباری شد. بعد از ۶۰ هم فضای دیگری حاکم شد که خواهیم­دید.

موارد بالا فضای جامعه و [حاکمیت] بود. اما در سال­های ۵۷ تا ۶۰ تکانه­هایی[نیز] به جامعه­ی ایران وارد شد.

 

تکانه­ها، زمینه­ها

تکانه­ها

زمینه­ها

گنبد

چپ روی افراطی ، پس زدن تاریخی

کردستان

ترورها

تفکر مکانیستی ، مواجهه با ضدشریعتی

اشغال سفارت

فاز انقلاب­ـ­دولت اصلاحی

گرایش ضد امپریالیستی­ـ­حس تملک

انقلاب فرهنگی

حس تملک کامل، انسداد فعالیت در دانشگاه

رگه افراطی در دانشگاه

جنگ

قراداد ۱۹۷۵، صدور انقلاب

خرداد ۶۰

شکل گیری، ضربه­۵۰، ضربه۵۴، زندان، هژمونی

حذف بنی صدر

فهرست تکانه­ها که در سمت راست مشاهده می­فرمایید گنبد، کردستان، ترورهای گروه فرقان، اشغال سفارت، انقلاب­فرهنگی، جنگ، خرداد۶۰ و حذف بنی­صدر بود. این­ها تکانه­های اصلی بود که حال درحد مقدور و ضرور مرور می­کنیم.

گنبد وکردستان : چپ­روی افراطی ، پس­زدن تاریخی

اتفاق اول خیلی سریع در اسفند۵۸ در گنبد [رخ داد]. گنبد به‌غایت محروم بود و چپ منزلگاه جدی­ای داشت؛ به­خصوص فدایی­ها آنجا صاحب­پایگاه بودند. فدایی­ها آنجا یک هسته­ی چهارنفره داشتند؛ مختوم، واحدی، جرجانی و توماج[۱۵]. این حلقه، هسته­ی مردمی­ای بود که هم امکان بسیج داشت و هم خودش از ترکمن­های محروم در آمده­بود. یک میل رادیکالِ چپ پیشینی و اکنونی در گنبد وجود داشت. مساله­ی زمین و اختلاف­طبقاتی در گنبد غامض بود. یک اقلیت سرمایه­دار که با رژیم­شاه هم‌پیوند بودند و یکی­ـ­دو تا هم سناتور بودند که یکی هم فلیکس آقایان[۱۶]ـ‌مسیحی بود و همیشه از گرگان می رفت­ـ گرگان و گنبد و ترکمن‌صحرا را در اختیار داشتند و ازآن­طرف هم یک اکثریتی که سد جوع می­کردند. درحقیقت گنبد آماده­ی یک تنش و شورش بود. با سازمان­دهی فدایی­ها در گنبد و بعد کردستان، حرکت آنتاگونیستی­ای صورت­گرفت. می‌توان گفت از تابستان ۵۷ فدایی­ها درکردستان هم فعال بودند. یک جریان افراطی و تقریبا بی‌ریشه به­نام کومله[۱۷] در کردستان بود که درحقیقت زیراکس جریان پیکار بود. در کردستان جریان­های قدیمی با رگه­های اصیل مثل حزب‌دموکرات وجود داشت که سابقه­ی ۵۰-۶۰ ساله داشتند و در دو قیام پیشینی در دهه­ی ۲۰ و ۴۰ هم مشارکت داشتند و سرانش مثل قاسملو[۱۸] و غنی­بلوریان[۱۹] هم در ایران و هم خارج از ایران شناخته شده بودند و نیروهای قدیمی و نسبتا معتدل کردستان بودند. ولی جریا کومله سمت تیزی به کردستان می­داد. متاسفانه فدایی­ها تحلیل کیفی­ای از دوره نداشتند و هم در گنبد و هم در کردستان چپ­روی کردند. اگر بخواهیم زمینه­ها را بشماریم یکی چپ­روی افراطی از طرف گروه­های چپ و یک حساسیت ضدمارکسیستی و پس­زدن تاریخی مارکسیست­ها از طرف حاکمیت وجود داشت.

بهتر بود که مارکسیست­های آن دوران طبقه­بندی می­شدند هم­چنان­که ما مارکسیست­های تاریخی ایران را طبقه­بندی می­کنیم. بعضی مثل حزب­توده بودند که قبلا صحبتش اینجا زیاد شده­است. ویژگی­ها و ظرفیت­های جدی‌ای به ایران وارد کردند اما در اصلی­ـ­ فرعی کردن بین منافع­ملی ایران و منافع­ملی اتحادشوروی به­عنوان پدرخوانده­ی مارکسیست­ها در جهان، به‌نفع جریان آن­طرف بودند. لذا جریان ملی­ای نبود و به این اعتبار هم در جامعه­ی ایران جای ویژه­ای باز نکرد. در حوزه­ی فرهنگ و ادبیات و... جا باز کرد و رد پاهایش هم­چنان برقرار است اما خیلی نتوانست در جامعه­ی سنتی ایران نفوذ کند. یک وجه چپ­ها هم جریانی بود که به پیکار موسوم شد. (قبلا هم صحبت شد که هرکس مخیر است دیدگاه و مشی خودش را تغییر بدهد ولی نمی­شود به بهانه­ی تغییر دیدگاه خون بریزد و تسویه کند. اتفاقی که در تحول ایدئولوژیک سازمان­مجاهدین­ایران درحد فاصل ۵۲ تا ۵۴ رخ داد و سال ۵۳ با تسویه­های کثیف درون­سازمانی و مصادره­ها و خلع­ها و زیرکردن مذهبی­ها و ۵۴ هم با خونریزی هم­زمان شد. لذا آن پیشینه در ایران قابل دفاع نبود و تنفری را برانگیخت و جزو نیروهای­ملی که هیچ، جزو نیروهای قابل­قبول هم به­حساب نمی­آمدند.) به­هرحال در ایران یک جریان فدایی هم شکل گرفت. می­توان­گفت جریان فدایی اصیل­ترین جریان تاریخی مارکسیستی در ایران بود و رگ و ریشه­های ملی داشت. به­خصوص جریان فدایی­ای که قبلا صحبتش را کردیم[۲۰] که از دو گروه جزنی و احمدزاده تشکیل شده بود. گروه احمدزاده کاملا از درون جنبش­ملی بیرون آمده­بود. برادران احمدزاده و امیرپرویزپویان عضو جوان کانون نشر حقایق اسلامی در مشهد بودند و در دوران نهضت­ملی، نوجوانانی بودند که گرایش ملی­ـ­مصدقی داشتند و مذهبی هم بودند. اینها یک­پایه­ی جریان فدایی­ها بودند که در اخلاقی­کردن و صاحب­منش­کردن جریان فدایی­ها در ایران نقش داشتند. جریان فدایی در ایران یک جریان اخلاقی و ملی هم بود. یعنی در دهه­ی۵۰ هیچ انگی، نه اخلاقی و نه مبارزاتی، به جریان فدایی نمی‌­چسبید. [این جریان] با نیروها همکاری می­کرد، به آنها امکان می­داد و از آنها امکان هم می­گرفت. تعداد از دست­رفتگان فدایی­ها در ایران خیلی بیشتر از مجاهدین بود. مجاهدین از سال ۵۰ تا ۵۷ که فهرست شهدایشان منتشر شد ۳۳شهید (ازبنیان­گذاران بگیرید تا تیپی که کارگر بود و عضوشان شده­بود)داشتند. ولی فدایی­ها دویست و خرده­ای نفر در درگیری­ها و در میدان تیر و در زندان­ها زیر شکنجه ازدست­داده بودند. [این نشان می­دهد] که جریان مایه­گذاری بودند و پس زدن فدایی­ها کار درستی نبود. فدایی­ها ۲۴ بهمن۵۷، دو روز بعد از پیروزی انقلاب، به طرف مدرسه­ی رفاه که آقای خمینی بود، اعلام راهپیمایی کردند. باید با این جریان برخورد جذبی می­شد. جذبی نه به این مفهوم که [الزاما] در حاکمیت بیایند، که البته اگر انقلاب ایران، انقلابی بود که قدرت را به­صورت دموکراتیک توزیع می­کرد بالاخره باید یک گوشه­ای از کار هم به آنها می­رسید. آنها جریان [حزب] توده نبودند که حامی منافع[کشور] دیگری باشند، جریان پیکار هم نبودند که ازشان بوی تعفن بیرون بیاید. جریانی بودند که ده­سال در ایران پیشینه داشتند و می­توانستند یک گوشه­ی کار اجرایی را بگیرند. می­توانستند چند تا نماینده در مجلس داشته­باشند و در کار اجتماعی مشارکت کنند. اما همه­ی این امکانات به­خاطر دیدگاه سنتی به­رویشان بسته شد و آقای خمینی هم با آن راهپیمایی مخالفت­کرد. درحالی­که آقای خمینی نقش رهبری داشت و می­باید تمام نیروهای درون جنبش­ملی ازجمله جریان فدایی را پوشش بدهد. [جریان فدایی] مارکسیست بود، موحد نبود و مذهب را قبول نداشت ولی هیچ­وقت مثل جریان پیکار یک جریان ضدمذهبی که پنجه به روی مذهب بکشد و خون بریزد، نبود؛ اصلا این­طور نبود! لذا خودشان چپ­روی­هایی داشتند اما یک پس­زدن تاریخی از این طرف و یک میل سنتی ضدمارکسیستی در روحانیت و در بخشی از حاکمیت وجود داشت. خود دولت موقت هم به‌خصوص شخص مرحوم­مهندس­بازرگان یک میل ویژه­ی ضدمارکسیستی داشت. بهمن۵۹ مهندس­بازرگان در سخنرانی به­مناسبت ۲۲بهمن که احتمالا در زنجان[۲۱] کردند، عنوان­کرد که اگر امریکا شیطانِ بزرگ و کبیر است، مارکسیست شیطانِ اکبر است. یعنی مارکسیست­ها شیطان بزرگتری نسبت به امپریالیسم هستند. درحقیقت مهندس بازرگان تضاد فرعی را دامن­زد. پس دولت­موقت هم ضدمارکسیست بود، شورای­انقلاب هم تا حدودی همین­طور و روحانیت هم به همین ترتیب. می­شد برای بخشی از جریان مارکسیستی جایی در جامعه­ی ایران درنظر گرفت کمااینکه حقشان هم بود. از حق پیکار کسی دفاع نمی­کند، از حق جریان­های مارکسیستی که منافع بین­المللی را بر منافع­ملی ترجیح دادند و الان هم انگاره­شان همان است کسی دفاع نمی­کند اما جریان فدایی در ایران حداقل قابل دفاع اخلاقی بودند.

ترورها: تفکر مکانیستی، مواجهه با ضد شریعتی

ترورها هم ازهمان اوایل۵۸ شروع شد؛ ترور قرنی که رئیس­ستادارتش بود، ترور آقای مطهری، ترور مفتح، ترور شیخ­قاسم اسلامی و ترور هاشمی‌رفسنجانی. ترورها به­هیچ­وجه قابلیت دفاع نداشت. کمااینکه همه­ی نیروها (نه شفاهی، با بیانیه که مستند است) اعم از نیروهای جنبش­مسلحانه ترورها را محکوم کردند. مثل فدائیان­اسلام که مساله­ی فکری را با تصفیه­ی مکانیکی حل می­کردند، آنها [(فرقان)] هم همین­طور بودند. البته جریانی بودند که قبل از انقلاب صادق و ساده­زیست و پاکباز بودند و بجز آرمان هیچ نداشتند(آقای [اکبر] گودرزی و بچه­های جوان دورش[۲۲]) ولی تفکر، تفکر مکانیستی­ای بود و آقای مطهری هم نمی­توانست در کادر ترور قرار بگیرد. انقلابی که تازه یکی دوماه از آن می­گذشت و جامعه و حاکمیت­اش می­بایست تمرین دموکراتیک و زیست مسالمت­آمیزمی­کردند، این بیرون آوردن اسلحه و ترور [درست نبود].آن­هم [در مورد] تیپ­هایی که فکری بودند؛ مفتح تیپ فکری بود، مطهری هم تیپ فکری بود ـ­حالا هر مساله­ای هم با شریعتی داشته­باشد‌ـ‌ شریعتی هم یک تیپ فکری بود. مفتح یک تیپ بین حوزه و دانشگاه بود. شیخ­قاسم­اسلامی هم یک تیپ افراطی مثل کافی بود. در مسجد پیاله­ی تجریش کتاب شریعتی را می­گرفت و بر سر منبر آب‌دهان رویش می­انداخت. کار [قاسم اسلامی] بد و غیراخلاقی بود و با مساله­ی فکری برخورد غیرفکری داشت اما به هرحال اسلحه توسط گروه‌فرقان به­وسط آمد و با کمپ ضدشریعتی مواجهه­ای کردند که قابل دفاع نبود. البته اصلا مفتح ضدشریعتی نبود. مطهری هم ضدشریعتی نبود، مخالفت­هایی با شریعتی داشت کمااینکه هرکسی حق­اش است که مخالفتش را با دیگری بروز دهد. اینها هم از این مجرا ضربه­ای به شرایط زدند.

اشغال سفارت: فاز انقلاب­ـ­دولت اصلاحی/ گرایش ضد امپریالیستی­ـ­حس تملک

وجه بعدی، اشغال سفارت بود. اشغال سفارت یک حرکت سکتاریستی[۲۳] بود. به­این مفهوم که یک اقلیت جلو می­افتد و به­آنچه می­رسد، انجام می­دهد [ولی] هزینه­اش به­حساب همه است. تک­تک ما می­توانیم کاری تا حد انتحار بکنیم. جان مال خودمان است (البته جان مالِ صاحب اصلی است و در سیر طبیعی باید به او تحویل داد). می­توانیم انتحار کنیم و دست آخر خودمان پاسخگوی جان­آفرین خواهیم بود و خودمان می­دانیم با او؛ اما اگر حرکتی منجر به­این شود که هزینه­اش را دیگران بدهند هم غیرحرفه­ای­ و هم غیراخلاقی است.

سفارت اشغال شد، البته باید فضای اشغال سفارت را درک­کرد و با این‌جریان مثل هر جریان دیگر منصفانه برخورد کرد. یک­وجه این بود که فاز، فاز انقلاب بود [ولی] دولت، دولت اصلاحی بود. اگر دولت مهندس‌بازرگان سال۷۶ [روی کار] می­آمد، کاملا با شرایط هم­خوان بود؛ تنوع، تکثر، اصلاح اقتصادی و اصلاح سیاست­خارجی، گفتگوی­تمدن­ها و.... این شعارها می­توانست در آن دولت با آن ماهیت قرار بگیرد. اما شرایطی که انقلاب۵۷ را به ۳۹-۴۲ و باد و طوفان دهه­ی ۵۰ و بعد ۵۶-۵۷ (قبلا صحبتش زیاد شد و امروز هم به­آن اشاره­شد) وصل می­کرد با این دولت که در فازاصلاح بود، هم­خوانی نداشت. این­مورد همه را مساله­دار می­کرد. آرام­آرام گروه­ها چه مذهبی و چه چپ موضع گرفتند. خیلی از روشنفکران هم موضع گرفتند. دانشگاه هم موضع داشت. [نکته مورد] توجه دوم این است که دانشگاه هم خُل­دست دراختیار جریان رادیکال بود. در هیچ دانشکده­ای چه تهران و چه شهرستان جریانی که ذیل تابلوی نهضت­ملی و یا نهضت­آزادی فعالیت­کند، وجود نداشت. یک جریان انجمن­اسلامی بود که ۵۸ زیرچتر دفترتحکیم­وحدت رفتند، انتخاب تاریخی­شان روحانیت و آقای­خمینی بود و خودشان را درکادر نظام تعریف می­کردند. یک­جریان هم سازمان­دانشجویان مسلمان بود که خودشان را در کادر سازمان [مجاهدین] تعریف می­کردند. یک­جریان کوچک­تر هم جنبش­دانشجویان­مسلمان بود که هوادار دانشجویی جنبش­مسلمانان­مبارز بود و بقیه هم چپ­ها بودند. سازمان‌دهی دانشگاه یک‌دست رادیکال بود. انجمن­حجتیه با ماهیت خودش، نهضت­آزادی، احزاب‌ملی درون جبهه­ی­ملی با ماهیت خودشان در دانشگاهِ آن موقع نماینده نداشتند. لذا دانشگاه کاملا رادیکال بود. این یک­وجه قضیه است.

وجه دیگر این­که آنهایی­که سفارت را اشغال کردند ـ‌­فارغ از اینکه بعدا به چه رانت­هایی دست یافتند و چه کردند که سرجای خودش درست است­ـ آن زمان گرایش ضدامپریالیستی داشتند. آن­زمان مساله­ی بازگشت شاه، بازگشت اموال ایران که بلوکه شده­بود یا در حال بلوکه­شدن بود ( البته بعدا بلوکه­شد) و نوع مراوده­ی انقلاب­ایران با امریکا [مطرح] بود. ملاقات مهندس­بازرگان، دکتریزدی و آقای­چمران با برژینسکی در بیرون از کشور[۲۴] حسایست­ها ازجمله حساسیت­های گرایش انجمن­اسلامی در دانشگاه را خیلی دامن زد. ضمن اینکه بچه­های انجمن­اسلامی و تحکیم­وحدت از تابستان۵۸ متشکل شده­بودند و در دانشگاه تشکیلاتی را در مقابل تشکیلات گروه­ها به­وجود آورده­بودند و خط تصاحب دانشگاه را هم مزه­مزه می­کردند، یک حس تملکی هم داشتند که انتقاد ویژه به­این حس تملک است. به‌نمایندگی از یک­ملت سفارت را اشغال کردند و ۳۰ سال است که همه تاوانش را پس می­دهند. شرایط آن­ دوران و شرایط آن­ بچه­ها را باید درک کرد ولی عمل، عمل قابل دفاعی نبود. مثلا ویت­کنگ­ها ده­هزار روز با سه کمپ امپریالیستی که آخرینش امریکا بود، جنگیدند. در حال جنگ با امریکا بودند اما ویت­کنگ­ها در هانوی محافظ می‌گذاشتند که به سفارت امریکا آسیبی وارد نشود؛ این عین درایت است. در حال جنگ با امریکا­است و سربازش را هم می­زند ـ­چون کشورش را اشغال کرده­اند حقش است که سرباز امریکایی را نابود کند­ـ اما در کنارش یک­درایت دیپلماتیک هم دارد که سفارت را محافظت می­کند تا اشغال نشود. آن سفارت در حقیقت ملک آن کشور محسوب می­شود.

فضا و شرایط اشغال­کنندگان را باید درک کرد. [این عمل] یک مقدار از سر استیصال بود یعنی حس می­کردند که جریان انقلاب آچمز شده­است. (اگر بخواهیم منصفانه تحلیل کنیم هم­چنان­که انتظار داریم دیگران هم در تحلیل ما پشت ذهن و سیر ما را هم منظور کنند، ما هم باید سیر آنها را منظور کنیم). سیر آنها یک سیر مبارزاتی ضدامپریالیستی دانشجویی از دهه‌ی۵۰ تا ۵۸ (دقیق­تر نیمه­ی دهه­ی۵۰ تا سال۵۸ ) بود. انتخابشان هم انتخاب آقای­خمینی بود و با دولت­موقت مساله داشتند، مساله­ی بازگشت شاه و اموال و این­گونه دغدغه­ها هم وجود داشت [اما] عمل، عمل مکانیکی­ای بود. از دیوار سفارت بالارفتن قابل دفاع نبود. البته این را هم بایدگفت که آن زمان همه­ی نیروها بدون استثناء از اشغال سفارت دفاع کردند. مجاهدین، فدایی­ها، جناح رادیکال جداشده­ی نهضت­آزادی و... همه دفاع کردند. آن موقع فقط شخص مهندس­بازرگان، بخشی از دولت­موقت و تک­عناصری از روحانیت مثل آقای­کنی که جسارت ابراز داشتند و جوگیر نشدند، مخالفت کردند، وگرنه همه حمایت کردند. الان همه منتقد هستند اما آن موقع همه جلو سفارت می­آمدند و اعلام حمایت می­کردند. پلاکارد می­زدند و بیانیه می­دادند. اگر بچه­ها به روزنامه­های سال۵۸ مراجعه کنند [می­بینند] که همه (رادیکال­ترین نیروهای آن زمان) حمایت کردند. لذا این قضیه­ی سفارت را می­بایست جدی­تر تحلیل کرد.

انقلاب­فرهنگی:حس تملک کامل، انسداد فعالیت در دانشگاه/ رگه­ی افراطی در دانشگاه

وجه بعدی، انقلاب­فرهنگی بود. در انقلاب­فرهنگی این حس تملک به یک تملک کامل تبدیل شد. یکی از اعضای اصلی هسته­ی اصلیِ[اشغال سفارت] در کیهان سال۶۴ مصاحبه­ای دارد ( اسم نمی­بریم). آن موقع هرسال کیهانِ­سال [که شامل] تحولات آن سال بود [به­همراه] چند مصاحبه چاپ می­شد. ایشان در آن مصاحبه صریح تاکید کرده­است که ما سفارت را اشغال کردیم، سقوط دولت­موقت در ناسیه­اش بود و از اشغال سفارت می­خواستیم به سقوط دولت‌موقت هم برسیم. (این مضمون است و نقل عین نیست و دوستان می توانند خودشان تعقیب کنند[۲۵]). از اینجا یک حس تملک پیدا شده­بود که این حس تملک، در سال۵۹ [اینطور] گُل کرد که انقلاب مال ماست. اما در دانشگاه، همه در انقلاب سهم داشتند؛ مارکسیست­ها، بچه­های مجاهدین و مذهبی­هایی که خودشان را در کادر مجاهدین و نظام تعریف نمی­کردند، سهم داشتند. اما حس تملک[شان به اینجا رسید]که دانشگاه دارد از دست می­رود. مگر دانشگاه مال انجمن­های اسلامی بود؟! دانشگاه مال تحکیم‌وحدت بود؟! دانشگاه مالِ دانشجوو مالِ جامعه­ی دانشگاهی است. استاد در آن هست، کارمند هست، زحمت­کش دانشگاه هم هست، دانشجو هم هست. دانشگاه همه­اش مال دانشجو نیست و دانشجو هم فقط یک اقلیت خاص نیست. خط بعدی­شان این بود که فعالیت سیاسی دانشگاه را تعطیل کنند. آقای هاشمی­رفسنجانی مصاحبه­ای دارد در یکی از سالگردهای انقلاب­فرهنگی[۲۶] (یک مصاحبه [تلوزیونی] هم در خود سال ۵۹ دارد) که تصریح کرده دانشجوها پیش ما آمدند و از فعالیت گروه­ها نگران بودند، ما هم نگران بودیم و انقلاب­فرهنگی شد. آن دانشجویانِ نگران، انقلاب­فرهنگی کردند! مثل اینکه در این جمع تک­تک ما یک نگرانی­ای داشته باشیم و سالن را ببریم هوا ودر سالن را ببیندیم. چنین اتفاقی افتاد. البته این طرف هم یک رگه­ی افراطی حداقلی در دانشگاه بود. در انقلاب­فرهنگی آن جریانی که لاستیک آتش زد یا در دانشگاه سنگربندی کرد یک جریانِ اقلیتِ اقلیتِ مارکسیست بود. یک جریان آشوب­طلبی مثل پیکار به همراه چند تا گروه خیلی کوچک که در همه­ی دانشگاه­ها هم نبودند(گروه ۱۹بهمن، گروه سیاهکل و گروه اشرف) بود. اینان چپ‌­ترین و رادیکال­ترین و افراطی­ترین مارکسیست­های تخیلی آن زمان بودند. یک رگه­ی اقلیتی بودند و حتی فدایی­ها در انقلاب­فرهنگی برخورد مسلحانه نکردند. یا حتی جریان دانشجویی مجاهدین وقتی­که شورای­انقلاب و رئیس­جمهور که بنی­صدر بود، خواستند که دانشگاه تخلیه بشود، دانشگاه را تخلیه کردند. جریان دانشجویی مجاهدین، جریان موج­افشانی بود و یک جریان کوچک نبود، در جاهایی هم از انجمن­اسلامی­ها بیشتر بودند. لذا فقط یک رگه­ی افراطی بود که اواخر فروردین و اردیبهشت بروز و ظهور پیدا کرد. دانشگاه، تعطیل شد. لذا این حس تملک که انقلاب مال ماست، دانشگاه مال ماست، نظام مال ماست در این جریان که خودش را زیر روحانیت و ولایت­فقیه تعریف می­کرد،[شکل گرفت]. در اردیبهشت۵۸ که کنگره­ی تحکیم­وحدت تشکیل شد، مرامنامه و اساسنامه­ای آمد که با سنت دانشجویی ایران و سنت دانشجویان مذهبی هم نمی­خواند. آمدند خودشان را تعریف و موکول کردند به روحانیت. یعنی از این به بعد انجمن­ها هر حرکت جدی تشکیلاتی و صنفی­ای می­خواستند بکنند، می­بایست مجوز را از روحانیت می­گرفتند[۲۷]. دانشجویی که برای خودش عقلی دارد، درکی دارد(عقل کل نیست اما عقلی دارد که کار دانشجویی را خودش می­کند و نیروی بیرون دانشگاه را وارد دانشگاه نمی‌کند) [باید مجوز می­گرفت]. انقلاب­فرهنگی یک حرکت به­غایت انحصارطلبانه بود. بعد از این اشاره خواهیم­کرد که جریانی که انقلاب‌فرهنگی کرد یکی از رانت­خوارترین جریانات بعد از سال۶۰ بود. از همان موقعی که سال۶۰ دانشگاه بازگشایی شد، تعداد واحدهایی که اینها می­توانستند بگیرند، بیشتر از بقیه بود. چون سال ۵۹ را تحریم کردند، سال۶۲ که دانشگاه باز شد اینها می­توانستند هرترم ۲۴واحد بگیرند. (آقای دکتر ملکی هم اینجا [شاهد] هستند). دانشگاه حد و عرف و نُرمی دارد. از همان سال۶۰، کاروان مکّه و سفرهای رانتی[داشتند]. بعد تربیت­مدرس[۲۸] شکل گرفت. تربیت­مدرسی­ها بنا بود که بروند در مناطق محروم کشور تدریس کنند. اما بلافاصله در دانشگاه خودشان استاد شدند. مثلا در دانشکده­ی خودمان[۲۹]، تا سال۶۱ طرف روی صندلی دانشجویی می­نشست(در این سال­ها کسانی که چند تک درس داشتند می­توانستند درسشان را تمام کنند) و ۶۲ که دانشگاه باز شد، استاد شد. فاصله­ی سنی­اش با بعضی از دانشجوها سه­ـ­چهار سال بود. بعد از بازشدن دانشگاه اینها[دانشجویان انجمن­اسلامی] به دانشگاه‌های خودشان بازگشتند و دانشگاه را تسخیر کردند و بعد هم بورسیه­ی خارج از کشور رفتند. جریان غالب انقلاب­فرهنگی، جریان رانت‌خواری شد؛ هم در تیتر و هم در پُست و ... .

جنگ: قراداد ۱۹۷۵، صدور انقلاب

وجه بعدی هم جنگ بود. یکی از زمینه­های جنگ، قرارداد ۱۹۷۵/۱۳۵۴ بود[۳۰]. آن زمان در منطقه­ی ما هژمونی شاه بود که مورد حمایت جمهوری‌خواهان امریکا هم بود، (نیکسون و کیسینجر یک بار ۵۱ به ایران آمدند و یک­بار هم کیسینجر با یک هیئت ۴۰ نفری از همه­ی سرمایه­داران اصلی امریکایی به ایران آمد. شاه کاملا تحت حمایت امریکا بود.) صدام خیلی مایل نبود قرارداد را امضاء کند ولی بالاخره با وساطت الجزایری­ها امضاء کرد. بعد از انقلاب ایران خود صدام هم در منطقه مدعی شد. از این طرف هم میل صدور انقلاب وجود داشت و تحرکاتی در منطقه[ازجمله] عراق بود تا مثلا تحرکی مثل ایران هم در عراق پیدا بشود. درحقیقت دو زمینه [برای جنگ] بود؛ یکی درون صدام و یکی هم درون اینها. مجموعا جنگ صورت گرفت، اتفاقی که می­توانست رخ ندهد. شما نگاه کنید همان دولت ساندنیست با معدل سنی ۳۲سال، دورش از همه­ی مرتجعین منطقه­ای محاصره بود. یک­طرفش السالوادور بود که به­غایت ارتجاعی بود. در السالوادور همه­ی گروهبان­ها مثل سوموزا که گروهبانی در نیکاراگوئه بود و حکومت تشکیل داده­بود، حکومت تشکیل داده بودند. بهترین­شان گروه­های سرخ­پوستیِ میسکیتو بودند که آنها هم تمایلات ارتجاعی داشتند و تقریبا مزدور آمریکا بودند ولی گلوله­ای در نیکاراگوئه در نرفت. یک جریان ۳۲ساله همه­ی پیرامون خودش را اداره­کرد. خیلی مهم بود. ولی اینجا با اینکه معدل سنی دولت و شورای­انقلاب نسبت به نیکاراگوئه حداقل ۳۰سال بالاتر بود، این اتفاق در ایران رخ نداد. برفرض که عراق مایل به جنگ بود و چنگ و دندان نشان می‌داد اما این­طرف باید اداره­اش می­کرد. اتوریته­ی انقلاب ایران [درحدی بود که] بتواند [تهدید را] اداره و مدیریت کند، ولی این اتفاق رخ نداد.

خرداد۶۰: حذف بنی­صدر،  شکل­گیری، ضربه­ی ۵۰، ضربه­ی۵۴، زندان، هژمونی

اما آخرین تکانه­ای که دوره را به­سر می­آورد و دوره­ی جدیدی را باز می­کند، تکانه­ی خرداد۶۰ است که این هم مثل همه­ی قبلی­ها زمینه داشت. زمینه­ها را فقط تیک می­زنیم و نمی­توانیم زیاد بازشان کنیم. [اینکه] نمی توانیم زیاد باز کنیم به­خاطر محافظه­کاری نیست. نظر خود من این است که مساله­ی خرداد۶۰ را وقتی می­شود کامل بازکرد که چند پیش­نیاز وجود داشته­باشد. یک، ظرفیت پذیرش تحلیلی در نیروها وجود داشته­باشد، چیزی که الان وجود ندارد. دو، دو طرف در موضعی باشند که بتوانند حرکت خودشان را توضیح بدهند. الان یک­طرف می­تواند اما ما با دو طرف مساله داشتیم و داریم. به این علت و تحلیل الان زیاد نمی­توان وارد لایه­هایش شد. اگر جامعه­ی ایران به یک موضع عقلانیت رسید و نیروها و حاکمیت هم به موضع انتقادازخود رسیدند و این امکان وجود داشت که طرفین درگیر مواضع خودشان را توضیح بدهند، ما نسبت به دوطرف موضع انتقادیِ ویژه­ای داریم. دوطرفی که ایران را به طرف فروپاشی بردند. فروپاشی­ملی خیلی مهم­تر از فروپاشی یک حاکمیت است. فروپاشی­ملی خیلی مهم­تر از بین رفتن حتی جریانی است که سابقه­ی مبارزاتی دارد.

درحدامکان (امکان هم نه به لحاظ امنیتی که به­لحاظ اینکه انسان چقدر صلاحیت دارد وارد بشود) به نظر من چهار مساله [در مورد خرداد ۶۰] وجود داشت. مساله­ی اول شکل­گیری سازمان­مجاهدین بود[۳۱]. یک جریان با معدل سنی ۲۵سال شکل می­گیرد. این جریان، درحدخودش حمایت جریان­های اصلی سراسر ایران، بخشی از روحانیت، بازار و دانشگاه، را جلب می­کند: [این حمایت­ها] خود به­خودی نبود؛ حنیفی بود که در دوران دانشجویی(از کرج) شناخته شده­بود، راه افتاد و هم کار کیفی و هم کار کمی کرد. انجمن­ها را تکثیر کرد و کتاب­خوانی را در انجمن­هایی که قبل از آن بخشی­شان بسیار سنتی بودند، باب کرد. از کتاب فیش تحقیق بیرون آورد. متدلوژی مطالعه بیرون آورد. خیلی مهم بود که یک دانشجویی ۲۰ساله در دانشگاه کرج این­کارها را بکند. همه­ی بچه­های انجمن­اسلامی را قرآن­به­دست کرد، بعد منظم کرد و بعد هم به شهرستان­ها رفت و در دانشگاه­های آن زمان، انجمن­اسلامی زد. خودش هم تیپ قرآنی­ای بود؛ هم در دانشگاه تفسیر می­کرد و خیلی اهمیت داشت که در بازار هم می­رفت [و قرآن] تفسیر می­کرد. بالاخره هویتی داشت. حنیف­نژادی که هاشمی­رفسنجانی می­پذیرفت، مطهری می­پذیرفت، خامنه­ای می‌پذیرفت. خیلی مهم است. الان شاخص­ترین چهره­های جریان دانشجویی ایران را چه­کسانی می­پذیرند؟ چه کسانی حاضرند با آنها دست استراتژیک بدهند؟ چه کسانی حاضرند؟ این مساله خیلی مهم بود که اقطاب شناخته­شده­ی روحانیت در ایران با اینها[(مجاهدین)] دست استراتژیک دادند. اصلاً دستگیری هاشمی در ارتباط با کمک مالی به مجاهدین بود و دستگیری بقیه­ی روحانیت هم همین­طور. روحانیت خودش کار ویژه­ای نمی­کرد و خودش را در ارتباط با سازمان و شریعتی تعریف می­کرد. البته بخشی­شان هم تحرک­های فردی داشتند. پس شکل­گیری [سازمان مجاهدین] خیلی مهم بود. درست است که با اقبال روبرو شد اما از طرف دیگر با مساله هم مواجه شد. برای بخش سنتی روحانیت قابل درک نبود که به قول خودشان چهار تا بچه­ی ژیگول دانشجو بیایند و کباده­ی اسلام را سردست بگیرند. کباده را سردست گرفتند، هزینه­اش را هم خودشان دادند و دست آخر هم به میدان تیر چیتگر رفتند. این است­که بخشی از روحانیت سنتی با شکل­گیری مساله داشت ولی منصفانه باید گفت بخشی از روحانیت هم مساله نداشت و پشت سرشان آمد و کمک­شان کرد. به­خصوص تیپی مثل هاشمی یا آقای کنی کمک­های ویژه­ای به مجاهدین کردند. کمک هم که فقط کمک مالی نیست، بخشی از روحانیت پشت سر سازمان آمد و مؤید­ـ­حامی جریان مجاهدین شد.

اتفاق دیگر ضربه­ی۵۰ بود. می­توان گفت ضربه­ی ۵۰ نیروهای پخته و مدیر مجاهدین را ازآنها گرفت. جریان­هایی بعدی که رهبری شدند تومانی هشت­ریال شاید هم بیشتر، با بنیانگذاران فرق داشتند؛ پختگی، صداقت و مدیریت­شان. این خیلی مهم بود که حنیف ۲۴ساله بازار را پشت سر خودش بیاورد. از بازار تبریز و بازار تهران و...  پول به داخل سازمان بیاید و خانه به سازمان بدهند. اتفاق ویژه­ای بود.آن­موقع پشت مسجدسپهسالار، یخچال و یخ­سازی بود. آقای حسین­فکری روی این یخ­ها فوتبال بازی می­کرد. آقای حسین­فکری در ۱۶سالگی این ژن را داشت که در سال۱۳۱۸ باشگاه تهران­جوان را تاسیس کند. خودش متولد ۱۳۰۲ بود. یک ژنی داشت که این ژن را حنیف­نژاد در این حوزه داشت. وقتی که رفت فاصله­ی بانیان با فاصله­ی بعدی­ها فاصله­ی ویژه­ای بود. دو سه نفر[کیفی] را هم مثل کاظم­ذوالانوار در سال۵۴ زدند[۳۲]. آنها هم می­دانستند که چه­کسی را بزنند. تیپی بود که مثل بقیه فاصله­اش با بنیانگذاران زیاد نبود؛ فرد اخلاقی، سازمان­ده و تئوریک[ی بود]. اگر این تیپ­ها در سازمان می­ماندند طبیعتا پختگی بیشتری در ایران پیدا می­کردند.

[اتفاق] بعدی ضربه­ی۵۴[بود که] ذهن­ها را زخم کرد. همه فکر می­کنند فقط روکش قلب مخملین است اما ذهن هم مخملین است. با ذهن نمی­شود با اسلحه طرف شد. با ذهن نمی­شود با قمه طرف شد. با ذهن نمی­شود با قیچی و ناخن‌­گیر و موچین مواجه شد؛ مخمل است. مخمل ذهن جامعه­ی سنتی ایران با ضربه­ی۵۴ آسیب دید. می­توان گفت [ضربه­ی] ۵۴، بخشی از جامعه­ی سنتی ایران به­خصوص آنهایی که در زندان و مبارزه بودند را به راست انداخت. [اتفاق] بعدی مسایل زندان [است]. برخوردهایی در زندان با جریان­های سنتی صورت گرفت که نباید صورت می­گرفت. برخوردهایی هم ازآن­طرف با جریان­های دهه­ی۵۰ صورت گرفت که نباید صورت می­گرفت. کینه­های زندان که انباشته­بود [سال] ۵۸ بیرون آمد. بعد از انقلاب بحث هژمونی هم بود. بحث هژمونی یک بحث دوطرفه بود و هر دوطرف درگیری هژمونی می­خواستند.

این نقطه­چین را رسم کنید؛ حساسیت­های آغاز شکل­گیری، ضربه­ی۵۰، ضربه­ی۵۴، مسایل زندان و هژمونی­طلبی و ناپختگی بعد از انقلاب، خرداد۶۰ را به­وجود آورد. خرداد۶۰ را باید جدی تحلیل کرد. این کاری که آقای‌میثمی[۳۳] شروع کردند یک­مقدار انجماد را باز کرد و موضع را برای ابرازنظر باز کرد. ان­شاءالله جامعه­ی ایران به سرفصلی برسد که همه­ی نیروهایی که در یک دوره همدیگر را تحمل نکردند (نیروهایی که الان هستیم)، بتوانند همدیگر را تحمل کنند و مساله­ی فکری در ایران با فکر پاسخ داده­شود. نه اسلحه­ی نواب و فدائیان [اسلام] و عبدخدایی دربیاید، نه اسلحه­ی فرقان دربیاید و نه سلاح­های دیگر. در سیر خودش بنی­صدر هم که با مجاهدین پیوند خورد، رادیکالیسم [را دامن زد] و مسایل و دیدگاه­های خاص خودش را داشت. از آن­طرف هم حزب­جمهوری اگر نگوییم همه­ی قدرت را، بخش مهمی از قدرت را می­خواست و این وسط فقط مردم ماندند. کسی به این مردم فکر نکرد که بالاخره دو سال قبل آرمانی داشته[اند]. [انقلاب] ۵۷ را نه گروه­ها به­وجود آوردند و نه جریان­های رهبری­کننده. [انقلاب] با خون مردم، با حرکت مردم و با بچه­های مردم پیش رفت. پادگان­ها را مردم تسخیر کردند، رادیو تلویزیون را، کلانتری را مردم[گرفتند]. انقلاب را مردم پیش بردند و تا سال۶۷ بارِ جنگ را هم همین مردم به­دوش کشیدند. هیچکس فکر نکرد [چرا] اتفاق­های داخل زندان را وسط بریزیم؟! مردم ذهن­شان آلوده می­شود[درحالی­که] مردم اصلا نمی دانستند ماجرا چیست؟ ۵-۶ نفر در یک کمپی با هم درگیر بودند. بهتر بود درگیری می­ماند و یک مجرای دموکراتیکی برای حل و فصل­اش پیدا می­شد نه اینکه بیایی دانشجو را درگیر کنی، کاسب را درگیر کنی، مسجدی را درگیر کنی. بالاخره در دوطرف این درک و ظرفیت تاریخی وجود نداشت و در جریان بنی­صدر و حزب­جمهوری هم باز به­همین­ترتیب. خرداد۶۰ اتفاقی در ایران رخ داد که ۱۵سال بعد را کاملا متاثر از خودش کرد.

این­ پرده­ی اول شرایط بود. ان­شاءالله با یک تنفس به پرده­ی دوم شرایط، ۶۰ تا ۶۸، می­رسیم. امشب شب تولد حضرت­علی است. تبریک می­گوییم. انسان ویژه­ای بوده، عضو جدی هستی و عضو جدیِ­ مدار تغییر بوده است. برای تغییر پیرامو­ن­اش زندگی گذاشت و ما مبارزات این عضو فعال هستی را تقدیس می­کنیم. روز پدر هم هست. آقای­میثمی یک جوکی می­گفتند. من یک­مقدار عبوس هستم و بحث هم سنگین بود ان­شاءالله یک تلطیفی بشود. ایشان می­گفت روز مادر طلافروشی­ها غلغله است و روز پدر، جوراب­فروشی­ها.

با اجازه­ی دوستان تکه­ی دوم را آغاز می­کنیم. این[فراز] خیلی تاریخ نیست که بخواهیم در آن بمانیم و پرانتزش هم هنوز خیلی بسته­نشده­است. ان­شاءالله راجع به سینوس­های کلان هشت­فراز ر[بعدا] می­توانیم بحث کنیم[۳۴].

 

پرده­ی دوم شرایط؛ ۶۸ – ۶۰

ابتدا شرایط بین­المللی را می­بینیم و سپس به دریچه­های درون دیوارهای ملی می­آییم:

 

منظر بین­المللی

واپسین مراحل جنگ­سرد

این دورانی که از آن صحبت می­کنیم یعنی اول دهه­ی۶۰ (اوایل دهه­ی ۱۹۸۰ میلادی) تقریبا دیگر جنگ­سرد آخرین مراحل خودش را طی می­کند. رهبران اُرتدکس و سنتی شوروی که آخرین­شان برژنُف بود در این فاصله فوت می­کنند. پاتگورنی وکاسینی هم فوت می­کند. درحقیقت بعد از خروشچف، شوروی و بلوکش را تقریباً مثلث کاسینی، پاتگورنی و برژنف جلو می­آورد. نهادهای نظامی- امنیتی­شان هم بودند اما چهره­های اصلی اینها بودند. اینها فوت می­کنند و بعدی­ها که می­آیند هرکدام به­نسبتی جریان اتوریته و مسلط شوروی را مرحله­به­مرحله فروکش می­دهند و آخرینشان هم گورباچوف است و فروپاشی[بلوک شرق] که در مرحله­ی بعدی است[۳۵]. این دوره دیگر آخرین مراحل دو اردو[ی بلوک شرق و غرب] و رقابت­ها است و این دوره آرام­آرام می­رود تا به افت پایانی خودش نزدیک بشود.

دوران دولت­مقتدر

این دوران در جهان، دورانِ دولت مقتدر[۳۶] است. یعنی بعد از همه­ی مساعی تئوریک آدام­اسمیت که عنوان می­کرد اگر در جامعه­ی باز، اقتصاد و همه­چیز آزاد باشد، عرضه و تقاضا تعادل نهایی را رقم می­زند و اقتصاد آزادِ سرمایه­داری، دست نامرئی­ای را در درون خودش تعبیه کرده که سامان­بخش است و بحرانی از آن ناحیه ایجاد نمی­شود. اما دهه­ی ۱۹۸۰ متاثر از اِلمان[۳۷]­های مختلفی که اینجا جای بحثش نیست ضرورت دولت مداخله­گر و دولت مقتدر که آن دست نامرئی را نقض می­کرد، به­وجود آمد. یکی از مصادیق این دولت مقتدر از منظر اقتصادملی، دولت­ریگان در امریکا بود و یکی هم دولت خانم­تاچر در انگلستان که هر دو دولت­های مقتدر و مداخله­گری بودند. در زمان این دونفر هم بانک رزوفدرال[۳۸]­ امریکا (که بانک­مرکزی است) و هم بانک­مرکزی انگلستان از قدرت شگرفی برخوردار شدند. دولت کنترل قیمت­ها و کنترل بازارکار [را دست گرفت]. دوران، دوران دولت مقتدر بود و این دو دولت غرب را به­سوی استقرار دولت­های مقتدر بردند.

خیز توسعه

وجه بعدی خیز توسعه بود. در این دوره ادبیات توسعه در جهان بسیار جدی­تر از قبل پخش شد و جنوبی­ها هم به مطرح­کنندگان ادبیات توسعه پیوستند. مثلا نوازشریف پاکستانی[۳۹]  (نه این نوازشریف سیاسی که اختلاس کرده­بود) یک اقتصاددان اجتماعی است. در این دوره هندی­ها هم رشد خودشان را داشتند و کارشناس توسعه صادر می­کردند که اتفاق مهمی بود. بحث­های توسعه در چین،کره، برزیل و کشورهای دیگر جدی شد.

دموکراسی هدایت­شده

یک خط هم از طرف امریکا پیش­برده می­شد که خطِ دموکراسی هدایت‌شده بود. در این خط درکشورهایی که ملتهب بودند و به سرفصل آنتاگونیسم می­رفتند، (نه [الزاما]انقلاب)، جریان­هایی را سرکار می­آوردند که پیشینه­ی قبلی داشته­باشند. مثلا خانم بوتو[۴۰] در این دوره سر کار آمد و. خانواده­اش یک پیشینه­ی اجتماعی- سیاسی داشتند و در فیلیپین و بنگلادش به­همین­ترتیب. [امریکایی­ها]سعی کردند هم خانم باشند و هم خانواده­شان پیشینه­ی مبارزاتی داشته باشند. در نیکاراگوئه هم همین اتفاق افتاد و خانم چامورو[۴۱] سر کار آمد. همسرش خوان­پدرو چامارو از پنبه­کاران اصلی نیکاراگوئه و از رهبران بورژوازی­ملی بود که در دهه‌ی هفتاد توسط سوموزا ترور شده­بود و [نسبت به] خانواده­اش سمپاتی[۴۲] وجود داشت. یک وجه دیگر برای کسانی که سر کار می­آمدند تا دموکراسی هدایت­شده را پیش ببرند، این بود که بخشی تحصیل­کرده­ی هاروارد و بخشی هم تحصیل­کرده­ی آکسفورد بوذنذ. یعنی در پیشبرد دموکراسی هدایت­شده یک جنگ دانشگاهی بین آکسفورد و هاروارد هم برقرار بود.

شوک منفی قیمتی

اگر بخواهیم [از منظر] اقتصادی [دوران را] را قاچ بزنیم، شوک منفی قیمت نفت از سال۱۹۸۲ (۱۳۶۱) شروع شد و نهایتا در جنگ نفت­کش­ها[۴۳] در سال­های ۶۴- ۶۵ به زیر هفت­دلار سقوط کرد. یعنی از ۴۵دلار تک‌محموله­ی ۵۸-۵۹ به زیر هفت­دلار در سال­های۶۴- ۶۵ رسید.

بحران بدهی­ها

در این دوران بحران بدهی­ها بسیارعمده و عمیق شد. بدهکارشدن کشورهای جنوب از دهه­ی۶۰ شروع شده­بود، دهه­ی۷۰ اوج گرفت و به برجسته­ترین نقطه­ی فواره­ای خودش در سالهای حدودی ۶۵- ۶۶ رسید. مثلا بدهی آرژانتین بیش از ۱۱۰میلیارد دلار[بود] و بدهی برزیل هم به‌همین‌ترتیب. مصر هم ۶۰ تا ۷۰ [میلیارد دلار بدهکار بود]. بحرانی به­وجود آمد که امکان بازپرداخت بدهی­ها وجود نداشت و بخش مهمی از جی­ان­پی[۴۴] و دقیق­تر بخواهیم بگوییم بخش مهمی از جی­دی­پی[۴۵] کشورهای بدهکار مصروف بازپرداخت فرع وام­ها می­شد و اصل­اش هم که سر جای خودش باقی بود.

این فضای جهان بود.

 

منظر داخلی

حاکمیت تک­پایه

در ایران خودمان بیاییم؛ حاکمیت تک­پایه شد. از سال۶۰ کاملا تک­پایه شد و پای لیبرال کاملا کنار رفت. دولت­موقت ۵۸ رفته­بود. بعد ، دولتی تشکیل شد[به­نام] دولت شورای­انقلاب که تا زمانی که بنی­صدر رئیس‌جمهور شد و بعد هم رجایی در سال۵۹ دولت تشکیل داد، برقرار بود. بعد از حذف بنی­صدر و اعضای نهضت­آزادی و جبهه­ی­ملی از حاکمیت و روشنفکرانی مثل تیپ دکترسامی، حاکمیت تک­پایه شد. ماندند روحانیون و مجموعه­ی غیرروحانیونی که خودشان را ذیل روحانیت تعریف می­کردند.

هژمونی اکمل

اگر قبلا روحانیت یک هژمونی کاملی داشت ـ­به زبان خودشان که بیشتر گرایش عربی دارد صحبت کنیم­ـ هژمونی اکمَل شد. هژمونی روحانیت کاملِ کامل شد و به کامل­ترین شکل خودش رسید. تئوری ولایت­فقیه بود، خود آقای­خمینی هم بود، اقطاب روحانیت هم که بودند، ذیل آن هم روحانیت همه­جا، در مجلس، در دولت و... بود. هژمونی روحانیت به­لحاظ تاریخی و فکری کاملِ کامل شد. جریان مقابلی هم وجود نداشت. گروه­هایی که اسلحه به دست گرفته بودند اصلا دیگر در ایران نبودند و مقابله­شان با جمهوری‌اسلامی یک مقابله­ی فکری و اندیشه­ای نبود. دوطرف فیزیکی برخورد می­کردند، لذا در مقام مباحثه ومجادله با جریان جمهوری­اسلامی نبودند. بقیه هم که تریبونی نداشتند. میزانِ[۴۶] نهضت­آزادی بسته­شد، اُمتِ[۴۷] جنبش­مسلمانان­مبارز هم سال ۶۰ خودش تعطیل کرد. در فضایی که جریان روحانیت پاسخگویی نداشت، هژمونی اکمل شد.

تشکیلات اجتماعی تئوری

اتفاق دیگر اینکه ولایت­فقیه تبدیل به یک تشکیلات اجتماعی شد. در هر اداره­ای که می­رفتی سلسله­مراتب ولای­فقیه جاافتاده­بود و مسئول و رئیس آن اداره، نماینده­ی ولی­فقیه بود و این سلسله­مراتب اطاعت جا افتاده­بود. از ۶۰ تا ۶۶-۶۷ این­گونه بود که تئوری ولایت­فقیه تشکیلات اجتماعی خودش را هم پیداکرد.

روشنفکری پائین­دست و مرعوب

اتفاق تاریخی دیگری که در ایران افتاد[این بود که] روشنفکرانی که ماندند و خواستند خودشان را در کادر جمهوری­اسلامی تعریف کنند و جسارت زیست مستقل نداشتند، باعث شدند که روشنفکری [در جایگاه] پایین­دست و مرعوب قرار بگیرد. اتفاق­های جدی­ای افتاد، اگر دوستان روزنامه­های ۶۰ تا ۶۵- ۶۶ را مراجعه­کنند خیلی از این اتفاق­ها را می­بینند. مثلا یک ستون ثابت آقای جلال­رفیع[۴۸] در روزنامه­ی اطلاعات می­نوشت و واقعا فقط این کلمه را به­کار نمی­برد که ما نوکر روحانیت هستیم. آن­قدر روشنفکری را تخفیف می­داد و آن­قدر روحانیت را بالا می­برد که یک نوع رابطه­ی ارباب­ـ­رعیتی [قابل مشاهده] بود. خود دوستان بروند آنها را ببینند. یا فرض­کنید، آقای موسوی[۴۹] که نخست­وزیر این­دوره بود بالاخره در دهه­ی۵۰ و فاز انقلاب ایران یک روشنفکر بود و درمدار روحانیت نبود. متشرع نبود اما هم خودش و هم خانم­شان فعالین مذهبی بودند. جاهایی در کنار سازمان‌ مجاهدین خانم­شان خودش را کنار محبوبه­ی متحدین معرفی می­کرد[۵۰]. اما آقای­موسوی از وقتی دولت تشکیل داد، [دیگر] هیچ صبغه­ی روشنفکری نداشت. قبلا در دانشگاه­ملی[دانشجو] بود و معماری دانشگاه­ملی هم اصولا پاتوق روشنفکران بود. با تیپ­هایی مثل عبدالعلی­بازرگان و یزدان­حاج­حمزه[۵۱] و آقای سیدمحمدمهدی­جعفری[۵۲] و...زیست و نشست و برخاست داشت ولی از وقتی داخل حزب­جمهوری رفت و به­خصوص از سال۶۰ که آن ترورها و انفجارها فضای ویژه­ای در ایران به­وجود آورده­بود، خودش را کامل درکادر روحانیت و جریان ولایت­فقیه تعریف می­کرد. یا مثلا آقای حسن­حبیبی[۵۳] قبل از دهه­ی ۴۰ کاملا در خارج از کشور زندگی کرده­بود. نه اینکه مذهبی نبود اما بیشتر ملی بود و عضو نهضت­آزادی هم بود. سال۵۸ در انتخابات ریاست­جمهوری نامزد نهضت­آزادی بود. ایشان در سال۶۲ وقتی که می‌خواست اعتبارنامه­اش در مجلس تصویب بشود، دفاعیه­اش این­گونه بود که مثلا من در نوفل­لوشاتو می­رفتم ماست و پنیر و کره­ی امام را می­خریدم. تو برای خودت آدمی! یا آنجایی که بعضی از نمایندگان راست به او حمله کردند که تو [قبلا] عضو نهضت­آزادی بودی، بدترین برخورد را کرد و گفت که انسان در مسیر زندگی­اش روی یک نجاست هم راه می­رود. یعنی نهضتی­ها نجاست بودند؟! این­قدر پُست مهم بود؟! تو باید خودت را این­قدر برای گر فتن یک پُست نازل می­کردی؟! آن­هم وزیر دادگستری دولت که هیچ نقشی در تحولات نداشت و نمی­توانست عرض­اندام کند. لذا روشنفکری­ای که خود را در درون حاکمیت تعریف می­کرد، کاملا خودش را پایین­دست و مرعوب تلقی کرد. [روشنفکری] مرعوبِ فضا شد و دانشگاه، انجمن­اسلامی و تحکیم­وحدت هم عینا همین سیر را طی کردند.

ویژه وضعیت : دو قطبی/ پایان یک دوران/ نفس سیاسی/ شرایط سه­کنجی/ زندان­ها

در این دهه ما یک وضعیت ویژه هم داریم. در سال ۶۰ تا ۶۸ دوقطبی­ای [بین] جریانی که با حاکمیت مسلحانه برخورد می­کرد و جمهوری­اسلامی شکل گرفت. هر دوطرف هم برای خودشان حقانیت مطلق ترسیم می­کردند و هیچ­کدام نیروهای مابین خودشان را به حساب نمی­آوردند. یعنی ادبیات هردو مشابه بود؛ یا با ما هستی یا نیستی. اما این وسط چه؟ نه ترور را قبول داریم و نه اعدام را؛ نه شکنجه را و نه اینکه بزنی یک پیش­نماز را ترور کنی یا یک نارنجک به­خودت ببندی و یک امام­جمعه را منفجر کنی را قبول داریم و نه اعدام کسی که محکومیت­اش در زندان تمام شده را؛ هیچ­کدام از روش‌های دوطرف موردقبول نبود. بعضی­ها هم این وسط بودند که حق حیات و هویتی داشتند[اما فضا] دوقطبی شد و دوران نسبتا بازِ از ۵۷ تا پاییز ۵۹ به­پایان رسید. از پاییز۵۹ به این­طرف بوی درگیری استشمام می­شد. تحرک این­طرف و تدابیر آن­طرف؛ معلوم بود که [فضا] به­سمت درگیری می‌رود. از ادبیات دوطرف معلوم بودکه این دوران پایان پیدا کرد. به هرحال جمهوری­اسلامی [برای] نیروهایی که در ایران ماندند فقط یک حق نفس قائل بود. تشکیلات که نداشته باشد، روزنامه که نداشته باشد، دفتر که نداشته باشد... نیرو فقط امکان دارد که نفس بکشد. حداقل دوبار مهندس­سحابی و مهندس­بازرگان کتک خوردند. یک­بار آنها را به بیابان بردند و اعدام نمایشی‌شان کردند. نه نشریه، نه تریبون، نه ستاد، نه صنف؛ فقط می­توانی نفس بکشی! نفس هم موهبتی است که ازجانب جمهوری­اسلامی به [کسی که] نفس­می­کشند، اعطا شده­است! شرایط برای نیروهایی که نه مبارزه­ی مسلحانه را تایید می­کردند و نه با حمهوری­اسلامی وحدت داشتند، یک شرایط سه­کُنجی بود. مساله­ی بعدی هم زندان­ها و برخوردهایی که در زندان­ها می­شد و مساله­ی شکنجه و اعدام­های سال۶۷ بود. شرایط، شرایط ویژه­ای بود!

تعهد ـ­تخصص

برخی از جریان­های راست درون جمهوری­اسلامی از همان سال۵۸ یک بحث تعهدـ­تخصص راه انداختند. بحث مبتذلی بود و درحقیقت هویت نظام کارشناسی ایران را زیرسوال می­برد. مثلا وزیرارشاد که الان اسمش را هم نمی­بریم آمد گفت که ـ­ببخشید­ـ کراوات افسار خر است. همه­ی کارشناس­ها و بخشی از جامعه­ی سنتی ایران تا سال ۵۷-۵۸ کراوات می­زدند. این­طور تضادهای شکلی را دامن زدند و دوقطبی [راه انداختند]. اجنگ تعهد­ـ­تخصص هم راه انداختند که وقتی به انقلاب­فرهنگی پیوند خورد، سرنوشتش چه بود؟ این بود که بخش مهمی از فعالین ملی ایران در همان دهه­ی۶۰ از کشور خارج شدند. الان که شما می­بینید، همه­چیز[(مساله)] اوپنِ اوپن شده­است [وگرنه]اتفاق از آنجا رخ داد. سطح علمی دانشگاه زیردیپلم رفت. آمارها خیلی جدی است! مثلا حدفاصل شهریور ۶۱ تا شهریور ۶۲ (با اینکه جنگ بود، درآمد نفت بالا بود) طبق آماری که منتشر شد، ۱۱هزار و ۵۰۰ نفر به عنوان مسئول خرید از جمهوری­اسلامی رفته بودند که از کشورهای دیگر خرید کنند. آمار اعلام کرد که ۸۰ درصد از اینها دیپلم و زیردیپلم هستند. اینها «اتفاق» است. این ازآن ویولون­هایی بود که صدایش فردا صبح درآمد. انقلاب­فرهنگی بکن و همه را بیرون بریز، جنگ تعهد­ـ­تخصص هم راه بنداز، آخرسر که می­ماند؟ همین نیرویی که ماند!

نه شرقی نه غربی/ سازمان صدور انقلاب

سیاست خارجی هم [بر مبنای شعار] نه­شرقی نه­غربی بود و از سال۶۰ یک سازمان صدورانقلابی هم به­وجود آمد. آن موقع پیگیرانه­ترین شعارهای صدور انقلاب را آیت­الله­منتظری می­داد. درسپاه یک نهاد صدورانقلاب تشکیل شد و صدور انقلاب بعد از سال۶۰ سازمان­یافته شد.

جنگ و اقتصاد

جنگ بود و درکنارش باید اقتصاد هم اداره می­شد. بعد از فتح خرمشهر که جنگ کلاسیک شد امکانات [زیادی می­خواست]. قبل ازآن جنگ مردمی بود. جنگ مردمی هزینه­هایش خیلی پایین­تر از جنگ کلاسیک است. جنگ که کلایسک بشود شما باید طبیعتا هواپیما بخری، توپ بخری، تانک بخری و... . تخصیص امکاناتِ تقریبا حداکثری به جنگ و حداقلی به اقتصاد!

یک نظام توزیع هم روی دست جمهوری­اسلامی ماند مثل ستاد بسیج و کوپن و...که درشرایط عادی طبیعتا به سمت این گزینه­ها نمی­رفتند.

گزینه­ی نفت و مصرف

از وقتی که درآمد نفت از [سال] ۶۱ به بعد اوج گرفت، به مصرف دامن زدند. کارخانه­هایی که یک­شیفته بودند سه­شیفته شدند. [قبل از آن] در سلف­سرویس دانشکده­ها نوشابه­ی سفید بود [چون] رنگ و اسانس کوکاکولا نبود که در داخل آن بریزند. در همان شیشه­ی کوکاکولا چیزی مثل شربت که گاز هم داشت می­ریختند و نوشابه­ی سفید می­دادند. در ادارات ناهار که می‌دادند فرض­کنید برنج بود که رویش چند عدد عدس هم بود یا روزهایی که چلومرغ بود (من یادم هست) می­گفتند یک نارنجک در شکم مرغ انداخته­اند که هزارتکه شده­است و با برنج تکه­ی [کوچکی] مرغ بود. در ادارات ـ­آن­هم در ادارات اصلی مثل سازمان­برنامه یا تلویزیون­ـ این­گونه بود. بعد که قیمت نفت بالا رفت دوباره عروسی[۵۴] راه انداختند و همان کارخانه­ی نوشابه­سازی را سه­شیفته کردند و ـ­مثل الان که می­بینید پول نفت بالااست­ـ مصرف بالا رفت. سال ۶۱ تا ۶۳ این اتفاق افتاد و از ۶۳ تا ۶۵ سیکل بحران بود و باز باید الگوی مصرف تغییر کند و کمربندها سفت شود. نمی­شود که شما مدام شکم را فربه­کنی بعد بخواهی رویش کمربند را سفت کنی! این اصولا نمی­شود، دیگر به آن شکم کمربندی گیر نمی­کند. این اتفاق در ایران از زمان شاه تکرار شده و الان هم ادامه دارد.

مبادله­ی نفت­خام­ـکالا

در جهان وضعیت ایران به مبادله­ی حداقلی رسید. نفت خام می­دادیم و کالا می­گرفتیم. آن زمان ۱۲ عضو اوپک ضمن اینکه نفت­خام صادر می‌کردند، فرآورده هم صادر می­کردند ولی امکانات پالایشگاهی ایران [از دست] رفته­بود و فقط نفت­خام صادر می­کرد.

شبه­سوسیالیسم توزیعیِ دولتی

خود آقای­موسوی گرایش­های چپ داشت و محروم­گرا بود. چیزی که در دولتش اتفاق افتاد یک­شبه­سوسیالیسمِ توزیعیِ­دولتی بود. سوسیالیسمی خوب است که به تولید هم بیاندیشد. سوسیالیسم این نیست که پول نفت را مثل ورق پاسور بین این­وآن تقسیم کنی. یک شبه­سوسیالیسم توزیعیِ­دولتی و نه مشارکتی اتفاق افتاد.

دیدگاه تجاری، سلطه­ی خدمات

یک دیدگاه تجاری در دولت و به­تبع در حاکمیت و در روحانیت هم وجود داشت. در بخشی از بازار هم اصولا جمعیت مؤتلفه به حاکمیت رسیده­بودند، اتاق­بازرگانی، انجمن­اسلامی­بازار، کمیته­ی امورصنفی. در دولت­موسوی[مؤتلفه] ۶-۵ نماینده که عسگراولادی سرآمدشان بود، داشت. همه­ی مراکز خرید، توزیع و وزارت­بازرگانی تحت سیطره­ی اینها بود. تحت تاثیر این دیدگاه تجارتی، اقتصاد یک [نظام] با سلطه­ی خدمات شد.

برنامه­ی ناکام/ روزمرگی

دولت­موسوی از سال۶۰-۶۱ یک خیز برنامه­ای هم برداشت. برنامه­ای که سال­۶۲ نوشته­شد، یک برنامه­ی نسبتا تخیلی بود. به­این­مفهوم که آمدند گفتند با این سیر قیمت نفت ما در طول پنج­ساله­ی ۶۲ تا ۶۶، [درآمد] حدودا ۴۰دلار برای هربشکه خواهیم داشت. درحالی­که قبل از اینکه برنامه را به مجلس بفرستند روند کاهنده­ی قیمت نفت شروع شده­بود. وقتی نفت درزمانی که شما داری برنامه را تهیه می­کنی ۲۹دلار است، چگونه میانگین قیمت نفت ۴۰ می­شود؟! بعد هم درآنجا گفتند که توان تولید ما این­قدر است، توان صادرات ما این­قدر است و اصلا جنگ خلیج و جنگ نفت­کش­ها پیش­بینی نشده­بود. آمدند گقتند ۴/۳ [میلیون بشکه­نفت]تولید می­کنیم و ۸/۲ [میلیون بشکه] را صادر می­کنیم. این مقدار تولید را در آن ­۴۰دلار تخیلی ضرب­کردند و یک رقمی درآمد و گفتند این­مقدارش مال صنعت است و این مقدارش مال... . وقتی­که سال۶۳ جنگ شدید شد و ۶۴ به شهرها کشیده­شد و قیمت نفت زیر ۷دلار رفت، همه دریافتند که آن پیش­بینی چقدر تخیلی بوده­است. لذا آن برنامه نه تصویب و نه اجرا شد و اقتصاد، اقتصادِ روزمره­ای شد.

دولت دو تکه؛ تسهیم کرسی

حکومت یک­پارچه شد اما دولت تسهیم شد. دولت کاملا مکانیکی تقسیم و تسهیم شد. شش عدد چپ[مثل] بهزادنبوی، سلامتی و یا گنابادیِ وزارت‌مسکن بودند و آن­طرف هم عسگراولادی و...سهم مؤتلفه بودند[۵۵]. خیلی مکانیکی تسهیم صورت گرفت.

هژمونی پارلمانی

یک هژمونی پارلمانی هم از همان سال۶۰ شروع شد. هژمونی پارلمانی به‌این­مفهوم که جریان­هایی که خودشان را مالک انقلاب می­دانستند[در اکثریت بودند] و۴۰-۵۰ نماینده­ی مستقل هم در مجلس وجود داشتند؛ اعضای نهضت‌آزادی، تیپی مثل دکترسامی، مهندس­سحابی، آقای معین­فر و آقای هادی‌غفاری که الان دموکرات شده­است (البته هرکسی خوب است که تغییرنظر بدهد اما این هم خوب است که افراد گذشته­ی خودشان را هم توضیح بدهند). وقتی آقای‌معین­فر داشت پشت تریبون مجلس سخنرانی می­کرد با چند نفر دیگر یقه­ی آقای معین­فر را گرفتند و کراواتش را کشیدند و وسط مجلس خواباندندش و کتکش زدند[۵۶]. در این هژمونیِ پارلمانی کسی جرأت نطق پیش از دستور هم نداشت. این هژمونی تا سال۶۳ بود و وقتی دور اول مجلس تمام شد، در دور بعدی دیگر یک نفر از این­تیپ­ها را هم نگذاشتند وارد مجلس شود.

یک حزب­ـ­یک سازمان

در این دوران (از سال۶۰ تا ۶۶) یک حزب، حزب­جمهوری و یک سازمان:، سازمان­مجاهدین­انقلاب حق فعالیت داشتند. آن­موقع مؤتلفه چندان ماهیت حزبی نداشت (الان حزبی­تر شده­است) البته هیأت فعال و سبد قدرت خودش را داشت.

بدنه رادیکال

حال اگر از رأس حاکمیت پایین بیاییم، بدنه­ی [حاکمیت] بدنه­ی رادیکالی بود. هنوز آرمان­های انقلاب را پس پیشانی داشت. بخشی از نیروها هم قابل احترام بودند. نه از امکانات رانتی دانشگاهِ بعد از انقلاب­فرهنگی و نه از امکانات رانتی بیرون دانشگاه استفاده کردند. نه به زندان رفتند، نه شکنجه کردند و نه دستشان را آلوده­کردند. زندگی ساده­ای داشتند و [اگر] اعتقاد به جنگ داشتند و به جنگ رفتند. با اینکه جنگ بعد از۶۱ قابل قبول و ملی نیست، بخشی از اینها قابل احترام­اند. فرض­کنید یک جوانی هست [به نام] حسن باقری[۵۷] که در جوانی فرمانده می­شود و شانزده بار مجروح می‌شود و دفعه­ی هفدهم کل وجودش را از دست می­دهد، این قابل احترام است. حاج­ابراهیم­همت[۵۸] قابل احترام است. خرازی[۵۹] که یک­پا و یک­دستش را هم می­دهد، قابل احترام است. بدنه­ای که به لفت­و­لیس و شکنجه نیفتاد، بدنه­ی قابل احترامی است. بدنه­، بدنه­ی رادیکالی بود. بخشی از آنها درهیئت­های هفت نفره، بخشی در سپاه آن­موقع و بخشی در جهاد بودند و برق و آب به روستا بردند. اینها تقریبا خودشان را مشاع و وقف کردند.

توده­ی همراه

یک توده­ای هم که بیشتر توده­ی سنتی بود خودش را همراه حاکمیت و جریان اداره­کننده تعریف می­کرد.

تشکیلات روحانیت

اگر بخواهیم از منظر تشکیلاتی پرده­ی دوم را ببینیم [باید گفت] تشکیلات روحانیت کامل بود؛ خود آقای­خمینی، تشکیلات ولایت­فقیه و نهادهای وابسته به ولایت­فقیه.

شبکه تشکیلاتی راست

شبکه­ی تشکیلاتی راست [هم] مدام درحال­گسترش بود که صحبتش را کردیم.

انجمن فعال / تسخیر آموزش و پرورش

انجمن ضدبهایی بعد از انقلاب تبدیل به انجمن­حجتیه شد و بسیار فعال بود. همه­ی امور پرورشی­ را این­جریان سامان دادند. همه­ی دوستان یادشان است که در سال ۵۹ و ۶۰ که خیلی کار و تولید نبود، همه به یک حقوقی قانع بودند و می­رفتند معلم می­شدند. گزینش آموزش ­و پرورش به­طور تشکیلاتی دست این ­انجمن بود. من خودم یادم هست که یک­بار برای مصاحبه به میدان ­هفت­حوض که الان نبوت شده­است رفتم. مصاحبه کاملا تشکیلاتی و بازجویی بود. یک خانم چادری و دو نفر دیگر بودند. سه­نفر، دوساعت [بازجویی کردند] در حالی­که من می­خواستم حق­التدریسی ـ­نه استخدام رسمی­ـ بشوم . انجمن­حجتیه بسیار فعال بود و بخشی از آموزش­و پرورش در اختیارشان بود. [آنها] امورتربیتی را سازمان دادند و آموزش وپرورش را کاملا تسخیرشد.

فتح دانشگاه­ها

دانشگاه هم فتح شد. سال۶۲ که دانشگاه می­رفتی از یک دانشکده­ی ۱۲۰۰نفره اسم ۱۲۰ نفر روی دیوار بود. یک­دهم خیلی بود؛ یک­دهم اخراج و تسویه! یا توبه­نامه می­گذاشتند جلوی افراد تا امضا کنند. نفس دانشگاه گرفته­شد و دانشگاه فتح شد. بچه­های انجمن­های اسلامی و تحکیم احساس فتح می­کردند و بخشی با لباس نظامی به دانشکده می­آمدند، به این­معناکه دانشگاه مال ماست.

دو روزنامه

از سال۶۰ تا ۶۶ دو روزنامه بیشتر نبود. احساس کنید تنها ۴-۵ سال از انقلاب می‌­گذرد اما تنها دو روزنامه­ی سراسری، یکی کیهان و یکی اطلاعات [وجود داشت] البته یکی هم جلوتر اضافه شد[۶۰].

پوشش روستا

روستا کاملا با بسیج پوشش پیداکرد.

مدیریت کارخانه/ سلطه بر صنوف

شوراهای کارگری در کارخانه­ها مهار و یا منحل شدند و بر صنوف کاملا سلطه وجود داشت. بر صنوف صنعتی، اتاق­بازرگانی و وزارت صنایع­و معادن، خاموشی [سلطه­داشت] و بر صنوف سنتی هم جریان مؤتلفه و سعیدامانی. سرصنف­ها هم همه از خودشان بودند؛ مثلا برادر عسگراولادی یک­سرصنف و[علاء] میرمحمدصادقی[۶۱] هم یک­سرصنف بود. درحقیقت انتخابات­های صنفی هم انتخابی نبود.

مهار عرصه عمومی

عرصه­ی عمومی هم مهارشد. به این مفهوم که نظام­مهندسی دست مهندسان داخل دولت بود. خیلی مضحک است. این عرصه­ای عمومی است و مال دولت نیست. نظام پزشکی هم که ذست آقای­ولایتی بود[۶۲]. باشگاه­هایی که قبلا تاحدودی ماهیت خصوصی داشتند، [مصادره شدند.] مثلا باشگاه پرسپولیسِ علی­عبده توسط سازمان­ تربیت­بدنی مصادره شد[۶۳]. باشگاه تاجِ آقای­خسروانی هم آن موقع توسط سازمان تربیت­بدنی مصادره شد[۶۴]. تیم خصوصی­ای وجود نداشت کمااینکه هنوز هم وجود ندارد.[به­جز] باشگاه آرارات که مال اقلیت­ها بود. سینما دست بنیاد فارابی[افتاد.] و درحقیقت همه جا عرصه­ی عمومی مهار شد.

آغاز حامی پروری

حامی­پروری هم از همان ۶۰ در انجمن­اسلامی­ها در ادارات، در کارخانه­ها، حراست­ها، حفاظت­ها، شروع شد. انجمن­ها اتوریته­ای پیدا کرده بودند. مثلا در وزارت­کشاورزی یک انجمنی با وزیر درگیر می­شد. در برخی از وزرات­خانه­ها، یک عضو انجمن، جلوی کارمندها با وزیر برخورد می­کرد و می­خواست وزیر را اخراج کند. انجمن­ها اتوریته­ی ویژه­ای داشتند. امکانات ویژه هم [به آنها تعلق می­گرفت]. الان ماشین­های دولتی پلاک قرمز دارند. آن­موقع پلاک­شان ۲۱ و بعد هم ۵۱ بود. ماشین­های پنجاه و یکی دستشان بود و بی­نوبت حج و سوریه و... . خلاصه امکان پروارشدن با حامی­پروری به­وجود آمد.

حجاب

حجاب هم که اشاره شد. از اواخر۵۹ و اوایل۶۰ اجباری شد.

دو شهروندی

خلاصه سیستم، سیستم دوشهروندی شد. یکی شهروندان ترازاول که حامیان جمهوری­اسلامی هستند و [دیگری] شهروندان درجه­دوم هم که بقیه هستند.

انحلال های تشکیلاتی

چند اتفاق هم افتاد. دو انحلال تشکیلاتی داشتیم. یکی انحلال حزب‌جمهوری­اسلامی[۶۵] و دیگری سازمان­ مجاهدین­انقلاب­اسلامی[۶۶] که جای توضیح سیرش را نداریم.

بر آمدن مؤتلفه

از دل حزب­جمهوری و پس از انحلال آن، [هیات] مؤتلفه ادامه­ی تشکیلات قبل از انقلاب خودش را اعلام کرد. قبل از این عسگراولادی و دیگران در حزب­جمهوری بودند. حزب که منحل شد اینها حزب خودشان را درست کردند.

سه روزنامه

دو روزنامه، سه روزنامه شد و روزنامه­ی رسالت از سال۶۶ آمد.

دو روحانیت

روحانیت­مبارز هم دو تکه شد. یکی تکه­ی خود روحانیت­مبارز و تکه­ی دوم هم روحانیون­مبارز. به­قول آن­موقع "یون و یت".

این­ها اتفاقاتی بود که درپرده­ی دوم شرایط از ۶۰ تا ۶۸ رخ داد.

برق رسانی­ـ­گازرسانی

حال اگر بخواهیم فهرستی از کارهای مثبت را مرور کنیم، برق­رسانی و گازرسانی در ایران سریع انجام شد. بخش مهمی از روستاها با مساعی جهاد صاحب برق شدند. البته آن برق می­توانست برق کشاورزی باشد ولی برق کشاورزی نشد و برق مصرفی و خانگی شد و مصرف را در روستا دامن زد. راه­ها کامل­تر شد که اتفاق­های مهمی بود. گازرسانی سراسری هم صورت گرفت.

سوادآموزی

نرم­های سوادآموزی بهبود پیدا کرد. مثلا سرشماری۶۵ نشان می­داد که نرم­های سوادآموزی در بعد از انقلاب بهتر از قبل­ازانقلاب شده­است.

زنجیره صنعتی

در این دوره در اکثر شهرهای درجه­ی یک و درجه­ی دو با کمک فارغ‌التحصیل­های دانشگاه و وزارت صنایع و نظام بانکی، یک زنجیره­ی صنعتی­ای شکل گرفت که اتفاق مهمی بود.

جنگ و جامعه / تجربه­ی جنگ

همه­ی جنگ، نغمت نبود و دستاوردهایی هم همراه خودش داشت. مثلا تجربه­ی صنعتی و تجربه­ی تشکیلاتی­ای که زمان جنگ شکل گرفت، می‌­شد مثل بسیاری از کشورها،بعد از جنگ و در دوران صلح و بازسازی در شرایط جدید امروزین شود ولی این اتفاق به­این­شکل در ایران رخ نداد.

این اتفاقات مثبت بود.

میان­پرده: سه اتفاقِ نه ساده:

۱. پذیرش قطعنامه، پایان جنگ  ۲. فوت رهبری   ۳.تغییر دولت

میان­پرده­ای بین ۶۸ تا پرده­­ی بعد که از ۶۸ تا ۷۶ است، وجود دارد. سه اتفاق افتاد که هیچکدام ساده نبودند. پذیرش قطعنامه و پایان جنگ، فوت آقای­خمینی و تغییر دولت. این سه اتفاق اصولا شرایط را تغییر داد. آقای­خمینی هیمنه داشت و دراوج درگیری­های دوجناح تشر می­زد. وقتی تشر می­زد آنها دو‌ـ‌سه ماه دست و پای خودشان را جمع می­کردند؛ البته باز شروع می­کردند. بالاخره او اشراف داشت و رهبری­اش درنظام جمهوری­اسلامی، رهبریِ همه­پذیر بود و [با رفتنش] خلا خیلی حس شد. دولت هم، دولت زمان جنگ بود و توزیع کوپنی و سیستم سهمیه­بندی و...داشت و به قول خودشان دولت­ارزشی بود. دولت هاشمی که آمد آن مسائل پوچِ پوچ شد. پذیرش پایان جنگ و قطعنامه، فضای جنگ را منتفی کرد. این سه اتفاق، اتفاق­های کلیدی­ای بودند.

 

پرده­ی سوم شرایط؛۷۶ – ۶۸

[به علت اتمام وقت جلسه] باید سریع­تر پیش برویم که زودتر تمام شود.

 

منظر بین­المللی

فروپاشی یک نظام، فرو ریزی یک دیوار

از منظر بین­المللی یک نظام محوری جهان که شوروی بود، فروپاشید. دیوار برلین هم که فروریخت، درحقیقت فروریزی سمبلیک هم بود و ادغام جهان صورت گرفت.

سرآمد جنگ سرد

جنگ سرد هم طبیعتا پایان پیدا کرد.

پایان عصر انقلاب

اینجا دیگر پایان عصر  انقلاب است. از نیمه­ی دهه­ی ۸۰ به بعد شما دیگر هیچ انقلابی نمی­بینید.

یار کشی غرب­ـ­حراج شرق

غرب شروع به یارکشی کرد. یعنی سریع کشورهای جداشده از کمپ شوروی را جذب کرد و حتی آنها را عضو ناتو کرد. مثل لهستان که خیلی سریع جذب شد. یک حراج غم­گنانه­ای هم صورت گرفت. به­مانند زندگی­هایی که می­پاشد و اسباب و اثاثیه را همسایه و رفتگر سرمحل می­برد، اینجا هم چنین اتفاقی افتاد. مثلا ترکیه، دانشمند شوروی را با قیمتی خیلی پایین می­خرید. ترکیه به بازار خرید دانشمند رفت. وزارت علمی ترک­ها در این حراج خیلی جدی شد. یا همه­ی ورزشکاران­شان را خیلی از کشورها می­خریدند. از همین موقع بود که در تیم­های ایرانی بازیکن ارمنی از ارمنستان آمد. آنها از ارمنستان شوروی آمده­بودند و حاضر بودند اینجا یک سرپناه خوب داشته­باشند و یک حقوق حداقلی هم بگیرند ولی در کشور خودشان نباشند. زن و دخترهای روسی حراج شدند. مثلا باندهای قاچاق اینها در ایران و در دبی و... بود. درحقیقت از زن و دختر تا بِیس­های صنعتی و تا دانشمند و تا همه­ی امکاناتشان حراج شد. خیلی نازل بود.

تنبیه ایدئولوژیک

غرب هم در موضع تنبیه ایدئولوژیک کمپ سابق شوروی بود.

نظم  نوین/ دهکده­ی جهانی

امریکایی­ها در این بزنگاه نظم نوین و دهکده­ی جهانی را مطرح کردند.

تعدیل جهان­شمول

یک تئوری جهان­شمول تغییرساختاری هم آوردند.

تقسیم­کار نوین

یک تقسیم­کار نوینی هم در این مقطع صورت گرفت.

توسعه­ی انسانی

اما این همه­ی جهان نبود. وجه دیگر جهان این بود که توسعه­ی انسانی خیلی اهمیت پیدا کردو توسعه تقریبا با توسعه­ی انسانی مترادف شد. اتفاق خیلی مهم و کیفی بود. تا قبل از این روی توسعه تلقی مکانیکی وجود داشت؛ راه و راه­آهن و کارخانه و دودکش و مزرعه و... .اما بالاخره انسان باید اینجا چه میکرد؟ توسعه­ی انسانی هم در شمال و هم درجنوب اهمیت پیدا کرد. البته ایران هنوز در این فازها نبود.

چین و ببر ها

آرام­آرام چین آمد که داشت تبدیل به غول می­شد و چهار ببر شرق آسیا (سنگاپور، کره [هنگ­کنگ و تایوان]آمدند و ببر شدند و جایی در جهان پیدا کردند.

سر ریزهای پست مدرن

به لحاظ ادبی و هنری هم سرریزهای پست­مدرن به جهان آن­روز سراریز شد که آرام­آرام در دوره­ی بعد و در همین دوره، به ایرانی­ها هم رسید.

 

منظر داخلی

پایان یک گفتمان

یک گفتمان پایان پذیرفت. وجه فکری­ِگفتمان دهه­ی شصت، خط­امام، ولایت­‌فقیه، جنگ، نظامِ­ ارزشی و صدور انقلاب بود که این گفتمان با آمدن هاشمیو بعد از آن سه اتفاقی که عنوان شد، پایان پیدا کرد.

صلح مسلح

صلح، صلح مسلحی بود و هزینه­های خودش را داشت.

تشکیلات رئیس جمهور

هاشمی برای خودش تشکیلاتی پیدا کرد. یک وجه تشکیلات دولتش بود. یک وجه تشکیلات پیرامونش بود. یک وجه دیگر تشکیلات هم شهرداری­تهران و کرباسچی بود.

جهات نو: اقتصادی/ سیاست خارجی/ طبقاتی – اجتماعی/ الگوی مصرف

جهت­ها نو شد و با جهت­های سنتی دهه­ی قبلِ جمهوری­اسلامی[از لحاظ] اقتصادی، سیاست­خارجی، طبقاتی، اجتماعی و الگوی مصرف کاملا مغایر بود. مثلا سال۷۲ رکورد واردات است: ۲۸ میلیارد دلار در مقابل واردات دهه­ی۶۰ که ۶-۷ میلیارد بود. یکباره سه برابر! هاشمی در همه­ی حوزه­ها تیک­آف[۶۷]کرد.

دولت شبه فئودالی

دولت هم یک دولت شبه­فئودالی بود. هاشمی اول کار آمد و گفت که من خودم این­قدر سیاسی هستم که وزرایم نمی­خواهد کار سیاسی کنند. می­خواست در داخل انسداد سیاسی داشته باشد. از طرف دیگر کابینه در حقیقت کارگزارش بود. این واژه، واژه­ی کاملا مصداق­داری بود. پیرامون هاشمی یک جریان حزبی تکنوکرات­ـ­ بروکرات شکل گرفت. دولت یک دولت شبه­فئودالی­ای بود.

تمکین تئوریک

این دولت به همان تعدیل ساختاری[۶۸] که توسط صندوق [بین­المللی پول] در ۳۵کشور اجرا می­شد، تمکین تئوریک کرد. ایران هم به همان کمپ پیوست.

برنامه پس از تکمین

در دهه­ی۶۰ به­اصطلاح دروازه­ی ایران به روی همه­ی غرب و نهادها بسته بود. در سال­های ۷۰-۷۱، نوزده هیات از صندوق بین­المللی­پول اینجا آمدند. این خیلی اتفاق مهمی بود. [این هیات­ها] بکن­ـ­نکن هم می‌کردند؛ ارزتان اینجوری است، فلان اینجوری است و... .

آثار دورانیِ تمکین: استقراض/سقوط پول ملی/واردات انبوه/ تورم/ امواج اجتماعی

[تمکین به سیاست­های تعدیل ساختاری]آثاری هم داشت. اثر اولش استقراض خارجی بود. [نکته] مثبت دوران جنگ این بود که دولت موسوی با اینکه توجیه هم داشت و می­توانست بگوید ما داریم جنگ می­کنیم و منابع­مان محدود است و نیاز به یک منبع وارداتی داریم و کاملا قابل توضیح و توجیه بود اگر وام می­گرفت، اما نگرفت. البته قراردادهای یوزانس[۶۹] بود که می­بستند. یوزانس [خرید] با بهره­ی بالا بود که خرید می­کردی و پولش را با بهره پس می­دادی. یعنی نوعی وام بود اما ماهیت موقت داشت. اما دوره­ی هاشمی درحالیکه قیمت نفت هم نسبت به دوران جنگ خیلی بالاتر رفته بود و جهشی داشت بالا می­رفت، ۳۰ میلیارد [دلار] استقراض خارجی داشت.[اثر دیگر اینکه] پول ملی سقوط کرد و ریال ارزشی نداشت. درست است که پشتوانه­ی ریال نفت بود اما به هرحال سال­ ۱۹۷۱ یا ۱۳۵۱ که کنفرانس اسمیت­سونین[۷۰] تشکیل شد و بعد اس­تی­آر [مشخص­شد] میانگینِ پنج ارز و در مرحله­ی بعد ۱۳ ارز درسبد [واحد پولی صندوق بین­المللی پول] رفتند که ایران هم جزء ۱۳ ارز بانک جهانی بود[۷۱]. درست است که پشتوانه­ی ریال نفت بود اما به­هرحال ارزش داشت. مثلا قبل از انقلاب پول ترکیه در مقابل پول ایران اصلا ارزشی نداشت و جاهایی ریال می توانست با ین [ژاپن] رقابت کند. اما در این دوره[هاشمی] پول ملی سقوط کامل کرد. وادرات و تورم هم بود که امواج اجتماعی خودش را هم داشت. آمارهای آن­زمان آثار تعدیل را نشان می­دهد. اختلاف طبقاتی­ها، میزان خودکشی­ها، میزان طلاق­ها، نرم­های افسردگی، میزان مصرف دارو و... که پژوهش­های زیادی رویشان انجام شده­است و اگر دوستان بخواهند تعقیب کنند، در فصلنامه­ها هست.

دولت کوچک؟ دولت فربه!

دولت بنا بود کوچک بشود اما دولت فربه شد. از پیرامون رئیس دولت بگیر که فربه شد تا کابینه و مدیران میانی. دولتی که همه­جا در کادر تعدیل ساختاری کوچک شده­بود، در سه­ساله­ی اول دولت هاشمی تعداد کارمندان دولت ۷۰۰هزارنفر اضافه شدند که البته انتقادهای جدی مجامع جهانی را هم دربرداشت.

ادغام های سازمانی

اینجا موازی­ها ادغام شدند. نیروی­انتظامی از ژاندارمری و شهربانی و کمیته با هژمونی کمیته شکل یافت و یکی  شد. جهاد در دل وزارت­کشاورزی رفت و این ادغام­ها صورت گرفت.

توسعه آمرانه­ـ­بخشنامه ای

توسعه­ی هاشمی یک توسعه­ی آمرانه و بخشنامه­ای بود. اصلا مشارکتی نبود و کار آموزشی­ای روی مردم نکرده­بود و مشارکتی را جلب نکرد.

شهرداری وزین

شهرداری­اش شهرداری­ای بود که با شهرداری­های قبلی بسیار فرق داشت. وزن مخصوص جدی­ای داشت، سازمان­ده و درآمدزا بود و هزینه­های تبلیغاتی را هم عمدتا شهرداری تقبل می­کرد.

رانت سازمان یافته

رانت در دوران هاشمی خیلی خیلی بیشتر از دوران جنگ سازمان­یافته شد. در حقیقت کاملا رسمی و سازمان­یافته شد.

فساد اداری

فساد اداری این دوره تقریبا بی­سابقه بود. در دوران جنگ که اصولا خیلی پولی جابه­جا نمی­شد که باعث فساد بشود. نه­اینکه نبود اما کوچک بود. اتفاقات مهمی افتاد. مثلا در فساد مالی شهرداری­ها مدیران خانم شهرداری­ها هم به فساد مالی آلوده شدند. به طور سنتی در نظام اداری ایران خانم­ها هیچ­وقت در حوزه­ی فساد نبودند. به هر حال هم اخلاقی­تر بودند و هم محافظه­کارتر و در این وادی‌ها فکر نمی­کردند. اما در همین شهرداری پرونده­سازی­ای شد و البته پرونده­ی واقعی هم وجود داشت، پول[فساد] یکی از مدیران ارشد خانم در شهرداری پول کمی نبود؛ ۱۵۰-۲۰۰ میلیون تومان بود. می­شد ۴-۵ خانه با آن پول خرید. فساد ادرای گسترده بود و مدام نشت می­کرد و شیرابه پخش می­کرد.

مانور نامحدود اطلاعاتی امنیتی

وزارت اطلاعاتی هم بود که بیرون و داخل کشور هرکاری که دلش می‌خواست می­کرد. به قول خودشان فرنگی­کاران در خارج و در داخل هم آزادکارها وجود داشتند که از آن قتل­ها و ترورهایی درآمد که همه درجریان هستید.

تجربه جنگ ؟

در این کشور بالاخره جنگی بود که تجربه­ای داشت، تجربه­ی صنعتی، تجربه­ی سازمان­دهی و تجربه­ی مالی داشت. عقل ایجاب می­کرد که این تجربه به­روز بشود و در دوران جدید بیاید. اما این اتفاق نیفتاد.

سردار سازی

روی هاشمی و کرباسچی سردارسازی صورت گرفت.

زیر بنا سازی

البته چهار اتفاق[مثبت] هم افتاد. زیربناسازی­های این دوره، زیربناسازی‌های جدی­ای است. ظرفیت­سازی­ها روی نیرو، راه و شبکه­ها[جدی بود]. بالاخره یک­مقدار از پول نفت نشست.

کنترل جمعیت

جمعیت خوب کنترل شد. جمعیت سال ۶۵، یازده میلیون نفر بیش­تر از جمعیت۵۵ بود و موسوی شعار می­داد که اینها امت حزب­الله هستند و اینها پخش­کننده­ی اسلام هستند و از این شعارها می­داد که البته بعد خودشان هم در آن ماندند. کنترل جمعیت اتفاق مهمی بود. به این معنا که روستا و شهر توجیه شدند. خانه­های بهداشت درست شد و وسایل جلوگیری از بارداری رایگان توزیع شد. این اتفاق بسیار مثبت بود.

گسترش آموزش

آموزش هم زیردانشگاهی و هم دانشگاهی گسترش پیدا کرد.

تکثیر رسانه

رسانه­های درون حاکمیت تکثیر شد. قبلا یک شبکه­ی یک و دو بود اما تا سال ۷۶ پنج­شش ­شبکه­ی تلویزیونی و رادیویی اضافه شد.

اینها اتفاق­های مثبت این دوره بود.

 

یک نظام و سه پاره فکری

ما در این دوره یک نظام با سه­پاره­ی فکری داریم. یک­پاره، پاره­ی هاشمی بود که هژمونی دارد. یک­پاره، خط امام سابق است که ایزوله شده­ و یک­پاره هم پاره­ی راست­های سنتی و مؤتلفه هستند.

تصفیه های درون نظامی

درون نظام تسویه­های جدی­ای از سال۶۸ تا ۸۲ صورت گرفت. خط امام را از مصدر [قدرت] کنار گذاشتند. درون دولت را که کامل از خط امامی­ها گرفتند، حتی بیرون را هم ـ­مثلا بنیادشهید را­ـ از خط امامی­ها گرفتند.

موقعیت رانده شده­گان

برخی چپ­ها یک بنیادی زده­بودند که اسمش رجا بود. با اینکه آن یک بنیاد اقتصادی بودند اما همه می گفتند: بنیاد رانده­شدگان جمهوری­اسلامی! برخی هم موافقت­اصولی گرفتند و به دنبال تجهیز مالی خودشان رفتند. یک کمپ­شان هم حول و حوش آقای­حجاریان در مرکز مطالعات­استراتژیک[۷۲] هشت­سال یک امکاناتی داشتند و با مطالعه به تئوری­هایی رسیدند که بعدها عمل شد.

انزوا و لاک دفاعی خط امامی­ها

برخی هم مثل کروبی و...کاملا از مصدر رانده­شدند. یک [حالت] انزوا و لاک­دفاعی در خط امامی­ها می­بینیم.

" کارگزاران"

کارگزاران درحقیقت مابه­ازای تشکیلاتی­ای بودند که حامل چند عنصر بودند. یکی تمکین و پذیرش به هاشمی. دوم پرچم­دار تکنوکراتیک‌ـ‌بروکراتیک لیبرال در ایران بشوند. و بخشی از مجلس و تقریبا همه­ی دولت را داشته باشند.

باز بر آمد و نو بر آمد تشکیلاتی

اینجا دو اتفاق افتاد. سازمان مجاهدین­انقلابی که قبلا منحل شده­بود و ۶۱ انشعاب چپ داده­بود، اول دهه­ی۷۰ اعلام موجودیت کردند. نشریه­ی عصرما از سال ۷۳ منتشرشد که آن­زمان نشریه­ی کیفی­ای بود. یک جریان ری­شهری هم درآمد که جریان مخوف دهه­ی۶۰ بود و جمعیت ارزشهای انقلاب­اسلامی را تشکیل دادند و خودشان، خودشان را سریع منحل کرد.

رگه­ی اعتراضی دانشگاه رسمی

یک رگه­ی اعتراضی در دانشگاه در اعتراض به سیاست­های اقتصادی و سیاست­خارجه­ای هاشمی شکل گرفت که همین انجمن­های اسلامی و تحکیم بودند(آن­موقع دیگر کسی اصلا دردانشگاه نبود).

یقه چرک­ها، یقه سفیدها؛ دو طبقه

دو اتفاق هم افتاد. بخشی از یقه چرک­های اول انقلاب تبدیل به یقه­سفید شدند و صاحب کارخانه شدند. مثل طیف مؤتلفه­ای­ها، طیف میگونی­ها، طیف رفیق­دوست. البته بعضی­شان هم هنوز یقه­چرک باقی ماندند و پاشنه­کفش می‌خوابانند. بخشی از یقه­سفیدها هم با همین کارگزاران­ها و جریان شهرداری‌ها آمدند. اینجا دو طبقه شکل گرفت. یک زمینه­ی زادوولد طبقاتی از دوران جنگ آغاز شده­بود که در این دوره در طیف­های مؤتلفه­ای مثل رفیق‌دوست و میگون برملا شد. تبلور تشکیلاتی یک طیف هم کارگزاران بود.

روزن­های اجتماعی

در این دوره یک روزنه­های اجتماعی­ای باز شد. می­خواستند مدل چین باشد. انسداد سیاسی ولی با مقداری آزادی­های اجتماعی. حجاب در این دوره دیگر خیلی مورد تهاجم قرار نمی­گرفت. مثلا روسری­ها کمی عقب رفت و روپوش ها آمد. البته روپوش از همان سال ۶۶ با آمدن کیمون­ها آمده­بود و آن موقع هم خیلی قابل کنترل نبود اما در این دوره بازتر شد. این گشت­ها نه اینکه نبودند اما نسبت به دهه­ی۶۰ کم­تر شدند. سینما آزادتر شد و بازار فیلم یک مقدار رونق پیدا کرد. این دوره فیلم­های جدیدی آمدند. این دوره شهرداری کارهایی کرد، مثلا فرهنگسراهایی ساخت که درحدخودش دربازتر شدن فضای فرهنگی موثر بود. به برخی نشریه­ها هم اجازه­ی انتشار دادند.این­ها اتفاقاتی بود که از قبال دولت هاشمی رخ داد.

میل مدنی نوین

در سطح اجتماعی یک میل مدنی نوین پیدا شد. موج جدید ان­جی­او سازی در ایران از سال ۷۲ به بعد شکل گرفت که تا ۸۴، ده­هزار ان­جی­او در ایران به­وجود آمد که البته بخش مهمی از آنها الان نیستند.

نو اعتراضات صنفی

اعتراضات صنفی و کارگری شکل گرفت. تعدیل درحقیقت بیشترین فشار را روی طبقه­ی کارگر و جریان­های فرودست می­آورد.

مهاجرت های تازه

دافعه­های جدید از روستا و بخشی از موج مهاجرت از روستا را در اینجا شاهد بودیم.

شورش های محلی

شورش­های محلی را هم شاهد بودیم. حاشیه­ی تهران، اسلام­شهر، رباط‌کریم و بعد اراک و قزوین شورش­هایی بود که برخی غیرقابل مهار بود[۷۳]. بخشی به خاطر بغض ناشی از فشار اقتصادی بود و بخشی هم به خاطر بغض ناشی از فشارهای دهه­ی ۶۰ تا نیمه­ی دهه­ی۷۰.

مطالبات اقوام­ـ­اقلیت ها

اقوام و اقلیت­ها در یک موضع مطالبه­جویی قرار گرفتند.

راه به جهان

یک راه هم به جهان باز شد. آرام­آرام کامپیوتر و بعد هم اینترنت آمد. هم از این مجرا راه باز شد و هم اینکه کاروان­های ورزشی ایران [که قبلا] ایزوله بودند این دوره همه­جا رفتند و فیلم ایران و موسیقی ایران [به­جهان] راه پیدا کرد. همه­ی [این اتفاقات] از مجرای دولتی نبود اما درکل راه به جهان باز شد.

نو روشنفکری: اندیشه/ نشر/ ترجمه/ هنر و ادبیات

یک جریان جدید روشنفکری هم شکل گرفت که خودش را هم در سطح اندیشه و هم در سطح نشر نشان می­داد و هم در سطح ترجمه. بخشی از روشنفکران و هنرمندانی که تعریف درون­نظامی دهه­ی۶۰ داشتند و در ابتدای دهه­ی۶۰ مُبلغ ایدئولوژیک جمهوری­اسلامی بودند، به این جریان روشنفکریِ نوظهور پیوستند. درحقیقت جریان­هایی بودند که با رانت و امکانات جمهوری­اسلامی بالا آمدند اما مقابل جمهوری­اسلامی قرار گرفتند بدون اینکه سیرتطور و تحول خودشان را حداقل­توضیحی بدهند. آرام­آرام چپ جدید به قول مطبوعاتی­ها با ترام ده­درصد آمدند. ([این بحث را بعدا باز می کنیم). لائیک­ها ظهور و بروز پیدا کردند. کتاب­های جدید به بازار آمد و نهضت ترجمه­ی نسبی­ای راه افتاد. مثلا از ۶۰ تا ۶۹ فقط یک فیلم کیفی آمد. فیلم باشوغریبه کوچک آقای­بیضایی که تاحدودی شرایط آن­دوره را ترسیم می­کرد. آن پسر سیاه جنوبی در شمال ایران روی کتاب درسی­اش که نقشه­ی ایران بود، اشک ریخت و گریه کرد که تمثیلی بود. اما فیلم دیگری نیامد. البته فیلم­هایی هم مثل عروسی­خوبان آمده بود که تلنگرهایی به فضای بعد از جنگ می­زد اما در این دوره فضای هنر و ادبیات باز شد.

 

پیش پرده شرایط نو؛

می­رسیم به آخرین بخش بحث امروز. اتفاقاتی که در حدفاصل ۶۰ تا ۷۶ رخ داد، به­اضافه­ی اتفاقات کیفی دیگری که دفعه­ی بعد ان­شاءالله مرور خواهیم کرد، باعث شد که پیش‌پرده­ای شکل بگیرد و باعث بیرون­آمدن شرایط جدید بشود.

عینیت اقتصادی­ـ­اجتماعی

حدفاصل ۶۸ تا ۷۶ ناشی از اقتصاد جنگ و فشارهای اقتصادی­ـ­اجتماعی دوران جنگ و فشارهای ویژه­ی اقتصاد تحت تعدیلِ هاشمی یک عینیت اقتصادی­ـ­اجتماعی وجود داشت.

ذهنیت تاریخی­ـ­اکنونی

یک ذهنیت تاریخی و اکنونی شکل گرفت. ذهنیت تاریخی­ای که از مشروطه دنبال نفی مطلقه بود، به اکنون رسید.

تأثیر جهانی

تحولات جهان تاثیر نسبی و مهمی روی ایران گذاشت. باردیگر خواهیم دید که هرم قدرت شکسته شده­بود و قدرت توزیع شده­بود؛ احزاب آهنین جای خودشان را به ان­جی­اوها داده­بودند. نظام­های غرب مشارکتی شده­بودند و در جنوب هم نظام­های مشارکتی و ان­جی­او­ای بسیار جدی­ای شکل گرفته­بود. جهان به مدنیت و مشارکت رسیده­بود. هرچقدر هم دیوار را بلند کنی، طبیعتا ایران هم از این تاثیر دور نمی­ماند، کما اینکه دور هم نماند.

میل رهایی

یک میل رهایی از شرایط ۶۰ تا ۷۵ به­وجود آمد.

مطالبات چند وجهی

نهایتا مطالبات چندوجهی­ای هم صورت گرفت.

بحث تمام شد. بحث امروز طولانی بود. به­این علت که مجبور هستیم تا هفته­ی دیگر که آخرین فرصت بعد از تعطیلات حسینیه است، بحث را ببندیم. من معذرت می­خواهم که این­قدر سریع صحبت کردم و حجم انبوهی از اطلاعات به جمع داده­شد و طبیعتا جمع خسته شده و طراوت اول جلسه را ندارد. من عذر می­خواهم. ناخودخواسته بود. دفعه­ی بعد مفصل­تر صحبت می­کنیم که چرا اصلاحات در ایران باب شد و مشکلاتش چه بود و چرا به وضعیت اکنونی­اش رسید.

 


پرسش و پاسخ

در مورد تسخیر لانه جاسوسی یا سفارت، گفتید که آقای بازرگان و چمران با برژنیسکی گفتگویی داشتند درحالی­که آن موقع روحانیونی بودند که مذاکره با آمریکا را حرام اندر حرام می­دانستند. البته الان همان­ها انگار به حالت اضطرابی افتاده­اند که اگر مذاکره به نفع ملت باشد، اشکالی ندارد. آیا این درست است؟

صابر: البته باید گفت که در پروسه­ی انقلاب هم بخشی از روحانیون با امریکایی­ها مذاکره می­کردند. منتهی بچه­های سفارت فقط اسنادی را چاپ می­کردند که [مربوط] به امیرانتظام، مدنی، مهندس­توسلی و...بود. ولی جسارت این­را نداشتند که اسناد آن­طرف را منتشر کنند. مذاکره حرام نبود. با اینکه جمهوری­اسلامی صبغه­ی ایدئولوژیک دارد اما در به همه جا حتی به حریم خصوصی و اتاق خواب همه­ی ملت هم رفت. [چرا که فقط] مساله­ی بقا برایش مهم است و اصلی­ترین مساله­اش بقا است. یک جایی که بقا به خطر بیفتد، مذاکره هم می­شود. به نظر من حلال و حرام اینجوری وجود ندارد و هر وقت هرچه ایجاب کند، ایجاد می­شود.

***

جسارتا سوالی داشتم که مربوط به فراز انقلاب۵۷ است و البته سوال کوتاهی هم در مورد این جلسه دارم. شما در کل جلسات انقلاب اسمی از آقای منتظری و پسرشان و فعالیت­شان و تشکیلاتشان در قم و اصفهان و نجف­آباد نیاوردید. حتی اسم ایشان را هم نیاوردید. فقط گفتید که فلان تاریخ همراه طالقانی آزاد شد. کل هفت جلسه­ی انقلاب را من به دقت بوده­ام. چند تا کتاب که از اسناد چاپ شده­ی ساواک هم هست را دیده­ام که دو جلد آن را مصطفی ایزدی تحت عنوان فقیه­عالیقدر چاپ کرده­است و دو جلد دیگر آن را اول انقلاب ساتجا چاپ کرده­است به علاوه اینکه خاطرات ایشان هم هست. چیزی که به­نظر می­رسد در بحث شما اصلا نبود و انگار نه انگار. وقتی هم حتی از اقطاب استان­ها نام بردید از آقای دستغیب نام بردید اما از ایشان نام نبردید. این دلیل­اش چیست؟ یا این است که واقعا ایشان در فضا نبوده­اند و یا این است که انتقادهای تند و شدید وشاذی به ایشان دارید اما در فضای فعلی و خصوصا در بعد از اصلاحات صلاح نمی­دانید که مطرح­شان کنید و یا اینکه به نظر من موردِ آقای منتظری و جریان­اش روی بحث و تحلیل شما روی روحانیت و حوزه و سنت یک خلل انسجامی به­وجود می­آورد. انسجامِ بیان شده این بوده و بارها هم گفتید که روحانیت هیچ­وقت از مشروطه تا الان حرکت مستقلی نداشته­است و نمی­تواند داشته باشد و روحانیت حتی در انقلاب هم یا پشت شریعتی آمدند و یا مجاهدین ولاغیر. وقتی این مساله را من این­گونه برخلاف آن اسناد و کتاب­ها می­بینم به بقیه­ی تحلیل­های مطرح شده­ی این کلاس هم شک می­کنم.

سوال این جلسه­ام هم درمورد گروه فرقانی­هاست. من نمی خواهم از آنها دفاع کنم و شناخت چندانی هم ندارم اما ما در تاریخ می­بینیم که گروه فرقان از اول رهبری آقای خمینی را قبول نکرد و محکم هم می­گویند که ما رهبری ایشان را قبول نداریم. من نمی­خواهم بگویم که کارشان درست بوده یا غلط اما در مقایسه با مجاهدین با صداقت عمل می­کنند. مجاهدین در بیانیه­های اولی که می­دهند می­گویند که ما اولین کسانی هستیم که رهبری شما را قبول داریم و بقیه فقط شعار می­دهند و نمی­فهمند و ... اما بعد در سیر خودشان جلو می­آیند تا اینکه سال ۶۴ اعلام می­کنند که ما از اول می‌دانستیم و تاکتیکی برخورد کرده بودیم. در تحلیل شما یک علاقه­ی ایدئولوژیک به مجاهدین می­بینم که فکر می کنم [به این دلیل] این­طور قضاوت می­کنید اما این نکته­ی مهم را در گروه فرقان نمی­بینم. [مثلا] می‌گویید اینها مثل فدائیان اسلام بودند. من نمی خواهم ترور را تایید کنم و درست است که مکانیکی برخورد کردن بد است اما آدم می­بیند آنها از اول همین بوده­اند ولی مجاهدین از اول انقلاب پی­ریزی کارشان با عدم صداقت است.

صابر: درمورد نکته­ی اول در تقویم انقلاب که می­آمدیم به مناسبت با آقای منتظری برخورد شد. آقای منتظری هم با آقای طالقانی آزاد شدند. یک پاراگراف هم توضیح داده­شد که ایشان در دو نظام ضد قدرت بودند و می‌شد که انتقادهایی که به اعدام­ها و شکنجه­ها داشتند را مطرح نکنند و به فاصله­ی بعد از ۶۸ هم در موضع ولایت­فقیه قرار بگیرند امااین کار را نکردند. این موارد مطرح شد. اگر شما توضیح بخواهی، توضیح این است که نقش اخلاقی و نقش سیاسی آقای منتظری قابل دفاع است. اما به لحاظ فکری شما نگاه کن که موضع صدورانقلابِ اولِ انقلاب موضع ایشان بود. ایشان خودش از طرفداران اصلی وارد شدن ولایت­فقیه به قانون­اساسی بود و نایب­رئیس آن مجلس هم بود. رساله­ی ایشان با رساله­های سنتی خیلی تفاوتی ندارد. دیدگاه روی اقتصاد، دیدگاه تجاری است. اینها چیزهایی است که می­شود در این شرایط مطرح کرد. به آن مفهوم ایشان هیچ­وقت نقش فکری نداشته­است. ولی نقش سیاسی ایشان خیلی جدی بوده­است و شاید من کوتاهی کردم و در این دوره با شتابی که هست این کوتاهی رخ می دهد که عامدانه نیست. لااقل از خباثت نیست. اگر عامدانه باشد خباثت است. ولی ایشان در دهه­ی۶۰ نقش اخلاقیِ آموزشی­ای ایفا کرد. تنها کسی که روی اعدام­ها، روی زندان و روی شکنجه ایستاد، ایشان بود. هیچ­کدام از کسانی که الان اپوزیسون هستند حاضر نبودند روی این مساله بروند. بودند کسانی که از بعضی آقایان درخواست می کردند که در اصلاحات هم چهره­تر شدند که روی این موارد بروند، ولی هیچ­کدام از آقایان نرفتند. ببین! آقای­منتظری نهاد پاکی دارد. خیلی مهم است. مقابل دو نظام ایستاد. بعد از سال ۶۰ هم در حوزه قرار گرفت و روی کنار رفتن لاجوردی ایستاد. مرتب به زندان­ها نماینده اعزام می­کرد وحامی بخش مهمی از زندانیان بود که وضعیت ویژه­ای داشتند بود. اینها همه مثبت است و تا آنجایی که من نگفتم، قصور از من است. ولی ایشان تیپ فکری­ای نیست که نقش فکری مثل آقای طالقانی داشته باشد و یا نقش تاریخی مثل آقای خمینی داشته باشد. در اشل خودشان به قول خود آخوندها ملا است و می­شود گفت که سواد فقهی ایشان از خیلی کسانی که هستند و سن­شان هم از ایشان بیشتر است، جلوتر است. اینکه وزن فقهی دارند ولی وزن فکری نه! نکته­ی دوم اینکه در سیری که دیدیم خب استارت را همیشه روشنفکرها زدند و روحانیون بعد از این استارت آمده­اند. این الغای ما نیست. شما خودت هر پژوهشی بخواهی بکنی می­بینی که یک فاصله­ی فکری ویژه­ای بین مساعی فکری قبل از مشروطه تا آمدن آقای بهبهانی و طباطبایی در مشروطه وجود داشته­است. حداقل بیست سال فاصله وجود داشت. در نهضت ملی هم که یک فاصله­ی کیفی­ای وجود داشت. [جنبش]۳۹- ۴۲هم با اعلام موجودیت جبهه­ی ملی دوم و بعد اعلام موجودیت نهضت­آزادی شکل گرفت و بعد روحانیت آمد. روحانیت هم که آمد در ابتدای کار مساله­ی اصلی­اش زن و زمین بود. قبلا توضیح دادیم که بعدا رشد کرد و به موضع ضد ظلم و ضد استبداد رسید. در دهه­ی پنجاه هم شما نگاه کنید وسط متن، مستقل از اینکه چه انتقادی به آنها داشته باشیم و در چه سطحی به آنها انتقاد وارد کنیم، مجاهدین و شریعتی هستند. قبلا هم گفته شد. البته از آقای سعیدی[سیرجانی] هم اسم برده شد. از آقای غفاری هم اسم برده شد. اینها مستقل از مجاهدین و شریعتی ایستادگی­هایی داشتند و شهید هم شدند. اما بقیه­ی روحانیون فعال در ارتباط با اینها دستگیر شدند. اینکه روحانیت در دهه­ی۵۰ نقش استارتری ندارد. در انقلاب هم مستند وجود دارد که حرکت­ها از دانشگاه و ضد کمپ­دیوید و ماجرای هواپیمای العال و .. شروع شد تا اینکه روحانیت [بعدا] در موضع هژمونیک قرار گرفت. من هم نگفتم روحانیت نمی­تواند از این به بعد حرکت مستقلی داشته باشد. تا اینجای کار را ما این­طوری دیدیم. البته خب خاتمی در اصلاحات نقش اجتماعی­ـ­سیاسی­ای ایفا کرد که بازتاب­های بین­المللی­ای هم پیدا کرد. این نقش جدی بود. نسل جدیدی که داشتند با مذهب قهر می‌کردند، آشتی کردند. فضای جهان روی ایران مثبت شد. اینها اتفاقات مثبتی بود که شاید کسی جز خاتمی نمی­توانست انجام دهد. اینهایی هم که در اپوزیسیون هستند در آن موضع نبودند که بتوانند [این نقش را] انجام دهند. ما همیشه تاکید کرده­ایم که نه مرعوب روحانیت هستیم، نه در مقابل‌اش خودکم­بین هستیم و نه نمی خواهیم که نقش تاریخی­اش را در تاریخ نادیده بگیریم. نقش تاریخی­ای که جمع­کُن بوده، بسیج­کن و ترغیب‌کن بوده ولی هیچ­وقت یک جریان فکری راه نینداخته­است. آقای طالقانی هم که جریان فکری راه انداخت، نماینده­ی حوزه­ی سنتی نیست. آقای مطهری هم که [جریان فکری] راه انداخت خیلی نماینده­ی حوزه­ی سنتی نیست. الان هم آقای کدیور و آقای ایازی و...در حوزه­ی پژوهش فعال­اند و برخی از پژوهش­هایشان هم خیلی قابل تامل و راه­گشا است اما آنها هم با حوزه­ی سنتی و جایگاه پیشین خودشان مرزبندی دارند. عناصری از روحانیت که نقش تاریخی ایفا می­کنند از بستر آن فاصله گرفته­اند. حتی اگر خود آقای خمینی هم در بستر سنتی خودش می­ماند... .آن موقع جز ایشان هشت مرجع دیگر هم بودند که بیانیه­های ۹ امضایی می­دادند. او برخلاف آن هشت نفر که جلوتر نیامدند، جلوتر آمد. جلوتر آمد به مفهوم فاصله با بستر سنتی خودش است. خودش هم چندبار در دهه­ی ۶۰ عنوان کرد که ما از دست روحانیت سنتی بلاها کشیدیم. ایشان از این جمله­ها زیاد دارد. روحانیت در تحول فکری جامعه­ی ایران خیلی نقش نداشته­است. این تک عناصر نماینده­ی حوزه­ی سنتی نیستند. اما عناصر پاک­نهاد داشته­اند. طباطبایی پاک­نهاد بوده است. آقای منتظری پاک­نهاد است. اتفاقا ببین آقای منتظری در دومرحله، کار آموزشی کرد. یکی در دهه­ی ۶۰ و یکی هم سر دستگیری­های ۷۹- ۸۰ و بعد آن. به این ترتیب که به همه­ی خانواده­ها کمک می­کرد. می­دانستند هم بخش زیادی [از افرادی] که دستگیر شده­اند تفاوت فکری زیادی با ایشان دارند.یک مردانگیِ ایرانی و یک دست­گیریِ مذهبی داشت بدون اینکه کسی بفهمد. نهادش، پاک است. نقش اجتماعی و اعتراضی جدی داشته­است اما نقش فکری نداشته­است. تا آنجایی هم که ما کم گفتیم در مقابل همه­ی کسانی که درباره­شان کم گفتیم عذر می­خواهیم وسعی می­کنیم در مرحله­ی بعد جبرانش کنیم. در نکته­ی دوم هم که شما گفتید، شما واژه­ای به­کار بردید که ممکن است بار داشته باشد؛گفتید علاقه به مجاهدین! ببین ما که تعارف که نداریم. به بانیان ما علاقه داریم و اسم فرزندانمان اسم آنهاست. روش و منشی که آنها آوردند کسی نیاورد. روی منش و روش و پرنیسپ­های شخص حنیف­نژاد می­توان ایستاد و زندان رفت و جان هم داد. بی تعارف! ولی شما کلی صحبت می­کنی. درحقیقت این کلی صحبت کردن بار دارد. بارِ تشکیلاتی و امنیتی دارد. با جریان­های بعد از انقلاب مرزبندی­ها خیلی جدی است و علقه­ای وجود ندارد. نکته­ی دوم این است که جریان به­لحاظ استراتژیک اشتباه کرد و طبیعتا باید پاسخگوی اشتباهات خودش باشد. کارهایی کرد که پرنسیپ­های اخلاقی بنیانگذاران را مخدوش کرد. در بحث گفتم که اگر روزی شرایط ایران به گونه­ای باشد که طرفین درگیری بتوانند مساوی توضیح بدهند، امکان نقد جاندار هر دو هست ولی تا آن موقع من به مفهوم ضمیر نه اینکه وزنی دارم، اما "من" در این حوزه نمی­روم. یعنی عادلانه نیست.

فرقان یک جریان فکری کوچک بود که اصلا قابل مقایسه با مجاهدین نبودند. سابقه و پیشینه و توان سازمان­دهی [قابل مقایسه نبود]. شما فرض کنید که کل دانشگاه تهران سخنرانی ۱۶بهمن پر شد. در سال ۷۷ دوره­ی اصلاحات، سالگرد دوم خرداد که آقای خاتمی آمد صحبت کرد زمین چمن پر بود و نیمی از دو حاشیه­ی زمین چمن. اگر زمین دانشگاه تهران را که ۱۱۰ در ۷۰ درنطر بگیریم‌(البته بزرگترین زمین چمن­ها ۱۲۰ در ۹۰ است) و [جمعیت] خیلی فشرده و کتابی بایستند، ۲۰هزار نفر به همراه آن پهلوها می‌توانند بایستند. ولی آن جریان ۱۰۰هزار آدم می­آورد. یا در رشت ۳۰۰هزار نفر را به میتینگ انتخاباتی­اش می­آورد. ولی فرقان یک جریانی اجتماعی نبود. ما نمی­توانیم جریان­های ناهمسطح را با هم مقایسه کنیم. فرقان یک جریان صادقی بودند منتهی به­لحاظ فکری در شریعتی ماندند و ادبیاتشان را در شریعتی پیچیده کردند. برخودشان با شریعتی و فکر شریعتی، برخورد شرک‌آلودی بود. همانطور که نواب ترور کرد و تضاد فکری را مکانیکی جواب داد، اینها هم همین کار را کردند. مگر مطهری قابل ترور بود؟! او فکری بود و نقد هم داشت. یا شیخ قاسم اسلامی که یک پیرمرد ۸۰ ساله بود را چه کسی می­آید ترور کند؟! ترور سپهبد قرنی چه مساله­ای را حل کرد؟! یا ترور هاشمی؟! هاشمی آن موقع روحانی مبارزی بود که کیفی­ترین روحانی مبارز ضد رژیم شاه بود. آن وقت باید او را ترور کنی؟! یا حاج‌مهدی­عراقی از بازاری­های ملی بود. بیایی حاج­مهدی را ترور کنی! اصولا [فرقان] تضاد را عوضی گرفت. ترورها کودکانه بود و انتخاب­ها هم بسیار کودکانه بود. نمی­گویم که دیگرانی بودند که می­توانستد ترور شوند، نه! اصولا به نظر من ترور اشتباه است. ما از انقلاب گذشتیم، چرا دیگر باید ترور کنیم؟! اینکه جایگاه فرقان، جایگاه اجتماعی مجاهدین نبود و هم­سنگ نیستند. یک جریان مکانیستی بود. مهم این است که بعد ازآن هم هیچ اثری از آثارشان باقی نماند. اگر جریانی ضرورتی داشته باشد بروز و ظهورش و از یک حقانیت نسبی­ای برخوردار باشد، آثارش بالاخره می­ماند. ولی فرقان تمام شد و همان ۵۸ سفره­اش جمع شد. اینکه اصلا بحث علقه وجود ندارد. اما یک سری مؤلفه­هایی هست که آن مؤلفه­ها وزن جریان و برد اجتماعی و تریبون و امکانتش است. هاشمی­رفسنجانی در نمازجمعه­ی سال شصت گفت که روزنامه­ی مجاهدین ۴۰۰ هزار تیراژ داشت. ۴۰۰ هزار تیراژ، هر روزنامه را هم ۵نفر بخوانند، ۲ میلیون­نفر خواننده­ در جامعه­ی ۳۰ میلیونی سال ۵۸- ۵۹ خیلی زیاد است. اما نشریه­ی فرقان با پست، ۳۰۰- ۴۰۰ تا این­ور و آن­ور می­رفت (بیرون هم نمی­توانستند که چاپش کنند). ۳۰۰-۴۰۰ تا با ۳۰۰-۴۰۰ هزارتا اصلا قابل مقایسه نیست. لذا فارغ از اینکه ما چه موضعی نسبت به جریان­ها داریم از شاخص­ها و ملا­ک­ها وسنجه­ها نمی‌توانیم کوتاه بیاییم. فرقان یک جریان اجتماعی، کوچک، درون­گرا بود که نمی­توانست اجتماعی باشد ولی آن جریان، جریانی بود که بعد از انقلاب در تهران و شهرستان باز شد و در روستا هم رفت. لذا این دو هم­سنگ نیستند که مقایسه­شان کنیم. ببین بحث هم خیلی فشرده است و من خیلی چیزهای ریز را نمی­رسم بگویم. مثلا امروز که شما گفتید الان، من باید حتما روی آقای منتظری دهه­ی ۶۰  تیتری باز می­کردم. این قصوری بود که ناخودخواسته است. این نظر من است که اتفاقا ایشان باید در دهه­ی ۶۰ عنوان ­می­شد. اما به نظر من ایشان بحث فکری ندارد. البته ایشان از نظریه­ی ولایت­فقیه به نظارت­فقیه رسیده است و در کارد خودشان تحولی است اما الان که نسل شما و جامعه­ی ایران از نظریه عبور کرده، نظارت، جانشین ولایت بشود دیگر خیلی مساله­ی جامعه­ی ایران نیست. شاید بیست سال پیش چیز تازه­ای بود اما الان چیز نویی نیست. زیراکه عبور به­طور جدی­ای از تئوری صورت گرفته است. در جمع­بندی­های کلان به همه با وزن مخصوصی که داشتند[می­پردازیم]. همه که جیوه نیستند که وزن مخصوصی در مقابل دیگر عناصر داشته­باشند. به ایشان هم باید در کنار بقیه قطب­ها و در وزن مخصوص خودشان پرداخت. اینکه شما می­گویید قابل قبول است و من از جمع به این­خاطر عذر می­خواهم و سعی می­کنیم جبرانش کنیم.


 

پی‌نوشت

[۱] . منگیستو هیله ماریام. Mengistu Haile Mariam. (۱۹۲۷). رهبر مبارزات کمونیستی اتیوپی در سال‌های ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۷ و ریس جمهوری این کشور در سال‌های ۱۹۸۷تا ۱۹۹۱ بود.

[۲] . شرح انقلاب نیکاراگوئه در فراز انقلاب ۵۷، سرفصل فضای بین­الملل آورده شده است.

[۳] . نورمحمد تَرَه­کی. (۱۹۷۹-۱۹۱۷).روزنامه­نگار، سیاستمدار، مترجم و داستان­نویس افغانستانی. او که در هندوستان تحصیل کرد بود در جوانی به گروه چپ­گرای جوانان بیدار پیوست و بر علیه سیاست­های محمد داوودخان در جراید انتقاداتی را مطرح کرد. پس از یک دوره پرفراز و نشیب اشتغال به امور اداری در داخل و خارج از کشور، در کنگره چهارم جمعیت دموکراتیک خلق افغانستان ۱۹۶۶ به دبیرکلی این جمعیت رسید. این جمعیت در سال ۱۹۷۹ توانست علیه محمدداوودخان کودتا کند و پس از به قتل رساندن او، قدرت را به­دست گیرد. زمام قدرت افغانستان یک سال و نیم در دست تره­کی بود اما به سبب اختلافات درون حزبی برکنار شد و توسط نزدیکان حفیظ الله امین، یکی دیگر از اعضای بلندپایه جمعیت، به قتل رسید. حفیظ الله امین پس از او به مدت ۱۰۰ روز زمامدار افغانستان بود و همچون سلف خود در کاخ ریاست­جمهوری به قتل رسید.

[۴]. بَبرَک کارمِل(۱۹۹۶-۱۹۲۹). سیاستمدار و حقوقدان افغانستانی.او از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۶ مقام ریاست جمهوری افغانستان را برعهده داشت. او که از رهبران فراکسیون معتدل پرچم در حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود با حمایت شوروی و پس به قتل رساندن حفیظ الله امین به ریاست جمهوری رسید و سال بعد جبهه پدر وطن را تاسیس کرد و بسیاری از امور اجرایی را به این جبهه سپرد. دوران او مقارن با جنگ­های پی در پی با مجاهدان بود. کارمل پس از تغییرسیاست شوروی در افغانستان توسط ایادی شوروی از حکومت برکنار و تبعید شد.

[۵] . Principles

[۶] . عزیزالله پالیزبان سپهبد نظامی. او از نظامیان منطقه غرب کشور بود که در دوره هفتم مجلس نماینده استان­های ایلام و کرمانشاه شد  و سال ۵۴ معاون نخست وزیر و آخرین استاندار کرمانشاه در دوره پهلوی بود. او در مرداد ۱۳۵۸ توانست با همکاری برخی از گروه­های مخالف مدت کوتاهی شهر پاوه را تسخیر کند اما به سرعت عقب رانده شد و به آمریکا گریخت.

[۷] . غلام­علی اویسی.(۱۳۶۲-۱۲۹۷). ارتشبد نظامی. او در سال ۵۷ فرمانده نظامی پایتخت بود و در دولت ازهاری نیز سمت وزارت کار را بر عهده داشت. او پیش از این سمت فرماندهی کل ژاندارمری را داشت. پس از انقلاب اویسی به پاریس رفت و در تشکیل یک نیروی نظامی علیه حکومت ایران کوشید. او که از برنامه­ریزان کودتای نوژه نیز بود در سال ۶۲ در پاریس به قتل رسید.

[۸] . در فراز انقلاب ۵۷، سر فصل رهبری بر روی این موضوع تدقیق شده است.

[۹] .Veto

[۱۰] . در فراز انقلاب ۵۷، سرفصل روایت فراز شرح این روز آمده است.

[۱۱] . بازرگان یک روز بعد یعنی ۲۰ بهمن در دانشگاه تهران سخنرانی کرد.

[۱۲] .package

[۱۳] . محمدرضا مهدوی­کنی در این دوران عضو شورای انقلاب و سرپرست کمیته انقلاب اسلامی بوده است. او در دولت شورای انقلاب و دولت بنی­صدر وزیر دادگستری شد.

[۱۴] . سعید امانی همدانی. (۱۳۸۰-۱۲۹۴). از جمله موسسان هیات موتلفه اسلامی بود. او پس از انقلاب نماینده دور اول و دوم مجلس شورای اسلامی و عضو شورای مرکزی حزب جمهوری شد. همچنین او بنیان­گذار جامعه انجمن­های اسلامی اصناف و بازار در سال ۵۹ بود و سال­ها سمت دبیرکلی این تشکل را عهده­دار بود.

[۱۵] . عبدالحکیم مختوم، حسین جرجانی، طواق محمد واحدی، شیرمحمد رخشنده توماج از اعضای چریک­های فدایی خلق شاخه خلق ترکمن­صحرا بودند که در این منطقه فعالیت می‌کردند و هر چهار نفر در ۱۸ بهمن ۵۸ دستگیر شدند و در ۲۹ بهمن جسدشان در جاده بجنورد پیدا شد. در این بین توماج که سابقه چند بار زندان در دوران پهلوی را داشت، چهره شاخصی در میان فداییان بود.

[۱۶] . فیلیکس آقایان. (۱۲۹۴) دانش آموخته حقوق و  نماینده ارامنه در دوره ۱۹ تا ۲۱ و ۲۴ مجلس، سناتور انتصابی سنا و از متنفذین دربار بود. او که در تجارت و زمینداری نیز دستی داشت، از سال ۱۳۲۵ تا ۱۳۳۰ و ۱۳۳۴ تا ۱۳۵۷ سمت ریاست فدراسیون اسکی را عهده­دار بود.

[۱۷] . حزب کومله با پیوند چند گروه چپگرای کرد در سال ۱۳۵۷ تشکیل شد و در مبارزه با جمهوری اسلامی مشی مسلحانه داشت. این حزب مدتی با دیگر احزاب کردستان پیوند خورد اما پس از مدتی مبارزه مشترک مورد سرکوب قرار گرفت و هسته مرکزی حزب به خارج از کشور رفت و دچار انشعاب و رکود شد اماهمچنان موجودیت خود را در منطقه کردستان حفظ کرد. سازمان زحمت‌کشان کردستان، حزب کومله کردستان ایران و سازمان کردستان حزب‌کمونیست ایران تحت نام کومله فعالیت می‌کنند، همچنین شاخه‌ی خارج از کشور با رهبری عبدالله‌مهتدی و همکاری برخی از اعضای قدیم و جدید با مشی مسالمت‌آمیز و خواسته فدرالیسم در ایران، تحت نام کومله اعلام موجودیت کرده و در حال فعالیت است.

[۱۸] . عبدالرحمان وثوق.(۱۳۰۹-۱۳۶۸). معروف به قاسملو. دکتری علوم اقتصادی دانشگاه پراگ. از مبارزان کرد پیش از انقلاب  و دبیرکل حزب دموکرات کردستان در دوران انقلاب بود. او برای رسیدن به این مقام با غنی بلوریان رقابت کرده بود و در دوره ریاست او قدرت نظامی کردها افزایش یافت. او همچنین نماینده انتخابی کردها در مجلس خبرگان قانون اساسی بود که به دلیل تهدیدها نتوانست در این مجلس حاضر شود و در عوض رهسپار اروپا شد و فعالیت خود را از خارج از کشور ادامه داد. در سال ۱۳۶۸ در شهر وین اتریش بر سر قرار مذاکره با یک مقام جمهوری اسلامی ترور شد.

[۱۹] . غنی بلوریان. (۱۳۰۳-۱۳۸۹). معروف به مام غنی. از اعضای برجسته حزب دموکرات کردستان و مبارزان دوران پهلوی دوم بود که مجموعا ۲۵ سال را در زندان گذراند و با پیروزی انقلاب از زندان آزاد شد. او نماینده مذاکرات کردها با دولت موقت و همچنین نماینده انتخابی مهاباد در مجلس شورای اول اسلامی بود اما به دلیل تهدیدها و مخالفت­ها نتوانست در مجلس حاضر شود. او که مشی میانه­رویی داشت در سال ۵۸ از حزب دموکرات به رهبری قاسملو جدا شد و کمیته مرکزی حزب دموکرات را تشکیل داد. مام غنی در سال ۶۱  از کشور خارج شد و به حزب توده شاخه خارج از کشور پیوست. او در سال ۱۳۸۹ در آلمان بر اثر سکته قلبی درگذشت.

[۲۰] . فراز دهه ۴۰-۵۰ در سرفصل شرایط شناسی یک بخش به تاریخ تفصیلی فدائیان خلق اختصاص دارد.

[۲۱] . این سخنرانی در مسجدالنبی قزوین ایراد شده است و مشروح آن در روزنامه­ی میزان، فروردین ۱۳۶۰ آمده است.

[۲۲] . در این باره رجوع کنید به فراز انقلاب ۵۷، سرفصل روایت فراز.

[۲۳] .  Sectarist. به معنای فرقه­گرا است و اصطلاحاً به گروه­هایی اتلاق می­شود که در درون یک گروه بزرگ­تر شکل می­گیرند و به حرکت­های تندروانه و یا کندروانه دست می­زنند که عموماً با شعارهای عمومی اکثریت آن گروه فاصله دارد.

[۲۴] . در حاشیه جشن استقلال الجزایر در آبان ۱۳۵۸ مهندس بازرگان به همراه دکتر یزدی وزیر امور خارجه و دکتر چمران وزیر امورد دفاع با برژینسکی مشاور امنیت ملی کاخ سفید دیدار کردند که موضوع این دیدار تحویل شاه به ایران و به رسمیت شناختن انقلاب توسط آمریکا بود. سه روز بعد تظاهراتی در اعتراض به این دیدار صورت گرفت و سفارت آمریکا اشغال شد.

[۲۵] . ابراهیم اصغرزاده در مصاحبه­ای تحت عنوان پرونده مفتوح آمریکا در کیهان سال ۱۳۶۴ از استعفای دولت موقت با عنوان سقوط یاد کرده و هدف اشغال سفارت را سقوط دولت موقت دانسته است. همچنین عباس عبدی در مصاحبه ای با نام برنامه تسخیر لانه جاسوسی آمریکا چگونه ریخته‌شد در کیهان سال ۱۳۶۵-۶۶ بیان داشته که احتمال سقوط دولت موقت یکی از اهداف مطلوب اشغال سفارت تلقی می­شد.

[۲۶] . در ۲۶ فروردین ۱۳۵۹ در حاشیه سخنرانی اکبر هاشمی رفسنجانی بین گروه­های دانشجویی درگیری بوجود می­آید و در نهایت ساختمان­های اداری دانشگاه توسط دانشجویان پیرو خط امام تصرف می­شود. در همین روز در چند دانشگاه دیگر از جمله علم و صنعت و تربیت معلم اقدام مشابهی از سوی این گروه انجام شد. سه روز بعد لزوم تسریع در روند پاکسازی دانشگاه­ها از سوی آیت­الله خمینی مطرح شد که مبتنی بر آن فرصت سه روزه­ای از سوی شورای انقلاب به گروه­های دانشجویی برای تخلیه دانشگاه داده شدکه البته در برابر آن مقاومت­هایی صورت گرفت و حتی به زخمی و کشته شدن افرادی در سراسر کشور منجر گردید. در روز دوم اردیبهشت با حضور بنی­صدر در دانشگاه تهران و درخواست برای تمکین به خواست شورای انقلاب، درگیری­ها پایان یافت و تا انتهای سال تحصیلی به تدریج زمام امور همه­ی دانشگاه­ها توسط دانشجویان پیرو امام بدست گرفته شد. واقعه انقلاب فرهنگی به تشکیل شورای انقلاب فرهنگی و تعطیلی دوساله دانشگاه­های سراسر کشور منجر شد.

[۲۷] . در این اساسنامه بندهایی مبتنی بر اعتقاد به اسلام فقاهت، ولایت فقیه، همکاری حوزه و دانشگاه و حضور و نظارت روحانیت بر دانشگاه و فعالیت­های دانشجویی وجود دارد.

[۲۸] . دانشگاه تربیت مدرس در سال ۱۳۶۰ با نام مدرسه تربیت مدرس با هدف تربیت مدرسان متعهد تاسیس شد و در سال ۱۳۶۵ به دانشگاه تربیت مدرس تغیر نام داد. این دانشگاه اختصاصا به پذیرش دانشجویان تحصیلات تکمیلی می­پردازد.

[۲۹] . دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی.

[۳۰] . قرارداد ۱۹۷۵ الجزایز بین ایران و عراق با امضای وزرای امور خارجه وقت دو کشور به مناقشات مرزی بین ایران و عراق پایان داد. صدام پنج روز قبل از حمله به ایران، این قرارداد را در مجلس ملی عراق پاره کرد.

[۳۱] . در مورد سازمان مجاهدین خلق ایران بطور تفصیلی در فراز دهه ۴۰-۵۰ در سرفصل شرایط شناسی بحث شده است.

[۳۲] . خلا نسل بنیانگذاران در فراز دهه ۴۰-۵۰ سر فصل شرایط شناسی بررسی شده است.

[۳۳] . اشاره است به مجموعه مصاحبه­های تحت عنوان ۳۰ خرداد ۶۰ که در دوماهنامه­ی چشم­انداز ایران به مدیر مسئولی لطف­الله­میثمی انتشار یافته است.

[۳۴] . رجوع شود به جمع­بندی­های کلان از مجموعه آموزش­های هشت­فراز، هزارنیاز در سایت اینترنتی hodasaber.com.

[۳۵] . در رابطه با سیر فروپاشی بلوک شرق در پرسش و پاسخ جلسه ۵۷ از فراز انقلاب ۵۷ توضیح داده شده است.

[۳۶] . تئوری دولت مقتدر منسوب به توماس هابز می­باشد. هابز بخش مهمی از کتاب لویاتان را به این مهم اختصاص داده است و آن را راه حلی برای برون رفت از بحران­های جاری جامعه و اعضای آن می­داند. این نظریه در وجه اقتصاد سیاسی مبتنی بر مدل اقتصادی دولت رفاه کینز، در دهه­ی ۷۰ و ۸۰ میلادی رونق گرفت و موتوری برای توسعه محسوب می­شد. در دهه هشتاد ذیل سیاست­های تعدیل و کوچک­سازی دولت، انتقادات به این تئوری اوج گرفت و رفته‌رفته جایگزین آن شد.

[۳۷] . element

[۳۸] . federalreserve

[۳۹] . نواز شریف. .Nawaz Sharif اقتصاددان بنگلادشی. او کتاب‌های زیادی در مورد رابطه تکنولوژی، توسعه و فقر دارد و مشاور بانک‌توسعه آسیایی و بانک‌جهانی است و هم‌اکنون در دانشگاه مریلند آمریکا تدریس می‌کند. انتشارات‌سازمان‌برنامه و بودجه کشور در سال ۱۳۶۷ کتاب توسعه و انتقال تکنولوژی نوشته‌ی نواز شریف را به فارسی برگزردانده و منتشر کرده است.

[۴۰] . بی­نظیر بوتو. Benazir Bhutto. (۱۹۵۳-۲۰۰۷). نخست وزیر اسبق پاکستان.بوتو فرزند ذوالفقار علی­بوتو بنیانگذار حزب مردم و نخست­وزیر ۱۹۷۱ تا ۱۹۷۳ بود. او که دانش­آموخته علم سیاست از دانشگاه هاروارد و آکسفورد بود،در سال ۱۹۷۹ پس از اعدام پدرش توسط ژنرال ضیاءالحق رهبر حزب مردم شد و در ۱۹۸۸ به مقام نخست­وزیری رسید. دو سال بعد به اتهام فساد مالی از این سمت برکنار رفت اما در سال ۱۹۹۳ دوباره عهده­دار این سمت شد و سه سال بعد دوباره با دلایل مشابه، برکنار و راهی لندن شد. بوتو پس از یک دوره پر فراز و نشیب سیاسی در سال ۲۰۰۷ به پاکستان بازگشت و در خلال یک کارزار انتخاباتی ترور شد.

[۴۱] . ویولتا چامورو. .Violeta Chamorro(۱۹۲۹). ریس­جمهور اسبق نیکاراگوئه.چامورو تحصیل­کرده آمریکا بود و مدت­ها همراه با شوهرش بر علیه ساموزا در روزنامه­ی لاپزا فعالیت می­کرد که سبب دستگیری، تبعید و کشته­شدن شوهرش شد. پس از انقلاب در نیکاراگوئه او به تیم رهبری ساندیست­ها پیوست اما خیلی زود تبدیل به یکی از منتقدان آن­ها شد. او در سال ۱۹۹۰ در مقابل اورتگا ریس­جمهور پیشین و نامزد مورد حمایت ساندیست­ها، پیروز انتخابات ریاست­جمهوری شد و تا ۱۹۹۷ در این مقام باقی ماند.

[۴۲] . Sympathy.

[۴۳] . جنگ­نفتکش­ها اصطلاحا به حملات نظامی علیه نفتکش­های ایران و عراق در طول دوره هشت­ساله جنگ اتلاق می­شود. عراق با هدف ممانعت از صدور نفت ایران آغاز کننده­ی این حملات بود و در ۱۹۸۵ با تجهیز نیروی هوایی خود حمله به پایانه­های نفتی و نفتکش­های ایرانی را به اوج رساند. ایران در مقابل تهدید به بستن تنگه هرمز کرد اما با تقابل کشورهای منطقه و شورای امنیت روبرو شد و در نهایت بستن تنگه­ی هرمز تنها یک تهدید باقی ماند. از سال ۱۹۸۷ آمریکا که پیش از این هم در منطقه حضور پررنگی داشت، رسما با هدف محافظت از کشتی­های کویت وارد معرکه شد و عملیات­هایی را نیز علیه مواضع ایرانی انجام داد. در طول این جنگ مجموعا ۳۲۲ حمله از سوی عراق به کشتی­های ایرانی و ۲۲۱ حمله به کشتی­های ایران صورت گرفت.

[۴۴] . Gross national product تولید ناخالص ملی

[۴۵] .  Gross domestic productتولید ناخالص داخلی

[۴۶] . روزنامه­ی میزان ارگان نهضت­آزادی ایران بود که از ابتدای سال ۱۳۵۸ به مدیرمسئولی رضا صدر و سردبیری عبدالعلی بازرگان انتشار یافت و در خرداد ماه سال ۱۳۶۰ به حکم دادستانی انقلاب توقیف شد.

[۴۷] . هفته­نامه­ی امت ارگان رسمی جنبش مسلمانان مبارز به مدیرمسئولی حبیب الله پیمان بود که از ابتدای انقلاب تا سال ۱۳۶۰ انتشار یافت و سپس داوطلبانه برای جلوگیری از تنش تعطیل شد.

[۴۸] . جلال رفیع.(۱۳۳۳). دانش­آموخته حقوق، روزنامه­نگار و طنز نویس. او در سال ۱۳۵۸ با روزنامه­ی کیهان همکاری داشت اما خیلی زود به روزنامه­ی اطلاعات پیوست و تا سال از مقاله­نویس­های ثابت این روزنامه بود. او که مدتی نیز عضو شورای انقلاب فرهنگی بود، در دوران ریاست جمهوری خاتمی مشاور فرهنگی رسانه­ای او شد. رفیع نویسنده کتاب­هایی همچون بهشت­شداد، فرهنگ‌برهنگی و برهنگی فرهنگی، مجموعه مقالات ناتمام و فضیلت­های فراموش­شده است.

[۴۹] . میرحسین موسوی.(۱۳۲۰) سیاستمدار، معمار و نقاش. او که دانش­آموخته­ی معماری است پیش از انقلاب با نام حسین رهجو فعالیت می­کرد . موسوی در انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه ملی و سپس انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا فعالیت مبارزاتی داشت و به نهضت خداپرستان سوسیالیست و جنبش مسلمانان مبارز نزدیک بود اما پس از انقلاب با نزدیک­شدن به محمد بهشتی به عضویت حزب جمهوری درآمد و دبیرسیاسی و سردبیر ارگان آن یعنی روزنامه­ی جمهوری اسلامی شد. او در دولت محمد رجایی و جواد باهنر وزیر امور خارجه بود و در دولت علی­خامنه­ای سمت نخست­وزیری را بر عهده داشت.

[۵۰] . زهره کاظمی(۱۳۲۴) مشهور به زهرا رهنورد. مجسمه­ساز، نویسنده. دانش­آموخته­ی مجسمه‌سازی و علوم­سیاسی. او پیش از انقلاب از شاگردان شریعتی بود و ضمن فعالیت­های مبارزاتی کتاب­های متعددی در رابطه با جایگاه رنان در اسلام و جامعه نگاشت. پس از انقلاب نیز نویسندگی را در دو حوزه­ی هنری و قرآنی ادامه داد. او سال­ها در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشگاه الزهرا تدریس کرد و از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۵ ریس دانشگاه الزهرا بود. از جمله کتاب­های او می­توان به طلوع زن مسلمان، ریشه‌های استعماری کشف حجاب، پیام حجاب زن مسلمان، حکمت هنر اسلامی و... اشاره کرد.

[۵۱] . یزدان حاج‌حمزه. از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود که پس از انقلاب به مسعود رجوی نزدیک شد. او که مدتی سمت معاونت وزیر کشور دولت موقت را بر عهده داشت در دور اول انتخابات مجلس از سوی سازمان‌مجاهدین‌خلق کاندید شد. حاج‌حمزه هم‌اکنون در خارج از کشور به سر می‌برد و عضو سازمان‌مجاهدین‌خلق(رجوی) است.

[۵۲] . سیدمحمد مهدی­جعفری(۱۳۱۸). نویسنده و مترجم. دانش­آموخته ادبیات فارسی است. او که تدوین­کننده­ی تفسیر پرتویی­از قرآن آیت­الله طالقانی است پیش از انقلاب به دلیل فعالیت­هایش در نهضت­آزادی چندین سال را در زندان گذراند. در دوران انقلاب مشاور سیاسی دفتر طالقانی بود و پس از انقلاب به عنوان نماینده­ی برازجان به مجلس­اول شورای­اسلامی وارد شد. جعفری پس از این دوران فعالیت­های دانشگاهی­اش را در دانشگاه شیراز ادامه داد. پرتویی از نهج­البلاغه، بار دیگر شریعتی، سازمان­مجاهدین­خلق از درون،آفرینش هنری درگفتار نبوی و... از جمله تالیفات او هستند.

[۵۳] . حسن حبیبی(۱۳۹۱-۱۳۱۵). سیاستمدار و حقوق­دان. او که دانش­آموخته حقوق در فرانسه بود، پیش از انقلاب در انجمن­اسلامی دانشجویان خارج از کشور به عنوان عضو نهضت­آزادی ایران فعالیت می­کرد. در اولین انتخابات ریاست­جمهوری پس از انقلاب نیز کاندیدای نهضت‌آزادی بود اما پس از واقعه­ی تسخیر سفارت آمریکا خود را کاندیدای مستقل معرفی کرد و در دی ماه ۱۳۵۸ رسما از عضویت در نهضت استعفا داد. او در دولت موقت وزیر آموزش عالی، در دولت میرحسین‌موسوی وزیر دادگستری، در دولت­های هاشمی­رفسنجانی و محمد خاتمی سمت معاون اولی ریاست­جمهوری را داشت.حبیبی درحالی­که  عضو مجمع‌تشخیص­مصلحت‌نظام و فرهنگستان ادب فارسی بود، در سال ۹۱ و پس از یک دوره بیماری درگذشت.

[۵۴] . در فراز انقلاب، سرفصل فضای داخلی مبحث سور مصرف در سال ۱۳۵۲ مورد بحث قرار گرفته است.

[۵۵] . در کابینه­ی اول دولت میرحسین موسوی، گروهی از وزرا از جمله حبیب­الله عسکراولادی وزیر بازرگانی، محسن رفیق­دوست وزیر سپاه، علی­اکبر ولایتی وزیر امور خارجه، علی­اکبر پرورش وزیر آموزش و پرورش و احمد توکلی وزیر کار به جناح راست منتسب بودند و گروه دیگری از وزرا مانند بهزاد نبوی وزیر صنایع، محمد سلامتی وزیر کشاورزی، محمدعلی نجفی وزیر علوم و محمد شهاب گناآبادی وزیر مسکن به جناح چپ منتسب بودند. این جناح­بندی در دولت دوم موسوی نیز ادامه پیدا کرد.

[۵۶] . در ۱۰ آبان ماه ۱۳۶۲ برخی از نمایندگان با شعار دادن اجازه نطق پیش از دستور به هاشم صباغیان نمی­دهند، علی­اکبر معین­فر به این موضوع اعتراض می­کند که با برخور فیزیکی از سوی برخی دیگر از نمایندگان از جمله هادی غفاری روبرو می­شود.

[۵۷] . غلامحسین افشردی معروف به حسن­باقری.(۱۳۶۱-۱۳۳۴). دانشجوی حقوق، خبرنگار روزنامه­ی جمهوری اسلامی و از فرماندهان سپاه پاسداران در جنگ ایران و عراق بود. فرمانده قرارگاه نصر و کربلا در عملیات فتح­المبین، بیت­المقدس و رمضان بود. او که قائم­مقام فرمانده نیروی زمینی سپاه بود در عملیات شناسایی مربوط به عملیات والفجر در فکه کشته شد.

[۵۸] . محمدابراهیم­همت.(۱۳۶۲-۱۳۳۴). معلم آموزش و پروزش و از فرماندهان سپاه پاسداران در جنگ ­ایران و عراق بود. او در عملیات فتح­المبین، بیت­المقدس و رمضان شرکت داشت و در عملیات خیبر در جزیره مجنون به ضرب گلوله­ی توپ کشته­شد.

[۵۹] . حسین خرازی. (۱۳۶۵-۱۳۳۶). ازفرماندهان سپاه پاسداران در درگیری­های کردستان و سپس جنگ ایران و عراق بود. او فرمانده لشکر امام­حسین در عملیات­های بیت­المقدس، والفجر۴ و ۸ و کربلای ۵ بود. او در عملیات کربلای پنج کشته شد.

[۶۰] . روزنامه­ی رسالت در سال ۱۳۶۶ به سردبیری احمد توکلی انتشار یافت.

[۶۱] . انجمن صنایع و معادن گچ ایران.

[۶۲] . احتمالا منظور تحت نفوذ بودن این سازمان است. روسای سازمان نظام پزشکی پس از انقلاب به ترتیب  عباس شیبانی، محمدعلی حفیظی، هادی منافی، ایرج فاضل، سید شهاب­الدین صدر و علی­رضا زالی بوده­اند.

[۶۳] . باشگاه عبده پس از انقلاب تا مدتی با نام پرسپولیس و مدیریت بازیکنان فعالیت کرد اما در سال ۱۳۶۵ به بنیاد مستضعفان و جانبازان واگذار شد و نام تیم آن به پیروزی تغییر یافت. اداره این باشگاه پس از چندماه به اداره تربیت بدنی واگذار شد و همچنان باقی است.

[۶۴] . باشگاه تاج از مکان­هایی بود که در روز ۲۲ بهمن به تصرف انقلابیون در آمد و تا چندماه تبدیل به محل عملیات کمیته شد اما پس از رایزنی­های برخی اعضای تیم و معاونت ورزش دولت موقت با تصرف­کنندگان، این باشگاه بازپس گرفته شد و زیر نظر اداره تربیت­بدنی کار خود را از سرگرفت. این باشگاه در سال ۱۳۵۸ با نام جدید استقلال در نخستین جام فوتبال پس از انقلاب(جام شهید اسپندی) شرکت کرد.

[۶۵] . حزب جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷ توسط هیات موسسی متشکل از سیدعلی­خامنه­ای، اکبر هاشمی­رفسنجانی، سیدمحمد بهشتی، عبدالکریم موسوی­اردبیلی و محمدجوادباهنر با هدف "تشکل نیروهای مومن به انقلاب" تاسیس شد. پس از مدتی جناح­بندی­ها و رقابت­های درون حزبی در کار حزب اختلال ایجاد کرد تا آنجا که در خردادماه سال ۱۳۶۶ با موافقت آیت­الله خمینی انحلال یافت.

[۶۶] . سازمان­مجاهدین انقلاب­اسلامی در سال ۱۳۵۸ با اتحاد هفت­گروه مبارز در پیش از انقلاب تشکیل شد.جناح­بندی­های سیاسی خیلی زود در این تشکل نمایان شد و اختلافات درونی سبب شد که در سال ۱۳۵۶ با موافقت آیت­الله خمینی انحلال این تشکل اعلام شد. بعدها گروهی از جناح چپ این تشکل دوباره این سازمان را احیا کردند و فعالیت آن در سال۱۳۷۰ از سر گرفته شد.

[۶۷] . take off

[۶۸] . تعدیل ساختاری یا Structural adjustments به مجموعه سیاست­های اقتصادی گفته می­شود که صندوق بین­المللی پول و بانک جهانی برای کشورهای در حال توسعه­ی جهان پیشنهاد دادند و اخذ وام از این منابع را منوط به پیروی از این برنامه کردند. طی این برنامه کشورها با هدف توسعه اقتصادی تشویق می­شوند در چندگام به سمت تجارت آزاد و خصوصی­سازی پیش­روند.

[۶۹] . Usance یا اعتبار اسنادی که وجه اعتبار توسط یک شرکت واسط به فروشنده پرداخت می­شود و اصل وجه و بهره­ی آن پس از مدت معینی از خریدار دریافت می­شود.

[۷۰] . Smithsonian  Agreement پیمانی است که در سال۱۹۷۱ بین ۱۰ کشور موسوم به G۱۰ منعقد شد و مطابق آن نرخ ثابت تبادل ارزی کشورها که تا پیش از این تنها بر اساس طلا یا نقره محاسبه می­شد، بر مبنای دلار آمریکا نیز قابل محاسبه شد.

[۷۱] . Special drawing rights شاخصی است که بر اساس آن واحد پول کشورهایی که حجم صادرات آن­ها بیش­ از یک­درصد صادرات کل جهان باشد مبنای سبدارزی صندوق بین­المللی پول قرار می­گیرد. در حد فاصل سال­های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۶ ریال ایران نیز به عنوان یکی از ارزهای این سبد درنظر گرفته شد.

[۷۲] . مرکز مطالعات استراتژیک یکی از مراکز تابعه نهاد ریاست­جمهوری بود که در سال ۱۳۶۸ تاسیس شد. در بدو تاسیس ریاست این مرکز را علی­اکبر موسوی­خویینی­ها برعهده داشت و سعیدحجاریان، علی­رضا علوی­تبار، عباس عبدی و...در معاونت سیاسی این مرکز فعال بودند. در سال ۱۳۷۶ با تغییر دولت این مرکز نیز تغییر نام داد و با نام مرکز تحقیقات استراتژیک زیر نظر مجمع­تشخیص مصلحت نظام به کار خود ادامه داد.

[۷۳] . در دهه ۷۰ اعتراضات متعددی در شهرهای مختلف شکل گرفت که اولین آن خرداد ۱۳۷۱ در مشهد و بر علیه تخریب خانه­های بدون سند توسط شهرداری بود. بزرگترین این اعتراضات نیز درفرودین ۱۳۷۴ در اسلامشهر و در اعتراض به گرانی و کمبود بنزین رخ داد. طی این اعتراضات تعدادی بانک و اماکن دولتی تخریب شد و در نتیجه بعدها به شورش­های اجتماعی مشهور شدند. این اعتراضات همگی با سرکوب فوری روبرو شدند،  از جمله شورش اسلامشهر که با برجاگذاشتن چندین کشته و زخمی، توسط قرارگاه ثارالله در یک روز برچیده شد.

 

مسیر جاری:   صفحه اصلی آموزش‌هانشست‌های «هشت‌فراز هزار نیاز»آرشیو نوشتاری «هشت‌فراز هزار نیاز»
| + -
استفاده از مطالب سایت با ذکر ماخذ مجاز می‌باشد